𝑏𝙡𝒖𝙚 𝙝𝘺𝒖𝐧𝑙𝑖𝑥
Ir al canal en Telegram
1 221
Suscriptores
+3124 horas
+737 días
+33230 días
Archivo de publicaciones
1 219
Repost from N/a
🤌🏻 هربار که انگشتای #چان وارد سوراخش میشد محکم تر دستشو فشار میداد با اینحال نمیتونست ریتمشو کند کنه و #درد کمتری بهش تحمیل بشه🫦
دست بزرگ و انگشت های کشیده چان لذت عمیقی رو به لینو تزریق میکردکـــJOINـــلیک ☜ @CHANHO_ver
1 219
Repost from ᒪimınαl ʞıu 🆕🆙
فور کنید + ID
دنیای فانتزی موردعلاقهتون (پری، ساحره، جادوگر، ومپایر و..) مشخص کنید، تو دنیای موردعلاقهتون بهتون نقش بدم.
'جوین باشینLimit : 10 ID بات
1 219
Repost from 𝗆𝖾𝗅𝖺𝗇𝗂𝖾 𝗉𝖺𝖼𝗄 ، مـلانـي پـک
پســت بالا + این پیامو فور کنید ، ازتون فور میکنم 100+ ویو بگیرید .
لیمیت سین : نداریم !!!
همین امشب پروموت میشید .
1 219
Repost from DEZH KDRAMA ࣪ ִֶָ☾.
the beauty of "shibal"✨
امکان نداره کیدرامر باشید و این فحش مورد علاقتون نباشه🤣 اصلا وقتی تو سریال میگن جون میگیرم و حالم خوب میشه🤣❤️🔥𝑻𝒂𝒈↬@DEZHKDRAMA #Edit
1 219
Repost from 𓉘🪵دارچــیــن 𓉝
+1
𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐢𝐦𝐚𝐠𝐢𝐧𝐞𝐝 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞𝐬 ‘’ #fakechat
- 𝗁𝗂𝗌 𝖿𝖺𝗏𝗈𝗋𝗂𝗍𝖾 𝖼𝗁𝖾𝖿.. 🧑🏻🍳🩷🥑✨• 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 •
1 219
Repost from 𓉘🪵دارچــیــن 𓉝
+2
𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐢𝐦𝐚𝐠𝐢𝐧𝐞𝐝 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞𝐬 ‘’ #fakechat
- آشپزی برای پسر خوشگله. ♡🥑✨• 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 •
1 219
Repost from مـرثـیـه فـرمـانـده 🆕
حتی فرماندهها هم گاهی در سکوت شب، مقابل دلتنگی زانو میزنند؛ با این تفاوت که آنها باید صبح، با همان قلب شکسته، دوباره دستور حرکت بدهند.
1 219
Repost from N/a
sᴛʀᴀᴡʙᴇʀʀʏ ᴍɪʟᴋ ᴡɪᴛʜ ᴇxᴛʀᴀ ʟᴏᴠᴇ.
ᴛᴀᴘ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ʀᴇᴀᴅ.
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: ʜʏᴜɴʟɪx
ɢᴇɴʀᴇ: sᴄʜᴏᴏʟ ʟᴏᴠᴇ, ᴇɴᴇᴍɪᴇs ᴛᴏ ʟᴏᴠᴇʀs, ᴛᴇᴇɴᴀɢᴇ ʀᴏᴍᴀɴᴄᴇ.
ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ ʏᴏᴜʀs ᴛʀᴜʟʏ: ɴᴏᴠᴀ.
1 219
Repost from N/a
+4
سقوط بالها
چشمانش دیگر به آسمان دوخته نبود، بلکه در سیاهی مطلقِ پیش رویش میسوخت. بالهایش، نه از جنس نور، که از جنس تاریکیِ کهنه و فراموششده، بر پشتش سنگینی میکردند. دیگر نه نوری بود و نه شکوهی؛ تنها شعلهای سرد از خشم و نفرتی که از اعماق وجودش زبانه میکشید. “فرشته؟” پوزخندی تلخ بر لبانش نشست. “من دیگر جایی در آن آسمانِ دروغین ندارم.” صدای خشدار و عمیقی که گویی از دلِ جهنم برمیخاست، اتاق را پر کرد: “اما اینجا، در این تاریکی، قلمروِ من است. قلمروِ کسانی که زیباییِ واقعی را در تباهی یافتهاند.” ناگهان، سایهها شروع به رقصیدن کردند. نه سایههای معمولی، که موجوداتی با شاخهای پیچخورده و نگاههای آتشین. آنها دور تا دورش حلقه زدند، گویی او خودِ مرکزِ جاذبهی تاریکی بود. “تو دیگر فرشته نیستی،” سایهها همصدا گفتند، “تو حالا یکی از ما هستی. شاهزادهی شیاطین.” و او، با لبخندی که ترکیبی از درد و قدرت بود، سرش را بالا گرفت. دیگر نه اثری از آسمان در چشمانش بود، نه خاطرهای از نور. تنها وعدهی نابودی و تسلط بر تاریکی.
