en
Feedback
Iran 2026

Iran 2026

Open in Telegram

تحلیل‌های منتشر شده در این صفحه جهت بازتاب نظرات رسانه‌ها و تحلیل‌گران متفاوت است و‌ نه الزاما تایید مقالات و نظرات

Show more
1 498
Subscribers
No data24 hours
+77 days
+3430 days
Posts Archive
در نهایت، گزارش تأکید می‌کند که اگرچه قیمت مواد غذایی هنوز به‌طور گسترده در بازارهای جهانی افزایش نیافته — زیرا خاورمیانه صادرکننده اصلی غلات نیست — اما در صورت تداوم بحران، اثرات بلندمدت آن بر عرضه و قیمت‌های جهانی می‌تواند بسیار شدید باشد. در مجموع، این وضعیت نشان می‌دهد که بحران تنگه هرمز تنها یک مسئله منطقه‌ای یا انرژی‌محور نیست، بلکه به‌طور مستقیم با امنیت غذایی جهانی گره خورده و می‌تواند به یک بحران چندبعدی در سطح جهان تبدیل شود.https://www.theguardian.com/world/2026/apr/03/visual-guide-gulf-fertiliser-blockade

عنوان: «بمب ساعتی امنیت غذایی: راهنمای تصویری محاصره کود در خلیج فارس» منبع: گاردین منتشر شده در ۲ آوریل ۲۰۲۶ این گزارش بر یک پیام کلیدی تأکید دارد: بحران تنگه هرمز تنها یک بحران انرژی نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک بحران امنیت غذایی جهانی است. حدود یک‌سوم تجارت جهانی مواد اولیه کودهای شیمیایی از این گذرگاه عبور می‌کند و همچنین ۲۰ درصد گاز طبیعی جهان — که برای تولید کود ضروری است — از همین مسیر منتقل می‌شود. به همین دلیل، انسداد تقریباً کامل مسیر کشتیرانی در این منطقه به گفته نهادهای بین‌المللی مانند سازمان تجارت جهانی و برنامه جهانی غذا، می‌تواند به افزایش بی‌سابقه گرسنگی در جهان منجر شود. به‌ویژه هشدار داده شده که اگر درگیری ادامه یابد، تعداد افرادی که با گرسنگی حاد مواجه‌اند به رکوردهای جدید خواهد رسید. از نظر ساختاری، منطقه خلیج فارس نقش محوری در تولید و صادرات کود دارد. در سال ۲۰۲۴ حدود ۱۶ میلیون تُن کود از این منطقه به‌صورت دریایی صادر شده است. ایران چهارمین صادرکننده بزرگ اوره در جهان است و خاورمیانه حدود ۴۵ درصد تجارت جهانی گوگرد — یکی از مواد اولیه حیاتی تولید کود — را تأمین می‌کند. علاوه بر این، جریان مواد حیاتی مانند آمونیاک، نیتروژن و گوگرد که پایه تولید کودهای مصنوعی هستند، به‌شدت به این مسیر وابسته است. با این حال، پس از تهدیدهای ایران علیه کشتیرانی، عبور این محموله‌ها به حداقل رسیده و تنها تعداد محدودی کشتی توانسته‌اند از تنگه عبور کنند. در سطح تولید، اختلال‌ها بسیار ملموس شده‌اند. شرکت قطر فرertilizer (QAFCO) — بزرگ‌ترین سایت صادرات اوره در جهان که حدود ۱۴ درصد از عرضه جهانی را تأمین می‌کند — نزدیک به یک ماه است که از مدار خارج شده، زیرا قطر پس از حملات ایران، تأسیسات گازی خود را تعطیل کرده است. این موضوع اهمیت مضاعف دارد زیرا قطر مسیر جایگزینی برای صادرات ندارد و هم‌زمان برای واردات مواد غذایی خود و حتی تأمین نیاز کشورهای همسایه مانند امارات نیز به همین مسیر وابسته است. در همین حال، کارخانه‌های دیگر نیز در آستانه پر شدن ظرفیت ذخیره‌سازی خود قرار دارند و اگر امکان صادرات فراهم نشود، ناچار به کاهش یا توقف تولید خواهند شد. از منظر قیمتی، بازار وارد وضعیت بی‌ثباتی شده است. قیمت اوره مصر — که شاخص مهمی در بازار جهانی است — بیش از ۶۰ درصد افزایش یافته و از حدود ۴۸۴ دلار در اواخر فوریه به ۷۸۰ دلار در هر تن رسیده است. با وجود اینکه قیمت‌ها هنوز به سطح بحران ۲۰۲۲ یا بحران ۲۰۰۸ نرسیده‌اند، تحلیلگران هشدار می‌دهند که بازار در حالت «انتظار و فلج» قرار دارد و روند قیمت‌ها به‌شدت وابسته به زمان بازگشایی تنگه هرمز است. برخی خریداران نیز خرید را به تعویق انداخته‌اند به امید اینکه پس از پایان بحران، قیمت‌ها کاهش یابد. در بخش کشاورزی، پیامدها بسیار گسترده است. حدود نیمی از تولید جهانی غذا به کودهای نیتروژنی وابسته است و هرگونه کاهش عرضه می‌تواند به افت شدید بازدهی محصولات منجر شود. این موضوع مستقیماً باعث افزایش قیمت کالاهای اساسی مانند نان، برنج، سیب‌زمینی و حتی خوراک دام می‌شود. سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (FAO) هشدار داده که کشاورزان با «شوک دوگانه» مواجه‌اند: افزایش هم‌زمان قیمت کود و سوخت. این وضعیت می‌تواند چرخه‌ای از کاهش تولید و افزایش قیمت‌ها ایجاد کند که به‌ویژه برای کشورهای کم‌درآمد بسیار خطرناک است. در سطح ژئوپلیتیکی و منطقه‌ای، اثرات بحران نابرابر است. کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی به‌دلیل خریدهای قبلی برای فصل کشت بهار، فعلاً کمتر تحت فشار هستند. اما کشورهایی مانند استرالیا — که اوج واردات کود آن بین آوریل تا ژوئن است — به‌شدت در معرض خطر قرار دارند. هند، به‌عنوان دومین مصرف‌کننده بزرگ کود در جهان، نیز با چالش جدی مواجه است، زیرا برای تولید داخلی به واردات مواد اولیه مانند گاز طبیعی مایع وابسته است. هرگونه اختلال می‌تواند تولید محصولات کلیدی مانند برنج و گندم را کاهش دهد. همچنین کشورهای جنوب آسیا (پاکستان، بنگلادش، سریلانکا) و بسیاری از کشورهای آفریقایی (مانند مالاوی، تانزانیا، اوگاندا، کنیا و سودان) به‌شدت به واردات کود از خلیج فارس وابسته‌اند و توان مالی کمتری برای مقابله با افزایش قیمت‌ها دارند.

