es
Feedback
یادداشت‌ها

یادداشت‌ها

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
Irán151 127La categoría no está especificada
220
Suscriptores
-124 horas
+97 días
-230 días
Archivo de publicaciones
ولی از این سیزیف‌وار زیستن خسته شده‌ام واقعا!

وسط این گیرودار و لحظه‌های تاریکی که بساط‌اش را وسط زندگی‌ام انداخته، یک در به اندازه‌ی یک خط باریکی از نور باز شده است. دودستی چسپیده‌ام و سعی دارم وسعت نور را بیشتر کنم و امیدوارم کم نیارم!

امشب صدای شلیک‌های شادیانه بلندتر و بیشتر از شب‌های قبل است؛ به‌گمانم که عید کرده‌اند.

دلم نیازمند یک معجزه است؛ یک قهرمان داستانی یا شاید پیامبری که بیاید و نجات‌مان دهد. چه می‌شود که این‌بار بیایند و فقط اجازه ندهند که کودکی بمیرد، مادری سوگوار شود یا درماندگی در نگاه یک انسان موج بزند؟ بیایند برای من، برای دوستانم، برای دل خسته‌ام و برای آرزوهایی تشنه و کویر روحم. برای نگاهم که دیگر به هیچ روشنایی ایمان ندارد. چه می‌شود که یک‌بار ما آدم‌های معمولیِ قصه هم جدی گرفته شویم و برای خستگی‌های‌مان معجزه‌ای شود؟ خسته‌ام از این‌که هر روز مثل تکه‌سنگی در رودخانه به این سو و آن سو غلت بخوریم. من معجزه می‌خواهم. نه از آن معجزه‌ها و قهرمان‌هایی که همیشه در پایان قصه پیدای‌شان می‌شود. معجزه‌، قهرمان و پیامبری می‌خواهم که در همین بوی خون و جنگ و ویرانی دست ببرد در صفحه تلویزیون و آن خبری که می‌گوید: «این‌قدر کشته و این‌همه زخمی…» را پاک کند و بعد بگوید دروغ بود؛ همه زنده‌اند، همه به خانه‌هایشان برگشته‌اند و هیچ جنگی در نگرفته است. من پیامبری می‌خواهم که مذهبی نداشته باشد؛ دینش مرهم درد باشد، رسالتش آغوش و مهربانی و قبله‌اش هم جایی که انسانی به کمک نیاز دارد. من فقط یک معجزه می‌خواهم؛ فقط یک‌بار جهان از مدار زخم زدن به ما خارج شود و خورشید از سینه مادری در خاورمیانه طلوع کند. دیگر طاقت شنیدن فلسفه ندارم. نمی‌خواهم کسی از تقدیر و حکمت بدبختی‌هایمان بگوید. اگر قرار است امتحانی باشد، می‌خواهم از همه‌شان مردود شوم؛ اما به خاکستر جوانی خود، دوستانم و به این ملت‌های زخم‌خورده نگاه نکنم.

Repost from N/a
دیوارها، سوراخ‌سوراخ... کوچه‌ها، بن‌بست... و تنها چیزی که سالم مانده تابلویِ «ایست» است؛ که سال‌هاست به جنازه‌ها دستورِ توقف می‌دهد! ما از میانِ دیوارهایی گذشتیم که حافظه‌شان پر از صدایِ شلیک بود. در شهری که خانه‌هایش چمدان‌هایشان را بسته‌اند وُ منتظرِ انفجارِ بعدی‌اند... اینجا، صلح نامِ دیگرِ وقفه میانِ دو گلوله است؛ و عشق، گلی‌ست که در پوتینِ سربازی مُرده ریشه کرده است. #گروس_عبدالملکیان سه‌گانه خاورمیانه

