اتاقی از آنِ خود
Ir al canal en Telegram
@fgoli68 اتاقی از آنِ خود، نام یک رمان، نوشته ویرجینیا وولف است.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
198
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-630 días
Archivo de publicaciones
Repost from مادر عروس
بهرام بیضایی رفت و سینمای ایران یکی از آخرین کارگردانان استخواندار صاحب سبکش را از دست داد. بیضایی به نظر من فمینیستترین فیلمساز مرد تاریخ سینمای ما بود. در زمانهای که زن در سینمای ایران محدود به کلیشهی مادر مهربان یا حداکثر عروسکهایی در نقش معشوق بود بیضایی ما را با زنانی جنگجو، متهور و به یادماندنی آشنا کرد. از مرگ یزدگرد و چریکهی تارا تا باشو غریبهی کوچک و سگکشی، زنان سینمای بیضایی جسورانه و الهامبخش صحنه را از آن خود کردند. ما با دوربین بیضایی نوع جدیدی از زیبایی زنانه را کشف کردیم که شاید نماد آن خانم سوسن تسلیمی باشد، جذابیتی که از عمق و قدرت درونی زن میآید و نه از مطابقت با معیارهایی که نگاه مردانه میخواهد.
***
از "کلاغ" تا "رگبار" و "شاید وقتی دیگر" هربار بیضایی ما را با نگاهی متفاوت و فلسفی آشنا میکند. وقتی در اوج جنگ فیلمسازان مواجب بهگیر ارزشی با توپ و آر پی جی و رزمندههای ریش و پشمی سینما را قبضه کرده بودند، بیضایی زیباترین و ماندگارترین فیلم دفاع مقدس را با یک کودک آوارهی جنوبی و یک زن روستایی در شمال ایران ساخت، در دورترین نقطه از خط مقدمجبهه، باشو را به دامان نایی رساند تا ابعادی از فاجعهی جنگ را به ما نشان دهد که هزار پیکر متلاشی شده روی مین نتوانست خلق کند. در صحنهای از فیلم باشوی درمانده از فهم گویش گیلکی کتاب فارسی را به دست میگیرد و "ما فرزندان ایرانیم" را میخواند. چشمان نایی به خون مینشیند و صحنه در سکوت از درد مشترک ایرانی بودن فریاد میکشد. اغراق نیست اگر بگوییم مفهوم وطن برای همیشه در آن سکانس جاودانه شده. بدون ادعا. بدون شعار. تنها عشق میتواند چنین صحنههای بسازد و بهرام بیضایی ایران را دوست داشت، زن را دوست داشت، شهامت و راستی را دوست داشت. او در غربت دیده از جهان فروبست ولی آن خط روی دیوار همچنان ادامه دارد، خطی گچی از جنس روشنایی روی تاریخ حافظهی مردم ایران.
Repost from مجله ادبی اورنگ🎼☕️📚
🎬
آخرین گفتگو با بهرام بیضایی
بدان که دنیا به دست اوباش است
و نیکان به گناهِ لیاقت میمیرند
#بهرام_بیضایی
عجب عنوانی، چه طرح جلدی، عجب موضوعی، چه مترجمی😍
چشم به راهم تا وقتی به دستم برسه!
یکی از بستگان، به عنوان سوغات یک دست بلوز و شلوار برای پسرک آورده بود که جنس خوبی داشت. مارک لباس را نگاه کردم و توی گوگل سرچ کردم و دیدم یک برند ایرانی در مشهد است که فقط پیج اینستاگرام دارد!
بالاخره دل را به دریا زدم و اینستاگرام را اکتیو کردم تا بتوانم پیج لباس فروشی و محصولاتش را ببینم.
قانون اینستاگرام همیشه این بود که بعد از اکتیو کردن، تا یک هفته امکان دیاکتیو دوباره را نخواهی داشت! (نمیدانم این قانون تغییر کرده یا نه!)
