روح هزاران زن در یک بدن
Ir al canal en Telegram
کشیده شده به سمت جزییات و عمق.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
233
Suscriptores
+524 horas
+27 días
+330 días
Archivo de publicaciones
خب حالا که شعر خوندیم بریم بخوابیم چون برای خانواده قانع کننده نبود که ساعت دو و سه شب هم میتونه با صدای چرخ خیاطی من بخوابه:)
نتونستم خانوادم رو قانع کنم که ساعت دو و سه شب هم میتونن با صدای چرخ خیاطی من بخوابن:)
اصلا قانع کننده نبود، اون فقط یه چرخ کوچولوی که سر و صدای زیادی داره و منم بچه آخر خانوادهام که نباید نه میشنیدم💔
میگه:« تا که چشم جان گشودم
شمع پنهان وجودم
شعله زد در تار و پودم…»
انگار میخواد بگه عشق چیزی نیست که بعد ها به آدم اضافه شده باشه؛ از لحظه ای که آدم تونسته وجود خودش رو ببینه اونم مثل یک شمع پنهان درونش روشن بوده، و حالا تمام تار و پودش رو گرفته.
اما من اونجایی فهمیدم دارم میسوزم که شنیدم بنان میخونه:«
رهگذاری بی نصیبی،
بی قراری، بی شکیبی،
تا سحرگاه ناله کرده…»
نه قهرمانی که عشق رو به دست آورده، و نه حتی عاشق باشکوهی که که برای رسیدن بجنگه؛ آخ فقط یک رهگذار بی نصیب…
کسی که شب تا صبح توی خودش و تاریکی خودش سرگردونه، بی قرار و بی شکیب، و داره ناله میکنه…
نمیشه رنجش رو ازش جدا کرد، نمیتونه بگه این “منم” و اینم “رنجم”. نه. هردو یکی شدند.
شایدم برای همین غم انقدر میسوزونه. فریاد نمیزنه. وقتی فریاد میزنه بیرون میریزنه اما این جنسش فرق میکنه، آروم میسوزونه، مثل همون شمع پنهان.
میبینی تار و پودت بوی سوختگی میده.
کلمه به کلمهی شعر، انگار از یک جای دور و خسته ای اومده بودن، از دل من یا دل تو؟
Repost from مهیج
میمیرم برای این بیت:)
میگه:« غم تو هیچ جای خرابتری از دل من پیدا نکرد…
بعضی از غم ها میان و میرن، مثل یک مهمون هستن. اما غم تو انقدر عمیق شده که احساس میکنم بخشی از منه… قرارگاه ساخته. »
چقدر عزیزه:)
آخ قلبم
داره میگه:« منی که شکسته و بدحالم، وقتی زندگی پیدا میکنم که کشته غم تو بشم.»
انگار میگه کسی که قبلا بودم فرو میریزه…
توی این بیت مسئله حافظ فقط معشوقهاش نیست. میگه من از غم و جور روزگار هم خسته شدم.
رنج عشق و بودن در جهان…
کجا برم؟! چیکار کنم؟!چارهام رو از کجا پیدا کنم؟!
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بینوای بی زر و زور
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم
که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بیدل نمیشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
حافظ
۱۵ شهریور
برای جانی که مدتهاست پذیرفته تمام راه های فرار از رنج رو از دست داده و باید با خود رنج رابطه برقرار کنه. :)
سنگینی حضورم داره توی دلم چکه میکنه، قطره قطره سنگین تر میشه.
اونقدر سنگین که سینهام داره زیر آوار بودنم فرو میریزه…
امشب کنارت، من و بی تابی من آروم گرفتیم؛
چقدر بهت گوش دادم؟! نمیدونم..
بی نهایت نازنینی.
