🕯Blue daily🕯
Ir al canal en Telegram
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-cPD4U3eua1
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
357
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-3030 días
Archivo de publicaciones
357
Repost from 🕯Blue daily🕯
انگار احساساتم
درونم قایمموشک بازی میکنند؛
خودشان را پشت دیوارهای سکوت پنهان میکنند
و گاهی انقدر دور میشوند
که خیال میکنم ناپدید شدهاند.
اما کافیست
چشمانم شعری را ببوسد؛
ناگهان همهشان
از پناهگاههای تاریکشان بیرون میآیند،
دستهای کوچکشان را بالا می برند
و آرام میگویند:
ما اینجا بودیم؛
فقط منتظر بودیم
کسی صدایمان کند.
357
دیشب خواب قشنگی دیدم
خواب دیدم یه اکواریم گونده دارم توش موشای دریایی دارم
موش دریایی ها کیوت ترین چیزی بودن که دیده بودم
جلی فیش شبرنگی هم خریده بودم
357
نمیدونم میدونید یا نه ولی برای من برای اینکه شعر بنویسم نیاز به آب دارم
باید تو حموم شعر بنویسم😂😂😂😂
خلاصه که زیر بخار خفه شدم تا این شعرارو نوشتم
357
"دخترکِ ماسک زرد"
صدای خندهای میآید
از دور،
از خیلی دور؛
از سال هایی
که هنوز
گریه کردن عیب نبود.
دخترکی تاب میخورد
میان زمین
و تکهای از آسمان،
با ماسکی زرد
روی صورتش.
باد
موهایش را می برد
و خندهاش را
برای من میآورد.
میگوید:
«میگویند
زیادی حرف میزنم.»
میگویم:
«تو حرف بزن،
من
تمامِ گوشم.»
و انگار همین کافی ست
تا یک دنیا حرف
از چشم هایش بریزد.
میگوید:
«آرزو دارم
یک شب
آنقدر گریه کنم
که از اشک هایم
رزهای آبی برویند،
صبح
میان گل ها بیدار شوم،
بستنیِ مورد علاقهام را بخورم
و با همان چشمهای خیس
آنقدر بخندم
که غصه یادش برود
برای چه آمده بود.
آرزو دارم
دست دوستانم را بگیرم
و ساده باور کنم
بعضی دستها
هیچوقت رها نمیشوند.
لباس قشنگم را بپوشم،
موهایم را به باد بدهم
و تا آمدنِ صبح
برقصم.
دلم میخواهد
وقتی میگویند زیبایی،
آینه را باور کنم.
وقتی میگویند کافی هستی،
خودم را
کم نکنم.
وقتی میگویند دوستت دارم،
قلبم نپرسد:
تا کِی؟
دلم میخواهد
کسی خندهام را کوتاه نکند،
اشکم را پنهان نکند،
و برای صدایم
دیوار نکشد.
من فقط
میخواهم
همان قدر که هستم
باشم.»
تاب
آرام میایستد.
کنارش مینشینم
و دستهای کوچکش را
میان دست هایم میگیرم.
«گریه کن، کوچولو.
اگر اشک هایت
رز آبی نشدند،
خودم برایت
یک باغ می کارم.
اگر دلت شکست،
تکه هایش را پنهان نکن؛
کنارت مینشینم
تا دوباره
قلبت را کنار هم بچینیم.
بعد
بستنی میخوریم،
بازی میکنیم،
تا صبح میرقصیم
و به تمام کسانی که گفتند
زیادی هستی
میخندیم.
زیاد بخند.
زیاد گریه کن.
زیاد دوست داشته باش.
زیاد حرف بزن.
تو هیچوقت
برای من
زیادی نیستی.
شاید بعضی آدمها بروند،
شاید بعضی «همیشه» ها
تمام شوند،
اما من
هرجا که بروی
با تو میآیم.
اگر روزی
فراموش کردی زیبایی،
من یادت می آورم.
اگر فراموش کردی کافی هستی،
من یادت میآورم.
اگر فراموش کردی
چقدر دوست داشتنی هستی،
دستت را بگذار
روی قلبت...