خب دیگر حالا باید یک هفتهای صبر میکردم و چه کسی میتواند در این مدت، بر وسوسهی اینستاگرام رفتن و چرخیدن غلبه کند.
همان شب مستندی از ترانه علیدوستی پخش شد و فردایش که به اینستاگرام رفتم، دیدم تمام فیدم پر شده از عکس و فیلمهای تقطیعشده از این ویدیو و کپشنها و پستهای آدمهایی که این بار، ترانه قهرمانشان شده بود! کمی اسکرول کردم و بعد رها کردم و بیرون آمدم!
دوباره یادم آمد مشکلم با اینستاگرام چه بوده است و چرا دلم میخواست از این فضا دور و دورتر شوم.
در اینستاگرام همه چیز بولدتر و مصرفیتر است. همه چیز به روزتر است و انگار آدمها برای واکنش تند نشان دادن به یک خبر یا رخداد، با هم مسابقه گذاشتهاند و جالب اینکه همه چیز مثل ابری که روی خورشید را بگیرد، خیلی زود کنار میرود و فراموش میشود.
این چیزی است که اینستاگرام را برای من مایوسکننده و تا حد زیادی غیرقابل تحمل میکند؛ برخورد هیجان زده با تقریبا همه چیز و دودستگیهای بیشمار و جناحبازیهای بیپایان!
حالا جامعهی ما به دو دسته تقسیم شده است؛ آدمهایی که مستند ترانه علیدوستی را دوست داشتهاند و آنهایی که دوست نداشتهاند! آنهایی که سمت ترانه علیدوستی ایستادهاند و آنها که رودرروی او هستند.
آنها که او را قهرمان یک ملت میدانند و آنها که او را نان به نرخ روز خور و وابسته به اجنبی و ...میدانند!
این بُعد اینستاگرام برای من گاهی زننده میشود. یک نفر توییت کرده بود، اینستاگرام دارد شبیه اواخر فیسبوک میشود. نمیدانم منظورش چه بود. اما فیسبوک هم زمانی محملی برای ابراز نظرات و عقاید سیاسی شده بود.
نظریه پردازان و یادداشت نویسان بیشماری که در جهان بیرون، آزادی عمل نداشتند به فیسبوک رو آوردند. اما فضای فیسبوک هیچوقت اینقدر هیجانزده و قهرمانپرور و صفر و یکی نبود!
اینستاگرام با الگوریتم آشنایی که دارد، روی هرچیزی تاریخ مصرف میزند. اینستاگرام آدمها را به توجه کردن و سپس به زبالهدان تاریخ سپردن، عادت داده است. طوری که حتی خودشان هم یادشان نیست دیروز چه گفته و چه چیزی را لایک کردهاند.
حقیقت اینجاست که شما نمیتوانید به کسی که امروز هست و فردا هیچ اثری از او نیست، قهرمان بگویید.
با خودم فکر کردم که نه همیشه، اما گاهی وقتها شاید قضاوت کردنم از همدلی پیشی گرفته است.
با خودم فکر کردم گاهی که داستان زندگی کسی را شنیدهام، گرفتاریش در موضوع خاصی را فهمیدهام و یا مثلا رفتارهایش را دیدهام ناخودآگاه او را قضاوت کردهام.
اما چیزی که روابط را عمیقتر و پرمعناتر میکند، همان همدلی است.
شاید همان چیزی که بیشترمان یادمان میرود. ما به محض شنیدن روایتی، سعی میکنیم فرد گوینده را قضاوت کنیم.
ما کمتر فقط یک شنوندهایم و بیشتر داریم به چیزی که میشنویم فکر میکنیم و در ذهنمان تحلیلش میکنیم.
شاید این هم یک مکانیسم نسبتا طبیعی باشد اما خیلی وقتها روابط با همدلی پیش میروند، با حق دادن به طرف مقابل، با پذیرفتن ضعفهایش.
آدمی که همیشه قضاوت میکند، تنهاست و آدم تنها خیلی سخت میتواند با کسی همدلی کند!
