چیزی به ذهنم نمیرسه
Ir al canal en Telegram
۲۲۸۰؛ اگر درخت بودم.. حرف بزنیم: http://t.me/BluChtBot?start=YEGAN
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
264
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+830 días
Archivo de publicaciones
مثلِ یکی رهگذر از کوچهها/میگذرم هر سحر از کوچهها
آی نسیمِ سحری، صبر کن/ما را با خود ببر از کوچهها
دلتنگم؛ دلتنگ از خانهها/وز معبر از گذر از کوچهها
باید پل زد به خیابانِ عشق/یک شب آسیمه سر از کوچهها
باید با بوی گلِ سرخ رفت/جایی دلبازتر از کوچهها
فردا مهمانِ شقایق شوم/بگذرم امشب اگر از کوچهها
فرجامم دامنهی دشتهاست../خواهم رفت آخر از کوچهها
_سهیل محمودی
اسبهای یخزده در برف را میبینی؟ به کودکیِ خود بازگشتم و تا پیری پیش رفتم. در گوشهی اتاقی ناآشنا تنها نشستهام و هرچه تلاش میکنم چیزی را به خاطر نمیآورم، حتی فرزندانم را؛ پوزِ آنها را اما یادم است. دهانشان باز بود و دندانها مشخص. یخزده. یخزده. از دو چیز در این جهان میترسم: سوختن و یخزدن. اسبهای یخزده در برف را میبینی؟
هر نُتی که از عشق سخن بگوید، شنیدنیست. حالا سمفونیِ پنجمِ بتهوون باشد، یا بوقِ تلفنی که امیدِ شنیدنِ صدای تو را میدهد.
رشد خوب است آرام آرام باشد. رشدی که به یکباره رخ دهد، در آدم توهم ایجاد میکند.
این موضوعِ مضحک نشان دادنِ رفعِ درآمدِ یوتوبرها را نمیفهمم. اینکه کسی جوک بسازد بدین مضمون که: 'شما هم دیگه باید برید سرِکار' را نمیفهمم. این اقدامِ یوتیوب تنها برای باری دیگر به ما ثابت میکند که ارتباطمان با دنیا قطع است؛ دیگر نمک بر زخمِ کارکنانِ این حوزه پاشیدن، بیمعنیست.
My last made me feel like I would never try again, but when I saw you, I felt something I never felt.
Come closer and I'll give you all my love, If you treat me right, baby, I'll give you everything.
امروز زیاد حرف زدیم. نشسته بودم جلو و او هر یک دندهای که عوض میکرد، تنِ صدایش نیز بالاتر میرفت. من از سیاست حرف زدم و او از تلفیقِ دین با آن. در نهایت هم هر دو به این نتیجه رسیدیم که باید دهانمان را ببندیم و جیکمان درنیاید؛ و تنها به دنبالِ لقمهای نان باشیم تا شب گرسنه نخوابیم.
لیوان با یک قطره پر نمیشود و انسان هم با یک کلمه عصبانی نخواهد شد.
مسئله دربارهی انباشتگی است.
به من سر بزن. قرار نیست تو را پَس بزنم. قرار نیست حرفهای گذشته را یادآوری کنم. قرار نیست مثلِ قبل با عصبانیتهایم حوصلهات را سر ببرم. به من سر بزن و اینها را هم به خود بگیر.
رفاقتی را در زندگیام ندیدهام که با برنامهریزی جلو برود و موفق باشد. اصلِ رفاقت گویا بر پایهی تصادفات است. تصادفاً کسی را میبینی. تصادفاً هر دو به یک چیز میخندید و تصادفاً دوست میشوید. اگر این تصادفها موفق باشند، سرانجامِتان رفاقت است. حال اگر کسی با کسی به راستی رفاقت کند، بی هیچ نقشه و اعمالِ از پیش تعیینشدهای، آنگاه پشیمانیِ پس از آن ارتباط اصلاً معنا ندارد. زیرا هیچ رفاقتِ حقیقیای سرانجامی تلخ نخواهد داشت.