انسان‌ها چه بی‌رحمانه طبیعت را قضاوت می‌کنند از کجا می‌دانند موج از کران می‌گریزد یا خودش را به سمتش می‌کشد؟ شاید موج میلی به هیچ‌کاری ندارد شاید آب بی‌خیال‌ترین پدیده‌ی هستی باشد از کجا می‌دانند ابرها باریدن را دوست دارند؟ شاید هیچ ابری دوست ندارد نابود شود از کجا می‌دانند درختان عاشقِ بار و برگ هستند؟ شاید درختان دوست دارند خودشان را در آیینه‌ی آب لخت ببینند از کجا می‌دانند پلنگ‌ها عاشقِ مهتاب هستند؟ شاید پلنگ‌ها هم مثلِ انسان‌ها معشوقه‌هایشان را در صورتِ ماه می‌بینند شبانگاه بر قله‌‌ای می‌ایستند چشم به ماه دوخته به سرخیِ رانِ آهوها فکر می‌کنند انسان‌ها چه بی‌رحمانه طبیعت را قضاوت می‌کنند برای همین است که هرگاه انسانی می‌میرد دلِ زمین خالی‌تر می‌شود رودبارها شروع می‌کنند به سرود خواندن و موج می‌بوسد لبِ ساحل را با هر مرگی که اتفاق می‌افتد ابرها در آسمان همدیگر را به آغوش می‌گیرند با هر مرگی که اتفاق می‌افتد درختان بار و برگ می‌تکانند با هر مرگی که اتفاق می‌افتد پلنگ‌ها خمیازه‌خنده می‌کشند غلت می‌زنند روی علف‌ها و به خودشان یادآوری می‌کنند کدام قسمت بدنِ آهو لذیذتر است بعضی از اتفاق‌ها فقط می‌افتند هیچ ربطی به هیچ چیزی ندارد باد گلدانِ لبِ پنجره را زمین می‌زند و گلدان می‌شکند همین. مجید خاک‌سار

Repost from پودینه:
نابود می‌شوم وقتی می‌بینم سیاست از ما هویت‌مان را دزدیده و بی‌دفاع رهایمان کرده. ما مثل رودی هستیم که چاره‌ای ندارد جز ادامه چون اگر بایستد می‌گندد.

مراسم اسکار نظر به اندک فیلم‌هایی که از امسال دیدم، تقریبا قابل پیش‌بینی بود. جسی باکلیِ دوست‌داشتنی حق‌دارترین نامزد برای جایزه‌ی بهترین بازیگر زن بود که به‌ حقش رسید. تا قبل از دیدن One Battle After Another، جیکوب الوردیِ فرانکنشتاین را در نقش مکمِل برنده می‌دانستم، ولی شان پِن؛ این مرد کهنه‌کار و کاربلد نظرم را عوض کرد و برنده هم شد. آن‌هایی که فرانکنشتاین را دیده‌اند، می‌دانند که در طراحی صحنه، طراحی لباس و گریم بین تمام فیلم‌ها حرف اول را می‌زد و‌ برنده‌ی همین سه‌ جایزه‌ی بخش طراحی شد. و در آخر هم، پاول توماس اندرسون عزیز هم لیاقت جایزه‌ی بهترین کارگردانی را داشت. بقیه جایزه‌ها مربوط فیلم‌هایی بودند که هنوز ندیده‌ام که اگر حوصله یاری کند به‌فرصت تمام‌شان را خواهم دید.

چه فریادها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟ -سایه

یک راه مَردی فرار است به روایت تصویر! وقتی می‌بینید که به بردن امیدی نیست؛ حداقل می‌توانید از باختن هم فرار کنید.
یک راه مَردی فرار است به روایت تصویر! وقتی می‌بینید که به بردن امیدی نیست؛ حداقل می‌توانید از باختن هم فرار کنید.

اما انسان همیشه نمی‌تواند خودرا از ورطه‌ی نابسامانی‌های ذهنی خلاص کند.

