es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

موسسه راه

موسسه راه

Ir al canal en Telegram

جایی برای اندیشیدن، نوشتن و آفریدن... جلسات شعر، داستان، گفت‌وگوی آزاد و دوره‌های آموزشی ادبی و هنری ارتباط با ادمین: @Rah_art_academy

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
644
Suscriptores
Sin datos24 horas
+1757 días
+26230 días
Archivo de publicaciones
سه جلسه گذشت؛ سه جلسه پر از گفت‌وگو، پرسش و تأمل درباره مفهومی که گاهی مرزشان به باریکی یک تار موست: تعصب و وفاداری. در این م
سه جلسه گذشت؛ سه جلسه پر از گفت‌وگو، پرسش و تأمل درباره مفهومی که گاهی مرزشان به باریکی یک تار موست: تعصب و وفاداری. در این مسیر، سؤال‌های بسیاری برایمان شکل گرفت؛ از اینکه وفاداری از کجا آغاز می‌شود و تعصب از کجا سر برمی‌آورد، تا ا ینکه چگونه می‌توان میان پایبندی و جزم‌اندیشی مرز کشید. آنچه این نشست‌ها را ارزشمند کرد، نه یافتن پاسخ‌های قطعی، بلکه جرئت پرسیدن و شنیدن نگاه‌های متفاوت بود. این چهارشنبه در آخرین جلسه از این مجموعه، گفت‌وگو را به روابط انسانی می‌بریم؛ جایی که تعصب و وفاداری در میان افراد، خانواده‌ها، دوستی‌ها و عشق‌ها معنا پیدا می‌کنند و گاه چهره‌های پیچیده‌تری به خود می‌گیرند. اگر در جلسات پیش همراه ما بوده‌اید، خوشحال می‌شویم در این ایستگاه پایانی نیز کنارمان باشید؛ و اگر تازه به این مسیر رسیده‌اید، هنوز برای پیوستن دیر نیست. چهارشنبه، آخرین گفت‌وگوی ما درباره تعصب و وفاداری @Rah_academy1401https://t.me/Rah_academy1401

جلسه خوانش شعر »شعراه« این پنجشنبه هم منتظر دیدار شما و شنیدن اشعارتان هستیم پنجشنبه ساعت ۱۵تا۱۷ @Rah_academy1401 https://t.m
جلسه خوانش شعر »شعراه« این پنجشنبه هم منتظر دیدار شما و شنیدن اشعارتان هستیم پنجشنبه ساعت ۱۵تا۱۷ @Rah_academy1401 https://t.me/Rah_academy1401

موسسه راه میزبان داستان ایرانی است
موسسه راه میزبان داستان ایرانی است

جلسه راه نوشت این هفته هم میزبان همراهان عزیز بود در این جلسه داستان‌هایی از آقایان محسن بعقوبی ،علیرضا محمدی ،پویا رفیعی و س
جلسه راه نوشت این هفته هم میزبان همراهان عزیز بود در این جلسه داستان‌هایی از آقایان محسن بعقوبی ،علیرضا محمدی ،پویا رفیعی و سامان خالقی شنیدیم و در جهان کلماتشان غوطه ور شدیم @Rah_academy1401 https://t.me/Rah_academy1401

