• ملکوت •
Ir al canal en Telegram
برداشت و پنداشتهایم: یادداشتهای پراکنده در موضوعات مختلف و چیزهایی که دوست دارم. مطالب این کانال، چون احوال درونی صاحبِ آن، آشفته و بینظم است، هیچ اصراری هم برای عضویت نیست. ح - واو @Hamimv
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
372
Suscriptores
+124 horas
+97 días
+10130 días
Archivo de publicaciones
372
وَاللَه ما طَلَعَت شَمسٌ وَلا غَرُبَت
إِلّا وَحُبُّكَ مَقرونٌ بِأَنفاسي
وَلا جَلستُ إِلى قَومٍ أُحَدِّثُهُم
إِلّا وَأَنتَ حَديثي بَينَ جُلّاسي
وَلا ذَكَرتُكَ مَحزوناً وَلا فَرِحاً
إِلّا وَأَنت بِقَلبي بَينَ وِسواسي
وَلا هَمَمتُ بِشُربِ الماءِ مِن عَطَشٍ
إِلّا رَأَيتُ خَيالاً مِنكَ في الكَأسِ
وَلَو قَدَرتُ عَلى الإِتيانِ جِئتُكُم
سَعياً عَلى الوَجهِ أَو مَشياً عَلى الرَأسِ
وَيا فَتى الحَيِّ إِن غَنّيتَ لي طَرَباً
فَغَنّنّي واسِفاً مِن قَلبِكَ القاسي
مالي وَلَلناسِ كَم يَلحونَني سَفَهاً
ديني لِنَفسي وَدينُ الناسِ لِلناسِ
• الحلاج372
یا رقبا یا نجبا یا نقبا یا ابدال یا اوتاد یا غوث یا قطب اغیثونی
• دایره حضور رجال الغیب در جهات و امصار عالم در ماههای قمری به روایت شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی قدس سره، از نسخه ترکی عثمانی
• بدان که رجال الغیب، شرفایی از زن و مردند اما اصطلاحا همه تحت عنوان رجال شناخته میشوند.
@malakuot
372
.
الله اکبر ای صنم حسنونده حیران اولموشام
قوس قزح دیر قاشلارین یایینا قوربان اولموشام
اوزون دور اول جنت گولی؛ بویون حقیقت سدره سی
عشقینده من بولبول کیمی عالمده دستان اولموشام
کون و مکام دان کئچمیشم وحدت شرابین ایچمیشم
جانان اوزونو گورموشم سر تا قدم جان اولموشام
دعوی منم قاضی منم منکر منم راضی منم
طاغیله هم یازی منم من کل دوران اولموشام
صوفی منم صافی منم عنقا منم قافی منم
کافی منم شافی منم من درده درمان اولموشام
زاهد منم عابد منم عاصی منم فاسق منم
مومن منم کافر منم من کل اینسان اولموشام
اوچماغیلن رضوان منم موسی ایله ثعبان منم
دانا ایله نادان منم گه این و گه آن اولموشام
گاه چیخمیشام عیسی کیمی چرخ اوستونه اوتورموشام
گاه وارمیشام یوسف کیمی مصرده سلطان اولموشام
صاحب قران قدرتم یاقوت کان وحدتم
شیمدی نسیمی یم بوگون خاک ایله یکسان اولموشام
- عمادالدین نسیمی
- نوید مثمر
372
بنظر لازم نیست نسفی را معرفی کنم که برخی او را حتی از ... برتر میدانند.
کتاب انسان کامل و دیگر آثار او از عظمت ادراک او نشانه ها دارد.
* هیچ وقت این مقایسه ها را قبول ندارم که فلان از فلان برتر و فروتر است، خصوص در این موضوعات، هر کس منحصر بفرد است، این را که نقل کردم نیز، صرفا جهت یادآوری عظمت عزیزالدین بود که اسم را نیز انداختم.
372
صوفی صافی عزیزالدین نسفی، در مقدمه کشف الحقایق، سبب تالیف و شرایط زمان خود را بیان کرده که بسی دلگشا و امیدبخش است.
قبل از متنی که در تصویر است، سبب تالیف را ذکر میکند که آن، جز درخواست درویشان در بیان حقایق، نیست.
اما آنچه در متن است: میگوید، این کتاب را درست زمانی آغاز کردم که مغول به بخارا حمله کرد و من خانواده و یاران نیز در آنجا بودیم، یعنی سال ۶۷۱ قمری، حالا زمان و روز دقیق را گفته که میخوانید. بعد گفته، در این مدت (یعنی ۲۹ سال) از ترس جان، در حال فرار و آواره شهرها بوده تا در سال ۷۰۰ ق کتاب را تمام کرده است.
واقعا این چه اراده و همت و آزادگی است که درخواست درویشان او را در بدترین اوقات از نوشتن و تحقیق منصرف نکرده و در طی ۲۹ سال در بدترین شرایط مشغول تالیف و تحقیق میبوده است.
حال اضافه میکنم تیمار یاران و اصحاب و سرپرستی آنها را نیز انجام میداده، غم خانواده و استاد خویش که در خوارزم شهید شده، و یاران جانی اش که در اطراف و اکناف پراکنده شدند، حتی ترس جان و بی خانمانی، او را از همت و هدف خود منصرف نکرده و بر تعهد مانده است.
عمر ما در بین مصایب و سختی ها میگذرد، خوش آنکه زندگی میکند.
@malakuot
372
دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گو
که نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیرد
بیا ای ساقی گُلرُخ، بیاور بادهٔ رنگین
که فکری در درونِ ما، از این بهتر نمیگیرد
صُراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمیگیرد
من این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزی
که پیرِ مِی فروشانش، به جامی بر نمیگیرد
از آن رو هست یاران را، صفاها با مِی لَعلَش
که غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمیگیرد
سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟
برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیرد
نصیحتگویِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیرد
میانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلس
زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیرد
چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت را
که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنایِ معشوق است
چه سود افسونگری ای دل؟ که در دلبر نمیگیرد
من آن آیینه را روزی، به دست آرَم سِکَنْدَروار
اگر میگیرد این آتش زمانی، ور نمیگیرد
خدا را رحمی ای مُنْعِم، که درویشِ سرِ کویت
دری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمیگیرد
بدین شعرِ ترِ شیرین، ز شاهنشَه عجب دارم
که سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمیگیرد
• حافظ
