ch
Feedback
23خرداد 🖤

23خرداد 🖤

前往频道在 Telegram

¹⁴⁰⁴/⁸/¹⁰

显示更多
未指定国家未指定类别
753
订阅者
+524 小时
+367 天
+12330 天
帖子存档
بغلم کن؛ اینجا ایرانه شاید فردا نبودیم..

صدات از ته جهنم بیاد، قید بهشتو میزنم.

تنها بودن خود واقعی تو نشونت میده

اتفاقات عیار آدما رو مشخص میکنه

امشب بیا بخوابم میخوام خوب ببینمت ...

کینه‌ موندگاره

دنیا می‌چرخه و صحنه ها تکرار می‌شه و نقش ها جابجا.

من در فاجعه ایی زنده ماندم که گلوله ای به تنم نخورده اما زخم تماشای این ویرانی؛حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند..!

یه زمانی بدون اینکه خودت بفهمی یه آدم دیگه میشی بیشتر سکوت میکنی، دیرتر باور میکنی و کم‌تر رنج میکشی.

و تلخ‌ترین قسمتش اینه که بعضی آدما دقیقاً وقتی قدر بودنتو میفهمن که دیگه هیچ حسی برای موندن توت نمونده.

‏نه بچه‌ام که بگم تا بزرگ بشم درست شده، نه پیرم که بگم من که زندگیمو کردم. یعنی قشنگ اومد نشست وسط جوونی ما.

- با یک اضطرابِ ناخوشایند، دست به یقه‌أم. میکوبَدم به دیوار، لِه می‌افتم رو زمین و رهایَم می‌کند. نمی‌فهمم چه‌شد، می‌رود پشت می‌کند به من و سیگاری روشن ‌می‌کند، دور می‌شود اما سایه‌اش نه. چند دقیقه بعد بازمی‌گردَد لگد کِشم می‌کند. اضطرابِ عوضی.

اره همه چیز میگذره؛ ولی ما دیگه هیچوقت به این سن برنمیگردیم.

صبورتر شده ام نه چون قوی ترم چون فهمیده ام بعضی چیزها ارزش واکنش ندارند نه چون بی اهمیت اند چون دیگر توانش را ندارم چراغی در من خاموش شده نه اتفاقی، نه ناگهانی آهسته، با هر بار بخشیدن با هر بار نادیده گرفتن با هر بار امیدوار بودن بی دلیل و حالا، فقط سکوت مانده و تاریکی ای که، دیگر نمیترساندم چون از نور خود گذشته ام :)

- یک حالیَم. نِمیدانم دقیقاً چه حال! حسِ مرغِ سرکَنده مثلا، یا حسِ گاوِ در حالِ زاییدن. یا شاید حسِ ماهیِ پرتاب شده به ساحِل. حسِ از خواب پریدنِ موقع غروب. حسِ بی‌خوابی. حسِ سردردِ بی دلیل. حسِ موزیکِ یکشنبِه غم‌انگیز. حسِ شنیدن اذانِ غروب. بله خلاصه، خیلی یِک حالیَم.

آنکه سکوت را انتخاب کرده؛تقریبا یک بار همه چیز را گفته...

گاهی در وجودمان به قبرستانی محتاجیم برای چیزهایی که درونمان می‌میرند...

- یک حالیَم. نِمیدانم دقیقاً چه حال! حسِ مرغِ سرکَنده مثلا، یا حسِ گاوِ در حالِ زاییدن. یا شاید حسِ ماهیِ پرتاب شده به ساحِل. حسِ از خواب پریدنِ موقع غروب. حسِ بی‌خوابی. حسِ سردردِ بی دلیل. حسِ موزیکِ یکشنبِه غم‌انگیز. حسِ شنیدن اذانِ غروب. بله خلاصه، خیلی یِک حالیَم.

قبر های کهنه را باران فقط تر میکند دیر میفهمی چه ساده میشود از یاد رفت..!

- عکسِ جَوان‌ها را می‌بینم و باوَرم نمی‌شود که دیگر نیستند، که کشته شدند. در بُهتم. نمی‌توانم هضم کنم این چهره‌ها، این لَبخندها و حتی این رَنجورها زیرِ خاک‌اند. در تعجبم که چطور هنوز خاکِ ایران قرمز نشده! نمی‌دانم شما چطور دست و پا می‌زنَید اما من هنوز در بُهتم.