در انتظار گودو #تعلیق_مزمن بیشتر هفته را به‌خواندن‌ و چند بار خواندنش گذراندم. نمایشنامه «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت، از برجسته‌ترین و شگفت‌انگیزترین آثار ادبیات معاصر است. چکیده‌ای از آن را – با دعوت به خواندنش با جان و دل – تقدیم می‌کنم: دو ولگرد، ولادیمیر و استراگون، روزهای خود را در گوشه‌ای بی‌نام از جهان، نوعی ناکجاآباد، سپری می‌کنند؛ جایی که نه مقصدی دارند و نه گذشته‌ای که بتوان بر آن تکیه کرد. زندگی‌شان در تعلیقی فرساینده می‌گذرد: میان رفتن و نرفتن، امید و یأس، تصمیم و تردید. تمام تکیه‌گاه آنان موجودی موهوم به نام «گودو» است؛ کسی که هرگز ظاهر نمی‌شود و تنها وعده‌اش باقی می‌ماند. هر روز به آنان گفته می‌شود گودو «فردا» خواهد آمد، ولی فردا مدام عقب می‌رود. این انتظار بی‌پایان، شخصیت‌ها را در چرخه‌ای از امیدهای کوچک و فروپاشی‌های بزرگ گرفتار کرده است. هر تلاش برای ترک موقعیت یا آغاز زندگی تازه، در برابر جمله‌ای ساده فرو می‌ریزد: «بیاییم کمی دیگر صبر کنیم… شاید امروز بیاید.»؛ و این چرخه پیوسته ادامه دارد. نمایشنامه تصویری است از زندگی‌هایی که در تعلیق مزمن مانده‌اند؛ زندگی‌هایی که به جای حرکت، در انتظار بهتر شدن روزها سپری می‌شود. این چشم‌دوختن دردناک به آینده‌ای نامشخص و تعویق‌خورده – آینده‌ای که قرار است «گودویی» آن را نجات دهد – به تجربه بسیاری از مردم در شرایط بحران‌زده شباهت دارد؛ مردمی که هر روز به آن‌ها وعده «فردای بهتر» داده می‌شود، ولی فردا هیچ‌گاه نمی‌رسد. بکت این وضعیت را بدون حادثه، بدون پیشرفت و بی‌آن‌که پایانی در کار باشد، به  تصویر می کشد تا نشان دهد چگونه انتظار طولانی برای تغییر، می‌تواند خودِ زندگی را تهی سازد. کوتاه آن‌که وجود دو کاراکتر دائماً در تعلیق، تعویق و انتظار می‌گذرد؛ و در نهایت، در نقطه‌ای از درماندگی، حتی به فکر خودکشی می‌افتند، ولی توش و توان آن را نیز ندارند. #یدالله_کریمی_پور

💬 یکی از درخشان‌ترین بخش‌های این کتاب، داستان «سبد میوه‌های کاج» است. این داستان درباره‌ی آهنگساز بزرگ نروژی، ادوارد گریگ، است. گریگ در جنگل با دختر کوچکی به نام «داگنی» ملاقات می‌کند که در حال جمع کردن میوه‌های کاج است. او تصمیم می‌گیرد هدیه‌ای به این دختر بدهد، اما چون هدیه‌اش یک قطعه موسیقی است، به او می‌گوید که باید ده سال صبر کند تا وقتی بزرگ شد آن را دریافت کند. 📗 دو داستان 👤 کنستانتین پائوستوفسکی @Rah_academy1401

چندانکه توانی طاعتی می کن و از هر معصیتی می پرهیز، و بهترین طاعت تو آن بوَد که تقرّبی کنی به دوستی از دوستان او، تا باشد که به عنایت او روزی از این هاویه که در آنجا افتاده ای خلاص یابی! پس از آن با تو گویند: عشقت کند هر آنچه بباید تو صبر کن شاگرد عشق باش تو را او بس اوستاد اما خدا را فراموش مکن! پیوسته می گوی: "اللهم افتح بخیرٍ و اختم بخیرٍ" که این دعای ابدالان است تا دانی و زبان داری... نامه ها، عین القضات همدانی @Rah_academy1401

باز می گویند: فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید! کاشکی اسکندری پیدا شود #مهدی_اخوان_ثالث

