Yune, lately.
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
205
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+230 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
𝑭𝒐𝒓 𝒎𝒚 𝒅𝒆𝒂𝒓: https://t.me/deansgirll
TV show: Supernatural
Adrian Blackwood آدریَن بلکوود ویژگی ها: آرام، دقیق در پیدا کردن نقطه ضعف دشمنان، فداکار و وفادار قدرت ها: حافظه بسیار قوی برای به یاد آوردن طلسم ها، تشخیص حضور ماورایی از روی انرژی آنها داستان: آدرین در یکی از مأموریتهایش با سم و دین وینچستر همراه شد و به یکی از متحدان قابل اعتماد آنها تبدیل شد. اما راز قدرت عجیب او میتوانست سرنوشت تمام شکارچیها را تغییر دهد.
«So the winner takes it all...»
اگر این بازی برندهای داشته باشد، برندهاش هیچوقت مادری نیست که هر شب با عکس فرزندش حرف میزند.
آنها فقط جوان بودند؛ با رویاهایی ناتمام، با خندههایی که نیمهکاره ماند، و مادرهایی که از آن روز به بعد، هر صبح را با دلتنگی آغاز میکنند.
بعضی زخمها تاریخ ندارند؛ هر روز، تازهاند.
Repost from 𝐁𝐞𝐲𝐨𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐌𝐢𝐫𝐫𝐨𝐫
تولد دین بود.
هممون میدونستیم براش مهمه...
ولی خودش همیشه میگفت:
-تولد؟ هه... اصلا یادم نیست کیه.
دروغگوی درجه یک.
پس وقتی دین و سم برای خرید از بانکر رفتن بیرون، ما دست به کار شدیم.
من، لوانا، لیو، یگانه و رضوان.
من و یگانه توی آشپزخونه داشتیم با اعتماد به نفس کامل کیک درست میکردیم.
یهو یگانه جیغ زد:
-مهیان! اون نمکه!!
+جان چی؟!
ولی دیگه دیر شده بود.
نمک با افتخار داخل مایه ی کیک فرود اومده بود.
هر دومون چند ثانیه به کاسه خیره شدیم.
+فکر میکنی تو مزش تاثیر داره؟
یگانه با امیدی که خودشم نداشت گفت:
-فعکککک نکنم.
همون موقع، اون طرف بانکر...
رضوان با چسب حرارتی انگشتش رو سوزونده بود.
-آآآآخخخ!!
مثل شخصیتای فیلم ترسناک دور بانکر می دوید.
لوانا دنبالش میدوید.
-وایسا دستتو بذار تو آب!
-نمیذارم! خودش خوب میشه!
-رضوان! برگرد اینجا!
بالای نرده ها، لیو داشت بادکنکا رو به سقف میچسبوند.
آخرین بادکنک رو چسبوند.
دو ثانیه بعد...
تق!
بادکنک ترکید.
لیو از ترس تعادلشو از دست داد.
-آخ!
لوانا مسیرشو عوض کرد.
-رضوان ولش کن! لیووو!
برگشتیم سمت فر...
کیکمون تبدیل شده بود به یه آجر زغالی.
دود کل بانکر رو گرفته بود.
به شاهکارمون نگاه کردم.
+نه... اینطوری نمیشه.
دخترا، جمع شید!
چند دقیقه بعد، هممون توی آشپزخونه وایستاده بودیم.
من دستامو پشت کمرم قفل کرده بودم و مثل فرماندهی ارتش قدم میزدم.
+سربازا!
اگه با همین فرمون بریم جلو...امشب باید تو کوچه بخوابیم.
پس...
باید یه کار اساسی کنیم.
هممون همزمان به هم نگاه کردیم.
یگانه آروم گفت:
-یعنی...؟
+آره.
رضوان دوید و کتاب طلسما رو آورد.
لیو شمعا رو چید.
لوانا نمک دایره ی احضار رو ریخت.
همگی دور دایره نشستیم.
با جدیت شروع کردم به خوندن طلسم.
چند ثانیه بعد...
لیو با اخم به کتاب نگاه کرد.
