es
Feedback
حرة

حرة

Ir al canal en Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
242
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+230 días
Archivo de publicaciones
کجاست آنکه کنارش نقاب بردارم…

و وقتی در نظر معلم، دانش‌آموز متقلب، دروغگو، از انجام تکالیف فراری، بی‌انگیزه، معطل و... باشد، برون‌داد نظام آموزشی ما چیزی جز این نخواهد بود.

و این ابدا به معنای در انتظار جنگ بودن نیست؛ جنگ، چهره‌ی کریهی دارد اما دفاع، امری واجب است. سیزده، چهارده ساله که بودم مجموعه‌ی کتاب‌های نیمه‌ی پنهان ماه را می‌خواندم. حکایت زمستان را. سلام بر ابراهیم را. سیزده چهارده‌ساله که بودم‌ من زنده‌ام را می‌خواندم. دا را ورق می‌زدم و... چقدر دوست داشتم هم‌پای آن آدم‌ها باشم. چقدر دلم می‌خواست در مسجد جامع خرم‌شهر، چادر سیاهم را زیر آذوقه‌هایی که بسته‌بندی می‌کردند، پهن کنم. جنگ برایم رمانتيک بود. تیرها تن رزمنده‌ها را می‌شکافتند و پیش می‌رفتند و از هر تن، هزار شقایش می‌رویید. در ادبیات، در سینما و... جنگ حماسه‌ای بود که به غزل می‌رسید. جنگ برای آن دخترک سیزده‌ساله که من بودم، نامه‌هایی بود که رزمنده‌ی بیست‌وپنج‌ساله‌ای برای همسر جوانش می‌نوشت و نام دخترکی که هرگز ندیده بود را انتخاب می‌کرد. جنگ برای من، نجواهای آرامِ در تاریکی‌های دور از سنگر بود. حالا که بيست‌وسه‌ساله‌‌ام، حالا که انقلاب را سینه به سینه به من رسانده‌اند، نه! حالا که اسلام از پَر گوشه‌ی چادر مادر سادات سلام‌الله علیها به من رسيده است، به ترس‌هایم فکر می‌کنم و به احتمالات و اطمینان‌هایم. در آن روزهای سیزده‌سالگی به درختان سوخته، مادران طفل از دست داده، فقر و قحطی، تعطیلی مدراس، زنانی که شوهرشان را غرق خون دیدند، ساختمان‌های فروریخته، کودکان یتیم شده و گنجشککانی که قلبشان ایستاده بود، ابدا فکر نمی‌کردم. حالا که واقعیتِ جنگ را می‌بینم، سختی و تیزی تیغ دشمن را هم، قرآن را می‌گشایم؛ إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. آل‌عمران؛ آیه‌ ۱۷۵. دیگر به سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی ایران در این روزها نمی‌اندیشم. به رانت‌ها و فسادها و کارشکنی‌های این چهل‌و‌هفت‌سال و علت‌هایش فکر نمی‌‌‌کنم. اما بسیار به واقعیت سهمگین جنگ فکر می‌کنم و به لزوم مبارزه حتی اگر مردانمان را بکشند و زنانمان را به اسارت ببرند. تنها یک‌چیز ضرورت دارد و آن حفظِ ۱٫۶۴۸٫۱۹۵ کیلومتر مربع خاکِ ایران است. رهبری در تفسیر همین آیه در سال ۱۳۹۷ گفته بود؛ آن که شما را وادار می‌کند که بترسید، مأیوس بشوید، ناامید بشوید، او شیطان است. امروز این شیطان‌ها از طریق رادیو و تلویزیون و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی و امثال اینها مرتّب مشغول کارند برای اینکه بترسید. نه، نترسید، فَلا تَخافوهُم، از آن‌ها نترسید؛ از انحراف از راه خدا بترسید که اگر چنانچه از راه مستقیم انحراف پیدا کردیم، سرنوشت ما سرنوشت کشورهایی است که زیر بال آمریکایند، سرنوشت عربستان است، سرنوشت رژیم شاه است که [در آن نوع کشورها] همه‌ی امکانات کشور متعلّق به دشمن [است] و ملّت، ذلیلِ در مقابل دشمن و بی‌پناه در مقابل دشمن. صدای مداحی در خانه پخش می‌شود؛ لَو قَطَعوا أرجُلَنا و الیَدَین‌ نَأتیکَ‌ زَحفاً سَیدي یاحسین‌.ع؛ و هنوز عاشورا به شب نرسیده است. -دهم بهمن‌ماه هزاروچهارصدوچهار.