Repost from هنوز نمیدانم | الهه افشار
🫧 نه انقلاب، نه انفعال
سیاسیترین اقدامی که در همهی عمرم کردهام ترک تلویزیون است. یک روز فهمیدم بدنم طاقت این حجم از خزعبلات را ندارد و تمام. قبلتر گهگاهی دورهمی و خندوانه میدیدم. فوتبال و والیبال و کشتی هم تماشا میکردم. حالا اما تلویزیون محدود شده به یار؛ برای تماشای حیاتوحش و اخبار ساعت دو.
من آدم تصمیمهای کوچک و سادهام؛ تصمیمهای قاطعِ زیرپوستی، از آنها که مو لای درزشان نمیرود. همیشه همینطور بودهام. فرقی نمیکند این تصمیم کجای زندگیام را نشانه گرفته باشد. حذف قند باشد یا ترک تلویزیون، یا دوری از آدمهای اشتباه.
این تصمیمها شجاعانه به نظر نمیرسند. شاید اصلاً به نظر نرسند. این جور تصمیمگیری برای همین کشف شده است. شجاعانه به نظر برسد که چه؟ چه چیزی را میخواهیم به چه کسی ثابت کنیم؟
اما به گذشته که نگاه میکنم، میبینم همین تصمیمهای کوچکِ خانگی و اغلب نامرئی، چقدر التیامبخش بودهاند. شجاعانه است طوفانی باشی و دیگران را متلاطم نکنی. نگران باشی و آرام کنی. درد داشته باشی و درمان باشی.
من آدم تصمیمهای باحوصله و سادهام. آدم خردهانقلابهای معصوم. و انقلابیترین کاری که تا حالا کردهام، کنار کشیدن است. کنار کشیدن از جمعهایی که فرسودهام میکنند؛ کنار کشیدن و نشنیدن و نپرسیدن و ندیدن و بحث نکردن. و یک آری بزرگ به
اپیکتتوس که میگوید: آزادی انسان در کنترل خود اوست، نه در کنترل هیاهوی بیرون.#الهه_افشار
ازاین ویدیوها توی فضای مجازی یا همون اینستاگرام خودمون زیاده. اما لابلای این حرفها و صحبتهایی که دربارهی درک متقابل گفته میشه، یه سری نکات ریز هست که گفته نمیشه چون اغلب کسانی که آموزش ازدواج و پس از ازدواج میدن، یا ازدواج نکردند یا ممکنه در شرایط خوبی از ازدواج باشن! یا اصلا در شرایط سالمی نباشند!
اما ازدواج به علت طولانی بودنش، ممکنه همیشه در شرایط خوبی نباشه، ممکنه همیشه متعادل و باثبات نباشه، اختلافات عقیدتی، ورشکستگیهای مالی، رفتار اطرافیان، تفاوتهای خانوادگی، مشکلات اقتصادی، بچهدار شدن و خیلی چیزهای دیگه میتونند روی ازدواج و خانوادهای که شکل میگیره تاثیر بذارند!
مثلا فرض کنید بعد ازدواج، به مراسم عروسی یکی از دوستان دعوت شدید و بین شما و همسرتون بر سر اینکه چه کادویی تقدیم کنید، اختلاف نظر و بحث ایجاد میشه که ممکنه بعدا به دلخوری و قهر منجر بشه. اوایل ازدواج تا وقتی که رفتارهای طرف مقابل توی موقعیتهای مختلف و سلیقهی شخصیش دستتون بیاد سرشار از این اختلاف نظرهاست که ممکنه خیلی راحت هم حل بشه.
اما اوضاع وقتی پیچیدهتر میشه که به مرور زمان، زن و شوهر به حدی درگیر کار و روزمرگی میشن که ممکنه نتونند سر تمام مسائل حرف بزنند یا همون موقع نتونند مدیریتش کنند یا به یه نتیجهی واحد برسند.