-اممم...
+چیه؟
-فکر کنم باید صفحهی بغلی رو میخوندی...
+ها؟
قبل از اینکه جملش تموم بشه...
بووووم!
دود سیاهی کل آشپزخونه رو پر کرد.
یه دیو سه متری، با شاخهای غولپیکر، وسط دایره ظاهر شد.
چند ثانیه فقط به ما خیره شد.
رضوان:ام...
لوانا: فرار؟
من، لیو و یگانه همزمان:
- فرار!!
چهار طرف بانکر تبدیل شد به پیست دو.
دیو پشت سرمون میدوید.
لوانا یهو یه قوطی برف شادی برداشت.
-بگیر اینو!
تمام برف شادی رو مستقیم توی چشم دیو خالی کرد.
دیو چند ثانیه کور شد.
من هم کیک سوخته رو برداشتم.
یه تیکه پرت کردم.
تق!
مستقیم خورد وسط پیشونیش.
رضوان:
-مهیان... این دیگه کیک نیست، سلاح جنگیه!
لیو هم یه تیکه پرت کرد.
-فکر کنم اگه بیشتر بمونه بتونه جمجمه بشکنه!
همون موقع...
در بانکر باز شد.
دین و سم برگشتن.
چند ثانیه ساکت به صحنه نگاه کردن.
یه دیو وسط بانکر دنبال پنج تا دختر میدوید.
بانکر پر از دود بود.
بادکنکها نصفه آویزون بودن.
یه کیک زغالی هم داشت مثل گلوله سمت دیو پرتاب میشد.
دین چند بار پلک زد.
بعد خیلی آروم رو به سم گفت:
-سمی...
طهوم؟
-...فکر کنم فقط دو ساعت رفته بودیم بیرون.
سم اه بلندی کشید.
-آره...
-و اینا توی دو ساعت موفق شدن یه دیو احضار کنن.
من همون موقع از کنار دین رد شدم و داد زدم:
+دیننن! تولدت مبارک! لطفا اول اینو بکش، بعد سورپرایزتو نشونت میدیم!
دین به دیو نگاه کرد، بعد به ما.
دستشو روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
-بهترین کادو اینکه شما دو دیقه دردسر درست نکنید...
#short_story
سم از همون اول متوجه شده بود که آریانا چند روزی بیش از حد ساکت شده.
نه با دین شوخی میکرد، نه با لقب همیشگیش، " جوجه کلاغ"، غر میزد. بیشتر وقتش رو یا توی اتاقش میگذروند یا گوشه کتابخانه بانکر مینشست و وانمود میکرد مشغول خوندنه.
اون شب، سم برای برداشتن یک کتاب وارد کتابخانه شد.
آریانا روی زمین، بین قفسهها نشسته بود. زانوهاش رو بغل کرده و به جلد یک کتاب خیره شده بود، بدون اینکه حتی یک صفحهش رو ورق بزنه.
سم آروم کنارش نشست.
- میخوای حرف بزنی؟
آریانا چند ثانیه سکوت کرد.
- اگه بگم، چیزی عوض میشه؟
سم جواب نداد.
میدونست اگه بگه " آره"، دروغ گفته.
آریانا لبخند تلخی زد.
- حداقل راستشو گفتی.
سم نفس آرومی کشید.
- چی شده؟
آریانا سرش رو به قفسه کتاب تکیه داد.
- فکر کنم هیچوقت اولویت هیچکس نبودم.
سم اخم کرد.
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که...
مکث کرد.
- اگه بابا مجبور بشه بین من و تو یکی رو انتخاب کنه...
صداش آرومتر شد.
- تو رو انتخاب میکنه.
سم سریع گفت:
- این درست نیست.
آریانا نگاهش کرد.
- خودت هم باور نداری.
سم چیزی نگفت.
دین همیشه برای خانوادهش جان میداد، اما رابطهای که بین دین و سم بود، نتیجه دههها جنگیدن کنار هم، از دست دادن، پیدا کردن و دوباره از دست دادن بود.