جزوه رو به ورد تبدیل می‌کنیم تا زمان امتحان بتونیم کلیدواژه‌هاشو سرچ کنیم. حالا استاد امتحان تستی با زمان محدود طرح کنه. انسان وقتی در تنگنا باشه راه‌حل لازمو پیدا می‌کنه‌.

دست می‌کشم روی ریشه‌های سجاده، مدت‌ها پیش آن‌ها را بافته‌ام. ریشه‌ها اگر بافته شوند، نخ‌هایشان کش نمی‌آید، در هم گره نمی‌خورند‌. دیوارها را هل می‌دهم تا استخوان‌هایم را از شکستگی، نجات دهم. پیام‌ها را جواب نمی‌دهم، شماره‌هایی که زنگ می‌زنند هم‌‌. بد عادتی است‌، گم کردن ضرورتِ روانه کردن کلمات به سمتِ آدم‌ها. سرم را روی بالشتی که عمودی میخ کرده‌ام به فرش تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم روی تپه‌ای از بابونه نشسته‌ام. آب، می‌شکافد و در بستر رودخانه پیش می‌شود‌ شبیه تاریخ در بستر زمان. چشم‌هایم را می‌بندم، صدای پرندگان پس از روزهای بارانی می‌آید. چشم‌هایم را می‌بندم و روی خوشه‌های سبز گندم، باد می‌شوم و می‌وزم. چشم‌هایم را می‌بندم و در شکوفه‌ی سفیدِ اسپند گم می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و زمزمه‌ی ماهیان را می‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و یک دسته‌ پونه‌ی وحشی گرفته می‌شود جلوی صورتم. چشم‌هایم را می‌بندم و دیوارهای خانه را به عقب هُل می‌دهم. کاش تا ابد چشم‌هایم را می‌بستم.

امیدِ فردی وقتی که تمام عالم، در زمین فرو می‌رود.

به این فکر می‌کنم که چه‌طوری امیدم رو نسبت به آینده حفظ کنم.

پرده‌ی گوش‌هایم را کنده‌ام؛ پرسیده بودی چرا از ورم خیابان‌ها و از ریشه‌های به خون آغشته شده‌ی درختان نمی‌نویسم و نمی‌خوانم؟ من، پرده‌های گوش‌هایم را کنده‌ام و مردمک چشمم را با استخوان بیرون زده‌ی انگشتِ شکسته‌ام از حدقه درآورده‌ام. و دندان‌هایم را آنقدر به زبانم فشرده‌ام که لخته‌‌‌‌ی بزرگی از خونِ تمام پا برهنگان عالم راه حنجره‌ام را بسته است. مدت‌هاست به صدفِ شکسته‌ی حلزونی که مرغ‌ماهی‌خواری آن را بیرون کشیده بود پناه برده‌ام و زیر شن‌های ساحلِ دریایی که شوره‌زار شده است، برای ابد، خزیده‌ام.

ساکن سرزمینی شده‌ام با درختان کاغذی؛

باران بند آمده و گنجشگک‌ها پشتِ پنجره آزادانه می‌خوانند. انگار که در عالم هیچ خبری نیست؛ مگر شادمانی. شادیی از جنسِ عطر شکوفه‌های باران خورده‌ی نارنج، بر شاخه‌ی بلندِ سبز‌.

کاش آدم وقت مرگ، بوی تمام چیزهای خوب عالم را بدهد.

هرچیزی وقت مرگ بوی چیزی را می‌دهد که دوستش دارد. ماهی‌هایی که امروز رد پولک‌هاشان روی دست‌هایم مانده بود، بوی دریا می‌دادند.
هرچیزی وقت مرگ بوی چیزی را می‌دهد که دوستش دارد. ماهی‌هایی که امروز رد پولک‌هاشان روی دست‌هایم مانده بود، بوی دریا می‌دادند.

