یک قدم مانده به تهران .
Open in Telegram
250
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
Repost from 𝑳𝒊𝒇𝒆𝑺𝒚𝒏𝒄
بی تعارفبگم
اسفند رو از دست دادی واقعا قید کنکور رو بزن
میخوای استرس بگیری یا میخوای ناراحت بشی،برای کنکوره مهم نیست و حقیقتیه
اسفند از دستت رفت،سرجلسه نرو
ولی اونی که جدی بگیره این ماهو
میتونه با افتخار بنویسه:
پایانِ کارِ کنکوری من :))
سیب ترش با این همه ادعااااا !!!!!!
چنل خود مردوخی و دبیراش قفل رباتاس ؛
خیلی ضایعست😂.
اسفند نه پایان راهه نه شروعش؛
نقطهایه که تصمیم میگیری
نتیجهت معمولی بمونه
یا متفاوت رقم بخوره.
کنکورِ عزیز،
این بار یا تو تموم میشی یا من عزیزدلم.
شوخی ندارم دیگه باهات.
ناوگانی عظیم از بلاتکلیفی به سمت من روانه شده است. خواهیم دید چه خواهد شد.
Repost from N/a
دلیلی که پارسال دینی ۱۹.۷۵ شدم:
اگر کامل میشد همهی اون تیک ها ۲۰ میشدم.
میخوام درس بخونم ولی حسش نیست‼️
چند تا راهکار میگم بهتون که برای خودم مفید بوده؛
✔️ذهنت رو گول بزن
نگو باید بشینم ۱ ساعت درس بخونم!❌
وقتی ذهن رو مجبور میکنی مثل یه بچه بیشتر فرار میکنه.بجاش بگوو:میخوام فقط همین یک صفحه رو بخونم،یا میخوام فقط ۵ تاا لغت بخونم همین.میبینی که کم کم حسش میاد.
✔️با درسی که بهش علاقه داری/یا برات آسونه شروع کن.
هردرسی که دوستداری رو باز کن و طبق قانون قبلی بگو یه صفحه ازش میخوونم.وقتی میبینی که به راحتی میفهمیش و خوشت میاد ادامش میدی خوندنو.
✔️اینجور موقعا به نتیجه فکر نکن.
وقتی درس نمیخونی فکرای خوبی به ذهنت نمیاد؛مخصوصا درموردِ نتیجه کنکور.
ذهنت رو نترسون.تو به ترس نیازی نداری.فقط به یکوچولو اعتماد بنفس نیاز داری، حس خووب و دوباره ادامه دادن.
✔️دوش بگیر.
اگر واقعاً حال نداری دیگه، یه دوش میتونه برات خوب باشه🙂↕️(برای من همیشه هست).
✔️محیط مطالعهات رو سریع عوض کن.
از اتاقت مهاجرت کن به پذیرایی، یا آشپزخونه.اما بهرحال از اتاقت بزن بیرون و جاتو عوض کن، نتیجه خوبی دیدم ازش.🤌🏻
حالم انقدری بد هست چون سرماخووردگی بشدت اذیتم میکنه و آزارم میده.
دلم میخواد از شدت درد بشینم گریه کنم.
اما نمیدونم دقیقاً کجای تنم داره درد میکنه؟
پاهام؟دستام؟قلبم؟مغزم؟
دیگه نمیتوونم تشخیص بدم که این خون ریزی از کجا هست.
مغزم از شدت افکار رگ هاش ترکیدن،
یا قلبم از شدت درد و رنج تیکه تیکه شده!؟
نمیدوونم.و میروم بخوابم.
دیگر هیچچیزی اهمیت نداره.
هیچچیزی جز نهاییهای ۴۰۵،کنکور ۴۰۵ و پزشکی.
برو که بریم برایِ ممکن کردنِ ناممکنها.
۸ صبح میبینمتون.
میدونی کِی به خودت میای؟
اون لحظه که خبر قبولی فلانی رو میشنوی،
فلانی که انتظارشو نداشتی بره ۳ رشته تاپ.
یا خبر رفتن عدهای به اونور آب برای تحصیل تو رشتهی رویاهایِ تو!
مفت و مجااانی بدون هیچ زحمت و دردسری.
میسوزی میسوزی میسوزی،
اما نه از حسادت، از مبهم بودنِ زندگی و آیندهی خوودت :)
همونجا زندگی بهت سیلی میزنه که پاشی.
پاشو.پاشو.پاشو.
رویات رو به چی فروختی بچه!؟
به چی فروختی که حتی با تک تک مشت هایی که زندگی به روت میزنه باز هم تکوون نمیخوری!
کجا باخت دادی که دیگه دنبال بُرد نمیگردی؟
خودت کجا جا گذاشتی که دیگه پیداش نمیکنی؟
پاشو بچه... هیچکس رو نداری جز خودت.
هنوزم وقت هست...
عزمت رو جزم کن
شده ۱۲ ساعت شده ۱۴ ساعت
نمیارزه؟ برای رویات نمیارزه؟
برای لبخندِ روو لبات، اون عکسِ قبولیت، اون کارنامهی قبولی، نمی ارزه؟"
