مردی نشسته در ایوان؛
Ir al canal en Telegram
من؛ . . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=840793562 @Mardineshastadarivanbot
Mostrar másIrán104 228La categoría no está especificada
1 040
Suscriptores
+624 horas
+2517 días
+76830 días
Archivo de publicaciones
1 038
موسیقی کاری میکند تا ما در ورای ذهن خود تراپی شویم. درست زمانی که ما سرگرم گوش سپردن به نت های موسیقی هستیم، بی آنکه بدانیم، موسیقیتراپی میشویم و این از معجزات نت های موسیقی است.
1 038
بعضی چیزها مثل خار به چشم آدم میروند. تو بخواهی یا نخواهی، باز هم آنها مثل خار به چشمت میروند.
ص ۲۰
1 038
پس چرا مِرگان، یکباره سرکَن، از در بیرون زده و یکراست راه خانهی کدخدا نوروز را پیش گرفته بود؟ چرا تاب بیتابی خود را نیاورده بود؟ چرا خود را سبک کرده بود؟ چه سود؟ عادت! این فقط یک عادت بود که مشکل را با بزرگتر در میان بگذاری. پیشیمانی. این هم پشت عادت!
ص ۲۰
1 038
گیرم به لحن دلسوز دلداریاش بدهند. که چی؟ دلداری؛ دلسوزیهای بیثمر. گیرم که از ته دل هم باشند این دلسوزیها؛ خوب، چه چیزی را عوض میکنند؟ این حرفوسخنها کی توانستهاند باری از دل بردارند؟
ص ۲۰
1 038
تا چشمهایت با تو هستند به نظر عادی میآیند، اما همینکه این چشمها ناگهان کور شوند، به میلهای داغ یا به سر پنجههایی سرد، تو دیگر تنور خانهای را هم نمیبینی که عمری در آن آتش افروختهای. تازه درمییابی که چه از دست دادهای، که چه عزیزی از تو گم شده است: سلوچ!
ص۱۰
1 038
غصههایش؟ نه! بهیقین که سهم خود را همراه برده است. بهیقین برده است. این را دیگر نمیشود از خود کند و دور انداخت. این را دیگر نمیتوان به کسی واگذار کرد. نه؛ با بار سنگینتری بر دل، باید رفته باشد. رفته است. رفته. بگذار برود. بگذار برود!
ص ۹
1 038
بیکار سفره نیست و بی سفره عشق. بیعشق سخن نیست و سخن که نباشد فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان دل کهنه میشود، تناس بر لب میبندد، روح در چهره و نگاه در چشمها میخشکد، دستها در بیکاری فرسوده میشود و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی زیر لایهی ضخیمی از غبار، رخ پنهان میکند. دیگر چه!؟ خر که مرده باشد، زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جاگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای بند و پیوند میماند؟ کجا جایی برای دل و زبان!؟
صفحه ۸
جای خالی سلوچ
محمود دولت آبادی
1 038
شادمانی چه کم مایه میخواهد! نوایِ نِیانبان و بس. بیموسیقیْ زندگی که زندگی نبود!
نیچه، غروب بتها، گزینگویهٔ ۳۳
1 038
سمفونی یکی از مهمترین قالبهای موسیقی کلاسیک است که معمولاً برای ارکستر بزرگ نوشته میشود. این فرم غالباً از چند موومان (بخش) تشکیل شده که هرکدام حالوهوای متفاوتی دارند، اما در مجموع یک مسیر احساسی و موسیقایی منسجم را میسازند. سمفونیها از نظر ساختار، ملودی و هارمونی غنی هستند و آهنگسازان آنها را برای بیان ایدههای گسترده و پیچیدهٔ هنری به کار میگیرند. آشنایی با سمفونی، درک عمیقتری از شیوهٔ روایت موسیقایی و توان ارکستر در خلق تجربهای گسترده و چندلایه فراهم میکند.
