مخفیگاهِ آبیِ پری؛
Ir al canal en Telegram
- بال هایش را گشود و اتاق را در بُهت یک رویا گم کرد - خونهی امنِ شیرکاکائوی آسمونی که گاهی غرغرو میشه🧚🏼♀️ t.me/HidenChat_Bot?start=562763327
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
218
Suscriptores
-224 horas
-67 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
من پیر شدم ولی هنوز نفهمیدم لباسهایی که دوست دارم رو توی آزمایشگاه نپوشم تا حداقل با اسید سوراخ سوراخ نشن.
تا حالا مثل ابر بهار گریه کردید؟ البته وقتی اینو میگیم آدمها فکر میکنن خیلی بیشتر از اونی که یه ابر بهاری در واقعیت میتونه بباره باید ببارن، ولی حقیقت اینه که یه ابر بهاری تو یه روز ابری، با آفتابی که خیلی گرم نمیتابه از راه میرسه و به اندازهی نهایتاً سه چهار دقیقه -بیتوقف- شروع میکنه به باریدن و بعدشم راهشو میکشه و میره سراغ بقیهی بدبختیاش. همهی اینا رو گفتم که بگم، حالا آخرای پاییزه ولی دلم میخواد مثل ابر بهار گریه کنم.
نمنمِ بارون حسِ کتاب خوندن رو در من زنده کرد. پس تصمیم گرفتم جوراب پشمی و شالگردنم رو بپوشم، برم توی حیاط و توی آخرین جمعهی پاییز خودم رو به دست پسرکِ قصه بسپارم؛ اینجوری شد که منم همراهِ بارون برای دردِ پسرک باریدم.
آدم فکر میکنه میتونه زمان رو به عقب برگردونه و تمام حسهارو زنده نگه داره تا این که یه روز گوشهی اتاق با نتونستن و نشدن مواجه میشه. سکوت میکنه و منتظر میشه تا قدِ کنار اومدن با نشدنِ یک سری چیزها بزرگ بشه.
ریواچ Stranger things وقتی همهی داستان و میدونی هیچی بهجز حرص خوردن برات نداره.
