23خرداد 🖤
Ir al canal en Telegram
¹⁴⁰⁴/⁸/¹⁰
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
753
Suscriptores
+524 horas
+367 días
+12330 días
Archivo de publicaciones
753
من در فاجعه ایی زنده ماندم که گلوله ای به تنم نخورده اما زخم تماشای این ویرانی؛حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند..!
753
یه زمانی بدون اینکه خودت بفهمی یه آدم دیگه میشی
بیشتر سکوت میکنی، دیرتر باور میکنی و کمتر رنج میکشی.
753
و تلخترین قسمتش اینه که
بعضی آدما دقیقاً وقتی قدر بودنتو میفهمن
که دیگه هیچ حسی برای موندن توت نمونده.
753
نه بچهام که بگم تا بزرگ بشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونی ما.
753
- با یک اضطرابِ ناخوشایند، دست به یقهأم. میکوبَدم به دیوار، لِه میافتم رو زمین و رهایَم میکند. نمیفهمم چهشد، میرود پشت میکند به من و سیگاری روشن میکند، دور میشود اما سایهاش نه. چند دقیقه بعد بازمیگردَد لگد کِشم میکند.
اضطرابِ عوضی.
753
صبورتر شده ام
نه چون قوی ترم
چون فهمیده ام بعضی چیزها
ارزش واکنش ندارند
نه چون بی اهمیت اند
چون دیگر توانش را ندارم
چراغی در من خاموش شده
نه اتفاقی، نه ناگهانی
آهسته، با هر بار بخشیدن
با هر بار نادیده گرفتن
با هر بار امیدوار بودن بی دلیل
و حالا، فقط سکوت مانده
و تاریکی ای که، دیگر نمیترساندم
چون از نور خود گذشته ام :)
753
- یک حالیَم. نِمیدانم دقیقاً چه حال! حسِ مرغِ سرکَنده مثلا، یا حسِ گاوِ در حالِ زاییدن. یا شاید حسِ ماهیِ پرتاب شده به ساحِل. حسِ از خواب پریدنِ موقع غروب. حسِ بیخوابی. حسِ سردردِ بی دلیل. حسِ موزیکِ یکشنبِه غمانگیز. حسِ شنیدن اذانِ غروب. بله خلاصه، خیلی یِک حالیَم.
753
- یک حالیَم. نِمیدانم دقیقاً چه حال! حسِ مرغِ سرکَنده مثلا، یا حسِ گاوِ در حالِ زاییدن. یا شاید حسِ ماهیِ پرتاب شده به ساحِل. حسِ از خواب پریدنِ موقع غروب. حسِ بیخوابی. حسِ سردردِ بی دلیل. حسِ موزیکِ یکشنبِه غمانگیز. حسِ شنیدن اذانِ غروب. بله خلاصه، خیلی یِک حالیَم.
753
- عکسِ جَوانها را میبینم و باوَرم نمیشود که دیگر نیستند، که کشته شدند. در بُهتم. نمیتوانم هضم کنم این چهرهها، این لَبخندها و حتی این رَنجورها زیرِ خاکاند. در تعجبم که چطور هنوز خاکِ ایران قرمز نشده! نمیدانم شما چطور دست و پا میزنَید اما من هنوز در بُهتم.
