en
Feedback
Cortex MBTI

Cortex MBTI

Open in Telegram

MBTI decoded, not defined.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
5 058
Subscribers
+19924 hours
+7307 days
+3 92430 days
Posts Archive
واقعا به entp کم پرداخته میشه و وقتیم بهمون میرسه خیلی چیزای عجیبی میگن.....همه تصورشون ازمون یه موجود بی احساسه خود پسنده ولی نه واقعااااا ما به بقیه خیلی فک میکنیم و حواسمون به ادمای عزیزمون هست

https://t.me/MBTIcortex/2459 بس کنید. براتون مردم-

سوال بعد؟

ایشون لاس نزنه هم خودم باهاش لاس میزنم‌.

میگن istp ها زیاد لاس میزنن، درسته؟

خواب نههه

نههه

سلام من خودم istpام (البته چندباری هم نتیجه تستم isfp شد) میخواستم بگم که توی زندگیم کلا راجب آدم ها کنجکاو نیستم زیاد، اصلا تمایلی ندارم برای دوستی با یک فرد جدید برم جلو یا حتی برای رابطه (هر چقدر هم از ظاهر طرف خوشم بیاد اینو گفتم چون شخصیتش رو که نمیتونی از دور تشخیص بدی) و کلا تمایلی برای رفتن توی رابطه نداشتم ولی وقتی رفتم دانشگاه با یک فردی دوست شدم و آقا نمیدونم چیشد که این دوستی فراتر رفت و رسما به خودم اومدم دیدم توی رابطم.. بعد از این من دو برابر از قبل نسبت به آدم های دیگه بی میل و بی علاقه بودم و فقط میخواستم پیش پارتنر خودم باشم و همه‌ی توجه و حوصلم رو فقط برای اون بذارم با این حال که اون خیلی خوش مشرب تر بود و خیلی بیشتر از من با بقیه ارتباط داشت که البته اصلا مشکلی با این موضوع نداشتم چون خوشم نمیاد از گیر دادن و محدود کردن های بیخودی وقتی بهش اعتماد کامل دارم، خلاصه توی ابراز احساسات کلامی زیاد خوب نیستم ولی براش ساعت ها آشپزی میکردم با دقت، ساعت ها به حرف‌هاش با حوصله گوش میدادم و توی سرگرمی هاش همراهیش میکردم و با مراقبت و جزئیات کوچک عشق و علاقه‌ی خودم رو بهش نشون میدادم تایپش هم infp بود

زیادی زحمت کشیدی تایپ کردی.

INTJ 9w1 پارتنر من بود..... من خودم... Enfj انقدر فهمیده و با درک و شعور و با شخصیت بود که احساس میکردم از آسمونا اومده توی زندگیم... درباره هرچیزی که بگم میدونست دوستم داشت بهم ارزش میداد احساس میکنم تنها نقطه امن زندگیم بود آخرین کسی که میتونم بهش تکیه کنم... بهم راهکار ارائه میداد جزئیاتو خیلی یادش میموند... چیزایی که اصلا من فراموش میکردم و صرفا فقط از دهنم پریده بود... اما هر تریکی که میخواستم بزنم یکم احساسی بشه نمیشد😭😭 یه بار خواستم حسودیشو در بیارم نقشم شکست خورد... خیلی منطقی جواب داد اما بعدش یه هفته باهام سرد شد و خودش اومد بهم گفت حس بدی گرفتم😭😭 خیلی شرمندش شدم اما یه طوری روزشو برنامه میریخت که با اینکه مشغلش زیاد بود حتما برای من وقت میذاشت... این روزا خیلی مشغلش زیاد شده بود... خواستم ازش فاصله بگیرم... پس یه بهونه جور کردم تا یه مدتی کات کنیم و حرفای خیلی خوبی نزدم... اولش چیزی نگفت... گفت اوکی موفق باشی... چند روز پیام نداد تا اینکه حالشو پرسیدم... یه چیزایی که فکر نمی کردم یه آدم در عین منطقی بودن انقدر احساساتی باشه.... من متوجه شدم تمام زمانایی رو که برام من برنامه ریزی میکرده اون چند روز توی اون زمانا گریه میکرده و نفس تنگی داشته... حقیقتا خودمم نمیتونستم بدون اون دووم بیارم... بهش گفتم نقشم بود فکر میکردم مزاحمتم... اما الکی میگی من مزاحم نیستم و برنامم تنظیمه افتادم به غلط کردن اون بهم گفت دیگه نمیتونه بهم اعتماد کنه اون ضربه براش خیلی سخت بوده بهم گفت فقط دنبال آرامش خاطر بوده جایی که احساساتش قضاوت نشه همونطوری که حمایت میکنه حمایت بشه اما من اونو مدام بهم میزدم نقشه عاطفی میکشیدم... و خواسته یا ناخواسته اون برای احترام به خودش دیگه به من برنمی‌گرده... باهام صحبت میکنه بلاکم نکرده اما من شبیه یه پسر بچه نفهم رفتار کردم و اونو از دست دادم... اون بهم گفت منو دوست داره اما این عشقو توی قلبش کشته... تا دیگه ازش صدمه نبینه💔

بذارید چند نفری که زیاد تایپ کردند رو فور می‌زنم

ای بابا

احساس می‌کنم بی احترامی کردم گفتم کافیه

حرف های یک سریتون خیلی طولانیه

جوری که یک سریتون بابت پایان دادن به صحبت ها عصبی شدید:

ممنون بابت صحبت‌ها و وقتی که گذاشتید.

وقت خوابه.

اینبار اجازه می‌گیرم.

چرا انقدر فضا رو شخصی کردید

دو امتیاز منفی برای سج.