شمع و شاهد
Open in Telegram
اینجا فقط جستارهای تاریخی و یادداشتهای خودم را منتشر میکنم A channel on local history, dialects and forgotten words of iran. All post's on this channel researched and writen by Mohammad Hossein foroughi ارتباط با مدیر و صاحب کانال @Foroughimh
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
479
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 0 channels
August '26
+12
in 0 channels
Get PRO
July '26
+22
in 0 channels
Get PRO
June '26
+53
in 1 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+419
in 3 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +3 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
چابهار و شاهبهار! کرانه اقیانوسی که در تاریخ و جغرافیا، مغفول مانده است!
وقتی به چابهار رسیدیم یاد عبدالحی حبیبی در مقاله «شاهبهار بیهقی» افتادم که از بتخانهای به این نام در کابل یاد کرده و «بهار» را «وهار» در سانسکریت دانسته که میشود بتخانه شاهی!
حالا اما این نام زیبا که بلوچان «چهبار» میخوانندش، نام تنها بندر ایران بر کرانه اقیانوس است که موقعیت راهبردی ویژهای برای ایران و آسیای میانه دارد.
چهبار که تقریباً جنوبیترین بندر ایران است و اختلاف دمایی چندانی در طول سال ندارد، تاریخی پر فراز و نشیب دارد. سالها در اختیار پرتغالیها بود و دژ ایشان در تیس هنوز چشمانداز راهبردی آنها را نشان میدهد. بعد از صفوی بارها دست به دست شد و پس از طمع انگلیسیها و اعراب مسقط، بالاخره رضاشاه آن را تثبیت کرد. در سال پنجاهودو فرح پهلوی باغی در تیس بنا کرد که هنوز هست و میخواست چابهار را بالا ببرد که قضا بر غزا غالب آمد و سالها این قصه فراموش ماند تا این که اخیرا بندری بودن چابهار مورد توجه است اما دریغ از راه. البته کاشکی به موقعیت بینظیر گردشگری آن که ما را مجبور کرد تا در هفته اول بهمن کولر روشن کنیم هم عنایتی میشد و زیرساختهای لازم فراهم میآمد. به نظر میرسد توسعه گردشگری در منطقه میتواند بیکاری را تمام کند.
اما این شکوهِ تاریخی که در نامِ «شاهبهار» نهفته، اکنون در کشاکشِ بیتوجهیها، به غباری از افسوس بدل شده است. وقتی به امروزِ چابهار مینگریم، تضادی عمیق میان ظرفیتهای عظیمِ ژئوپلیتیک و واقعیتهایِ تلخِ زیرساختی دیده میشود.
در شابهار امروز اما میشود آهنگ رشد را شنید اما نه در حد انتظار. ملاکِ من برای سنجشِ آهنگِ رشد، ماشینهایِ چابهار بود؛ قیاسی که با مناطقِ آزادی مثل قشم، عمقِ شکافِ رفاهی را نشان میداد. اینجا به وضوح میتوان دید که چگونه فقدانِ زیرساختهای پایدار، مانع از تبدیلِ این بندر به یک هابِ اقتصادیِ واقعی شده است. زیباییهای فراوان از سواحل زیبا و چشم انداز کرانه اقیانوس تا کوههای مریخی و مینیاتوری و تالاب صورتی و غوغای خوشآهنگ ماهیفروشان. از بازارهای عظیم پارچه تا گورستان تیس، از خیزابههای آرامبخش کرانه اقیانوس تا درخت انجیر معابد که مظلومانه در حال دفن شدن است و از معماری زیبای متاثر از شبهقارههند تا لباس زیبای زنان و مردان بلوچ؛ همه برای ما حیرتانگیز بود و آن روزها را از عمر خود نمیدانستیم.
درکنار این اما دریغ و درد و آه که این گوشه زیبا با این همه توانایی، مورد عنایت نیست. از بم، هفتساعت در راهی بودیم که نه در خور این بهشت بود و باز آه و افسوس که در کوچه و بازار چابهار، دریغ و درد که جای خالیِ روایتهای کلانِ ملی (غیر از المانهای بومی) به چشم میآید. منظورم البته نادیدهگرفتنِ فرهنگِ غنی و اصیلِ بلوچ نیست؛ که لباس، معماری و آدابِ این مردم، خود پارهای تنیده از هویتِ ایرانی است. سخن بر سرِ غیبتِ نشانههایِ انسجامبخشِ ملی در کالبد شهری و معماری عمومی است؛ گویی این گوشه از ایران، فرسنگها با روایتِ رسمیِ سرزمینِ مادری فاصله دارد.