لامپ‌ حیاط خاموش است. تاریکی گمم می‌کند. سرما می‌پیچد دور تنم. سرم را بلند می‌کنم؛ ستاره‌ها در آسمان روستا، پرنور ترند. یادم رفته بود خیره شدن به تاریکی شفاف شب را. یادم رفته بود صدای جیرجیرک‌‌ها را. هوا را بو می‌کشم. چقدر این روزها آرامم؛ نه می‌دوم، نه ایستاده‌ام. نه می‌خواهم، نه پس می‌زنم. بوی پرتقال می‌آید. بوی پرتقال‌های باران خورده. زندگی، به پوست پرتقال می‌ماند؛ معطر و تلخ. زندگی ابدا رویا نیست، واقعی است؛ بلوری کدر. آمیختگی چیزهای خوشایند و ناخوشایند. سوم بهمن‌ماه؛ خانه.

و زن خرسند بود در حالی که ممکن است سقف خانه فروبریزد، کودکی در آغوش ندارد.

می‌خواست زنی باشد که وقتی گلی را می‌بوید به جنگ فکر نکند.

آدم‌ها منتظر نرگس بودند و او هر زمستان چشم‌هایش به دنبال شکوفه‌های گل‌یخ می‌گشت.
آدم‌ها منتظر نرگس بودند و او هر زمستان چشم‌هایش به دنبال شکوفه‌های گل‌یخ می‌گشت.

یک‌بار، تنها یک‌بار است که انسان چیزی را به جد می‌خواهد. بارهای بعد، هیچ آمد و شدی، قلبش را نمی‌لرزاند.

هرچه را بگیرند، سرخی پرچم سیدالشهدا را نمی‌توانند از ما بگیرند؛ و هنوز کربلایی هست و عاشورایی.

آقا سکوت بسه. کاش خاک آمریکا رو با کل کشورهای آزاده‌ی جهان شخم می‌زدیم.

ولادت امیرالمؤمنین برایم روضه است. مدح‌ خوانی‌ها برایم روضه است. آن هنگام که دیوارهای کعبه به احترام قدوم مبارک فاطمه بنت اسد کنار می‌رود درحالی که خدا به مریم‌ سلام‌الله‌علیها در هنگام فارغ شدن فرمود؛ از بیت‌المقدس خارج شو. حریم کعبه برای ولادت او شکافته شد و روزی گفتند؛ مگر علی.ع. نماز هم می‌خوانده؟ برایم شبیه روضه است که روزی جبرئیل امین، از جانب خدا به پیامبر فرمود تمام درهای به سمت مسجد النبی را ببند مگر درخانه‌ی علی.ع. را؛ سُدّوا هذه ألابوابَ غَیرَ بابِ عَلِی. برایم شبیه روضه است که روزی بعد از پیامبر، در خانه‌ی علی را با نهایت شقاوت شکستند. دری که فرشته‌ی وحی برای ورود به آن اجازه می‌گرفت. در روز ولادت، در عید غدیر، غمی وزین، استخوان‌های قفسه سینه‌‌ام را درهم می‌فشارد. آن هنگام که اعرابی فریاد زد؛ وا مظلمتاه و امام علی.ع. فرمود؛ به تو یک ظلم شده اما به اندازه ریگ‌های بیابان و موهای حیوانات به علی‌بن‌ابی طالب ظلم شد. برایم شبیه روضه است که درِ شهر علم بگوید؛ سَلُونِی قَبْلَ‏ أَنْ‏ تَفْقِدُونِی و سعد ابن ابی وقاص لعنت‌الله‌علیه بپرسد؛ چند مو بر سر و صورت من است؟ یاعلی.ع. ذکر تو کم ما را زیاد می‌کند. یاعلی.ع. نامت اشک‌هایمان را جاری می‌کند. یا‌علی.ع. یا ملجأ امة. یاعلی.ع یا باب النجاه امة.