ای درویش بدان که صبر کردن بر رنج و جفا موصل است به صدق و صفا.. @Rah_academy1401

«راه‌نوشت» هر داستان، دری‌ست که به جهانی دیگر گشوده می‌شود؛ جهانی که در آن می‌توان لحظه‌ای از خود فاصله گرفت و در زندگیِ دیگر
«راه‌نوشت» هر داستان، دری‌ست که به جهانی دیگر گشوده می‌شود؛ جهانی که در آن می‌توان لحظه‌ای از خود فاصله گرفت و در زندگیِ دیگری قدم زد. ما در راه‌نوشت، گرد هم می‌آییم که تنها داستان نخوانیم؛ تا باهم میان واژه‌ها قدم بزنیم، در سکوتِ شخصیت‌ها مکث کنیم و ردّی از خود را در روایت‌های دیگران بیابیم. پنج‌شنبه ۱۴ خرداد، بار دیگر کنار هم خواهیم نشست؛ در پناهِ قصه‌ها، برای شنیدن، دیدن و کشفِ جهان‌هایی که شاید از کنارشان گذشته‌ایم. 📖 راه‌نوشت جایی برای زندگی کردن در داستان‌ها، نه فقط خواندن آن‌ها. https://t.me/Rah_academy1401 #راه_نوشت #موسسه_راه #داستان #کتابخوانی #گفتگو

این هفته به مفهوم «وفاداری و تعصب» می‌پردازیم؛ دو مفهومی که گاهی به هم نزدیک می‌شوند و گاهی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند. در
این هفته به مفهوم «وفاداری و تعصب» می‌پردازیم؛ دو مفهومی که گاهی به هم نزدیک می‌شوند و گاهی در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند. در این نشست تلاش می‌کنیم از خلال گفتگو و تجربه‌های زیسته، نسبتِ میان تعلق و دیگری را بررسی کنیم. سه پرسش برای تأمل: • آیا می‌توان وفادار ماند، بی‌آنکه متعصب شد؟ • وفاداری از کجا پایان می‌یابد و تعصب آغاز می‌شود؟ • آیا تحملِ دیگری نشانه‌ی ضعفِ وفاداری است یا بلوغِ آن؟ چهارشنبه از 18 الی 20 | آزادراه گفتگو برای اندیشیدن، شنیدن و فهمیدن. همراهان عزیز در صورت دسترسی به تلگرام در کانال موسسه در کنار ماباشید https://t.me/Rah_academy1401

رودخانه‌ای که از من می‌گذرد به تنهایی‌ام می‌ریزد و جنگلی که بر تنم کاشته‌اند سبز نمی‌شود آفتابی که بر من می‌تابد روزی از چشم‌
رودخانه‌ای که از من می‌گذرد به تنهایی‌ام می‌ریزد و جنگلی که بر تنم کاشته‌اند سبز نمی‌شود آفتابی که بر من می‌تابد روزی از چشم‌هایم طلوع کرده بود و هر چه فرار می‌کنم سایه‌ام عقب نمی‌ماند شب را در خانه کشته‌ام و از انگشتانم ستاره می‌ریزد نگاه کن چگونه تاریکی از پوستم می‌گذرد و به قلبم می‌ریزد *** بلند می‌شوم استخوان‌هایم را جارو می‌زنم و چشم‌هایم را در تنگ آب می‌اندازم تا ماهی شوند رفتار عجیبی دارد مرگ با هر که می‌خوابد تمام می‌شود. #محمد_بهرادنیا @Rah_admin1401

شعر خوانی اقای رضا امیرزاده در شعراه ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﻡ /ﻛﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻗﺒﺮﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻲ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺁﻣﺪﻩ ﺷﺎﻳﺪ ﻧﺪﺍﻧﺴ
شعر خوانی اقای رضا امیرزاده در شعراه ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﻡ /ﻛﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻗﺒﺮﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻲ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺁﻣﺪﻩ ﺷﺎﻳﺪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻲﻧﺸﻴنند... می‌ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ / ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻮﺍ ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺍﺭﺩ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺎﺩ ﺍﻳﻦ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ جایی ﺑﺮﺍﻱ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻧﻴﺴﺖ وقتی ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲﺷﻮﺩ ﻣﻲﺍﻳﺴﺘﺪ ﺯﻝ ﻣﻲﺯﻧﺪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢﻫﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻛﻪ ﺁﯾﻨﻪﺍﻱ ﺑﻲﺑﺨﺎﺭ در ﭼﺸﻢﻫﺎﻱ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻃﺮﻑﺗﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﻳﺎﺩﺵ ﻣﻲﺁﻳﺪ ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪﺍﺵ ﮔﻠﻪﻫﺎﻱ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﻭﺣﺸﻲ ﺩﺭ ﺩﺷﺖﻫﺎﻳﻲ ﻭﺳﻴﻊ ﺁﻫﻮﺍﻥ ﻣﺎﺩﻩ ﻣﻲﺯﺍﺋﯿﺪﻧﺪ ﺭﻡ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺁﻥﻫﺎ ﺑﺪﻭﻡ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ ﮔﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻮ ﺟﺎﺩﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻳﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻧﻴﺴﺖ رضا امیرزاده @Rah_admin1401