در گواتر و جنگلهای حرای آن ماندیم. جوانکی میگفت برای درمان به پاکستان میروند و آن دخترک از سوی دیگر میگفت برای «مولوی» بیش از پدرش، در حد استاد احترام قائل است. مولویها جایگاه اجتماعی و دینی بالایی دارند و من عکس قاب شده مولوی عبدالحمید را در چند مغازه دیدم.
چابهار، تنها بندرِ اقیانوسیِ ایران، بیش از آنکه نیازمندِ شعارهای توسعه باشد، تشنهی «نگاهی ملی» است؛ نگاهی که در آن، شکافِ میانِ مرکز و پیرامون با آبادانیِ واقعی پُر شود. اینجا، در گوشهای از این سرزمین، اگر ارادهای برای ساختن نباشد، حتی نامهایِ کهنمانندِ «شاهبهار» هم زیرِ غبارِ بیعنایتی، از یادها خواهند رفت. امید که این ظرفیتِ عظیم، پیش از آنکه دیر شود، دیده شود.
#محمدحسین_فروغی
#چابهار #شاه_بهار
#گورستان_تاریخی #تیس #درخت_انجیر_معابد #ساحل_صخره_ای_چابهار
#تالاب_صورتی #کوههای_مریخی
| 2 | نامه شصت!
نمیدانم شصت سال از من گذشت یا من از شصت سال گذشتم؛ اما این قصه امروز من است.
پیش از این نوشته بودم که در مورد روز و ماه تولدم اطمینان ندارم چه برسد به سالش! شناسنامه ام می گوید امروز شصت ساله شدم.
شصتسالگی سن خوبیها و بدیهاست. خوب است که سه نسل را دیدهام. به همسر و فرزندانم میبالم و افتخاراتشان را میبینم. آدمها و جاهای فراوانی دیدهام و تجربههای زیادی در ذهنم مانده است؛ تجربههایی که بخشی از آنها را دوست دارم و بخشی دیگر را نه و خیلیها شصتسالگی را ندیدند و رفتند!
این روزها کمتر دنبال اثبات خودم هستم و تأیید دیگران برایم اهمیت کمتری دارد. هنوز احساس مسئولیت میکنم و فکر میکنم همین احساس، نشانه بیداری است.
آن روزها فکر میکردم زمان دیر میگذرد. حالا میبینم روزها دیر میگذرند، اما سالها چنان سریع میدوند که باورکردنی نیست. بااینحال، دیگر سالها را با تعدادشان نمیسنجم؛ ارزششان برای من به آدمهایی است که دیدهام، دوست داشتهام، از آنها آموختهام و گاهی از آنها رنجیدهام.
حالا بازنشستهام و برای خودم زندگی میکنم. دوست دارم با خودم باشم و برای خودم باشم و، شاید بیش از هر چیز، با خودم آشتی کنم.
ده سال پیش با خودم میگفتم:
«ای که پنجاه رفت و در خوابی...»
آن روزها حسرت عمر بر باد رفته را میخوردم؛ اما حالا نه. فریدون از من پرسید: «اگر به سن من برگردی، چه کارهایی را نمیکنی؟»
گفتم زندگی پر از موفقیت و شکست و کارهای درست و غلط است. من اشتباهاتم را هم دوست دارم. با انتخابهای درست و غلطی که داشتهام کنار میآیم. اشتباهات من جزئی از من هستند؛ همانطور که موفقیتهایم جزئی از مناند. شاید اگر به گذشته برگردم بیشتر می خوانم. به هر روی اگر به گذشته برگردم، نمیدانم چه خواهم کرد. از بخشی از گذشتهام شرمسارم. دلم برای آدمهایی که دیگر نیستند تنگ میشود. از خیلیها طلبکارم و به خیلیها بدهکار.
هرچه بیشتر میخوانم و میبینم، بیشتر میفهمم که قرار نیست همهچیز را بفهمم. دیگر اصراری ندارم همهچیز را بدانم.
امروز اطرافم خالیتر شده است. آدمهای اطرافم روزبهروز کمتر میشوند و من هم آرامآرام به دنبال آنها هستم.
تصور بدی از مرگ ندارم. هر زمان که بیاید، خوش آمده است؛ اما قرار من این است که تا آن روز زندگی کنم؛ نه منتظر مرگ باشم و نه از آن فرار کنم.
