es
Feedback
دُژَم🪐

دُژَم🪐

Ir al canal en Telegram

و من، مصمم در سبز زیستن در انسانِ بهتری بودن در انسانِ بهتری شدن 💚🪴

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
251
Suscriptores
-124 horas
+127 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
دوباره بخوانید!

عنکبوت برای تنیدن تار خود کاری می‌کند شبیه به کار بافندگان؛ زنبور عسل در بنای حجره‌های مومی خود هنری نشان می‌دهد که بسیاری از معماران را شرمنده می‌سازد، اما وجه امتیاز بدترین معماران از بهترین زنبوران در این است که معمار بنای خود را پیش از آنکه در عمل بسازد در خیال مجسم می‌کند. زنبوران عسل، با اینکه در کار خود متخصص خبره‌اند و می‌توانند گلی را که برای عسل‌ساختن آن‌ها لازم است تشخیص دهند، تخصص خود را تغییر نمی‌دهند. نمی‌توانند محصولات اجنبی تولید کنند... درحالی که جانوران خود را با جهان سازش می‌دهند تا زنده بمانند، آدمی جهان را تغییر می‌دهد تا از آنچه هست بیشتر شود. ص __ ۷۶ 📚کنش فرهنگی برای آزادی 🖋فریره

"چون جرمی رها شده در منظومه‌ی شمسی، من!"

از این دردناک‌تر نداریم که انسان حقش را آرزو کند ...

زندگی در پنج‌ساله گذشته برای بسیاری از دختران افغان به انتخاب‌های کوچکی خلاصه شده است؛ انتخاب‌هایی که شاید به نظر عادی باشند، اما برای آن‌ها معنای آزادی دارند. تنها راه گریز از چهار دیواری اتاق برای این دختران، چند ساعت نشستن در کتابخانه و پناه بردن به دنیای کتاب‌هاست؛ جایی که برای لحظه‌ای می‌توانند خودشان باشند و آینده‌ای متفاوت را تصور کنند. «آن صبح که آزادی رنگ باخت» روایت یکی از همان روزهاست؛ روزی که مسیر ساده یک دختر به سوی کتابخانه، با اتفاقی روبه‌رو شد که نگاهش به زندگی، آزادی و امید را تغییر داد. روایت یگانه را بخوانید؛ روایتی که از دل زندگی بسیاری از دختران افغان برخواسته است. 🔗 https://raiwrite.com/stories/آن-صبح-که-آزادی-رنگ-باخت

Family or Future?To be or not to be?

Homeland or Future? To be or not to be.

سال‌هاست هر وقت نزدیک تولدم می‌شود، غمی بی‌اسم، سراسر وجودم را در خود مچاله می‌کند. فکر می‌کردم شاید از بزرگ‌تر شدن می‌ترسم، شاید هم چون چیز زیادی از روزهای گذشته نصیبم نشده است. اما امروز، ساعت‌ها در خلوت با خودم کلنجار رفتم تا این غم را حلاجی کرده و بالاخره فهمیدم از کجا می‌آید. سرطان، دو نفر را درست کنار روز تولدم از من گرفت؛ آمنه، زن‌عموی بیست‌وهشت‌ساله‌ام، و ثریا، دوست دوازده‌سالهٔ کودکی‌ام. نزدیک تولدم بود که حال زن‌عمو هر روز بدتر می‌شد. بعضی برایش دعا می‌کردند، بعضی امید می‌دادند و بعضی، مثل من، فقط سکوت کرده بودند؛ انگار جایی در دل، پذیرفته بودیم که دیگر کاری از دست هیچ‌کس برنمی‌آید. روز تولدم ما عزادار بودیم. زن‌عمو زنی مهربان، دل‌پاک و مادر سه دختر کوچک بود؛ سه دختری که یکی از دیگری باهوش‌تر، مهربان‌تر و زیباتر هستند، درست مثل خودش. هنوز هم هر وقت به آن‌ها فکر می‌کنم، دلم برای کودکی‌شان می‌سوزد؛ کودکی‌ای که مادر را خیلی زود از آنها گرفته است. بعد، ثریا را به خاطر آوردم. خوب یادم هست از پله‌های چوبی خانه‌شان افتاده بود. پایش را گچ گرفته بودند و یک ماه به مدرسه نیامد. وقتی برای باز کردن گچ از پایش عکس گرفتند، فهمیدند آن شکستگی، کوچک‌ترین مشکلش است... روزی که بچه‌های کلاس برای عیادتش می‌رفتند، من باید زود به خانه برمی‌گشتم تا جشن تولدم را بگیرم. فردایش معلمم گفت: «ثریا فقط سراغ تو را می‌گرفت.» گفتم: «فردا نمی‌شود برویم؟» کمی فکر کرد و فقط گفت: «فردا دیر است.» با او به خانهٔ ثریا رفتیم. روی تخت دراز کشیده بود. صدای ناله‌های آرامش با زمزمهٔ قرآن زن‌هایی که دور اتاق نشسته بودند، یکی شده بود. مادرش آرام شانه‌هایش را تکان داد و خبر داد که دوستش آمده. ثریا نای باز کردن چشم‌هایش را هم حتا نداشت. پرسید که: «ریحانه آمده؟» و مادر تایید کرد و من که دیگر تاب نداشتم خودم را در آغوشش انداختم. دقیق یادم است که در گوشم گفت: «دیروز منتظرت بودم، رفیق.» این آخرین جمله‌ای بود که از ثریا شنیدم. فردای آن روز، به مدرسه خبر آوردند که ثریا شب گذشته از دنیا رفته است. حالا می‌فهمم چرا هر سال، نزدیک تولدم، چنین غمگینم. تولدم برای من فقط یادآور آمدن نیست. یادآور دو رفتن است.