اینجا یه قضیهای خیلی کمک کنندهست و اون هم اینکه ببینید چی، برای شما توی اولویت هست، چی اهمیت بیشتری داره، چی اگه باشه آرامش بیشتری داره و اگه نباشه نمیتونید آروم باشید!
این قضیه که زن و شوهر باید همدیگه رو دوست داشته باشن و همدیگه رو درک کنند، خیلی بدیهی هست. اصلا شما به چه دلیلی میخواید در کنار یکی زندگی کنید. چی باعث میشه بخواید یک عمر با یک نفر زیر یک سقف باشید؟!
اما قضیه باز پیچیدهتر میشه چون این دوست داشتن، برای خیلیها ضامن آرامش یا حال خوب یارضایت نیست. که اونم باز به شخصیت آدمها بستگی داره.
داشتم میگفتم! باید به همون اندازه که با طرف مقابل گفتگو میکنید، به نیازهای خودتون توجه کنید. طرحوارهها خیلی خوب میتونند ریشهی رفتارهای ما رو توضیح بدن. طرحوارهها خیلی خوب میتونند نشون بدن که ما علی رغم تفاوت های نسلی و تلاشی که برای به روز بودن و روشنفکر بودن انجام میدیم باز هم ممکنه شبیه پدر و مادر یا هرکسی رفتار کنیم که مدتی نه چندان کوتاه رو با اونها زندگی کردیم و دائم پیش چشم ما بودند!
وقتی شما پدری داشته باشید که دائم به شما در مورد مرتب کردن یا تمیز کردن اتاق یا ماشین یا هرگونه حریم خصوصیتون دستور میده، یا کلا والدی داشته باشید که در امور شما زیاد دخالت میکنه و یک سری مراقبتها رو دائم بهتون گوشزد میکنه، به احتمال زیاد این قضیه، در آینده ماشهای در دست همسرتون خواهد شد که با اون به طرف شما شلیک کنه و به همین راحتی، زمینه بحث و دعوای چندروز رو فراهم کنه!
از طرحوارهها بگذریم، چون خیلیها در موردش نمیدونند، موضوع رو میشه سادهتر کرد و به این فکر کرد چی روی مخ شما هست؟!
لباس چروکی که پارتنرتون توی هر دیدار به تن داره یا نوع غذا خوردنش وقتی قاشق رو دائم به بشقاب میزنه یا مثلا اینکه موقع خرید، هیچوقت به پلاستیک، نه نمیگه درحالیکه شما مدافع کامل محیط زیست و از طرفداران جنبش نه به پلاستیک هستید!
اصرار زیاد به شناخت طرف مقابل در حالیکه هنوز به دلیل قرار نگرفتن در یک رابطهی طولانی و همهجانبه، شناخت کاملی از خودتون ندارید به نظر زیادهروی میاد.
هیچ آدمی نمیتونه در خلوت خودش، شناخت کاملی از خودش به دست بیاره. پس به خودتون و روابطتون قبل ازدواج، عمیقتر نگاه کنید.
ببینید چی همیشه، برای شما حکم فشردن ماشه رو داشته (طرحوارهها!) چی آرامش شما رو به هم میزنه، چی باعث میشه دائم یک سری تجربیات رو تکرار کنید و چی شما رو توی روابطتون به نتیجه میرسونه یا نمیرسونه؟!
قضیهی ازدواج خیلی پیچیده ست.
من علامهی دهر نیستم اما تجربهی ازدواج رو دارم. در آینده، حتما دربارهی قضیهی خانوادهها و ارزشهایی که فقط توی خانواده به عنوان اولین بستر اجتماع شکل میگیرند هم براتون میگم.
پ ن: ببخشید اگه شبیه وعظ و خطابه شد.
بهتر از این نتونستم توضیح بدم.
لطفا ازدواج رو مثل ننه بزرگهای ما ساده سازی نکنید!