نویسنده: جان آر. بولتون (مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا در دولت دونالد ترامپ، از چهره‌های شاخص جریان نومحافظه‌کار و مدافع مداخله نظامی در سیاست خارجی) مقاله: «کار را تمام کنید: چگونه ترامپ هنوز می‌تواند در ایران پیروز شود» منتشر شده در ۴ آوریل ۲۰۲۶ جان بولتون یکی از شناخته‌شده‌ترین سیاستمداران آمریکایی با مواضع تند در قبال ایران، عراق و کره شمالی است. او در دوره‌های مختلف، از جمله به‌عنوان سفیر آمریکا در سازمان ملل و سپس مشاور امنیت ملی، همواره از «تغییر رژیم» در کشورهای رقیب آمریکا دفاع کرده و به‌شدت منتقد دیپلماسی نرم و توافق‌های هسته‌ای بوده است. موضع او در این مقاله نیز در همان چارچوب قرار می‌گیرد: او نه‌تنها جنگ را ضروری می‌داند، بلکه معتقد است که آمریکا باید آن را تا رسیدن به نتیجه نهایی — یعنی فروپاشی نظام ایران — ادامه دهد. بولتون وضعیت کنونی را یک نقطه عطف ژئوپلیتیکی می‌بیند و تأکید می‌کند که موضوع فراتر از بازگشایی تنگه هرمز است؛ بلکه کنترل کل معماری امنیتی و انرژی در خاورمیانه مطرح است. در نگاه او، تنگه هرمز یک ابزار حیاتی قدرت برای ایران است و نباید اجازه داد تهران از آن برای «باج‌گیری» جهانی استفاده کند. او پیشنهاد می‌دهد به‌جای تمرکز صرف بر بازگشایی مسیر، آمریکا باید با محاصره تنگه، صادرات نفت ایران را متوقف کند تا زمانی که امنیت کامل برای دیگر کشورها برقرار شود. حتی کنترل مستقیم برخی مناطق ساحلی ایران را — با پذیرش ریسک — از نظر راهبردی قابل توجیه می‌داند. یکی از مهم‌ترین ابعاد تحلیل بولتون، نقش چین است. او معتقد است که بازیگر کلیدی در این بحران، نه ایران بلکه پکن است؛ زیرا چین بزرگ‌ترین مشتری نفت خلیج فارس است و بیشترین آسیب را از بسته ماندن تنگه هرمز می‌بیند. از این رو، توصیه می‌کند که آمریکا باید چین را تحت فشار قرار دهد تا تهران را وادار به عقب‌نشینی کند. پیشنهاد مشخص او این است که اگر چین همکاری نکند، آمریکا باید تهدید کند که صادرات نفت کشورهای خلیج فارس به این کشور را محدود خواهد کرد. علاوه بر این، او خواستار بازگرداندن کامل تحریم‌های نفتی ایران و وادار کردن چین و حتی روسیه به قطع حمایت از تهران است — و در صورت عدم همکاری، افزایش فشار بر آن‌ها از طریق پرونده‌هایی مانند اوکراین و تایوان را مطرح می‌کند. در حوزه نظامی، بولتون بر یک راهبرد «فشار مستمر و فرسایشی» تأکید دارد. او معتقد است که آمریکا نباید به دنبال یک ضربه نهایی سریع باشد، بلکه باید با حملات مداوم، زیرساخت‌های نظامی و هسته‌ای ایران را به‌طور کامل نابود کند. از نظر او، هنوز بخش‌هایی از برنامه هسته‌ای ایران (مانند تأسیسات مرتبط با آب سنگین و فرآوری اورانیوم) به‌طور کامل از بین نرفته و نیاز به عملیات بیشتر وجود دارد. همچنین تأکید دارد که باید توانایی‌های دریایی، مین‌گذاری، پهپادی و موشکی ایران با سرعت بیشتری نابود شود تا امکان تهدید تنگه هرمز از بین برود. در کنار این فشار نظامی، بولتون به‌طور ویژه بر نقش اپوزیسیون داخلی ایران تأکید می‌کند. او معتقد است که حکومت ایران از مشروعیت داخلی برخوردار نیست، اقتصاد آن در وضعیت بحرانی است، و نسل جوان و گروه‌های مختلف اجتماعی (از جمله زنان و اقلیت‌های قومی مانند کردها، بلوچ‌ها و آذری‌ها) آمادگی تغییر دارند. با این حال، مشکل اصلی را ضعف سازمان‌یافتگی اپوزیسیون می‌داند. به همین دلیل، توصیه می‌کند که آمریکا باید به‌طور فعال وارد عمل شود: از طریق تأمین مالی، تسلیح، و کمک به سازمان‌دهی مخالفان. همچنین پیشنهاد می‌دهد که یک نماینده ویژه برای ارتباط با اپوزیسیون تعیین شود تا این حمایت به‌صورت رسمی و هدفمند پیش برود — بدون آنکه آمریکا از یک گروه خاص جانبداری کند. در جمع‌بندی، بولتون وضعیت کنونی را فرصتی کم‌سابقه برای آمریکا می‌داند که در آن، با ترکیب فشار نظامی، اقتصادی و سیاسی، می‌توان رژیم ایران را تضعیف و در نهایت ساقط کرد. او هشدار می‌دهد که هرگونه عقب‌نشینی، توافق زودهنگام یا تمرکز محدود بر بازگشایی تنگه هرمز، به معنای از دست دادن این فرصت و تکرار شکست‌های گذشته خواهد بود. از نگاه او، تنها مسیر موفقیت، ادامه جنگ تا تحقق یک «پیروزی راهبردی کامل» است — پیروزی‌ای که نه‌تنها شامل مهار ایران، بلکه تغییر بنیادین ساختار قدرت در این کشور باشد. https://www.nytimes.com/2026/04/04/opinion/iran-war-trump-win.html

مقاله‌ای با عنوان «ترامپ ممکن است ایران را به کره شمالی دیگری تبدیل کند» نوشته نیکلاس کریستوف (منتشرشده در ۴ آوریل ۲۰۲۶) به بررسی پیامدهای جنگ اخیر آمریکا با ایران و خطاهای راهبردی واشنگتن می‌پردازد. نویسنده با مرور تاریخی روابط آمریکا و ایران، از جمله برداشت‌های اشتباه درباره رژیم شاه و سپس آیت‌الله خمینی، استدلال می‌کند که این الگوی سوءبرداشت همچنان ادامه دارد. به باور او، سیاست‌های اخیر نیز بر پایه درک ناقص از ساختار داخلی و دینامیک‌های قدرت در ایران شکل گرفته و همین امر باعث تکرار اشتباهات گذشته شده است. کریستوف توضیح می‌دهد که اگرچه آمریکا توانسته بخش‌هایی از توان نظامی ایران را تضعیف کند، اما در سطح کلان، ایران از جنگ منتفع شده است. کنترل تنگه هرمز به این کشور اهرم ژئوپلیتیکی مهمی داده و حتی موجب افزایش درآمدهای نفتی آن شده است. در مقابل، سیاست‌های متناقض دولت ترامپ — از تهدید به تشدید جنگ تا تلاش برای خروج سریع — نشان‌دهنده نبود یک راهبرد منسجم است. نویسنده هشدار می‌دهد که اقداماتی مانند حمله به زیرساخت‌های غیرنظامی می‌تواند پیامدهای خطرناک منطقه‌ای و حقوقی به همراه داشته باشد. از منظر راهبردی، مقاله این جنگ را «موفقیت عملیاتی اما شکست راهبردی» توصیف می‌کند. یکی از مهم‌ترین دلایل این شکست، حذف چهره‌های نسبتاً عمل‌گرا در ساختار قدرت ایران و جایگزینی آن‌ها با نیروهای تندروتر، به‌ویژه نزدیک به سپاه پاسداران، است. این تحول می‌تواند ایران را به سمت یک نظام نظامی‌محور سوق دهد و مسیر آن را به الگویی شبیه کره شمالی نزدیک کند؛ کشوری با سرکوب داخلی شدیدتر و عزم جدی‌تر برای دستیابی به سلاح هسته‌ای، به‌ویژه در نبود توافق صلح و نظارت بین‌المللی. در نهایت، کریستوف تأکید می‌کند که بزرگ‌ترین بازندگان این وضعیت، مردم عادی ایران هستند که اکنون با جنگ، سرکوب و بحران اقتصادی شدیدتر مواجه‌اند. او پیشنهاد می‌دهد که بهترین — هرچند دشوارترین — گزینه، حرکت به سمت یک توافق صلح است، حتی اگر ایران خود را در موقعیت برتر ببیند. جمع‌بندی مقاله با یک هشدار نمادین همراه است: آغاز یک بحران آسان است، اما مهار آن بسیار دشوار، و تصمیمات نادرست اولیه می‌تواند پیامدهایی ایجاد کند که اصلاح آن‌ها بسیار پرهزینه و پیچیده خواهد بود.https://www.nytimes.com/2026/04/04/opinion/trump-iran-war-power.html?unlocked_article_code=1.YVA.zy6B.jERZqEQErwe4&smid=url-share

عباس امانت: ایران هرگزدر چنین موقعیت تاریکی نبوده؛ به آیندهٔ ایران امیدوارم https://www.radiofarda.com/a/33711483.html

مشکل دیگر جنگ این بود که منطق درونی آن، منطق گسترش بود. به محض آنکه ضربه اول به نتیجه مطلوب نرسد، پرسش بعدی پیش می‌آید: مرحله بعد چیست؟ اگر بمباران کافی نبود، آیا باید دامنه اهداف را وسیع‌تر کرد؟ اگر این هم کافی نبود، آیا باید به زیرساخت‌های بیشتری حمله کرد؟ اگر باز هم نتیجه نگرفت، آیا باید درگیری را به سطح حضور زمینی یا اشغال موضعی کشاند؟ هر کدام از این گام‌ها، بحران جدیدی تولید می‌کند. این همان چیزی است که رابرت پیپ، پروفسور روابط خارجی دانشگاه شیکاگو معتقد است که جنگ را به «تله تشدید» تبدیل می‌کند. در اینجا نیروهای متخاصم از یک نقطه به بعد دیگر آزادانه انتخاب نمی‌کنند، بلکه اسیر منطقی می‌شوند که خودشان راه انداخته‌اند. اگر پیشروی نکنند، شکست‌خورده به نظر می‌رسند. اگر پیشروی کنند، در باتلاق هزینه‌های تازه فرو می‌روند. ایالات متحده و اسرائیل دقیقاً در چنین وضعیتی قرار گرفتند. آنها نه می‌توانند به راحتی از جنگ عبور کنند و آن را پیروزی بنامند، و نه می‌توانند بدون هزینه‌های بسیار سنگین‌تر، آن را به سطح بعدی ببرند. از همین رو، سخنان ترامپ بیشتر نشانه بن‌بست‌اند. وقتی دولتی از موضع قدرت کامل حرف می‌زند، زبانش روشن، حداکثری و بی‌تردید است. اما وقتی به گفتن این بسنده می‌کند که «به بعضی اهداف رسیده‌ایم» و «شاید جنگ در هفته‌های آینده تمام شود»، این زبان، زبان فاتح نیست. زبان مدیری است که می‌کوشد شکست را کنترل کند. گرایش‌های سیاسی خاصی، وسوسه بزرگی دارند که قدرت ژئوپلیتیک دولت‌ها را با منافع مردم یکی بگیرند. اگر ایران در سطح منطقه‌ای مهم‌تر شود، اگر موقعیتش در بازار انرژی تقویت شود، اگر قدرت چانه‌زنی بیشتری پیدا کند، فوراً کسانی پیدا می‌شوند که این را «پیروزی ایران» بنامند. اما باید پرسید: کدام ایران؟ ایران به معنای یک واحد ژئوپلیتیک، با ایران به معنای جامعه‌ای زنده از مردم، یکی نیست. ممکن است یک دولت در سطح منطقه‌ای دست بالاتری پیدا کند، مقاومتش در برابر نیروی متعرض و ستمگر بین‌المللی تقویت شود، در حالی که مردم همان کشور هم‌زمان زیر فشار نقض حقوق بشر، سیاست‌های پولی و اقتصادی فقرزا، سرکوب، ویرانی و بی‌افقی همچنان له شوند. به همین دلیل، باید با صراحت گفت ایران و شهروندانش حق دارند با جهان وارد مناسبات سیاسی و اقتصادی عادلانه، متوازن و مبتنی بر احترام متقابل شوند. در عین حال، این حق مردم ایران است، نه امتیاز جمهوری اسلامی به‌عنوان رژیم سیاسی حاکم که میان ایدئولوژی انحصارطلبانه خودش و جمعیت متنوع و متکثر در ایران یک مرزبندی مشخص دارد. مسئله دموکراسی، آزادی و حقوق بشر موضوعی است که تجربه تاریخی نشان داده نمی‌توان آن را از جمهوری اسلامی انتظار داشت. بنابراین دفاع از حق ایران در برابر جنگ و تحقیر خارجی، هیچ ربطی به توهم موقعیت این رژیم در نسبت با مردم ایران ندارد. پیش از آغاز حملات به ایران، بخش بزرگی از سیاستمداران و چهره‌های مؤثر درون رژیم، نه از موضع احتیاط و پرهیز از فاجعه، بلکه آگاهانه و با محاسبه‌ای ایدئولوژیک و امنیتی بر طبل جنگ کوبیدند و از آن استقبال کردند. آن‌ها دو هدف را دنبال می‌کردند، یکی فرصت سرکوب حداکثری جامعه معترض ایران و دومی، پیگیری سیاست‌های آخرالزمانی و ایدئولوژیک. همین واقعیت به‌تنهایی نشان می‌دهد که با ساختاری سیاسی روبه‌رو هستیم که در کلیت خود، نسبت به جان، آسایش، معیشت و آینده جمعیت ساکن در ایران نه فقط بی‌تفاوت، بلکه عمیقاً بی‌رحم و بی‌عاطفه است.  اکنون نیز با تخریب بخشی از زیرساخت‌های صنعتی ایران در حملات ایالات متحده و اسرائیل که در عرف و حقوق بین‌الملل جنایت جنگی فهمیده می‌شود، و در شرایطی که نه چشم‌انداز روشنی برای لغو تحریم‌ها وجود دارد و نه نشانه‌ای جدی از توقف ماجراجویی‌های ایدئولوژیک و نظامی جمهوری اسلامی دیده می‌شود، تصور آینده‌ای که در آن منافع واقعی مردم ایران، یعنی امنیت، رفاه، آزادی و امکان یک زندگی انسانی، تأمین شود، همچنان دور و تیره به نظر می‌رسد https://www.radiozamaneh.com/884700

