نیمهشب
Ir al canal en Telegram
سخنی از جنس سکوت نیمه شب ... خوشحال میشم نظرات، پیشنهادات متنا و موزیکای پیشنهادیتون رو ببینم و بشنوم @Farzadrmr
Mostrar más995
Suscriptores
+124 horas
-67 días
-3730 días
Archivo de publicaciones
993
هرچقدر که اوضاع داره بدتر میشه، من بیشتر از همیشه به گذشته فکر میکنم. نه فقط به روزهای خوب، به روزهای تلخمم فکر میکنم و به شکل احمقانهای با یاداوری اون روزها آرامش میگیرم، با این استدلال که اون موقع اوضاع اینقدر بد نبود. من فکر میکردم زندگی باید جوری پیش بره که وقتی به عقب نگاه میکنی از اینکه از چاله دراومدی خوشحال باشی، نه اینکه دلت بخواد برگردی توش شیرجه بزنی...
993
انسان وقتی میفهمه حتی بزرگترها و آدمهای باتجربهتر هم از بیاحترامی و جسارت دیگران در امان نیستن، آروم میشه!
993
من شیطان درونمو نکشتم
فقط بهش صبر کردن یاد دادم
الان از تو قفس نگاه میکنه و
هرباریکی قفلشو امتحان میکنه
لــــبـــخــنــد مـــیزنــــه!!!
993
تا قبل از بودن تو، گمان میکردم زندگی فقط زنده بودن است. روزهایی که میآیند و میروند، و نفسهایی که بیآنکه بدانم چرا، ادامه پیدا میکنند. اما تو که آمدی، فهمیدم میان زنده بودن و زندگی کردن، فاصلهایست به اندازهی یک عشق. تو آمدی و جهان همان جهان همیشگی بود، اما انگار همهچیز رنگ دیگری گرفت. حالا میدانم که گاهی تمام معنای زندگی، در بودن یک نفر خلاصه میشود. تا قبل از تو، من فقط زنده بودم، با تو اما، زندگی را فهمیدم …
993
خيلى سادست؛ اگه طلا زنگ زد طلا نبوده، اگه عشق تموم شد عشق نبوده، و اگه دوستا رفتن هیچوقت دوست نبودن.
993
گفت:چته؟ گفتم: حالم مثل رقص بِسمِله!
گفت: یعنی چی؟ گفتم: قدیما سر مرغ یا پرنده ای رو
میبریدن بعضی ناجوانمردا سریع ولش میکردن نمیذاشتن جون از تنش خارج بشه
بعد با همون تن بی سر حیوونی این ور اون ور میدوید و میشد رقص بِسمِل!
گفت:ربطش به حال تو چیه؟
لبخندی زدم و گفتم: ربطش اینه ادما روح و روان منو کشتن مثل سر همون پرنده ها
و بعد منو ول کردن به حال خودم
انگار نه انگار زخم زدن،من موندم ویه جسم بی روح،شدم مرده متحرک که میبینی
حال من حال اون پرنده هستش
زندگیم شده رقص بسمل
993
بعد از تو از من مهربانی ماند،
اما با ترس!
محبت ماند،اما با مرز!
خنده ماند،اما کوتاه...
و شیطنت
شیطنت همان جا ماند که تو اخرین بار
مرا واقعا خوشحال دیده بودی...
