بیجواب!
Ir al canal en Telegram
https://t.me/MinaBiJavabbot خیالِ همصحبتی اگر بود:
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
359
Suscriptores
-1124 horas
+577 días
+16630 días
Archivo de publicaciones
359
Repost from چرم ساغری
همهچیز گذشته، همهچیز احتمالا تموم شده و عزاداری لازم هم گرفته شده، اما هنوزهم کرختی هست. هنوزهم درونم کدری وجود داره. قسمتی از شب که از گرسنگی بیدار میشم و شیر گرم میکنم، اون حس بیشتر از همیشه باهام بیدار میشه. انگار چیزی که باید اینجا باشه نیست، یک چیزی سر جای خودش نیست و این بهنحوی بی قرارم میکنه. اما از اونجایی که نمیدونم چیه، به حال خودش رهاش میکنم. چون هیچوقت هیچ توضیح دقیقی نتونستم براش داشته باشم. و تا میام عمیقتر بهش فکر کنم شیرم سر میره. انگار نبود اون چیز شاخ و برگم رو میخوره و نمیذاره تا آروم باشم. آنقدر ما موجودات دوپا ساده ولی در عین حال پیچیده، مهربون و در عین حال ترسناک هستیم که نمیدونم چرا انتخاب نکردم یه کفشدوزک باشم. یا یه درخت انجیر.🐞
359
وقتی بعضی چیزها در خاطراتت و یا در تصوراتت میپوسند، قوانین سکوت دیگر کار نمیکنند. این درست مثل این است که خانه دارد در آتش میسوزد و تو دلت میخواهد فراموش کنی که خانه در حال سوختن است.
گربه روی شیروانی داغ - تنسی ویلیامز
359
Repost from مُحَرِّر؛
دکتر خواٰست مدتی سخت نگیرَم و از همهچیز دور باشم.و همهچیز یعنی همهچیز! دوستاٰنم، خانوادهام، شغلم، فضایِ مجازی و حتیٰ آرزوهایم. گفت مدتی حتی آرزو هم نکنم چون از تکرر آرزو کردن و نرسیدن فرسوده شدهام. گفتم قبول! اما من نویسندهام. میتواٰنم اقلاً بنویسم؟ گفت نوشتن غمگینت میکند؟ گریه کردم و فهمیدَم که انسان میتواند به نقطهای برسد که چیزی تسکینش ندهد. پس یک و دویست، هزینهی مشاٰوره را کارت کشیدم و به خانه برگشتم، درحالیکه قول داده بودم مدتی همهچیز را رهاٰ کنم. حالاٰ شما میدانید که چرا مدتی نبودم و شاٰید باز هم غیبم بزند و فهمیدید که تنهاٰ گوزنِ زخمی دنیا خودتان نیستید. همه ناچاٰریم و همین روزها در برف میمیریم…/🩸
359
Repost from شاید کومن !
و حالا
شاید دارم بهتر میشوم .... چه عجیب
آنقدر این جمله برای موجودی همانند من عجیب بود که من خود نیز از شنیدن آن تعجب کردم
اما مگر من سزاوار بهتر شدن نبودم ؟ آخر کار هایی با خودم کردم که خودم نیز خودم را لایق این جمله نمیدانم
سالها زجر کشیدم و پوسیدم میان افکار نابود کننده خودم و حال ... حال که از من پوسته ای تو خالی باقی مانده
شاید بتوانم بگویم دارم بهتر میشوم .
حال که همه چیز از دست رفته ، بهتر خواهم شد ....
غمگین است . جمله غمگین است و من غمگین تر از جمله
درد بسیار پشت کلمات من بود .
پس تکرارش میکنم
حال که همه چیز از دست رفت ! دارم بهتر میشوم
دست نوشته