مصاحبه امانپور با گری سیک، عضو شورای عالی امنیت ملی و‌مسول میز ایران در دولت‌های فورد و کارتر

مروان معشر، دیپلمات پیشین اردنی و معاون سابق نخست‌وزیر و وزیر خارجه اردن و در حال حاضر از پژوهشگران ارشد اندیشکده کارنگی، در این مقاله استدلال می‌کند که جنگ با ایران ضعف‌های عمیق و ساختاری در روابط امنیتی میان ایالات متحده و کشورهای خلیج فارس را آشکار کرده است. به‌رغم وجود پایگاه‌های نظامی آمریکا، همکاری‌های گسترده امنیتی و توافق‌هایی مانند توافق ابراهیم، کشورهای خلیج فارس نتوانسته‌اند از حملات ایران مصون بمانند؛ جنگ به خاک آن‌ها کشیده شده، به زیرساخت‌های حیاتی آسیب وارد کرده و تلفات غیرنظامی برجای گذاشته است. این وضعیت باعث شکل‌گیری خشم همزمان نسبت به ایران، آمریکا و تا حدی اسرائیل شده و این برداشت را تقویت کرده که اتکای سنتی به آمریکا دیگر تضمین‌کننده امنیت منطقه نیست. با این حال، این همگرایی میان کشورهای خلیج فارس موقتی است و به‌احتمال زیاد به واگرایی منجر خواهد شد، به‌ویژه در میان دو بازیگر کلیدی یعنی عربستان سعودی و امارات متحده عربی. عربستان که پیش‌تر ایران را تهدیدی جدی می‌دانست، پس از تجربه عدم حمایت آمریکا در حمله ۲۰۱۹ به تأسیسات نفتی خود، به‌دنبال تنوع‌بخشی به روابط—از جمله نزدیکی به چین—و همچنین کاهش تنش با ایران رفت، اما جنگ اخیر این روند را معکوس کرده و اکنون ایران به‌عنوان یک تهدید بالفعل دیده می‌شود. با وجود نارضایتی از واشنگتن، ریاض همچنان به همکاری امنیتی با آمریکا وابسته است و احتمالاً به دنبال تضمین‌های قوی‌تر خواهد بود، هرچند همزمان تلاش می‌کند گزینه‌های جایگزین را نیز حفظ کند. در مقابل، امارات که از امضاکنندگان توافق ابراهیم است، همچنان سیاست جداسازی مسئله فلسطین از روابط با اسرائیل را دنبال می‌کند و در عین حال پس از حملات ایران، موضع سخت‌تری علیه تهران اتخاذ کرده است؛ این تفاوت رویکردها می‌تواند به شکاف در میان کشورهای خلیج فارس منجر شود. در حوزه روابط با اسرائیل، عربستان همچنان عادی‌سازی را مشروط به پیشرفت واقعی در مسیر تشکیل دولت فلسطینی می‌داند، موضعی که با جنگ اخیر و نقش اسرائیل پیچیده‌تر شده است. افکار عمومی در عربستان به‌شدت ضداسرائیلی است و رهبران این کشور تلاش دارند در دوره پس از جنگ، از نزدیکی بیش از حد به آمریکا و اسرائیل پرهیز کنند، به‌ویژه در شرایطی که سیاست‌های اسرائیل به‌عنوان مانعی برای ثبات منطقه‌ای و تحقق برنامه «چشم‌انداز ۲۰۳۰» تلقی می‌شود. در مقابل، امارات مسیر متفاوتی را دنبال می‌کند و همچنان به توسعه روابط اقتصادی و امنیتی با اسرائیل پایبند است. همزمان، نشانه‌هایی از شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده‌تر میان کشورهایی مانند عربستان، قطر، مصر، اردن و حتی بازیگران غیرعرب مانند ترکیه، پاکستان و اندونزی دیده می‌شود که عمدتاً بر حمایت از راه‌حل دو دولتی تمرکز دارد، اما این ائتلاف هنوز فاقد انسجام و راهبرد عملی مشخص است و همه کشورهای منطقه—از جمله امارات—در آن حضور ندارند. در نهایت، معشر تأکید می‌کند که جنگ نه‌تنها شکاف‌های موجود را برجسته کرده، بلکه آینده روابط منطقه‌ای—به‌ویژه با ایران—را نیز پیچیده‌تر ساخته است. در کوتاه‌مدت، بی‌اعتمادی به ایران به‌شدت افزایش یافته و مسیرهای تنش‌زدایی پیشین عملاً از بین رفته‌اند، اما در بلندمدت کشورهای خلیج فارس احتمالاً به سمت ترکیبی از بازدارندگی و تعامل محدود با ایران حرکت خواهند کرد، زیرا نه یک درگیری دائمی و نه فروپاشی کامل ایران به نفع ثبات منطقه‌ای نیست. در مجموع، این کشورها در یک نقطه عطف راهبردی قرار گرفته‌اند: یا می‌توانند از این بحران برای شکل‌دهی به یک چارچوب امنیتی جدید و مستقل‌تر استفاده کنند، یا بار دیگر به الگوی گذشته یعنی وابستگی به آمریکا بازگردند؛ در هر صورت، نبود یک استراتژی مشترک و منسجم منطقه‌ای چشم‌انداز آینده را نامطمئن و بالقوه بی‌ثبات نشان می‌دهد.https://carnegieendowment.org/emissary/2026/03/arab-gulf-united-states-diplomacy-iran-war

. در چنین شرایطی، حتی اگر وزیر دفاع در آینده به‌عنوان مقصر اصلی جنگ کنار گذاشته شود، پیامدهای اقدامات او در قالب کاهش اعتماد، تضعیف انسجام سازمانی و افت کارایی نیروهای مسلح باقی خواهد ماند. این وضعیت نه‌تنها بر روند جنگ جاری با ایران تأثیرگذار است، بلکه می‌تواند در بلندمدت جایگاه ایالات متحده را به‌عنوان یک قدرت نظامی قابل اتکا در نظام بین‌الملل با چالش‌های جدی مواجه کند.