ما یک تن بودیم، یک پیکر که هر عضومان از تن های بی شمار دیگر بود پیش از آنکه جنگ شود و هر کدام تکه ای از سرزمینمان را برداریم بی آنکه رفته باشیم حالا چند تن شدیم، چند پیکر سرمان قطع شده دستهایمان قطع شده و با پاهای شکسته، ایستاده ایم تن های بی شماری سرمان را تشییع می کنند دستمهایمان را می شویند و پاهایمان را که فراموش کرده اند انگار در رستاخیزی باید خدا حافظی کنیم یا با خدائی مهربانتر برای آنکه تن هایمان را باز گرداند به مذاکره بنشینیم مثلا لب را از صورت پدران پاک کند و مادران سیاه جامه را از شعرهایمان مثلا از چشمها یکی برای تفنگها کافی است تا کلاغها بر خروارها جنازه مان ننشینند مثلا یک دست را پیوند بزند به ساقه گندم و داس را به دست دیگرمان بسپارد مثلا برای این میز که شام آخر بود یک صندلی هم برای مسیح کافی است حتی اگر تمام صندلی ها خالی مانده باشند مثلا با صورت های نشسته در عکسهای قدیمی بیاد بیاوریم ما یک تن بودیم که هر عضومان را تشییع کرده اند تکه هائی ازما را باد برده است تکه هائی از سرزمین را باد برده است وخدائی که بعد از جنگ آمرزش را وعده داده بود فراموشمان کرد محمد حمزه پور @Rah_admin1401

شعرخوانی اقای محمدحمزه پور در شعراه
شعرخوانی اقای محمدحمزه پور در شعراه

وقتی که سوگوار تو بودم، دو چشم سبز، در استکان سینی صبحانه سبز شد از خاک‌های توی سرم در حصار وَهم، در من دوتا گیاه جداگانه سبز شد پیچیده مثل رگ به سراپای شاخه‌هام، در پوستم نشسته و خون می‌مکد مدام  آن چشم‌های وحشی نیلوفرانه که در استخوان این زن دیوانه سبز شد از من که خسته شد، همه‌ی خانه را گرفت؛ بالا دوید از در و دیوار و رشد‌کرد آن‌قدر جان گرفت که در وَهمِ شاخه‌هاش، هم شعر و هم پرنده و هم لانه سبز شد هربار یاد خنده‌ی تو در دلم تپید، از لانه‌ها پرنده‌ی بی‌سر به خاک ریخت هر‌بار گریه کردم از انبوه بی‌کسی، از بالشم دو شانه‌ی مردانه سبز شد در تار‌ و پود خواب تو پیچیده‌ام ببین: ساعت در انتظار تو پاشید بر زمین گل‌های قالی از تب سرخ تو جان گرفت، پس زیر پای من همه‌ی خانه سبز شد از استخوان کتف خودم میوه داده ام؛ تنهایی‌ام بدون تو تکثیر می‌شود دیوانه‌ام خیال کنم چشم‌های توست این شاخه های سبز که بر شانه سبز شد؟! بعد از پرنده ها، دو سه پروانه آمدند پیراهنی به نازکی شیشه داشتند پس در لعاب چشم تو میخانه شد سرم! از چشم های مست تو میخانه سبز شد پروانه‌ها که مثل دو تندیسِ منقرض، در نی‌نی نگاه تو سنجاق می‌شدند،  یادم نرفته‌بود که آن روزها چطور در پیله‌های شوق دو پروانه سبز شد! گفتم جنون عشق فقط مال قصه هاست گفتی صبور باش و به چشمم نگاه کن تا از طلسم ریخته در چشم های تو، در لایه های پوستم افسانه سبز شد زن در بلور اشک خودش غوطه خورده بود، روزی هزار‌بار برای تو مرده بود  اصلا عجیب نیست که از گریه‌های او، جنگل فرو نشست وَ ویرانه سبز شد هرجا کسی شبیه تو خندید، گریه کرد؛ هر جا که رنگ چشم تو را دید، گریه کرد هربار یاد چشم تو افتاد، روبه‌روش، چشم هزار عابر بیگانه سبز شد شاید بیایی ای همه‌ی خانه بی‌تو وهم، قالی دوباره گل بدهد زیر پای تو  شاید هم از قدم زدنت بر مزار من، از خاک من دو چشم، دوتا دانه سبز شد فردا اگر نبودم  و در چشم هر زنی دیدی مرا ، به یاد بیاور که کیستم  این ریشه‌ی من است اگر چشم دخترت، یک جفت چشمِ بی سر و سامانِ سبز شد #شمیم_زمانی #چهارگانه @Rah_admin1401

