Yune, lately.
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
203
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+230 días
Archivo de publicaciones
Repost from 𝗨𝗻𝗵𝗼𝗹𝘆-𝗥𝗼𝗴𝘂𝗲 < ᴄʟᴏsᴇᴅ >
پست رو فور کنید چنلتون و یه کارکتر از سوپرنچرال رو بگید
و یکی از گزینه های زیر رو انتخاب کنید .. 🎀
1 - ازش یه ادیت بزنم .
2 - ازش یه نقاشی بکشم .
3 - از طرفش واستون نامه بنویسم .
4 - یه اپیزود کامل دربارتون داستان بنویسم .
☆ اگه بخواید دوتا کارکترو هم شیپ کنید میتونید🎀 و داستان یا نقاشی یا ادیت رو بر اساس اون انجام میدم .
لیمیت : تا زمانی که خط بخوره .
و لطفا اگه چنلتون پرایوته همون موقع لینکش رو بدید وگرنه انجام نمیشه واستون.
بانکر آروم بود. انقدر آروم که صدای تیکتاک ساعت دیواری توی راهروها میپیچید.
دین وقتی از گاراژ برگشت، متوجه شد آریانا روی یکی از مبلهای اتاق نشیمن نشسته. گوشی دستش بود، اما به صفحه نگاه نمیکرد. فقط به نقطه نامعلومی خیره شده بود.
معمولا وقتی دین وارد اتاق میشد، آریانا چیزی میگفت. حتی اگه یک «سلام» ساده بود.
اما این بار سکوت کرده بود.
دین چند لحظه نگاهش کرد و بعد روی مبل کناری نشست.
- هی، جوجه کلاغ.
لقبی بود که سالها پیش براش انتخاب کرده بود؛ چون وقتی بچه بود موهاش همیشه به هم ریخته بود و همه جا دنبالش میرفت.
آریانا فقط زمزمه کرد:
- سلام.
دین همون لحظه فهمید که چیزی درست نیست.
- چی شده؟
- هیچی.
- آره، معلومه.
آریانا لبخند نزد.
این نگرانکننده بود.
چند ثانیه سکوت بینشون موند.
بعد ناگهان آریانا گفت:
- فکر میکنی ممکنه یه نفر تمام تلاشش رو برای آدمها بکنه و آخرش برای هیچکس مهم نباشه؟
دین اخم کرد.
- این سوال از کجا اومد؟
آریانا شونه بالا انداخت.
- فقط دارم میپرسم.
اما خودش هم میدونست که دروغ میگه.
دین به آریانا نگاه کرد و چیزی نگفت.
گاهی سکوت باعث میشد آدمها بیشتر حرف بزنن.
و همین هم شد.
- من همیشه سعی کردم کنار آدمها باشم.
نگاهش روی زمین بود.
- وقتی حالشون بد بوده، وقتی ناراحت بودن، وقتی به کمک احتیاج داشتن.
صداش آرومتر شد.
- ولی انگار هیچوقت کسی برای من همین کار رو نمیکنه.
دین چیزی نگفت.
آریانا ادامه داد:
- حتی نزدیکترین آدمهایی که داشتم.
- حتی دوستهایی که فکر میکردم واقعاً دوستم دارن.
- همیشه من بودم که اهمیت میدادم.
گلوش گرفت.
- ولی هیچوقت اون اهمیت رو ازشون نگرفتم.
دین آه کوتاهی کشید.
شنیدن این حرفها از دخترش براش سخت بود.
نه چون حرفهاش رو نمیفهمید.
برعکس.
چون خیلی خوب میفهمید.
بیشتر از چیزی که دوست داشت.
- میدونی مشکل چیه؟
آریانا سر بلند کرد.
دین گفت:
- بعضی آدمها فقط گرفتن رو بلدن.
- نه اینکه آدم بدی باشن.
- فقط یاد نگرفتن چطور همون محبتی رو که دریافت میکنن، برگردونن.
آریانا ساکت موند.
- و یه روز میفهمی که داری برای آدمهایی میجنگی که حتی متوجه جنگیدنت هم نیستن.
