سیمرغ
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
275
Suscriptores
Sin datos24 horas
+137 días
+4330 días
Archivo de publicaciones
275
فکر میکنی پدرت ناراحت بود؟ از اینکه او را فروخت؟
پری بعضی از آدمها خیلی خوب میتوانند ناراحتیشان را پنهان کنند او هم از آن دسته آدمها بود. با نگاه کردن به او نمیتوانستی بفهمی مرد سرسختی بود. فکر کنم آره.
#وکوهستان به طنین آمد
#خالد حسینی
275
به زمستانی فکر میکنم
که ابرش در آسمان کابل میبارد
برفش در خواب من
و بارانش
در تشک کودکی هفت ساله در همسایهگی مان
به زمستانی فکر میکنم
که شمالش در واشنگتن میوزد
و سوزش
از لولای پنجرهی اتاقم
تقلا میکند برای ورود
و برفش
روی کوهپایههای آلپ مینشیند
به زمستانی
که پالتوی پوست گرگش
در پاریس به تن زنی پولدار
و دندان گرگش
در گلوی گوسفندان دامنههای بهسود
به زمستانی
که چوبش را از درختی در کنر میگیرند
و در بخاری زغالسنگ استانبول میسوزد
به زمستانی
که ترانههای برفیاش را
در مسکو میخوانند
و بهمنش
در سالنگ سر ریز میکند
بارانش به چتر زنی در برلین میخورد
و سیلابش
به پاهای پیر زنی در کوته سنگی
از درز دروازه سلام میدهد
از فصلی حرف میزنم
که به نقشهی جهان اتاقم رسیده
و سرمایش
از پتو نیز میگذرد
نفس بزن در شعرهایم
"ها" کن کمی در کلمات
برف
مثل پاککن مداد
کلماتم را در کاغذ گم میکند
مصطفی هزاره
275
به تشویش این است که تا نان چاشت میتواند برسد یا نه؟ به او فکر میکنم؛ کاش مثل او بودم، کاش تمام دغدغههای این روزهایم همین بود که به چاشت چه بپزم؟
میگویم سالپار هم این اتفاق افتاد، پسرک دیگری هم از بین رفت، چرا چیزی نمیگویید؟ چرا کسی اعتراضی نمیکند؟
با چهرهیی که بسیار حالت حقبهجانب به خود گرفته است، میگوید: «چه فایده دارد؟ اگر کسی اعتراض و کاری کند، آن طفل زنده میشود؟»
از پاسخش حیران و درمانده میشوم که چطور برایش تفهیم کنم که اگر کاری کنید و حرفی بزنید و دنبال راهحلی باشید، درست است که قربانی زنده نمیشود، ولی باعث میشود که کس دیگری در این مسیر قرار نگیرد، قربانی نشود. مگر این یکی در مسیر همان قبلی نبود؟
همه ناراحتاند و حتی نمیدانند برای کدامیک از این موضوعات و حادثات. همه ناراحتاند و مأیوس و خودم نیز.
یک آن متوجه قضیه میشوم. میبینم این ناراحتشدنها، این زانوی غم بغلکردنها، بار این اندوه را سنگینتر میکند. باید از این اندوهها عبور کرد. اگر به حال هزاران زنی که در جهان رنج میکشند، رنج ببری، خودت یکی از آنهایی. آن زنها را یکی دیگری کشته و تو را رنج آنها. زانوی غم بغل گرفتن که راهحل نیست.
میگفت: «مبارز که خودش را به کشتن نمیدهد، بلکه مبارزه میکند که هم خود و هم دیگران را نجات بدهد.»
باید کاری کرد، باید حرفی زد، و باید از رنجها عبور کرد و برای تکرار نشدنشان کاری.
صدای خندهای میآید. کسی دارد میخندد. دختربچهای را پدرش کول کرده است که به مکتب ببرد. میخندد و نمیداند که فقط چند صنف محدود این حق را دارد. با امید و با شوق در کول پدر میگوید و میخندد.
من نیز میخندم، از امید، از شوق.
شاید راه نجات همین خندیدن و تسلیم نشدن و ادامه دادن است. شاید روزی برسد که هیچ زنی به جرم زن بودن نسوزد و خوابها بوی آتش ندهند. شاید بشود یاد بگیریم بهجای عزا گرفتن، کاری کنیم، آگاه شویم و آگاه کنیم.