این گزارش به بررسی عملکرد پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، در جریان جنگ با ایران و تحولات اخیر در پنتاگون می‌پردازد و نشان می‌دهد که مجموعه‌ای از تصمیمات مدیریتی، سیاسی و ایدئولوژیک به شکل قابل توجهی به تضعیف ساختار حرفه‌ای نیروهای مسلح آمریکا و افزایش آشفتگی در وزارت دفاع منجر شده است. در حالی که ایالات متحده وارد بزرگ‌ترین جنگ خود در بیش از دو دهه اخیر شده، شواهد نشان می‌دهد که تمرکز اصلی وزیر دفاع نه بر مدیریت یک جنگ پیچیده و چندلایه، بلکه بر پیگیری دستورکارهای فرهنگی و سیاسی داخلی بوده است؛ تا جایی که در آستانه آغاز جنگ، او درگیر حذف برنامه‌های مرتبط با تنوع، برابری و شمول از یک سازمان مدنی بوده است. این تضاد، به‌عنوان نشانه‌ای روشن از اولویت‌های او، نشان می‌دهد که جهت‌گیری رهبری دفاعی آمریکا از مسائل راهبردی به موضوعات ایدئولوژیک منحرف شده است. در همین چارچوب، یکی از مهم‌ترین و بحث‌برانگیزترین اقدامات هگست، برکناری ژنرال رندی جورج، رئیس ستاد ارتش، و چندین ژنرال ارشد دیگر در شرایطی حساس و همزمان با آمادگی برای احتمال عملیات زمینی علیه ایران بوده است، بدون آنکه توضیح شفاف و حرفه‌ای برای این تصمیم ارائه شود. گزارش‌ها حاکی از آن است که این تصمیمات بیش از آنکه ریشه در ملاحظات نظامی داشته باشند، ناشی از اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک بوده‌اند، از جمله فشار برای حذف زنان و اعضای اقلیت از فهرست‌های ترفیع و مخالفت فرماندهان با چنین رویکردی. در این میان، انتصاب فردی با صلاحیت مورد تردید به‌عنوان جانشین نیز نشان‌دهنده تضعیف معیارهای حرفه‌ای در بالاترین سطوح فرماندهی است. این روند با کنار گذاشتن یا اخراج بیش از دوازده ژنرال و دریاسالار و همچنین توقف ترفیع افسران زن و اقلیت ادامه یافته و موجب شکل‌گیری فضایی از بی‌اعتمادی و نگرانی در درون ارتش شده است،. همزمان، نشانه‌هایی از تضعیف استانداردهای حرفه‌ای و حتی نهادهای نظارتی نیز دیده می‌شود. از جمله، توقف یک تحقیق نظامی درباره یک حادثه پروازی و برخورد دوگانه با آن، که این تصور را تقویت می‌کند که تصمیمات انضباطی نه بر اساس اصول حرفه‌ای بلکه بر مبنای ملاحظات سیاسی اتخاذ می‌شوند. علاوه بر این، برخی از اقدامات هگست با موانع حقوقی مواجه شده و توسط دستگاه قضایی متوقف شده‌اند؛ از جمله تلاش برای حذف رسانه‌های جریان اصلی از پنتاگون یا برخورد با یک سناتور به دلیل موضع‌گیری‌هایش، که هر دو با دخالت دادگاه‌ها غیرقانونی اعلام شدند. در سطح راهبردی، تلاش برای تغییر جهت‌گیری فکری ارتش نیز مشهود است؛ از ممنوعیت حضور افسران در دانشگاه‌ها و اندیشکده‌های معتبر با برچسب «ووک» گرفته تا هدایت آن‌ها به مؤسسات محافظه‌کار و تلاش برای کنترل جریان اطلاعات و رسانه‌ها در پنتاگون. این اقدامات در مجموع بیانگر تلاش برای ایدئولوژیک کردن نهاد نظامی و محدود کردن تنوع فکری در آن است، امری که می‌تواند در بلندمدت بر کیفیت تصمیم‌گیری‌های راهبردی تأثیر منفی بگذارد. در کنار این تحولات داخلی، عملکرد هگست در مدیریت جنگ با ایران نیز با انتقادات جدی مواجه شده است. او در اظهارات عمومی خود بارها تصویری اغراق‌آمیز و خوش‌بینانه از وضعیت جنگ ارائه داده که از سوی منتقدان با تبلیغات جنگی رژیم‌های گذشته، از جمله چهره معروف «بغداد باب» در عراق، مقایسه شده است. در یکی از نمونه‌ها، او وضعیت تنگه هرمز را به‌گونه‌ای توصیف کرد که گویی مشکل صرفاً به اقدامات ایران محدود می‌شود، در حالی که واقعیت‌های میدانی بسیار پیچیده‌تر بوده است. همچنین، استفاده از ادبیات مذهبی و توصیف جنگ به‌عنوان نوعی مأموریت مقدس، واکنش‌هایی در سطح بین‌المللی برانگیخته و حتی مقامات واتیکان نسبت به «سوءاستفاده از دین» هشدار داده‌اند، که این خود نشان‌دهنده ابعاد حساس و بالقوه خطرناک چنین رویکردی است. از منظر عملیاتی، گزارش به مجموعه‌ای از خطاهای جدی در ارزیابی تهدید و آمادگی نظامی اشاره می‌کند. به نظر می‌رسد هگست و تیم او شدت واکنش ایران را دست‌کم گرفته بودند، به‌طوری که حتی رئیس‌جمهور نیز از میزان پاسخ ایران ابراز شگفتی کرده است. این موضوع نشان‌دهنده ضعف در ارزیابی اطلاعاتی و تحلیل راهبردی پیش از آغاز جنگ است. در همین راستا، برخی تصمیمات مشخص نیز به‌عنوان نشانه‌های سوءمدیریت مطرح شده‌اند، از جمله کنار گذاشتن مین‌روب‌های دریایی پیش از آغاز درگیری، نادیده گرفتن پیشنهاد اوکراین برای همکاری در حوزه دفاع پهپادی که یکی از مهم‌ترین حوزه‌های جنگ مدرن محسوب می‌شود، تأخیر در اعزام نیروهای زمینی، و نبود زیرساخت‌های حفاظتی کافی در پایگاه‌های آمریکا در منطقه. این کمبودها باعث شد که پس از آغاز جنگ، پنتاگون مجبور به اقدامات اضطراری از جمله درخواست فوری برای تأمین پناهگاه‌های پیش‌ساخته برای نیروها شود، که خود بیانگر نبود آمادگی اولیه است.

نهادهای لیبرال ممکن است تضعیف شده باشند، اما این به معنای حاکم شدن کامل «قانون جنگل» نیست. اینکه ترامپ اکنون به‌دنبال عقب‌نشینی است، نه به دلیل کمبود خشونت، بلکه به دلیل سیاست است—به‌ویژه نگرانی بازارهای نفت و مخالفت گسترده افکار عمومی آمریکا. یکی از تراژدی‌های این جنگ این است که در ژانویه، حکومت ایران تحت فشار شدید اعتراضات داخلی قرار داشت که با کشتار هزاران نفر سرکوب شد. یک فشار هماهنگ ممکن بود آن را سرنگون کند. اما کاخ سفید دلایل متغیری برای جنگ ارائه داد و ارتباط اندکی با نیروهای مخالف داخلی برقرار کرد. جنگ بیشتر به ابزاری برای نمایش قدرت سیاسی تبدیل شد. یک روز پیش از سخنرانی ترامپ، هگست در کنفرانسی مطبوعاتی تجربه سفر خود به پایگاه‌های نظامی را روایت کرد. او گفت: «جنگجوی آمریکایی آزاد شده بود.» او این تجربه را به‌عنوان یک تمثیل بیان کرد: هنگام غروب، از یک سرباز زن پرسید که نیروها به چه چیزی نیاز دارند. او با لبخندی پاسخ داد: «بمب‌های بیشتر، آقا—و بمب‌های بزرگ‌تر.» شاید این همان چیزی باشد که آن سرباز خواسته است. اما آنچه ترامپ و هگست واقعاً به او، به مردم آمریکا و به ایرانیانی که کشورشان را بمباران کردند بدهکارند، یک برنامه است—یک راه‌حل واقعی برای بحرانی که خود ایجاد کرده‌اند.