Repost from توییتر دانشگاه تهرانی ها
چه عجب یکی پیدا شد نگفت به شریک عاطفیت روو نده 👌
-IG: ati campbell-
@uttweet
این آخرین کتابیه که نتونستم ادامهش بدم. نمیدونم الان چند هفته شده که درگیر کتاب نخوندنم. یا به عبارتی کلی میگردم،یه کتابی برای خوندن پیدا میکنم، شب ها چند صفحهای میخونم و تا دوباره وقتی پیش بیاد یا نیاد، رشتهی کلام از دستم در رفته!
از شروع این رمان و داستانش خوشم اومد ولی متاسفانه هنوز نتونستم بهش برگردم و تازه وقتی بارها یه کتابی رو نیمه رها میکنی، دیگه اون لطف اولش رو نداره.
شماچی میخونید یا خوندید این هفته؟!
ولی من دوست دارم چنین عکسی براتون بذارم.
چون واقعیت اینه، وقتی سه تایی کافه میرید!
فرزندپروری مثل هیچ شغلی نیست که آدم بتواند خودش را روی نمودار ببیند و اگر سر ساعت برود و سر ساعت بیاید و کارش را خوب انجام دهد و در کار تیمی دقیق و منظم باشد، ارتقا پیدا کند.
فرزندپروری یکنمودار سینوسی است. حداقل چیزی شبیه نمودار سینوسی است، مثلا میبینی بچه وابستگیش کمتر شده و خب میتوانی برای یک سری امورات برنامهریزی کنه و احتمالا وقت بیشتری هم در این میان برای خودت پیدا خواهی کرد و کتابها را میگذاری توی نوبت خواندن و فیلمهای خوبی را میگردی پیدا میکنی و بعد از مدتی کوتاه، همه چیز دگرگون میشود و با صورت روی زمین میآیی!
چون تمام آن ثباتی که به آن رسیده بودی، به باد رفته است و اوضاع حالا جور دیگری شده و اینکسی دیگر است که برای زندگی شما نقشه میریزد!
فرزندپروری مثل هیچ شغل و کار و تحصیلاتی نیست، مثل دنبال کردن هیچ علاقهای نیست، مثل انجام هیچ فعالیتی نیست.
ممکن است هیچ پیشرفتی در آن نداشته باشی و زجرآور است کاری را ادامه دهی که در آن پیشرفتی حاصل نمیشود و چرا اصلا وقتی میتوانی عمرت را به ردیف کردن دستاوردهای فرهنگی هنری و اجتماعی زیادی بگذرانی، وقتی میتوانی جایی باشی که قدرت را بدانند و تلاشت را ارج نهند و به تو پاداش دهند، خودت را درگیر موجودی کنی که نه تنها چیزی از قدردانی نمیفهمد که تلاش میکند تو را بابت همهی وقتی که به پایش گذاشتهای پشیمان کند!
حالا خیلی راحت میشود فهمید چرا خیلی از آدمها نمیخواهند بچهدار شوند. قرار نیست برای ما فلسفه ببافید، همین که نمیخواهید خودتان را درگیر کاری بیمزد و پاداش و پیشرفت کنید، دلیل خوبی است اما زندگی بالاخره جایی به شما نشان خواهد داد که در نهایت هیچ پیشرفتی نمیتواند شما را برای یک عمر، راضی نگهدارد!
از اینکه جای «بانوی زیبای من» را عوض کرده ام راضیم. حالا هربار که از کنار کتابخانه رد میشوم میبینمش.
امروز به او گفتم: کاش میشد حتی شده به اندازهی یک روز تقویم، جایمان را عوض میکردیم.
خانم هیپبورن چیزی نگفت و تنها با آن شمایل سحرانگیزش مرا نگاه کرد!
پ ن: بانوی زیبای من، نام فیلمی موزیکال با بازی آدری هیپبورن محصول ۱۹۶۴ است
حالا یک ساعت گذشته از آن وقتی که میخواستم چیزی بنویسم.