چشمهای آریانا پر از اشک شد.
- پس یعنی من برای هیچکس مهم نیستم؟
دین فورا جواب داد:
- نه.
صداش محکم بود.
- اصلا چنین چیزی نگفتم.
اشک روی گونه آریانا لغزید.
- پس چرا همیشه انقدر یکطرفهست؟
دین چند لحظه فکر کرد.
بعد گفت:
- چون آدمهای خوب معمولا بیشتر از چیزی که دریافت میکنن، میبخشن.
- و گاهی اونقدر مشغول مراقبت از بقیه میشن که کسی نمیپرسه خودشون چه حالی دارن.
آریانا سرش رو پایین انداخت.
دین دستش رو روی موهای دخترش گذاشت.
حرکتی که از بچگی انجام میداد.
- گوش کن، جوجه کلاغ.
آریانا آروم به دین نگاه کرد.
- اینکه بعضی آدمها ارزشت رو ندیدن، به این معنی نیست که ارزشمند نیستی.
- فقط یعنی آدمهای اشتباهی رو انتخاب کردی که دوستشون داشته باشی.
سکوت کوتاهی بینشون افتاد.
بعد آریانا خیلی آروم گفت:
- خسته شدم.
دین نگاهش کرد.
این بار خبری از عصبانیت یا ناراحتی نبود.
فقط خسته بود.
خستگیِ کسی که مدتها منتظر بوده یکی حالش رو بپرسه.
دین بازوش رو دور شونههای آریانا انداخت و به خودش نزدیکتر کرد.
- میدونم.
برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدن.
فقط همونجا نشستن.
در سکوت امن بانکر.
بعد دین با صدای آرومی گفت:
- شاید بعضیها رفتن.
- شاید بعضیها ناامیدت کردن.
- شاید بعضیها حتی نفهمیدن چقدر دوستشون داشتی.
نفس عمیقی کشید.
- ولی این رو هیچوقت فراموش نکن.
آریانا منتظر ادامه حرفش موند.
دین لبخند کوچکی زد.
- تا وقتی من اینجام، حداقل یه نفر هست که همیشه طرف توئه.
اشکهای آریانا دوباره سرازیر شد.
اما این بار اجازه داد گریه کنه.
و دین هم فقط کنارش موند.
نه برای اینکه همه مشکلاتش رو حل کنه.
فقط برای اینکه بدونه لازم نیست همه چیز رو تنهایی تحمل کنه.
#story
اگر فردا بی من شروع شد...
با دیدن گربه نارنجی یادم بیوفت. با دیدن تاب و سرسره زمین بازی یادم بیوفت. با دیدن آویز گوشی یادم بیوفت. با دیدن استیکر یادم بیوفت. با دیدن آسمون پر ستاره یادم بیوفت. با دیدن آهو یادم بیوفت. با دیدن استایل خاص یادم بیوفت. با دیدن دوربین عکاسی یادم بیوفت. با دیدن گالری هنر یادم بیوفت. با شنیدن صدای گیتار یادم بیوفت. با شنیدن صدای فدی یادم بیوفت. با شنیدن آهنگ های Kiss یادم بیوفت. با شنیدن من ماتت شدم یادم بیوفت. با شنیدن صدای سنتور یادم بیوفت. هر موقع موهاتو کوتاه کردی یادم بیوفت. هر موقع رفتی بیمارستان یادم بیوفت. هرموقع اکسسوری انداختی یادم بیوفت. هر موقع سوپرنچرال دیدی یادم بیوفت. هرموقع با لوازم رنگ کار کردی یادم بیوفت. هرموقع تک خشت دیدی یاد من بیوفت. هرموقع مافیا بازی کردی یاد من بیوفت. هرموقع جوجه درست کردی یاد من بیوفت. هرموقع به هیراد فکر کردی یاد من بیوفت. هرموقع کتاب خوندی یاد من بیوفت. هرموقع رفتی پمپ بنزین یاد من بیوفت. هرموقع رفتی صادقیه یاد من بیوفت. و هرموقع یاد رویا های ازدست رفتهت افتادی منو یادت بیار...
