ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

🕯Blue daily🕯

🕯Blue daily🕯

الذهاب إلى القناة على Telegram

https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-cPD4U3eua1

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
357
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-3030 أيام
أرشيف المشاركات
Repost from 🕯Blue daily🕯
انگار احساساتم درونم قایم‌موشک بازی می‌کنند؛ خودشان را پشت دیوارهای سکوت پنهان می‌کنند و گاهی انقدر دور میشوند که خیال میکنم ناپدید شده‌اند. اما کافی‌ست چشمانم شعری را ببوسد؛ ناگهان همه‌شان از پناهگاه‌های تاریکشان بیرون می‌آیند، دست‌های کوچکشان را بالا می برند و آرام می‌گویند: ما اینجا بودیم؛ فقط منتظر بودیم کسی صدایمان کند.

تو همین ایران چاپشون کنم نشرش بدم به چندتاتونم هدیه بدم

دوست دارم یه روز شعرامو چاپ کنم کی میدونه شاید سال بعد چاپشون کنم

😂😂😂😂🤣

قیافه مرموزانه تو به موش موشی ـ نباتی

من موش دریایی میخوام

دیشب خواب قشنگی دیدم خواب دیدم یه اکواریم گونده دارم توش موشای دریایی دارم موش دریایی ها کیوت ترین چیزی بودن که دیده بودم جلی فیش شبرنگی هم خریده بودم

براش شعر نوشتم ولی از چنلم لفت داد😔😂

ژورنال درست کردن با پدرر
+3
ژورنال درست کردن با پدرر

نمیدونم میدونید یا نه ولی برای من برای اینکه شعر بنویسم نیاز به آب دارم باید تو حموم شعر بنویسم😂😂😂😂 خلاصه که زیر بخار خفه شدم تا این شعرارو نوشتم

"دخترکِ ماسک زرد" صدای خنده‌ای می‌آید از دور، از خیلی دور؛ از سال‌ هایی که هنوز گریه کردن عیب نبود. دخترکی تاب می‌خورد میان زمین و تکه‌ای از آسمان، با ماسکی زرد روی صورتش. باد موهایش را می برد و خنده‌اش را برای من می‌آورد. می‌گوید: «می‌گویند زیادی حرف می‌زنم.» می‌گویم: «تو حرف بزن، من تمامِ گوشم.» و انگار همین کافی ست تا یک دنیا حرف از چشم‌ هایش بریزد. می‌گوید: «آرزو دارم یک شب آنقدر گریه کنم که از اشک‌ هایم رزهای آبی برویند، صبح میان گل‌ ها بیدار شوم، بستنیِ مورد علاقه‌ام را بخورم و با همان چشم‌های خیس آن‌قدر بخندم که غصه یادش برود برای چه آمده بود. آرزو دارم دست دوستانم را بگیرم و ساده باور کنم بعضی دست‌ها هیچوقت رها نمی‌شوند. لباس قشنگم را بپوشم، موهایم را به باد بدهم و تا آمدنِ صبح برقصم. دلم می‌خواهد وقتی می‌گویند زیبایی، آینه را باور کنم. وقتی می‌گویند کافی هستی، خودم را کم نکنم. وقتی می‌گویند دوستت دارم، قلبم نپرسد: تا کِی؟ دلم می‌خواهد کسی خنده‌ام را کوتاه نکند، اشکم را پنهان نکند، و برای صدایم دیوار نکشد. من فقط می‌خواهم همان‌ قدر که هستم باشم.» تاب آرام می‌ایستد. کنارش می‌نشینم و دست‌های کوچکش را میان دست‌ هایم میگیرم. «گریه کن، کوچولو. اگر اشک‌ هایت رز آبی نشدند، خودم برایت یک باغ می‌ کارم. اگر دلت شکست، تکه‌ هایش را پنهان نکن؛ کنارت می‌نشینم تا دوباره قلبت را کنار هم بچینیم. بعد بستنی می‌خوریم، بازی می‌کنیم، تا صبح می‌رقصیم و به تمام کسانی که گفتند زیادی هستی می‌خندیم. زیاد بخند. زیاد گریه کن. زیاد دوست داشته باش. زیاد حرف بزن. تو هیچ‌وقت برای من زیادی نیستی. شاید بعضی آدم‌ها بروند، شاید بعضی «همیشه» ها تمام شوند، اما من هرجا که بروی با تو می‌آیم. اگر روزی فراموش کردی زیبایی، من یادت می‌ آورم. اگر فراموش کردی کافی هستی، من یادت می‌آورم. اگر فراموش کردی چقدر دوست‌ داشتنی هستی، دستت را بگذار روی قلبت... من همان‌ جا هستم.» دخترک می‌خندد. خنده‌اش تمام حیاط را پر از نور می‌کند. از تاب پایین می‌پرد، به سمتم می‌دود و مرا در آغوش می‌گیرد. سرش را روی سینه‌ام می‌گذارد و آرام می‌گوید: «خوشحالم که تو را دارم.» بعد ماسک زردش را برمیدارد. و جهان برای یک لحظه ساکت می‌شود. آن چشم‌ها… آن موها… آن لبخند… من این صورت را جایی دیده‌ام. دست کوچکش هنوز در دست من است که ناگهان صدای خنده‌ای قدیمی درونم می‌پیچد. همان صدایی که سال‌ها بود دنبالش می‌گشتم. دخترک غریبه نبود. او تمام آن چیزی بود که سال‌ها از خودم جا گذاشته بودم. او من بودم؛ پیش از آن که یاد بگیرم کمتر حرف بزنم، آرام‌ تر بخندم، اشک‌هایم را قایم کنم و برای دوست‌ داشتنی بودن خودم را کوچک کنم. دوباره بغلش کردم. این بار محکم‌ تر. و در گوشش گفتم: «بیا برویم خانه.» لبخند زد. و من فهمید‌...؛ این بار خانه، خودِ من بودم. برای: https://t.me/DeathinFog