شصتسالگی را زنگ پیری میخوانند و میگویند باید سرعت را کم کرد. اما من هنوز با همان سرعت گذشتهام. به گمانم پیری جسم با فرسودگی روح فاصله دارد.
حالا دیگر نه میخواهم از گذشته طلبکار باشم و نه آینده را از امروز طلب کنم. زندگی آنقدر کوتاه نیست که برای آن حسرت بخورم و آنقدر هم بلند نیست که کار امروزم را به فردا بیفکنم.
و این قصه شصتسالگی من است!
#محمدحسین_فروغی
#ویست
#شصت_سالگی
کانال #شمع_و_شاهد را به دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران معرفی کنید🍇
@foroughvist | 294 |
| 3 | 🌻قصه شیرین
که تو شیرینتری از آن شیرین
که بشاید به داستان گفتن
🟩قصهی شیرینجان ناطقی از آن قصههایی است که «در جام جهان چون تلخ و شیرین به هماند». شیرینجان در آبادی به «خالهشیرین» معروف بود و همه به این نام صدایش میکردند. زنی باابهت بلندبالا و زیبا با چشمانی رنگی و موهای بور که شاید در تلخترین روزگاران ویست به دنیا آمده بود. پدرش اسدالله از مهاجران نومسلمانی بود که در اواخر قاجاریه به ویست مهاجرت کردهبود و همپای مردم ویست از کشتار قحطی 1296 و یورش رجبعلی، جان سالم بهدر برده و روزگار بهسختی میگذراند. شناسنامه شیرین از1300 است ولی حتماً چند سالی از شناسنامهاش بزرگتر بود. روزگار شیرین از آغاز با تلخی بود اما او سرسخت و استوار از سختیها گذشت و فرزندان خود را با عزت بزرگ کرد. زندگی او مثل بسیاری از زنان دیگر، متأثر از تلخکامی روزگار و جامعهی مردانه و مردسالار بود ولی باآنکه شکست و فقر فراوان کشید اما هرگز در برابر روزگار شکست نخورد و این نام او را در ویست جاودانه کرد.
🎥قدیمیترین خاطراتم از او به اوایل دهه 50 برمیگردد که او زنی 50 ساله و من پنجساله بودم. از کار، عار نداشت و برای زنان از نان پختن تا مشکزدن، انگور بستن، و قالیبافی کار میکرد. وقتی مدرسه میرفتم از در خانهی او، در کنار جوی پرآب قنات جومزه رد میشدم. معمولاً جلوی در خانه مشغول دوکریسی یا سبدبافی بود و کسی در حریم دید او جرئت نداشت آدمهای بیدست و پایی مثل من را بزند. به خاطر همین احساس امنیت، دوستش داشتم. هیچوقت بیکار نبود، تابستانها از خرمنهای گندم ساقه گندم جدا و دسته میکرد و در وقتهای بیکاری سبد و «چُلّادری» میبافت یا دوک میریسید و بند (ریسال)«رسن» با موی بز میبافت و البته دسته مرغهای او هم معروف بود که بخشی از امورات زندگیاش را از آنها میگذراند.
شیرینجان زنی خودساخته و بیآزار و آزاده بود. به هیچکس هم اجازه حقخوری نمیداد و حق خودش را به زبانآوری و دلاوری میگرفت. کمتر مردی بود که از او حساب نبََرد. هرگز تملق نگفت، دریوزگی نکرد و آزادگی خود را نفروخت. وقتی نوهاش «حسین» از شجاعتهای مادربزرگش میگفت، دلش میخواست تا صبح حرف بزند، انگار خاطراتش تمامی نداشت. باآنکه فرزندانش وضع مالی مناسبی داشتند و از هیچ کمکی دریغ نداشتند اما خالهشیرین به هیچکس جز ارادهی خود تکیه نکرد. از سوخت زمستان که از بوته بیابان بود تا هیمهی تنور همه را خودش جمع میکرد. انگار عزتنفس خود را با آفتاب عوض نمیکرد و قضاوت دیگران برایش مهم نبود. تا جان و توان داشت تمام امواتِ زن را، بدون چشمداشت و باکرامت و عزت میشست. به مسجد میرفت، در مجالس مذهبی، کلانتر زنان بخش زنانه بود و هیچکس جرئت نداشت بالای حرف او حرف بزند، بیتکلف مسجد را جارو و ظرفهای مسجد را میشست. مادرم میگفت: فریادرس زنهای محل بود و بدون انتظار به همه کمک میکرد ولی انصافاً زنهای محل هم قدردان او بودند ازجمله خاله خدیجه، همسر حاج محمد آقا، جانش به «شیرین» بسته بود. خالهشیرین برای خیلیها مادر بود. هرروز درراه مدرسه چنان ذوق ما را داشت و ماشاالله میگفت که دلم میخواست همانجا بنشینم چون احساس امنیت میکردم.