نان پخته میشود. خانه از بوی نان پر میشود و زنی دارد زندگی را بالای سفره میچیند. زنی که در دورههای مختلف ادامه دادن را یاد گرفته است و تسلیم نشدن را نیز.
و من، با همهی اشکها، کابوسها و خشمها، هنوز ایستادهام. کنار تنور، کنار عابدهها، کنار فرخندهها، کنار کبراها و هزاران زن بینام دیگر.
هنوز هستم، هنوز مینویسم…!
حماسه ۱۴۰۴/۳/۲۶
275
کنار تنور آتشکردهی مادر ایستادهام تا برای پختن نان کمکاش کنم. در روزهای عادی، صبحهایی که بوی عطر نان تازه در خانه میپیچد و نور خودش را از بین برگهای توت به حویلی میرساند و همه با همیم، خوشحالم و از حضور مادرم بیشتر.
اما این چند روز را با سردرد، حالت تهوع و بدحالی آغاز کرده و گذراندهام. احساس میکنم تمام این اتفاقات تلخ در سر من رخ دادهاند و من بازمانده و شکستخوردهی همهی جنگهای جهانم.
به نان نگاه میکنم؛ جایی از جهان جنگ است، کسانی از نداشتن همین نان مردهاند و جهانی که در قرن بیستویک داد از حقوق بشر و حقوق انسانی میزند، همه را به تماشا نشسته است. انسان بودن و انسان ماندن سخت است و جرم. اخبار را به یاد میآورم: گروهی را که قصد داشتند مواد غذایی را به آسیبدیدهگان فلسطین برسانند، دستگیر و اخراج کردهاند. جایی از جهان جنگ است، موشکی آواری را آوارتر کرده است، زنی در صف دریافت نان برای فرزندانش زیر پا له شده و مرده است، و جایی دیگری از جهان هزاران دالر برای پذیرایی از فلان رئیسجمهور خرج شده است. شوهری سر خانمش را با ساطور بریده است، مردی داخل یک صندوق مرده و در این جهان اندازهی یک صندوق جا پیدا نکرده است. جایی از جهان ساختمانها دارند فرو میریزند، انسانیت فرو میریزد، و داوود داخل صندوق میمیرد.
مادر میگوید باید کمی هیزم بریزم. هیزم میریزم و به آتش نگاه میکنم؛ بوی گوشت عابده میآید، بوی خون خلطشدهاش با بوی دود و بوی جهالت و بوی زنستیزی، بوی جبر و بوی وحشت، بوی قتل، بوی یک جنایت سیستماتیک و پذیرفتهشده و عادیشده. کوشش میکنم تصاویر را از ذهنم پاک کنم؛ بوی فرخنده میآید. یک آن فکر میکنم همهی آنهایی که او را کشتند و به آتش زدند، به حویلی هجوم میآورند. به کجا بگُریزم؟ سنگ به دست و خشم بر چهره، دارند رسوایی تاریخ را با خود حمل میکنند. آتش بالا میگیرد و گرمایش را حس میکنم؛ شهیده دارد میسوزد، با دستان پدرش، با دستان برادرش، با دستان سکوت، با دستان غصه و با دستان عمری فقط تماشا کردن و به عزا نشستن. به آتش نگاه میکنم و شهیده دارد میسوزد، شهیدهها دارند میسوزند، فرخنده میسوزد، و عابده خودش را از ترس ازدواج اجباری به آتش زده است.
به آتش نگاه میکنم پرنیا عباسی دارد میسوزد. پرنیا میسوزد و زیباترین شعر جهان لال میشود.
آتش رنگ دردهای مهاجرت محمد امیر توسلی را دارد. او با مدرک خلبانیاش دارد میسوزد، گردنی زیر زانوی پلیس تهران شکسته میشود، تاریخ میشکند، و خبر مرگ دختر سیزدهسالهای را میآورند که به بدن کوچکش تجاوز و ظلم بزرگی شده است. بوی و صدای «کمی آب بیاور، سوختم» با هم خلط شدهاند. به آتش نگاه میکنم…!
مادر علت حالم را میپرسد. میگویم شب خواب دیدهام یکی دارد مرا خفه میکند. چیغ میزنم، دستوپایم حرکت نمیکند، کوشش میکنم یکی را صدا بزنم یا دستهای خفهکننده را از گلویم دور کنم که بیدار میشوم، از کابوسی به کابوسی.