دیدگاه تحریف‌شده دونالد ترامپ و پیت هگست از جنگ ایران نوشته بنجامین والاس-ولز ۳ آوریل ۲۰۲۶ هیچ راه خوبی برای پایان دادن به جنگی که خود آغاز کرده‌اید اما به آنچه می‌خواستید نرسیده‌اید، وجود ندارد. دونالد ترامپ، چهارشنبه شب در سخنرانی خود درباره جنگ ایران، تلاش کرد با اغراق‌گویی واقعیت را انکار کند. او گفت: «ما ایران را شکست داده‌ایم و کاملاً نابود کرده‌ایم. هرگز در تاریخ جنگ، دشمنی در چنین مدت کوتاهی چنین خسارت‌های گسترده و ویرانگری را متحمل نشده است.» اما واقعیت این است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان نه‌تنها کنترل کشور، بلکه کنترل تنگه هرمز—و در نتیجه بخش مهمی از عرضه محدودشده نفت جهانی—را در دست دارد. یک ماه حملات هوایی، اگرچه بسیاری از رهبران را کشته، اما رژیم را تغییر نداده است. با این حال، ترامپ مدعی شد که مأموریت «در آستانه تکمیل» است و نیروهای آمریکایی به‌زودی عقب‌نشینی خواهند کرد. اما افزود که اگر تهران توافق نکند، «در دو تا سه هفته آینده به‌شدت به آنها ضربه خواهیم زد» و تهدید کرد که ایران را «به عصر حجر بازمی‌گرداند، جایی که به آن تعلق دارد.» سخنان بزرگ و تهدیدآمیز—اما این اعلامیه همچنین نوعی عقب‌نشینی را نشان می‌داد، زیرا بازه زمانی دو تا سه هفته احتمالاً برای تحقق برخی تهدیدهای قبلی ترامپ کافی نیست: از جمله حمله به بنادر نفتی جزیره خارک یا عملیات پیچیده‌تر برای استخراج اورانیوم ذخیره‌شده در تونل‌های نزدیک تأسیسات هسته‌ای. صبح روز سخنرانی ترامپ، گزارش‌هایی منتشر شده بود که نشان می‌داد او حتی در حال بررسی خروج آمریکا از ناتو است. اما در عوض، رئیس‌جمهور متحدان آمریکا را به تمسخر گرفت—همان‌هایی که خواستار حل بحران هرمز بودند. او به آنها گفت: «کمی شجاعت دیرهنگام به خرج دهید.» اگر می‌خواهند جریان نفت دوباره برقرار شود، باید «خودشان به تنگه بروند و آن را بگیرند.» یکی از باورهای مرکزی در دوره دوم ریاست‌جمهوری ترامپ این بوده که کشورهای جهان دیگر بر اساس اصول یا اتحادها عمل نمی‌کنند، بلکه بر اساس منافع شخصی و قدرت خام رفتار می‌کنند—و کاخ سفید مشتاق بوده این پیام را گسترش دهد. تمسخر متحدان کمتر جنگ‌طلب («آخرین باری که نگاه کردم، قرار بود یک نیروی دریایی سلطنتی قدرتمند وجود داشته باشد»، هگست گفت) یادآور تمسخر ولودیمیر زلنسکی در سال ۲۰۲۵ است، زمانی که ترامپ به او گفت: «شما آنجا دفن شده‌اید.» این گرایش به آنچه سال بلو «آموزش واقعیت» نامیده—نوعی لذت بدبینانه از توضیح دادن به آرمان‌گرایان درباره اینکه جهان خشن چگونه کار می‌کند—در سراسر دولت ترامپ دیده می‌شود. اما شاید مشتاق‌ترین «معلم واقعیت» هگست باشد. او که پیش از ورود به دولت مجری برنامه «Fox & Friends Weekend» بود، جهان را کاملاً در قالب برنده و بازنده می‌بیند. او حتی یک‌بار ژاندارک را «بازنده» نامید، چون آخرین نبردش با شکست و اعدام پایان یافت. هگست از تجربه نظامی خود در عراق و افغانستان به این نتیجه رسیده که آنچه مانع پیروزی کامل شده، محدودیت‌هایی بوده که بر نحوه استفاده از خشونت اعمال شده است. او در سال ۲۰۱۹ موفق شد ترامپ را برای عفو دو سرباز متهم به جنایات جنگی متقاعد کند. او در سخنرانی‌ای در جمع فرماندهان نظامی گفت: «ما خشونتی گسترده و مجازات‌کننده را علیه دشمن آزاد می‌کنیم… ما با قوانین درگیری احمقانه نمی‌جنگیم… فقط عقل سلیم، حداکثر قدرت کشندگی، و اختیار کامل برای نیروهای جنگی.» و افزود: «شما برای کشتن انسان‌ها و نابود کردن چیزها زندگی می‌کنید.» در جنگ ایران، هگست چهره اصلی کنفرانس‌های خبری بوده و از آمریکایی‌ها خواسته برای موفقیت نظامی به عیسی مسیح دعا کنند؛ شعار او «حداکثر کشندگی» بوده است. اما حتی در ساعات اولیه جنگ روشن شد که این رویکرد می‌تواند نتیجه معکوس داشته باشد. حملات اولیه که از ۲۸ فوریه آغاز شد، رهبر جمهوری اسلامی، آیت‌الله علی خامنه‌ای، را کشت، اما به‌قدری گسترده و بی‌تمایز بود که بسیاری از چهره‌های سیاسی‌ای را که کاخ سفید امیدوار بود در آینده نقش‌آفرین باشند نیز از بین برد. ترامپ چند روز بعد گفت: «بیشتر کسانی که در نظر داشتیم، کشته شده‌اند.» افرادی که باقی ماندند، عموماً تندروتر توصیف شدند. یکی از اهداف اعلام‌شده ترامپ، ایجاد قیام مردمی در ایران بود. اما این هدف مستلزم تمایز میان حکومت و مردم و اجتناب از تلفات غیرنظامی بود. با این حال، طبق یک بررسی اولیه، در همان روزی که خامنه‌ای ترور شد، یک بمب به اشتباه در مکانی دیگر فرود آمد و حدود دویست نفر در یک مدرسه ابتدایی کشته شدند. ترامپ و هگست ممکن است تصور کنند در جهانی زندگی می‌کنند که هر کس بمب بیشتری بریزد، به خواسته‌هایش می‌رسد. اما جنگ ایران نشان داده که چنین نیست.

جیمز تورن، استراتژیست ارشد بازار و تحلیلگر مسائل کلان اقتصادی و ژئوپلیتیک است که سابقه فعالیت در سمت‌های ارشد سرمایه‌گذاری در ایالات متحده را دارد. ا برای تأمل: ترامپ، تنگه هرمز و پایان «سواری مجانی» برای نیم‌قرن، استراتژیست‌های غربی می‌دانستند که تنگه هرمز نقطه‌ای حیاتی است که در آن انرژی، قدرت دریایی و اراده سیاسی به هم می‌رسند. این دانسته مورد اختلاف نیست. آنچه در جنگ کنونی با ایران جدید است، این است که ایالات متحده، تحت رهبری دونالد ترامپ، تصمیم گرفته برای «حل» سریع این مسئله عجله نکند. به تعبیر هگلی، او از یک «ترکیب» آسان خودداری می‌کند تا تضادهای بنیادین را به سطح بیاورد. تز قدیمی ساده بود: آمریکا امنیت خطوط دریایی در خلیج فارس را تضمین می‌کند و سایر کشورها اقتصاد و سیاست خود را بر پایه این «بیمه رایگان» تنظیم می‌کنند. اروپا و بریتانیا سیاست‌های جاه‌طلبانه زیست‌محیطی را دنبال کردند، توان سخت نظامی خود را کاهش دادند و در عین حال واشنگتن را به چندجانبه‌گرایی توصیه کردند—در حالی که مطمئن بودند ناوهای آمریکایی همیشه در هرمز حاضر خواهند بود. طبقه سیاسی چنان رفتار می‌کرد که گویی تضمین امنیتی آمریکا یک قانون طبیعی است، نه یک انتخاب مشروط. رفتار امروز آنها بیشتر به چمبرلین شباهت دارد تا چرچیل: تعلل، صدور بیانیه و امید به اینکه بحران بدون تغییر اساسی در مسئولیت‌ها پایان یابد. آنتی‌تز ترامپ این است که در لحظه اوج فشار، این تضمین خودکار را کنار بگذارد. از نظر نظامی، آمریکا می‌تواند توان باقی‌مانده ایران برای ایجاد اختلال در تنگه را از بین ببرد؛ این محدودیت اصلی نیست. نکته، تأخیر در این اقدام است. با اجازه دادن به بسته شدن یا نیمه‌بسته شدن تنگه، ترامپ اطمینان حاصل می‌کند که درد فوری دقیقاً بر همان کشورهایی متمرکز شود که بیشترین استفاده رایگان را از قدرت آمریکا برده‌اند: اتحادیه اروپا و بریتانیا. صنایع، مصرف‌کنندگان و فرضیات انتقال انرژی آنها در معرض فشار قرار می‌گیرد. در این چارچوب، پیام صریح او به رهبران اروپایی و بریتانیایی—«شما بیشتر از ما به نفت این تنگه نیاز دارید؛ چرا خودتان نمی‌روید و آن را باز نمی‌کنید؟»—یک جمله گذرا نیست. این بیان صریح آنتی‌تز است و فرض سنتی را معکوس می‌کند که آمریکا بار را به دوش می‌کشد و متحدانش صرفاً نظاره‌گرند. در این دیالکتیک، هدف صرفاً بازگشایی یک گلوگاه نیست، بلکه ایجاد نظمی جدید است که در آن ایالات متحده جریان جهانی نفت را عملاً مدیریت و کنترل می‌کند. جهانی که در آن تولید همسو با آمریکا در قاره آمریکا، همراه با توانایی اختیاری برای تأمین یا عدم تأمین امنیت هرمز، واشنگتن را در مرکز شطرنج انرژی قرار می‌دهد. در چنین چارچوبی، بازگشت سریع به وضعیت قبلی نتیجه‌ای معکوس خواهد داشت. یک «راه‌حل سریع» برای هرمز این روند دیالکتیکی را قطع می‌کند. اگر ترامپ به‌سرعت توان ایران را از بین ببرد، مین‌ها را پاکسازی کند و نفتکش‌ها را اسکورت کند، اروپا و بریتانیا به وضعیت عادی بازمی‌گردند: ارتش‌های ضعیف، سیاست‌های زیست‌محیطی حداکثری و اتکای ادامه‌دار به قدرت آمریکا، در حالی که همان قدرت را نقد می‌کنند. در این حالت، تناقض میان وابستگی و موضع‌گیری آنها همچنان پنهان باقی می‌ماند. اما با خودداری از ارائه این «ترکیب» و با واگذاری مسئولیت به لندن و بروکسل، ترامپ آنها را مجبور به مواجهه با واقعیت می‌کند: اینکه نظام انرژی، پایه صنعتی و مواضع ژئوپلیتیک آنها بر پایه قدرت سخت آمریکا استوار است—قدرتی که نه هزینه آن را می‌پردازند و نه از نظر سیاسی آن را به رسمیت می‌شناسند. هرچه این تضاد بیشتر ادامه یابد، «ترکیب» نهایی قوی‌تر خواهد بود: نظمی جدید که در آن دسترسی به مسیرهای امن انرژی—از هرمز تا ونزوئلا—به مشارکت واقعی وابسته است، نه به یک حق بدیهی. در این معنا، تأخیر در «تصرف» تنگه و واگذاری این چالش به متحدان، نشانه تردید نیست؛ بلکه همان لحظه منفی است که هگل آن را برای حرکت تاریخ ضروری می‌دانست. تنها با کنار گذاشتن تضمین قدیمی و اعلام صریح آن به کسانی که به آن وابسته بودند، ترامپ می‌تواند به پایان «سواری مجانی» امیدوار باشد.