آن موقع بچه بالای کابینت بود. امشب توانست بدون چهارپایه بزرگه و چهارپایه کوچکه و صندلی و هر ابزار دیگری که از دسترسش دور کردیم، پایش روی در ماشین لباسشویی بگذارد و خودش را بکشد بالا!
ما پدر و مادر حیران ماندیم و هرچه شنیده و خوانده بودیم و تا این سن یاد گرفته بودیم را گذاشتیم در کوزه آبش را بخوریم و دستهایمان را به نشانه تسلیم آوردیم بالا!
تا بچه مشغول بود، میتوانستم روی مبل بنشینم و کمی فکر کنم. یک دفعه فکر کردم چقدر دوست دارم بروم سینما و توی آن تاریکی، دوساعت بنشینم و فیلم ببینم. یک چیزی مثل رگ خواب مثلا! بعد رفتم سایت سینما و الکی فیلمها را نگاه کردم!
همسر داشت گوشتها را خورد میکرد که یک دفعه برگشت و رو به من گفت: راستی طلا شده چارده و نیم!
بعد من فکر کردم که با آن اندک طلای پسانداز شده چه آیتمهایی میتوانم بخرم.
چون قدیم مردم طلا میفروختند و خانه و ماشین میخریدند اما حالا با یک گرم طلا چه میشود کرد؟!
همین جاها بود که من مجبور شدم بلند شوم، به داد بچه برسم و متن را نیمهکاره بگذارم، هزارتا کار دیگر بکنم، یک دفعه ببینم شام نداریم و گرسنه خواهیم ماند و سینه مرغ یخ زده را از فریزر بیرون بگذارم!
الان بچه و پدرش دارند در کمد دیواری را درست میکنند که من امروز داغانش کردهام! تا اینجای کار هم خوب دوام آورده بود بیچاره!
هیچی دیگر همینها! الان که دارم مینویسم بوی گند مرغ گریل شده توی خانه پخش شده و بچه سراغ پاستا میگیرد و یادم افتاد شرتهای جیشی را یادم رفته توی خشککن بیندازم که ای کاش یادم نمیافتاد و لختی دیگر میتوانستم به بطالتم ادامه بدهم.
که بعد از مادر شدن، نهایت آرزوی آدم این میشود وقتی داشته باشد که به بطالت بگذارندش!
شب خوبی داشته باشید خلاصه.
این آخری را به عنوان حسن ختام نوشتم؛ وقتی که پاستا آماده شد و خوردیم و دیدم تنها لذتی که برایمان مانده همین است، همین که به قول بچه پاستا بخوریم با نوشابه!
نمیدونم تا حالا برنامهی صبحانهی ایرانی شبکه دو رو دیدین یا نه؟!
توی چندباری که صبحها زدم این شبکه، میبینم کارشناس خانواده و کارشناس تعلیم و تربیت و کارشناس نمیدونم چی میان و راجع یه سری مسائل صحبت میکنند.
در مورد همشون جست و جو کردم توی گوگل و دیدم هیچکدوم مدرک مربوطهی روانشناسی ندارند!
آخریش همین امروز بود که ایمان سرورپور که سالهاست به بچههای کنکوری مشاوره میده اومده و مشاوره میده.
سرچ کردم و دیدم لیسانس و فوق لیسانس غیر مرتبط داره و حالا دانشجوی دکترای روانشناسیه! و توی بیوی اینستاگرام هم همین رو زده!
روانشناسی هم دیگه شده هرکی بهتر حرف بزنه و معروفتر باشه و فالوور بیشتری توی اینستاگرام داشته باشه!
Repost from توییتر فارسی
یکی از تلخترین حقایقی که در این سالها به آن رسیدم اینه که، افرادی که در کودکی در خانههایی سرد، تلخ و بیمحبت بزرگ میشن، اغلب رؤیاهای بزرگی ندارن. بزرگترین آرزوی اونها خانهای آرام و امنه و عشقی که مطمئن باشن هرگز رهاشون نخواهد کرد.
• روانشناس روانی •
@OfficialPersiaTwiter
