es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

سایه روشن

سایه روشن

Ir al canal en Telegram

«اینجا چراغی روشنه»

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
+224 horas
+97 días
+3530 días
Archivo de publicaciones
Dariush Shekanjegar 128 .mp39.61 MB

مدرسه بهشتی = دیوانه خانه 🤝

مانده سنگی گَهِ ایجاد، مگر در گِلِ تو؟ که سراپای تو نازک بُود اِلّا دلِ تو! وکیل قمی

یکی از رفقا معنی این دو بیت از رودکی رو پرسیده بود، گفتم پاسخ رو اینجا بگذارم شاید براتون جالب باشه. اون دو بیت اینه: «پیشم آمد بامدادان آن نگارین از کروخ با دو رخ از شرم لعل و با دو چشم از سِحر شوخ آستین بگرفتمش گفتم که مهمان من آی مر مرا گفتا به تازى: مورد، انجیر و کلوخ» رودکی میگه: سرصبح دیدم که یارم داره از حمام به سمت میاد. آستینش رو گرفتم و گفتم که بیا بریم مهمونم باش. یارش در پاسخ، به عربی گفته: مورد، انجیر و کلوخ. این سه واژه رو اگر به عربی برگردانیم اینطور میشه: ⦁ مورد: «آس» [نام گیاهی‌ست] ⦁ انجیر: «تين» ⦁ کلوخ: «مَدَر» (پاره نکن) یارش پاسخ داده: «آستین مَدر» (آستینم رو پاره کردی). سطح شعر و شاعری رو شما ببین بعد میگن ادبیات چیزی نداره و راحته!!

این دنیا، یه فوق لیسانس دانشگاه گیلان به ما بدهکار بود:
این دنیا، یه فوق لیسانس دانشگاه گیلان به ما بدهکار بود:

Abbas Ghaderi Khoda Kone Biyaee 128 .mp35.41 MB

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته، شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود، نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته. دوش مرغی به صبح می‌نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش گفت باور نداشتم که ترا بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و ما خاموش گلستان سعدی، باب دوم: در اخلاق درویشان، حکایت شمارهٔ ۲۶

Mehdi-Yarrahi.Bi-Defaa(128).mp33.79 MB

دوش این خِرَدم نصیحتی پنهان گفت در گوش دلم گفت و دلم با جان گفت با کس غم دل مگوی زیرا که نماند یک دوست که با او غم دل بتوان گفت ظهیر ‌فاریابی

مردمی که به خانه‌های تاریک و بی دریچه عادت کرده‌اند، از پنجره‌های باز و نورگیر، گریزان هستند. «عباس میرزا، آغازگری تنها» مجید واعظی

ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری سینهٔ مریم و سیمای مسیحا داری گرد رخسار تو روح‌القدس آید به طواف چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس که نهال قد چون شاخهٔ طوبا داری جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست تنگ مپسند دلی را که در او جا داری مه شود حلقه‌به‌گوش تو که گردن‌بندی فلک‌افروزتر از عقد ثریا داری به کلیسا روی و مسجدیانت در پی چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری پای من در سر کوی تو به گِل رفت فرو گر دلت سنگ نباشد گِلِ گیرا داری آتشین صاعقه‌ام بر سر سودایی زد دختر این چکمهٔ برقی که تو در پا داری دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری» آیت رحمت روی تو به قرآن ماند در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری کار آشوب تماشای تو کارستان کرد راستی نقش غریبی و تماشا داری کشتی خواب به دریاچهٔ اشکم گم شد تو به چشم که نشینی دل دریا داری شهریارا ز سر کوی سهی‌بالایان این چه راهی‌ست که با عالم بالا داری شهریار

نمی‌دانم چه کسی رویای رسیدن به دریا را از من گرفت...💔 «عکس حاوی مطالب دلخراش»
نمی‌دانم چه کسی رویای رسیدن به دریا را از من گرفت...💔 «عکس حاوی مطالب دلخراش»

شیطنت‌هاۍ منِ دیوانه را جدی نگیر پشتِ این لبخندها سی سال غم دارم رفیق

فکرشو نمی‌کردم یه روزی تو دبیرستانی که درس خوندم، تدریس کنم🤌 حس خیلی جالبی داره وقتی حین تدریس یاد دوران دانش آموزیت و خاطرا
فکرشو نمی‌کردم یه روزی تو دبیرستانی که درس خوندم، تدریس کنم🤌 حس خیلی جالبی داره وقتی حین تدریس یاد دوران دانش آموزیت و خاطراتی که داری، می‌افتی و مرورشون می‌کنی یا معلم های خودتو می‌بینی که حالا باهاشون همکار شدی. ۲ مهر ۱۴۰۴

Asheghaneha ( GandomMusic.ir ).mp321.86 MB

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جمله جان‌های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر مولانا

حرفی، سخنی، پندی، نصیحتی برای فردا؛ روز اول مدرسه یک عدد معلم ادبیات ساده🙏

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟ گر آمده‌ای از پیِ آن دلبر دل‌خواه من او نی‌ام‌، او مرده و من سایهٔ اویم سیمین ‌بهبهانی

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من، از تو دم زدم او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید من برق چشم ملتهبت را رقم زدم تا کورسوی اخترکان بشکند همه از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم با وامی از نگاه تو – خورشیدهای شب نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد شک از تو وام کردم و در باورم زدم از شادی‌ام مپرس که من نیز در ازل همراه خواجه قرعهٔ قسمت به غم زدم حسین منزوی