مادر با اینکه دارد نانش را میپزد، میگوید: «حتماً سیاهی در اطرافت بوده و ترا سیاهی گرفتهاست. من که همیشه میگویم نمازت را بخوان و کلمهات را نیز، چرا باید خواب بد ببینی؟ شبها وقت خواب کلمه بخوان، انشاءالله که دیگر خواب بد نمیبینی.»
من اما دارم به بدن قطعه قطعه شدهای کبرا فکر میکنم، به بدن مثلهشده و سر بریدهاش، به پوستهای کندهشدهاش، به مادرم فکر میکنم و به اینکه کاش مثل او بودم و میشد فکر کنم که اگر نمازم را بخوانم هیچیک از این اتفاقات نمیافتد.
ایستادهام و به کابوسی که در خواب دیدهام فگر میکنم و به کابوسی که در اخبار...!
با سلام کردن زن همسایهمان از افکارم کنده میشوم و در جوابش سلام میکنم. میگوید آمده است احوالی بگیرد و گوشهیی مینشیند. او هم از اخبار جنگ میگوید و میبینم که ناراحت است. ولی او در جهان خودش به بدبختیهایی که کشیده است فکر میکند. میگوید: «چه حادثههایی که ندیدیم و نشنیدیم؛ کدامیک علنی شد؟ از کدامشان چه کسی مطلع است و خبر دارد؟ هیچکس!»
میگوید کبراهای زیادی سر بریده شدهاند و عابدههای زیادی سوختهاند، جنگهای زیادی در گرفته و خانههای زیادی آوار شده، کسی نمیداند، نه، نمیداند.
مادر میگوید: «بداند که چه شود؟ مگر چیزی تغییر میکند؟ مگر آنها زنده میشوند؟»
زنی با پیراهن گلدارش، با چاینکی به دست میآید که به رسم همسایهداری شیر آورده است. چاینک را میگیرم و ازش میخواهم بیاید داخل و بنشیند. میگوید عجله دارد و باید به شوهرش چای صبحانه آماده کند. میرود… باید به شوهری که شب لتوکوبش کرده بود، صبحانه آماده کند.
همسایهمان بلند میشود، میخواهد برود. مادر میگوید بماند ولی او قصد دارد به مراسم فاتحهای برود. رنجری طفلی را زیر گرفته است. میگوید باید برود و زود برگردد تا نان چاشت را پخته کند.
275
+1
دختران تالی نخستین رومان سیامک هروی است که به زبان انگلیسی ترجمه شده.
آغاز این رومان برایم چندان جذاب نبود امیدوارم پایانش ناامیدم نکند.
275
این شعر را استاد واصف باختر به طاهر بدخشی سروده:
و نه من گريسته بودم
شب از ديار شبيخونيان گذر مي کرد
کنار ايوان فانوس کوچکي مي سوخت
و درهجوم هجا هاي تازيانهء باد
زني به گريه سخن مي گفت
از آن پرنده يي بازگشت جنگل رگبار
پرنده يي که از آن اوج اوج جوهر شب
صداي رويش زرد گياه فاجعه را
شنفت و گفت به دريا، به کوه و جنگل و دشت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
سوار هودج باران، سوار بارهء باد
به پاسداري خواب جوانه ها ميرفت
پرنده يي که از آن اوج، اوج جوهر شب
غريو بر ميداشت
آيا چکاوکها!
قراولان خوابند
گشاده بالتر از باد هاي سرگردان
ز آشيانهء خونين خود فرود آييد
که ز هر حادثه را در گلوي شب ريزيم
چو دانه دانهء باران به روي شب ريزيم
ز بام سرخ شايق به کوي شب ريزيم
بر آستان شفق آبروي شب ريزيم
***
پرنده يي که در آن اوج، اوج جوهر شب
به سوگواري هر شاخه کز تگرک شکست
ز خود رها شد و سر زير پر نهفت و گريست
کجاست آن نفس جنگل از صدايش سبز؟
شب از ديار شبيخونيان گذر مي گرد
کنار ايوان فانوس کوچکي ميسوخت
و در هجوم هجا هاي تازيانه باد
زني به گريه سخن ميگفت
از آن پرنده يي بازگشت حنگل رگبار
ـ و من گريسته بودم
8 جدي 1358
275
ما احمقترین موجودات روی این زمین لعنتی هستیم. شیفته نمایشیم. نمایش چیزی که نیستم و بلدیم خودمان را در مرکز توجه قرار دهیم، به رخ دیگران بکشیم، وانمود کنیم که از همه بالاتر، زیباتر، پولدارتر و نجیبتر هستیم، در حالی که حقیقتمان چیزی دیگریست. آمدهایم از طبقه پایین، لباسهایمان قرضی است، دردمان را زیر لبخند پنهان میکنیم، و نجیببودن را فقط ادا میکنیم.