شعر خوانی خانم شمیم زمانی در شعراه
شعر خوانی خانم شمیم زمانی در شعراه

✨آزادراه، جایی است برای گفت‌وگو. هر ماه موضوعی را انتخاب می‌کنیم و در امتداد آن به گفتن می‌رانیم؛ و چه حیف اگر این گفت‌وشنفت‌ها ماندگار نشوند و به گوش دیگران نرسند. از این رو تصمیم بر ضبط و ثبت جلسات داریم(در قالب پادکست) و طی این مرحله به همراهی شما عزیزان میسر می‌شود. از همراهانی که در جلسات حضور داشتند و همچنین عزیزانی که حاضر نبودند اما در باب موضوع آن ماه برای گفتن چیزی دارند، خواستاریم که برای ما گفتارشان را ضبط و ارسال کنند؛ تا بتوانیم در صورت امکان و ایجاب در اپیزود مربوط به آن ماه استفاده کنیم. ماهی که گذراندیم(اردیبهشت) در باب «صبر و امید» گپ زدیم و آماده‌ی دریافت نظراتی که ارائه شد، شعری در باب موضوع مذکور یا هرآن‌چه مفید می‌دانید هستیم. ما با صدای شما کارمان را پیش می‌بریم. موضوع ماه جاری (خرداد) نیز «وفاداری و تعصب»داست؛ و در طول این ماه آماده‌ی دریافت فایل‌های صوتی شما عزیزان هستیم.🌿

در دومین نشست «آزادراه» به مفهوم وفاداری و تعصب پرداختیم؛ از ریشه‌ها و معناهای لغوی این دو واژه تا تجربه‌ها و برداشت‌های شخصی
+5
در دومین نشست «آزادراه» به مفهوم وفاداری و تعصب پرداختیم؛ از ریشه‌ها و معناهای لغوی این دو واژه تا تجربه‌ها و برداشت‌های شخصی از آن‌ها. در این گفتگو تلاش کردیم نسبت میان وفاداری و تعصب را بررسی کنیم و این پرسش را پیش روی خود بگذاریم که آیا هر شکل از وفاداری‌ می‌تواند به تعصب بینجامد؟ و چگونه می‌توان وفادار ماند، بی‌آنکه در دام تعصب گرفتار شد؟ گفتگوهای این نشست با مشارکت حاضران و از خلال تجربه‌های زیسته، دیدگاه‌های گوناگون و تأمل در مفهوم «دیگری» شکل گرفت و زمینه‌ای برای ادامه‌ی بحث در نشست‌های آینده فراهم کرد. چهارشنبه‌ها | دوره‌ی گفتگومحور آزادراه برای اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام با ما در ارتباط باشید. @Rah_admin1401