es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

مخرب

مخرب

Ir al canal en Telegram

نقش اصلی پشت صحنه بود، من فقط تماشاچی ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=6617477537

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
360
Suscriptores
-124 horas
-97 días
+2430 días
Archivo de publicaciones
درود خیلی لطف دارید، راستش افرادی رو میشناسم که از بنده خیلی بهتر می نویسن، البته

سلاامممم من همیشه تکساتون رو میخونم بانو خیلی قشنگ ان 😭🤍 میشه چنل نویسای دیگه که مثل خودت قشنگ مینویسن بهم معرفی کنی؟؟؟ اگه زحمتی نیستتت

ممنونم

امیدوارم یکم بهتر بشی

چون تو گفتی پاک میکنم

به هرحال باید بخونم تا اونموقع پاک نکن

فضای مدرسه برای شما خفقان اوره؟

دوست جدید پیدا کردید؟

راستی مدرسه چطوره؟

بد بد

حالت چطوره

سه نفر بیشتر بهم ناشناس پیام ندادن

چقدر حرف زدی حوصله خوندن ناشناسات نیست

به درس منم بچه مسلمان نمازم دین و ایمان رسیدم

سوم دبستانم

جستارتا کلاس چندم هستید،؟

راستش در حضور شما نویسنده ها بنده خجل زده میشم چیزی در اینجا قرار بدم

و بیشتر میخواستم بخونم اما نبود

یک لحظه غرق این متن شدم

Repost from N/a
مه غلیظ، چون کفن سقط‌جنین‌های سرگردان، در اطراف مسلخ مخروبه پرسه می‌زند. اینجا کلیسا است؟ یا مسلخی که خدا در آن، پیش از آنکه متولد شود، حلق‌آویز شده است؟ پرستش‌گاه؟ دالان خون ایمان؟ کلاغ‌ها، با بال‌هایی متعفن، بر فراز پیکرهای درهم‌ تنیده می‌چرخند؛ پیکرهایی که تبارشان در طناب‌های زبر، مستور گشته. آنکه بر ستون اویخته، هنوز ردای زرین قدسی بر تن دارد؛ آیا او بود که به نام نان، ایمان را سلاخی کرد؟ یا آن یکی، که انگشتان استخوانی‌اش هنوز در میان دعای نیمه‌کاره منجمد شده، همانی نیست که فتواهای آتشین‌اش، تنور نفاق را گرم نگه می‌داشت؟ چقدر حقیرند در این سکوت مرگبار. پاپ؟ یا جیره‌خواری که برای یک لقمه نان آغشته به زهر، خدایش را در بازار مکاره‌ی جهل حراج کرد؟ بوی ماندگی تن‌های در حال زوال، در هوا می‌پیچد؛ بوی گند حقیقت وقتی که با قدرت همبستر می‌شود. طناب‌ها، برای مجازات بودند؟ یا برای بندبازی‌شان با دروغ، دور گردن‌هایشان گره خورده بودند؟ آن‌ها که عمرشان را به ریاضت پوشالی گذراندند تا مردم را به قعر دوزخ خودساخته‌شان بکشانند، حالا خود، به دکوراسیونی برای نمایش پوچی بدل شده‌اند. کلاغی، نوک تیزش را بر چشم‌خانه‌ی خالی یکی از آن‌ها می‌کوبد و صدای شکستن غضروف خشکیده در سکوت سنگین صحن می‌پیچد. پرسش من این نیست که آنها که بودند؛ پرسش این است که کدام خدای قلابی حاضر شد برای حفظ تاج‌وتختش، این جانیان را در این معبد حقیر، به رقص باد بسپارد؟ باد، زوزه‌کشان از میان حفره‌های جمجمه‌ی کشیش اعظم می‌گذرد و صدای ناله‌ای مبهم تولید می‌کند: آن‌ها تشنه‌ی قدرت بودند، و قدرت، تشنه‌ی خون! من اما ایستاده‌ام و تماشا می‌کنم! فردا، وقتی خورشید بی‌رمق بتابد، مریدان تازه به دوران رسیده خواهند آمد تا این اجساد را به عنوان شهدای راه حق دفن کنند و بر گورشان، معبدی نو بسازند؛ برای فریب نسلی که هنوز نمی‌داند، خالق در این کلیسا، همان روزی مرد که اولین طناب را برای دار زدن وجدانشان بافتند. کلاغی بلند می‌شود، منقارش به خون خشکیده‌ی قدیسی آغشته است. نمایش مضحک تاریخ، دوباره از نو شروع می‌شود....