برات پنج رو انتخاب میکنم💙

همه می‌گویند: «دیوانه‌ای.» اما آن‌ها چه می‌دانند از آنچه من می‌بینم؟ از کلاغ‌هایی که لابه‌لای موهایم لانه کرده‌اند؛ کلاغ‌هایی که هر شب از سایه‌ها می‌گویند، از سایه‌ی آدم‌ها، از تاریکی‌هایی که پشت رنگ‌هایشان پنهان مانده‌اند. آبی، زرد، صورتی... دنیا پر از رنگ بود، و من میان آن همه رنگ خاکستری بودم. خاکستری، مثل خشمی قدیمی که سال‌ها در سینه‌ام نهفته بود؛ نه فریاد شد، نه اشک، فقط ماند و ماند تا آخرین رنگِ من هم در آن خاموش شد. به دست‌هایم نگاه می‌کنم، بعد به چشم‌هایم؛ به چشم‌هایی که دیگر یادم نیست چه رنگی بودند. آبی؟ زرد؟ صورتی؟ نمی‌دانم... شاید من هم روزی رنگی داشتم، پیش از آن‌که دنیا این‌همه از من عبور کند. حالا خاکستری‌ام؛ مثل دود سیگاری که میان انگشتان می‌ پیچد و آرام در هیچ گم می‌شود، مثل آسمان شب وقتی مه ستاره‌هایش را یکی‌ یکی می‌بلعد، مثل جمعه‌های سیاه، وقتی غروب روی شانه‌ های شهر می‌افتد و دل بی‌آن‌که بداند چرا، می‌گیرد. کنار پنجره‌ی خاکستری‌ ام می‌ایستم، به شیشه خیره می‌شوم و از کلاغ‌های سرم می‌پرسم: «چرا خاکستری؟ چرا من؟» کلاغ‌ها میان موهایم تکان می‌خورند، بال‌های سیاهشان را به شب می‌سپارند و آرام می‌گویند: «چون تو می‌فهمی آنچه را که آن ها نمی‌فهمند. تو می‌بینی آنچه را که آن ها نمی‌بینند. تو حس می‌کنی آنچه را که آن ها حس نمی‌کنند. تو غم را پیش از گریه می‌شناسی، رفتن را پیش از خداحافظی، و سایه را پیش از آن‌که چراغی خاموش شود.» دوباره به پنجره نگاه می‌کنم. آن سوی شیشه، دنیا هنوز آبی‌ست، زرد است، صورتی‌ست... و من میان تمام رنگ‌های دنیا خاکستری‌ ام. برای: https://t.me/aicemane1

یکم بعد شعراتونو مینویسم

https://www.instagram.com/vixifoxi_artist?igsi=MWg5NzR4d3N0M3dwaQ== بچه ها لطفا دختر خوشگلمو حمایت کنید و فالو کنید واقعا خیلی نقاشیاش خاص و خوشگلن ارزش حمایت شدنو دارهه💙

بچه ها ببخشید یکم کم فعالیت شدم حالم یه خورده خوب نیست ولی فردا فعال تر میشم

sticker.webp0.17 KB

چقدر خوبه دوستایی داری تو زندگیت که نمیزارن ناراحت بمونی خوشحالت میکنن