سال‌هاست هر وقت نزدیک تولدم می‌شود، غمی بی‌اسم، سراسر وجودم را در خود مچاله می‌کند. فکر می‌کردم شاید از بزرگ‌تر شدن می‌ترسم، شاید هم چون چیز زیادی از روزهای گذشته نصیبم نشده است. اما امروز، ساعت‌ها در خلوت با خودم کلنجار رفتم تا این غم را حلاجی کرده و بالاخره فهمیدم از کجا می‌آید. سرطان، دو نفر را درست کنار روز تولدم از من گرفت؛ آمنه، زن‌عموی بیست‌وهشت‌ساله‌ام، و ثریا، دوست دوازده‌سالهٔ کودکی‌ام. نزدیک تولدم بود که حال زن‌عمو هر روز بدتر می‌شد. بعضی برایش دعا می‌کردند، بعضی امید می‌دادند و بعضی، مثل من، فقط سکوت کرده بودند؛ انگار جایی در دل، پذیرفته بودیم که دیگر کاری از دست هیچ‌کس برنمی‌آید. روز تولدم ما عزادار بودیم. زن‌عمو زنی مهربان، دل‌پاک و مادر سه دختر کوچک بود؛ سه دختری که یکی از دیگری باهوش‌تر، مهربان‌تر و زیباتر هستند، درست مثل خودش. هنوز هم هر وقت به آن‌ها فکر می‌کنم، دلم برای کودکی‌شان می‌سوزد؛ کودکی‌ای که مادر را خیلی زود از آنها گرفته است. بعد، ثریا را به خاطر آوردم. خوب یادم هست از پله‌های چوبی خانه‌شان افتاده بود. پایش را گچ گرفته بودند و یک ماه به مدرسه نیامد. وقتی برای باز کردن گچ از پایش عکس گرفتند، فهمیدند آن شکستگی، کوچک‌ترین مشکلش است... روزی که بچه‌های کلاس برای عیادتش می‌رفتند، من باید زود به خانه برمی‌گشتم تا جشن تولدم را بگیرم. فردایش معلمم گفت: «ثریا فقط سراغ تو را می‌گرفت.» گفتم: «فردا نمی‌شود برویم؟» کمی فکر کرد و فقط گفت: «فردا دیر است.» با او به خانهٔ ثریا رفتیم. روی تخت دراز کشیده بود. صدای ناله‌های آرامش با زمزمهٔ قرآن زن‌هایی که دور اتاق نشسته بودند، یکی شده بود. مادرش آرام شانه‌هایش را تکان داد و خبر داد که دوستش آمده. ثریا نای باز کردن چشم‌هایش را هم حتا نداشت. پرسید که: «ریحانه آمده؟» و مادر تایید کرد و من که دیگر تاب نداشتم خودم را در آغوشش انداختم. دقیق یادم است که در گوشم گفت: «دیروز منتظرت بودم، رفیق.» این آخرین جمله‌ای بود که از ثریا شنیدم. فردای آن روز، به مدرسه خبر آوردند که ثریا شب گذشته از دنیا رفته است. حالا می‌فهمم چرا هر سال، نزدیک تولدم، چنین غمگینم. تولدم برای من فقط یادآور آمدن نیست. یادآور دو رفتن است.

photo content

پنج‌شنبه؟ هیچ. وجود داشتم.

اکنون زمانِ چیست؟ https://t.me/ensanak/2516

photo content

در "فرهنگ سکوت" وجود داشتن فقط به معنی زنده‌بودن است. تن فقط فرمان می‌برد، اندیشیدن دشوار است؛ سخن خود را گفتن ممنوع است. ص __ ۶۲ 📚کنش فرهنگی برای آزادی 🖋پائولو فریره

دلم می‌خواست می‌خوابیدم و در دوران دیگری بیدار می‌شدم.

کانکور مردانه دیگر آن‌قدر هیاهو ندارد، دارد؟

Dracula (Slowed _ Reverb to Perfection).mp33.37 MB

اگر برایتان ممکن است این را شریک کنید.🩵

دخترانی که از رفتن به مکتب محروم شده‌اید، اکنون درس‌های صنف هفتم تا صنف دوازدهم را کاملاً رایگان در سوله‌ایکس بخوانید! همین حالا ثبت نام کنید و درس‌های تان را کاملاً رایگان ادامه بدهید. اکادمی آنلاین سوله‌ایکس از تو، برای تو! شیوه‌های ثبت نام: ۱.⁠ ⁠یکی از این شماره‌ها را در تلفون همراه تان ثبت کنید و سپس در واتس‌اپ به همین شماره سلام بفرستید تا ثبت نام آغاز شود. ۲.⁠ ⁠و یا با کلیک کردن بر این لینک شما به صفحه ثبت نام در واتس‌اپ می‌روید. https://wa.me/12068032656 شماره‌های خدمات سوله‌ایکس: ۰۰۱۲۰۶۷۱۰۲۶۲۶ ۰۰۱۲۰۶۸۰۳۲۶۵۶ ویدیوی رهنمای ثبت نام در سوله ایکس: https://www.youtube.com/watch?v=N7DwTYb1efg اطلاعات بیش‌تر در بارهٔ ما در وب سایت ما: https://solax.org https://www.sola-afghanistan.org