تمام این نمایشها برای چیست؟ چرا خودمان را اینقدر گول میزنیم؟ مدلی که ساختهایم، ما نیستیم. اصل ما کجا رفته است؟ یا شاید هیچوقت اصلی وجود نداشت؟ کدام باد، کدام لشکر، اصل ما را با خود برد؟ کدام حاکم در گور خوابیده اصل ما را فروخت؟ این تابوتی که جامعه، سنت، خانواده و حکومت برای ما ساختهاند، ما نیستیم.
هرکاری کنی از این جمعیت احمق خلاصی نداری. تنها کاری که میتوانی بکنی، نادیده گرفتنشان است. اما بدان، حتی وقتی چشمهایت را ببندی، باز کسانی هستند که کارشان را میکنند.
275
ما آمدیم چه را به زندگی ثابت کنیم؟ اخی چرا آمدیم؟ کی جواب دردهایمان را میدهد؟ اخی چه جوابی! کسی جواب نخواهد داد، هر کس به این دنیا آمد محکوم به زندگی است. آیا این درخت که اکنون تماشایش میکنم برگهایش زرد شده، باد میورزد و میریزد، او هم محکوم به زندگی است؟ پرندگان چه؟ زمین زیرپایم، قرنهاست رویش راه میرویم، سینهاش پر از جسد است، باز چرا جسد میخواهد؟ کنار قبرستان راه میروم. آنسوی جاده که دریاست گاهگاهی نگاه میکنم.
به چه فکر میکنم، میدانم فکر میکنم جای نمیرسیم، از یک سوال هزار سوال دیگر زاده میشود. شاید یاد گرفتهام به این چیزها فکر نکنم، مگرنه؟
من اما نتوانستهام یاد بگیرم. بعضی فکرها در اختیار من نیست. نه میشود ازشان فرار کرد، نه میشود نگهشان داشت. فقط عبور میکنند، مثل همین موترهایی که از کنارم رد میشوند و بعد ناپدید میشوند.
به انتهای قبرستان که میرسم، فکر میکنم فاصلهی من با آنجا چند قدم است؟ آنطرف، دریا همانطور موج میزند، بیخیالِ من. شاید با این فکرها به جایی نرسم. اما نمیتوانم فکر نکنم. زندگی چیزی بشتر از این چیزها است.
۱۴۰۴/۷/۳۰
275
دو هفته بود به دلایلی کتاب نخوانده بودم. چند روز است که با سیامک هروی برگشتم. «گرگهای دوندر» را تمام کردم و سرزمین جمله را شروع کردم. بعدا در مورد گرگهای دوندر برایتان چیزهای خواهم نویشت.
275
این مثنوی سید ابوطالب مظفری خواندن دارد.
از بس که با لذت خواندمش حفظم شد😊
مادر
مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شدیم
در قحط سال عاطفه هامان تلف شدیم
مادر سلام ! طفل تو دیگر بزرگ شد
اما دریغ کودک ناز تو گرگ شد
مادر ! اسیر وحشت جادو شدیم ما
چشمی گزید و یکسره بد خو شدیم ما
مادر ! طلسم دفع شر از خوی ما ببند
تعویذ مِهر بر سر بازوی ما ببند
ای ماه ! ما پلنگ شدیم و تو سوختی
ما صاحب تفنگ شدیم و تو سوختی
پرسیده ای که : ماه چه شد اختران چه شد
من مانده ام که وسعت این آسمان چه شد
دوشیزه گان قریه ء بالا کجا شدند
گلچهره و گل آغه و گلشاه کجا شدند
گلشاه شگوفه داد جوان شد عبوس شد
در دشتهای تفتهء تفتان* عروس شد
گلچهره خوش به حال غمش غصه سیر خورد
یک شب کنار مرز وطن ماند و تیر خورد
از او نشان سرخ پری مانده است و هیچ
از ما فقط شکسته سری مانده است و هیچ
اینک زمین پیالهء خون است و هیچ نیست
زخم است آتش است جنون است و هیچ نیست
امشب هجوم دوزخی باد دیدنیست
این گیر و دار گردن و پولاد دیدنیست
در چار سو دمیده و در چار سو دوان
اینک منم چو بادِ دی آواره در جهان
اینک منم دو پای ورم کرده در مسیر