این مقاله که در نشریه نیویورکر و به قلم «کورا انگلبرخت» منتشر شده، به بررسی وضعیت زندانیان ناپدیدشده در ایران و تلاش خانواده‌ها برای یافتن آنها در شرایط هم‌زمان جنگ و سرکوب داخلی می‌پردازد. گزارش با روایت داستان «علی اسداللهی»، شاعر و مخالف سیاسی ۳۷ ساله، آغاز می‌شود که در پی اعتراضات بازداشت شده بود. او بدون تفهیم اتهام، در زندان نگهداری می‌شد و در تماسی کوتاه به خانواده‌اش اطلاع داده بود که به‌زودی با وثیقه آزاد خواهد شد. اما پس از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل، تماس او قطع شد و خانواده‌اش دیگر از او خبری دریافت نکردند. آنها به زندان اوین مراجعه کردند، اما مأموران اعلام کردند که زندانیان بند ۲۰۹ به مکان دیگری منتقل شده‌اند و هیچ اطلاعاتی درباره مقصد آنها ارائه نشد. مقاله توضیح می‌دهد که در پی اعتراضات سراسری، تعداد زیادی از معترضان بازداشت شده‌اند و بسیاری از آنها در شرایطی نگهداری می‌شوند که دسترسی به اطلاعات درباره وضعیتشان بسیار محدود است. برخی از این زندانیان به دلیل کمبود امکانات، ظرفیت، یا خطر حملات نظامی به زندان‌ها، به مکان‌های دیگری منتقل شده‌اند؛ از جمله مناطق نظامی، مراکز پلیس، خانه‌های امن یا زندان‌هایی که خود هدف حمله قرار گرفته‌اند. این جابه‌جایی‌ها باعث شده خانواده‌ها نتوانند محل نگهداری عزیزانشان را شناسایی کنند. در ادامه، به مواردی از خشونت و برخورد با زندانیان اشاره می‌شود. گزارش‌هایی از تیراندازی به زندانیان در سیستان و بلوچستان پس از اعتراض به شرایط نگهداری، و همچنین اعدام چند نفر در قم که به کشتن مأموران متهم شده بودند، ارائه شده است. سازمان ملل این اعدام‌ها را عبور از «یک آستانه مهم» توصیف کرده و ابراز نگرانی کرده که این موارد ممکن است ادامه یابد. همچنین، برخی زندانیان از دسترسی به خدمات پزشکی مناسب محروم بوده‌اند، حتی در مواردی که مشکلات جدی جسمی داشته‌اند. مقاله همچنین به نحوه واکنش حکومت ایران در این شرایط می‌پردازد. مقامات، هم‌زمان با جنگ، تلاش کرده‌اند با استفاده از تبلیغات و بسیج نیروهای خود، مخالفان داخلی را کنترل کنند. در اظهارات رسمی، افرادی که در اعتراضات شرکت کنند یا با رسانه‌های خارجی ارتباط داشته باشند، به‌عنوان «دشمن» معرفی شده‌اند. هم‌زمان، بازداشت‌های جدیدی نیز صورت گرفته و اعترافات اجباری از تلویزیون دولتی پخش شده است. در ادامه، مقاله نمونه‌های دیگری از خانواده‌ها را مطرح می‌کند. از جمله خانواده «نرگس محمدی»، برنده جایزه نوبل صلح، که با محدودیت شدید در دریافت اطلاعات درباره وضعیت او مواجه بوده‌اند و گزارش‌هایی از وخامت حال جسمی او مطرح شده است. همچنین روایت فردی به نام «امین» آمده که در بازداشت مورد ضرب‌وشتم قرار گرفته و پس از انفجار در نزدیکی زندان، خانواده‌اش نگران امنیت او بوده‌اند. او در نهایت با وثیقه آزاد شده است. در بخش پایانی، مقاله به خانواده‌هایی می‌پردازد که حتی از زنده یا مرده بودن عزیزانشان نیز اطلاعی ندارند. روایت پدری که در جست‌وجوی پسرش به سردخانه‌ها، قبرستان‌ها و مراکز مختلف مراجعه کرده، نشان‌دهنده تلاش مستمر خانواده‌ها برای یافتن نشانه‌ای از سرنوشت نزدیکانشان است. این خانواده‌ها اغلب با تهدید مواجه هستند و از انتشار اطلاعات نیز هراس دارند. در عین حال، برخی از آنها همچنان به جست‌وجو ادامه می‌دهند، حتی در شرایطی که خطرات ناشی از جنگ نیز وجود دارد.

فرید زکریا- در واقع، گزارش‌ها حاکی از آن است که بنیامین نتانیاهو این جنگ را نه به‌دلیل تهدید فوری ایران، بلکه به‌دلیل ضعف بی‌سابقه آن به ترامپ پیشنهاد کرد تا فرصتی برای وارد کردن ضربه‌ای قاطع و ایجاد تغییر رژیم فراهم شود. در غیر این صورت، چرا ترامپ در آغاز جنگ از مردم ایران خواست که علیه حکومت خود قیام کنند — درخواستی که نتانیاهو نیز آن را تکرار کرد؟ تا اینجا، به‌جز وارد کردن خسارت شدید به ایران و تضعیف بیشتر ارتش آن — که در چنین تقابل نابرابری قابل پیش‌بینی بود — اهداف اصلی محقق نشده‌اند. رژیم ایران سقوط نکرده است. رهبران کلیدی تغییر کرده‌اند، اما در جهت بدتر. آیت‌الله علی خامنه‌ای ۸۶ ساله — که به‌طور مشهور توسعه سلاح هسته‌ای را ممنوع کرده بود — کشته شد و پسرش جایگزین او شد که گفته می‌شود مواضعی تندروتر دارد. به‌طور کلی، سپاه پاسداران که همواره رویکردی تهاجمی‌تر داشته، در حال قدرت‌گیری است — امری که در شرایط جنگی طبیعی به نظر می‌رسد. تنگه هرمز که با وجود دهه‌ها تنش میان ایران و آمریکا باز و فعال باقی مانده بود، اکنون توسط رهبری جدید مسدود شده است (که ترامپ آنها را «بسیار منطقی‌تر» توصیف می‌کند). ترامپ معتقد است با چند دور دیگر بمباران، این تنگه «به‌طور طبیعی» باز خواهد شد، زیرا ایران نیاز دارد نفت خود را صادر کند. اما این برداشت نادرست است: تنگه به‌طور کامل بسته نشده، بلکه برای نفت ایران باز است و صادرات آن — به‌ویژه به چین — ادامه دارد. در نتیجه، ایران اکنون تقریباً دو برابر قبل از جنگ از فروش روزانه نفت خود درآمد دارد. علاوه بر این، اگر گزارش‌ها درباره دریافت ۲ میلیون دلار از هر نفتکش عبوری درست باشد، تهران هر ماه صدها میلیون دلار درآمد اضافی خواهد داشت — رقمی که برای بازسازی ارتش و حتی بیشتر کافی است. متحدان آمریکا در خلیج فارس اکنون با محیطی بسیار بی‌ثبات‌تر و پرتنش‌تر از قبل مواجه‌اند. مدل اقتصادی آنها بر پایه ثبات، آرامش و یکپارچگی اقتصادی بنا شده است. محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان، در سال ۲۰۲۳ روابط خود با ایران را بهبود بخشید تا فضا را برای اجرای برنامه‌های بلندپروازانه مدرن‌سازی خود آرام کند. اما اکنون این دستاوردها در معرض خطر قرار گرفته‌اند و منطقه از مسیر تبدیل شدن به منطقه‌ای باثبات به صحنه‌ای از درگیری تبدیل شده است. برنده اصلی این وضعیت روسیه است که با افزایش قیمت نفت، ماهانه میلیاردها دلار درآمد اضافی کسب می‌کند، در حالی که آمریکا تحریم‌ها علیه آن را کاهش داده است. اوکراین بازنده است، زیرا سلاح‌هایی که به آن نیاز دارد به خاورمیانه منتقل شده‌اند. اروپا نیز متضرر می‌شود، چراکه با هزینه‌های سنگین انرژی مواجه است و ترامپ از ناتو می‌خواهد در این جنگ مشارکت کند و تهدید کرده در غیر این صورت از آن خارج می‌شود. چین نیز سود می‌برد، زیرا آمریکا درگیر یک جنگ دیگر در خاورمیانه شده و تمرکز خود بر آسیا را از دست می‌دهد. در عین حال، سرمایه‌گذاری گسترده چین در فناوری‌های سبز آن را از بسیاری از هزینه‌های این جنگ مصون کرده و این کشور در سطح جهانی به‌عنوان یک قدرت مسئول‌تر جلوه می‌کند. البته شرایط ممکن است تغییر کند. جنگ‌ها غیرقابل پیش‌بینی هستند. اما تا اینجا، آیا هیچ اقدام نظامی آمریکا تا این حد هزینه‌زا و در عین حال کم‌دستاورد بوده است؟https://www.washingtonpost.com/opinions/2026/04/03/iran-war-trump-hormuz-mistake/

* راه‌حل نظامی برای مسئله ایران ناکارآمد است * برنامه هسته‌ای به‌تنهایی بازدارندگی ایجاد نکرده است * عامل اصلی قدرت ایران، تاب‌آوری داخلی است * ادامه جنگ می‌تواند به بحران جهانی تبدیل شود * همکاری اقتصادی می‌تواند به تثبیت صلح کمک کند --- ## جمع‌بندی نهایی این مقاله را می‌توان یک نقشه راه دیپلماتیک از درون ساختار تصمیم‌گیری ایران دانست که تلاش می‌کند میان حفظ دستاوردهای جنگ و جلوگیری از تداوم آن تعادل برقرار کند. پیام اصلی آن این است که ایران اکنون در موقعیتی قرار دارد که می‌تواند با استفاده از شرایط موجود، یک توافق راهبردی شکل دهد—توافقی که نه‌تنها جنگ را پایان دهد، بلکه زمینه‌ساز یک نظم جدید منطقه‌ای و کاهش تنش‌های بلندمدت شود. در این چارچوب، نقش چین و روسیه به‌عنوان ضامن، کشورهای منطقه به‌عنوان بازیگران امنیتی، و حتی شرکت‌های نفتی غربی به‌عنوان پیشران اقتصادی، نشان می‌دهد که راه‌حل پیشنهادی صرفاً سیاسی نیست، بلکه یک بازطراحی چندلایه از نظم منطقه‌ای و اقتصادی است.