آریانا ادامه داد:
- شاید هیچوقت این اتفاق نیفته... ولی اگه بیفته، انتخابش تویی.
سم نگاهش رو پایین انداخت.
بعد از چند لحظه، آریانا دوباره گفت:
- فقط بابا نیست.
- تو هم بارها مطالعه رو به وقت گذروندن با من ترجیح دادی.
سم خواست چیزی بگه.
اما نتونست.
چون حق با آریانا بود.
چند بار گفته بود: " فقط این فصل کتاب رو تموم کنم."
" فقط این تحقیق رو جمعبندی کنم."
" فقط نیم ساعت."
و اون نیم ساعت، شده بود دو ساعت.
یا اصلا تا آخر شب.
- فکر نمیکردم برات مهم باشه.
سم آروم گفت.
آریانا خندید.
خندهای که هیچ شادیای توش نبود.
- همین دیگه.
- هیچکس فکر نمیکنه.
سکوت بینشون نشست.
بعد آریانا با صدایی که انگار مدتها توی خودش نگه داشته بود، گفت:
- بیرون از بانکر هم همینطوره.
- هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
- کمک میکنم.
- وقت میذارم.
- به حرف آدمها گوش میدم.
- ولی انگار کارهای من دیده نمیشن.
اشک در چشمهاش جمع شد.
- من یه کاری انجام میدم، انگار وظیفهم بوده.
- همون کار رو یه نفر دیگه انجام بده... همه ازش تشکر میکنن.
- ازش قدردانی میکنن.
- بهش میگن مدیونشن.
- ولی برای من... هیچی.
صدایش شکست.
- انگار کارهای من ارزش تشکر کردن نداره.
سم برای چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آروم گفت:
- میدونی...
- وقتی مامان مرد، دین تقریبا همه کارها رو برای من انجام میداد.
- غذا درست میکرد، مراقبم بود، ازم محافظت میکرد.
- خیلی وقتها حتی یادم نمیاومد بابتش تشکر کنم.
آریانا ساکت موند.
- نه چون برام ارزش نداشت.
- چون به بودنش عادت کرده بودم.
سم نگاهش رو به دستهاش دوخت.
- و بعدها فهمیدم این یکی از بزرگترین اشتباهاتم بوده.
آریانا آروم پرسید:
- یعنی آدمها فقط عادت میکنن؟
سم سر تکون داد.
- بعضیها آره.
- وقتی یکی همیشه مهربونه، همیشه کمک میکنه، همیشه کنار بقیهست... بعد از یه مدت حضورش براشون عادی میشه.
لبخند تلخی زد.
- و آدمها معمولا بابت چیزهایی که عادی شده، تشکر نمیکنن.
آریانا زیر لب گفت:
- پس من فقط عادی شدم.
سم فورا جواب داد:
- نه.
بعد با صدایی آرومتر ادامه داد:
- فرق هست بین عادی شدن و بیارزش بودن.
- تو بیارزش نیستی.
- فقط بعضی آدمها بلد نیستن ارزش چیزی رو که همیشه در اختیارشونه بفهمن.
آریانا به چشمهای سم نگاه کرد.
سم لبخند کوچکی زد.
- و درباره من...
نفس عمیقی کشید.
- حق داری ازم ناراحت باشی.
- خیلی وقتها فکر کردم چون تو همیشه اینجایی، بعدا هم میتونیم وقت بگذرونیم.
- ولی اون " بعدا" رو هی عقب انداختم.
آریانا چیزی نگفت.
سم ادامه داد:
- متاسفم.
این بار سکوت فرق داشت.
نه چون همه چیز درست شده بود.
بلکه چون یکی بدون دفاع کردن از خودش، حرفهای آریانا رو شنیده بود.
سم دستش رو روی شونه دخترک گذاشت.
- یه چیزی رو قول نمیدم.
- قول نمیدم دنیا از فردا قدر کارهات رو بدونه.
- قول نمیدم همه آدمها تشکر کنن.
- ولی قول میدم از این به بعد، من حواسم بیشتر به تو باشه.
آریانا سرش رو روی شونه سم گذاشت.