من همان جا هستم.»
دخترک میخندد.
خندهاش
تمام حیاط را
پر از نور میکند.
از تاب پایین میپرد،
به سمتم میدود
و مرا در آغوش میگیرد.
سرش را
روی سینهام میگذارد
و آرام میگوید:
«خوشحالم
که تو را دارم.»
بعد
ماسک زردش را برمیدارد.
و جهان
برای یک لحظه
ساکت میشود.
آن چشمها…
آن موها…
آن لبخند…
من
این صورت را
جایی دیدهام.
دست کوچکش
هنوز در دست من است
که ناگهان
صدای خندهای قدیمی
درونم میپیچد.
همان صدایی
که سالها بود
دنبالش میگشتم.
دخترک
غریبه نبود.
او
تمام آن چیزی بود
که سالها
از خودم جا گذاشته بودم.
او
من بودم؛
پیش از آن که یاد بگیرم
کمتر حرف بزنم،
آرام تر بخندم،
اشکهایم را قایم کنم
و برای دوست داشتنی بودن
خودم را کوچک کنم.
دوباره بغلش کردم.
این بار
محکم تر.
و در گوشش گفتم:
«بیا برویم خانه.»
لبخند زد.
و من فهمید...؛
این بار
خانه،
خودِ من بودم.
برای:
https://t.me/DeathinFog
357
همه میگویند:
«دیوانهای.»
اما آنها چه میدانند
از آنچه من میبینم؟
از کلاغهایی
که لابهلای موهایم
لانه کردهاند؛
کلاغهایی که هر شب
از سایهها میگویند،
از سایهی آدمها،
از تاریکیهایی
که پشت رنگهایشان
پنهان ماندهاند.
آبی،
زرد،
صورتی...
دنیا پر از رنگ بود،
و من
میان آن همه رنگ
خاکستری بودم.
خاکستری،
مثل خشمی قدیمی
که سالها
در سینهام نهفته بود؛
نه فریاد شد،
نه اشک،
فقط ماند
و ماند
تا آخرین رنگِ من
هم در آن خاموش شد.
به دستهایم نگاه میکنم،
بعد به چشمهایم؛
به چشمهایی
که دیگر یادم نیست
چه رنگی بودند.
آبی؟
زرد؟
صورتی؟
نمیدانم...
شاید من هم
روزی رنگی داشتم،
پیش از آنکه دنیا
اینهمه از من
عبور کند.
حالا خاکستریام؛
مثل دود سیگاری
که میان انگشتان
می پیچد
و آرام
در هیچ گم میشود،
مثل آسمان شب
وقتی مه
ستارههایش را
یکی یکی میبلعد،
مثل جمعههای سیاه،
وقتی غروب
روی شانه های شهر میافتد
و دل
بیآنکه بداند چرا،
میگیرد.
کنار پنجرهی خاکستری ام
میایستم،
به شیشه خیره میشوم
و از کلاغهای سرم میپرسم:
«چرا خاکستری؟
چرا من؟»
کلاغها
میان موهایم تکان میخورند،
بالهای سیاهشان را
به شب میسپارند
و آرام میگویند:
«چون تو میفهمی
آنچه را که آن ها
نمیفهمند.
تو میبینی
آنچه را که آن ها
نمیبینند.
تو حس میکنی
آنچه را که آن ها
حس نمیکنند.
تو غم را
پیش از گریه میشناسی،
رفتن را
پیش از خداحافظی،
و سایه را
پیش از آنکه
چراغی خاموش شود.»
دوباره
به پنجره نگاه میکنم.
آن سوی شیشه،
دنیا هنوز
آبیست،
زرد است،
صورتیست...
و من
میان تمام رنگهای دنیا
خاکستری ام.
برای:
https://t.me/aicemane1
357
https://www.instagram.com/vixifoxi_artist?igsi=MWg5NzR4d3N0M3dwaQ==
بچه ها لطفا دختر خوشگلمو حمایت کنید و فالو کنید واقعا خیلی نقاشیاش خاص و خوشگلن ارزش حمایت شدنو دارهه💙