چگونه ایران باید به جنگ پایان دهد – محمدجواد ظریف پس از اظهارات حسن روحانی درباره ضرورت مدیریت بحران و پرهیز از تشدید تنش، این مقاله محمدجواد ظریف را می‌توان به‌عنوان بازتاب روشن پیام جریان میانه‌رو در درون حاکمیت ایران دانست؛ محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین ایران، در این تحلیل استدلال می‌کند که ایران توانسته در برابر فشارهای گسترده نظامی مقاومت کند و اکنون در موقعیتی قرار دارد که می‌تواند شرایط پایان جنگ را شکل دهد. او این وضعیت را نه نقطه‌ای برای ادامه جنگ، بلکه فرصتی برای تبدیل دستاوردهای میدانی به یک توافق پایدار می‌داند؛ توافقی که نه‌تنها جنگ فعلی را پایان دهد، بلکه از تکرار آن نیز جلوگیری کند. در سطح داخلی، مقاله به شکاف میان دو رویکرد اشاره دارد: ادامه جنگ برای افزایش فشار بر طرف مقابل، یا استفاده از موقعیت فعلی برای پایان دادن به درگیری. ظریف به‌وضوح در چارچوب رویکرد دوم قرار می‌گیرد و تأکید می‌کند که ادامه جنگ—even در صورت موفقیت نسبی—در نهایت منجر به افزایش هزینه‌ها، تخریب زیرساخت‌ها و گسترش دامنه بحران خواهد شد، بدون آنکه توازن راهبردی را به‌طور اساسی تغییر دهد. در سطح کلان، مقاله بر این نکته تأکید دارد که جنگ به یک بن‌بست راهبردی رسیده است. نه آمریکا و اسرائیل توانسته‌اند اهداف خود را محقق کنند و نه ایران می‌تواند از ادامه جنگ دستاوردی فراتر از وضعیت فعلی به دست آورد. در چنین شرایطی، «تبدیل دست بالا به توافق» به‌عنوان راهبرد اصلی مطرح می‌شود. --- ## اقدامات پیشنهادی: ایران چه باید بکند؟ * اعلام پیروزی سیاسی برای حفظ انسجام داخلی * پذیرش محدودیت‌هایی بر برنامه هسته‌ای در سطحی قابل‌قبول * کاهش ذخایر اورانیوم غنی‌شده و بازگشت به سطوح پایین‌تر * پذیرش نظارت بین‌المللی گسترده‌تر * همکاری برای بازگشایی تنگه هرمز و تضمین امنیت کشتیرانی * حرکت به سمت تعامل اقتصادی با جهان * پذیرش توافق عدم‌تجاوز با آمریکا * تمرکز بر بازسازی داخلی و بهبود وضعیت اقتصادی --- ## اقدامات پیشنهادی: آمریکا چه باید بکند؟ * توقف کامل حملات نظامی * لغو همه تحریم‌ها * اجازه فروش آزاد نفت و دسترسی به درآمدها * ارائه تضمین برای عدم خروج مجدد از توافق‌ها * پذیرش حضور اقتصادی ایران در نظام جهانی * مشارکت در بازسازی خسارات جنگ * پذیرش توافق عدم‌تجاوز --- ## نقش بازیگران بین‌المللی و منطقه‌ای یکی از مهم‌ترین ابعاد این مقاله، تأکید بر نقش بازیگران ثالث در موفقیت هرگونه توافق است. ظریف به‌طور مشخص به نقش چین و روسیه اشاره می‌کند که می‌توانند به‌عنوان ضامن‌های راهبردی توافق عمل کنند. این کشورها، در کنار آمریکا، می‌توانند در ایجاد یک چارچوب مشترک—از جمله تشکیل کنسرسیوم غنی‌سازی سوخت هسته‌ای—نقش‌آفرینی کنند و به کاهش بی‌اعتمادی میان طرفین کمک نمایند. در کنار این دو قدرت، کشورهای منطقه‌ای نیز نقش کلیدی دارند. ظریف پیشنهاد می‌کند که کشورهای خلیج فارس—از جمله عربستان سعودی، امارات، قطر، عمان، کویت، بحرین و عراق—در یک چارچوب امنیتی منطقه‌ای مشارکت کنند. هدف این چارچوب، ایجاد یک سیستم مبتنی بر عدم‌تجاوز، همکاری و تضمین آزادی کشتیرانی در خلیج فارس و تنگه هرمز است. این رویکرد در واقع جایگزینی برای مدل «امنیت وابسته به آمریکا» محسوب می‌شود که به‌زعم نویسنده، در جنگ اخیر ناکارآمدی آن آشکار شده است. از منظر اقتصادی، مقاله به نقش شرکت‌های نفتی—از جمله شرکت‌های آمریکایی—نیز اشاره می‌کند. ظریف پیشنهاد می‌دهد که ایران می‌تواند در چارچوب توافق، از حضور این شرکت‌ها برای تسهیل صادرات نفت و جذب سرمایه‌گذاری استفاده کند. چنین همکاری‌هایی می‌تواند منافع مشترک اقتصادی ایجاد کرده و به تثبیت توافق کمک کند. این بخش نشان‌دهنده یک تغییر مهم در نگاه اقتصادی است که تعامل با غرب—even در سطح محدود—را به‌عنوان بخشی از راه‌حل می‌پذیرد. --- ## مراحل پیشنهادی برای رسیدن به توافق مرحله اول: اقدامات فوری * توقف درگیری‌ها * تضمین امنیت کشتیرانی در تنگه هرمز * کاهش فشارهای اقتصادی اولیه مرحله دوم: اعتمادسازی * اقدامات متقابل میان ایران و آمریکا * ایجاد کانال‌های ارتباطی پایدار * کاهش تدریجی تنش‌ها مرحله سوم: توافق جامع * تعیین چارچوب برنامه هسته‌ای * لغو تحریم‌ها * ایجاد سازوکار نظارت بین‌المللی * آغاز همکاری‌های اقتصادی مرحله چهارم: تثبیت منطقه‌ای و بین‌المللی * ایجاد سیستم امنیتی منطقه‌ای * نقش‌آفرینی چین و روسیه به‌عنوان ضامن * مشارکت کشورهای منطقه در حفظ ثبات * گسترش همکاری‌های اقتصادی و انرژی --- ## نکات کلیدی راهبردی

در نهایت، ارزیابی در اسرائیل و کشورهای خلیج فارس این است که جنگ بدون دستیابی به راه‌حلی که به بازگشایی کامل تنگه هرمز و بازگشت تردد به سطح پیش از جنگ منجر شود، پایان نخواهد یافت.