- یکی بلخره حرفم رو باور کرد... فعلا کافیه.
#story
Repost from N/a
از آدمای دگم خوشم نمیاد؛ از اونهایی که برای هر چیزی اولین جوابشون "نه" عه.
-نمیام، نمیکنم، نمیخوام، لازم نیست و…
آدمی که هیچوقت ریسک نمیکنه، خودش رو از بخش بزرگی از زندگی محروم میکنه. زندگی فقط امنیت نیست؛ تجربهست، هیجانه، اشتباهه، کشف کردنه.
دیسیپلین داشتن خوبه، اما وقتی به بهونهی حفظ روتین، از هر تجربهی جدیدی فرار میکنی، اسمش نظم نیست؛ اسمش محدود کردنه. خودت رو توی یک اتاق امن، تاریک و تنگ حبس میکنی تا مبادا آسیب ببینی، مبادا ناراحت بشی، مبادا چیزی طبق برنامه پیش نره.
بعد هم با چند تجربهی معمولی، خیال میکنی کل دنیا رو زندگی کردی؛ در حالی که هنوز از مرزهای خودت هم عبور نکردی.
ریسک کنید. زندگی کنید. از چارچوبهایی که فقط از روی ترس ساختید بیرون بیاید.
آسیب دیدن، شکست خوردن و حتی پشیمون شدن، بخشی از زندگیه. اما هیچوقت به اندازهی زندگیِ نکرده حسرت نداره.
چهل هزار نفر... چهل هزار زندگی. چهل هزار رویایی که فرصت نفس کشیدن پیدا نکرد.
پشت هر اسم، خانهای بود که دیگه مثل قبل نشد؛ مادری که هنوز چشم به در دارد، پدری که قاب عکس فرزندش رو هر روز پاک میکند، و عشقی که در یک خداحافظی ناتمام جا موند.
" من و تو توی جهنم جنگیدیم با سرنوشت..."
بعضیها چمدان بستن و رفتن تا شاید زنده بمونن. بعضیها حتی فرصت خداحافظی هم پیدا نکردن.
اما آنچه باقی موند، داغ مادرهاست؛ داغی که با گذشت سالها هم سرد نمیشود، و آرزوهایی که قرار بود روزی زندگی بشن، اما تنها به خاطره تبدیل شدن.
برای تمام اونهایی که دیگه نیستن، و برای تمام کسانی که هر روز با نبودنشون زندگی میکنن... فراموش نمیکنیم.
فعلا من اینجام.
و امیدوارم بعضیا قبل از اینکه دیر بشه یادشون بیاد آدمارو باید وقتی هستن دید، نه وقتی نیستن.
بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم تصمیم گرفتم که مدتی فاصله بگیرم؛
از این فضا، از درگیری های بیهوده، از اهمیت دادن های اضافه.
تصمیم گرفتم بجای دوست داشتن های بینتیجه دیگران، کمی هم خودم رو دوست داشته باشم.
تا اون موقع، اینجا رو به حدیث میسپارم.
اگه حرفی داشتین، ناشناسم هست.
سر فرصت مناسب بهتون جواب میدم.
@Deansgirlllbot
ممنونم از همراهیتون💞
Repost from 𝗨𝗻𝗵𝗼𝗹𝘆-𝗥𝗼𝗴𝘂𝗲 < ᴄʟᴏsᴇᴅ >
پست رو فور کنید چنلتون و یه کارکتر از سوپرنچرال رو بگید
و یکی از گزینه های زیر رو انتخاب کنید .. 🎀
1 - ازش یه ادیت بزنم .
2 - ازش یه نقاشی بکشم .
3 - از طرفش واستون نامه بنویسم .
4 - یه اپیزود کامل دربارتون داستان بنویسم .
☆ اگه بخواید دوتا کارکترو هم شیپ کنید میتونید🎀 و داستان یا نقاشی یا ادیت رو بر اساس اون انجام میدم .
لیمیت : تا زمانی که خط بخوره .
و لطفا اگه چنلتون پرایوته همون موقع لینکش رو بدید وگرنه انجام نمیشه واستون.