اینک منم مسافر این خاک سردسیر
بگذار تا به چشمهء خون شست و شو کنم
بگذار رو به کوه کمی گفتگو کنم
این کوه شانه های مرا چون برادر است
بگذار با برادر خود گفت و گو کنم
کوه از کمین و صیحهء مردان عقیم ماند
این بیشه هفت سال پیاپی یتیم ماند
این بیشه هفت سال پیاپی پدر ندید
گوساله های بت شده دید و پدر ندید
یکباره سرو های کهن ریشه کن شدند
مردان این قبیلهء عاشق کفن شدند
رخش غرور و تیغ و کمان را فروختیم
کام و زبان شعله فشان را فروختیم
خوش قامتان به قدّ دو تا خو گرفته اند
مردان کج به بوی طلا خو گرفته اند
سرگُم تمام همتشان یک بدن شده
در تیه مانده ایم و چهل سال شد تلف
چشم انتظار معجزه ء آب های کف
چشم انتظار معجزه تا سنگ گل دهد
بیرون کشند از تن ناپاکشان صدف
اینک نشسته ایم سبک در کمین خویش
چشم انتظار سوختن آخرین خویش
اینک نشسته ایم که تا مار های خشم
از شانه های مست کسی سر بدر کنند
اینک نشسته ایم که تا نسل سامری
گوساله های شیری شان را بقر کنند
جمعی بر آن سرند که ناموس و ننگ را
نذر کلاه گوشه ء یک تاجور کنند
دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست
موجی نمیزنند که باد از کدام سوست
مردند تا به سفرهء شان نان بیاورند
توفان ندیده اند که ایمان بیاورند
القصّه برده اند از این ورطه رختشان
جاوید باد کبکبهء تخت و بختشان
سید ابوطالب مظفری
275
همهجا ساکت است. شب از نیمهشب گذشته. هوا سرد است و احساس سردی میکنم. «خشم و هیاهو» پشرویم نیمهباز است. مدتی خیره میمانم به صفحهی ۹۲؛ انگار کلمات منتظرند که تصمیم بگیرم بخوانمشان یا نه. اما کتاب را میبندم. به کتابهای روی میز خیره میشوم. نمیدانم در کدام یکی از جهانشان گم شوم. شاید در همه.
به آدمهای درونشان فکر میکنم؛ به زندگیهایی که آنجا ادامه دارند، بیآنکه به من نیازی باشد. به قشنگی این صحنه فکر میکنم؛ نشستهام و اینهمه دنیای متفاوت در ذهنم مرور میشود. همهجا تاریک میشود، باز احساس سردی میکنم؛ شمع به پایان رسیده. دوباره شمعی روشن میکنم. در نور کمرنگش سایهی خود را بر دیوار میبینم. لحظهای یاد بوف کور میافتم، میترسم و فکر را بهجای دیگر میبرم.
دو روز است کتابهایم در سراسر خانه پخشاند. میلی به جمعکردنشان ندارم. دلم میخواهد در هر گوشه ببینمشان.
به قول مادرم: «فردا باید برگردند سرِ جایشان، وگرنه از دست آیدا یکیشان هم سالم نمیماند!»
یاد حرف رشیده میافتم. گفته بود: «وقتی کتابهایم را در الماری میگذارم، حس میکنم آدمهای درونشان را زندانی میکنم.» شاید من هم همین حس را دارم.
کلمهی «زندانی» در ذهنم میماند. از آن بدم میآید؟ مرا یاد داستانهایی میاندازد که در سینهی آدمها میمانند و خاک میشوند.
بدنم از سرما میلرزد. از جا بلند میشوم. شمع به آخر رسیده؛ آخرین لحظههایش است. با خودم فکر میکنم شاید روزی من هم به دنیای همین داستانها بروم و در گوشهی صفحهی مستقر آن دنیا شوم. نه، نه… جرات گفتن این را ندارم؛ زود از آن میگذرم.
2025/11/7
275
همه چیز در یادها محو میشود
جز صدای پاهایی که در سکوت میروند
آیا در آن شهر،
میتوان هنوز جایی برای ایستادن یافت؟
یا همه چیز از آنِ باد است
که در دل یادها میرقصد؟