این گزارش در رسانه اسرائیلی «اسرائیل هیوم» منتشر شده است؛ رسانه‌ای نزدیک به جریان‌های راست‌گرای سیاسی در اسرائیل که معمولاً رویکردی همسو با دیدگاه‌های امنیتی و نظامی دولت این کشور دارد و تحلیل‌های آن اغلب بر پایه ملاحظات راهبردی و امنیتی تنظیم می‌شود. --- جنگ با ایران احتمالاً حداقل ۱۰ روز دیگر ادامه خواهد داشت ایالات متحده و اسرائیل در حال آماده‌سازی برای تشدید درگیری از طریق گسترش حملات و هدف قرار دادن اقتصاد ایران هستند، در حالی که مذاکرات به دلیل بی‌اعتمادی و اختلافات بر سر تنگه هرمز و موضوع هسته‌ای در بن‌بست قرار دارد. ایالات متحده به اسرائیل اطلاع داده است که مذاکرات با ایران به بن‌بست رسیده است. هم‌زمان، آمریکایی‌ها در حال رایزنی با کشورهای خلیج فارس درباره ادامه درگیری هستند. در چارچوب این گفتگوها، توافق شده است که حملات به اهداف «اقتصادی»—به‌ویژه آن دسته که با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مرتبط هستند—و همچنین زیرساخت‌های غیرنظامی مورد استفاده حکومت، تشدید شود. در این مرحله هنوز تصمیمی برای حمله به اهداف راهبردی مانند نیروگاه‌های بزرگ برق یا زیرساخت‌های تولید و صادرات نفت اتخاذ نشده است. با این حال، تخریب پل کرج و آسیب به کارخانه‌هایی که رسماً به‌عنوان صنایع تسلیحاتی شناخته نمی‌شوند، نشان‌دهنده جهت‌گیری آینده عملیات است. همچنین تکمیل بانک اهداف نظامی اصلی، این روند را تأیید می‌کند. در خصوص مذاکرات، یک منبع دیپلماتیک منطقه‌ای اعلام کرده است که مانع اصلی پیشرفت، نبود اعتماد میان طرفین است. ایران خواستار آتش‌بس فوری و تضمین‌هایی برای عدم ازسرگیری درگیری در صورت بروز مشکل در مذاکرات شده است—خواسته‌ای که بر اساس تجربه‌های گذشته مطرح شده است. در مقابل، آمریکا خواستار بازگشایی کامل و بدون محدودیت تنگه هرمز و تحویل تمام اورانیوم غنی‌شده شده است. به گفته این منبع، یکی از پیام‌های آمریکا به ادعای ایران مبنی بر در اختیار داشتن اورانیوم کافی برای ساخت ۱۰ بمب اشاره داشته است؛ ادعایی که استیو ویتکاف، نماینده آمریکا، آن را مطرح کرده است. با این حال، مذاکرات به‌طور کامل متوقف نشده و پیام‌ها همچنان از طریق میانجی‌گری دو کشور منطقه‌ای رد و بدل می‌شود، هرچند مشخص نیست طرف ایرانی دقیقاً کدام نهاد است. پس از سخنرانی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ارزیابی‌ها در اسرائیل و ایالات متحده نشان می‌دهد که حملات حداقل تا ۱۰ روز آینده ادامه خواهد داشت. در همین راستا، بانک اهداف گسترده‌تری تهیه شده که هدف آن دشوارتر کردن بازسازی زیرساخت‌های نظامی ایران در بلندمدت، در کنار وارد کردن آسیب به اقتصاد و منابع درآمدی آن است. در واقع، سخنان ترامپ درباره «تکمیل بخش عمده اهداف جنگ» به چند محور کلیدی اشاره دارد. نخست، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای است. بر اساس ارزیابی‌ها، بخش عمده‌ای از زیرساخت‌های پروژه هسته‌ای نظامی و همچنین زیرساخت‌های مرتبط مانند سامانه‌های موشکی نابود شده‌اند. با این حال، سرنوشت اورانیوم غنی‌شده همچنان نامشخص است و احتمال داده می‌شود بخشی از آن زیر آوار مدفون شده باشد. ترامپ از یک سازوکار نظارتی مبتنی بر پایش ماهواره‌ای سخن گفته که هرگونه تلاش برای دسترسی به این مواد را شناسایی کرده و موجب حملات جدید خواهد شد. دوم، تهدید نظامی—به‌ویژه توان موشکی ایران—است. برآوردها نشان می‌دهد حدود ۸۰ درصد موشک‌های پیشرفته و بیش از ۹۰ درصد پرتابگرها نابود شده‌اند. این میزان به هدف نزدیک است، اما به خنثی‌سازی کامل نرسیده است.. سوم، موضوع حمایت از گروه‌های منطقه‌ای است. آسیب اقتصادی به ایران احتمالاً سطح حمایت از این گروه‌ها—به‌ویژه حزب‌الله—را کاهش خواهد داد. با این حال، ادامه فعالیت این گروه نشان می‌دهد که همچنان یک دارایی راهبردی برای ایران محسوب می‌شود و حمایت از آن احتمالاً ادامه خواهد یافت، هرچند در سطحی محدودتر. چهارم، هدف تغییر یا تضعیف رژیم است. این هدف در دیدار ترامپ و بنیامین نتانیاهو به‌عنوان یک هدف راهبردی مطرح شده، اما هر دو طرف اذعان دارند که تحقق آن پیچیده و زمان‌بر است. رژیم هنوز سقوط نکرده و مشخص نیست که آیا فرو خواهد پاشید یا نه—موضوعی که تا حدی به ضعف اپوزیسیون و نبود یک نیروی جایگزین مرتبط است. با این حال، ارزیابی‌ها نشان می‌دهد که میزان کنترل رژیم کاهش یافته است. پنجم، تنگه هرمز است. یکی از اهداف اصلی آمریکا جلوگیری از آسیب به کشورهای خلیج فارس بوده، اما این هدف هنوز محقق نشده است. ایران همچنان به اهداف منطقه‌ای حمله می‌کند، نفتکش‌ها را هدف قرار می‌دهد و عبور و مرور در تنگه را مختل می‌کند. این وضعیت موجب افزایش حضور نظامی آمریکا در منطقه و افزایش فشارهای دیپلماتیک بر ایران شده است. ترامپ همچنین از عدم مشارکت فعال اروپا—با وجود وابستگی آن‌ها به انرژی خلیج فارس—ابراز نارضایتی کرده است.

بقای جمهوری اسلامی و بحران‌های مکرر منطقه‌ای علی آلفونه این مقاله به تحلیل وضعیت جمهوری اسلامی ایران در پی جنگ گسترده اخیر با اسرائیل و ایالات متحده می‌پردازد و نشان می‌دهد که برخلاف بسیاری از پیش‌بینی‌ها، این جنگ نه‌تنها به فروپاشی رژیم منجر نشده، بلکه موجب بازآرایی و حتی تقویت برخی از سازوکارهای قدرت در درون نظام شده است. محور اصلی مقاله این است که جمهوری اسلامی، علی‌رغم تحمل فشارهای بی‌سابقه—از حذف رهبران و بمباران زیرساخت‌ها تا جنگ روانی گسترده—همچنان پابرجا مانده است. نتیجه این فشارها، به‌جای فروپاشی، نوعی تطبیق ساختاری بوده است. نویسنده تأکید می‌کند که اتکا به ابزار نظامی، حتی در سطح گسترده، برای تغییر رژیم در ایران کافی نیست و این تجربه بار دیگر محدودیت‌های «فشار حداکثری نظامی» را آشکار کرده است. در سطح داخلی، مقاله به تغییر در ساختار قدرت اشاره می‌کند. با تضعیف رهبری سنتی، قدرت به‌سمت یک ساختار جمعی با محوریت نهادهای امنیتی، به‌ویژه سپاه پاسداران، حرکت کرده است. این تحول نشان‌دهنده گذار تدریجی نظام به سمت یک الگوی امنیتی-نظامی است که در آن روحانیت نقش نمادین‌تری ایفا می‌کند. حتی در صورت جانشینی مجتبی خامنه‌ای، این روند احتمالاً ادامه خواهد یافت و تغییری اساسی در ماهیت توزیع قدرت ایجاد نخواهد شد. یکی از نکات مهم مقاله، تحلیل راهبردی جمهوری اسلامی در جنگ است که به دیدگاه نظریه‌پردازانی مانند دکتر مهدی خراتیان نیز اشاره دارد. بر اساس این رویکرد، هدف ایران نه شکست کامل دشمن، بلکه تحمیل هزینه‌های مستمر و ایجاد بازدارندگی است. این راهبرد بر استفاده از اهرم‌هایی مانند اختلال در زیرساخت‌های انرژی، فشار بر اقتصاد جهانی و به‌ویژه نقش کلیدی تنگه هرمز استوار است. در این چارچوب، حتی اقدامات محدود نیز می‌تواند پیامدهای گسترده جهانی داشته باشد و به ایران امکان دهد بدون برتری نظامی کلاسیک، توازن را حفظ کند. مقاله همچنین تأکید می‌کند که جنگ به‌عنوان ابزاری برای تثبیت داخلی عمل کرده است. تهدید خارجی موجب بسیج احساسات ملی‌گرایانه، افزایش انسجام نهادی و کاهش فضای مخالفت شده است. در چنین شرایطی، نظام توانسته از بحران به‌عنوان فرصتی برای تمرکز بیشتر قدرت استفاده کند، امری که در بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا مشاهده می‌شود. در بخش دیگری از تحلیل، به وضعیت اپوزیسیون و استدلال می‌کند که اپوزیسیون داخلی و خارجی در حال حاضر فاقد ظرفیت لازم برای ایجاد تغییر است. نبود رهبری منسجم، ضعف سازمان‌دهی و فقدان منابع کافی از جمله عوامل محدودکننده هستند. علاوه بر این، هم‌سویی رضا پهلوی با اسرائیل—در شرایطی که حملات خارجی منجر به تلفات غیرنظامیان و تخریب زیرساخت‌ها شده—به کاهش مشروعیت و جذابیت او در داخل کشور انجامیده است. مقاله همچنین به واگرایی میان اهداف آمریکا و اسرائیل اشاره می‌کند. در حالی که اسرائیل به‌دنبال فروپاشی رژیم است، ایالات متحده رویکردی مبهم و متغیر دارد و تمایلی به ورود به جنگ زمینی نشان نمی‌دهد. این نبود انسجام راهبردی، اثربخشی فشارها را کاهش داده و امکان دستیابی به یک نتیجه قاطع را محدود کرده است. همزمان، فشارهای داخلی در آمریکا—از جمله هزینه‌های اقتصادی و مخالفت افکار عمومی—می‌تواند به کاهش تعهد این کشور به ادامه جنگ منجر شود. در نهایت، مقاله به محدودیت گزینه‌های موجود می‌پردازد. مذاکره به‌دلیل فاصله زیاد مواضع طرفین دشوار است، حملات نظامی نمی‌تواند به‌طور کامل برنامه‌های هسته‌ای و موشکی ایران را از بین ببرد، و تهاجم زمینی نیز پرهزینه و پرریسک است. در نتیجه، هیچ‌یک از مسیرهای موجود راه‌حل سریع و قطعی ارائه نمی‌دهند. جمع‌بندی نهایی مقاله این است که محتمل‌ترین نتیجه این وضعیت، نه پیروزی قاطع و نه صلح پایدار، بلکه شکل‌گیری یک تعادل ناپایدار و طولانی‌مدت در منطقه است. در این سناریو، ایران همچنان نفوذ خود را—به‌ویژه از طریق تنگه هرمز—حفظ خواهد کرد، در حالی که ایالات متحده و شرکایش حضوری محدود اما مستمر خواهند داشت. این وضعیت با تنش‌های مداوم، درگیری‌های مقطعی و بحران‌های تکرارشونده همراه خواهد بود.