Repost from N/a
شب است و آن‌که تاریکی را با هزار میخ به آسمان کوبیده انتقام چه چیز را از ما می‌گیرد؟ گروس عبدالملکیان

Repost from N/a
کاش در این روزهای پایانی سال یک اتفاق خیلی خیلی خوب بیفته از این ها که اصلا باورت نمیشه و مدام در موردش فکر میکنی، میخندی و حالت خوبه.

Repost from N/a
بازنگشتند؛ رودهایی که به دریا رفتند، سربازانی که به جنگ و یارانی که به دیار غریب. عباس کیارستمی

ولی به‌نظرم بعد از ۲۰۱۹ و کرونا، دنیا دیگر آن دنیای قبلی نشد!

آدم‌ها وقتی می‌آیند موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند… ولی وقتی می‌روند با خود نمی‌برند‌‌! آدم‌ها می‌آیند ومی‌روند ولی در د
آدم‌ها وقتی می‌آیند موسیقی‌شان را هم با خودشان می‌آورند… ولی وقتی می‌روند با خود نمی‌برند‌‌! آدم‌ها می‌آیند ومی‌روند ولی در دلتنگی‌هایمان‌‌ شعرهایمان‌‌ رویاهای خیس شبانه‌‌مان می‌مانند‌‌‌! جا نگذارید! هر چه را که روزی می‌آورید را با خودتان ببرید‌ ! وقتی که می‌روید دیگر به خواب وخاطره‌‌‌ی آدم برنگردید. _هرتا‌ مولر

Repost from سپیدار
باشد که پایان این صبرمان، معجزه‌ی از راه برسد، در بزند و این‌گونه همهٔ روزهای عمرمان عید گردد.

اتاقم به‌هم‌ریخته‌ست و خودم به‌هم‌ریخته‌تر؛ خسته‌گی اذیت‌کننده‌یی جسم و روحم را فرا گرفته که امانم را بریده و نمی‌گذارد به زنده‌گی‌ام برسم. گوشه‌ی اتاقم نشسته‌ام و چهارطرف را بررسی می‌کنم؛ ۱۹۸۴ که روی میزم دارد خاک می‌خورد، به‌سمتم چشمک می‌زند، اما من حال و حوصله‌ی اضطراب و دلهره‌های وینستون از برادر بزرگ را ندارم. کمپیوترم را به‌قصد فیلم دیدن روشن می‌کنم، ولی فیلم را نصفه‌نیمه رها می‌کنم. با خودم می‌گویم کارهای دفتر درحال تلنبار شدن هستند؛ یک فکری به‌حال‌شان بکن، بعد یاد فکرهای داخل سرم می‌افتم که مدت‌هاست آن بالا تلنبار شده‌اند و کسی به‌سراغ‌شان نمی‌رود. گوشی‌ام را می‌گیرم و قطعه‌ی مون‌لایت بتهوون را پلی می‌کنم؛ چشم‌هایم را می‌بندم و به خودم فکر می‌کنم. این من نیستم! من اتاقم به‌هم‌ریخته نبود، کتاب‌هایم خاک نمی‌خوردند، فیلم‌ها؛ حتا طولانی‌ترین‌هایش را کامل می‌دیدم و کارهای دفترم را نمی‌گذاشتم عقب بی‌افتند. من را چی شده؟ چرا این‌همه خالی شده‌ام؟ چرا دل به هیچ‌چیز نمی‌دهم؟ برای این‌همه یکم زود نیست؟

اگر شد که هیچ؛ اما اگر نشد، بند کفش‌هایم را محکم‌تر می‌بندم و انجامش می‌دهم این بار با موهای سفید بیشتر؛ چون آن‌چه اهمیت دارد پیروزی نیست، پایداری‌ست. -آلبر کامو

دوست دارم گه‌گاهی گم شوم مثل پرنده‌های پائیز می‌خواهم میهنی تازه بیابم غیرقابل دسترس -نزار قبانی