🌧داستان «آشِ باران» خالهشیرین زبانزد مردم ویست است. یادم هست در خشکسالیها ساده و بیتکلف با پایبرهنه «پاپتی» در کوچهها میگشت و مواد آش را خانه به خانه میگرفت و در موعد مقرر پای مصلا میرفت و آش میپخت و حتماً باران یا برف هم میآمد. رابطه ساده و بیتکلف او با خدا به قصه «موسی و شبان» میماند. سالهای آخر عمر خالهشیرین با تلخکامی گذشت. از دهه شصت، برخی سودجویانه میان دو قنات باستانی ویست چاه زدند و همچنان که جان قناتها گرفته میشد جانِ شیرین هم کم میشد. اعتراضات مردم بیجواب ماند و کسی همدست از پا خطا نمیکرد. آخرین جوشهای شیرین را من آن روزها دیدم. الآن که یادم میآید آن روز خالهشیرین از خیابان میگذشت و داد میزد: «مرد میان آبادی نیست»، اشکم درمیآید. خاله شیرین، کشاورزی نداشت و «خوشنشین» بود اما خیلی خوب میفهمید چه بلایی دارد بر سر آبادی میآید، که دیدیم!
حدود سال 75 بود که برای آخرین بار دیدمش، جلوی همان دَر به دیوار تکیه داده بود، دیگر آن توان قدیم را نداشت، پریشان بود با نگاهی حسرت آلود به زمینهای خشک. احوالش را که پرسیدم همان تکیهکلام همیشگیاش را گفت: «شالا چاق باشی» ولی نه آن زنگ قدیم در صدایش و نه آن برق در نگاهش. بغضم ترکید، میدیدم آخرین نفرات از زنان نسل فراموشی چنین بیرمق آب میشوند.
🖤در آذرماه 77 جانِ شیرین به جانآفرین تسلیم شد و گرچه جسمش را به خاک سپردند اما قصه شیرین جاودانه ماند.
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
اصفهان- محمدحسین فروغی
♦️♦️♦️♦️♦️♦️
🍃🌸 #ویست_آنلاین
🍃🌸 @vistonline | 369 |
| 4 | این مقاله از تجربیات من در شماره 76 مجله رشد در زمستان 1399 منتشر شد.
به مناسبت نزدیک شدن به شصت سالگی ام بند آغازین این مقاله را تقدیم می کنم
در سال 1345 بهعنوان چهارمین فرزند خانواده به دنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو بیسواد بودند. پدرم با آنکه به دلیل فقر، مکتب ندیده بود، اما الفبا را میشناخت، با فردوسی و شعر آشنا بود و حساب را خوبتر میدانست. اینها را همه از شبنشینیهای پدربزرگ هنرمند و شاعرم به خاطر داشت. مختصر زمین کشاورزی تنها چشمۀ درآمد خانوادۀ ما نبود، مادرم هنرمندانه میتوانست بدون نقشه قالی ببافد. زادگاهم، روستای ویست،که امروزه تابعۀ خوانسار است و آن روزها تابعی از گلپایگان بود، آن روزها رونقی فوقالعاده داشت. قناتهای پرآب و کشاورزی پررونق ما هنوز گرفتار ندانمکاری و بیتجربگیها نشده بود که حفر چاههای عمیق پس از آن، اکنون آنها را به لانۀ روباه تبدیل کرده است. آن روز کشاورزی و باغداری چنان شهرتی برای ویست آورده بود که شهریها هم حسرت ما را میخوردند و امروز «نه از تاک نشان است و نه از تاکنشان.» آن روزها زندگی سادهتر بود و خوراک سادۀ سالانه هزینۀ خانواده بود. | 345 |
| 5 | در سال 1345 بهعنوان چهارمین فرزند خانواده به دنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو بیسواد بودند. پدرم با آنکه به دلیل فقر، مکتب ندیده بود، اما الفبا را میشناخت، با فردوسی و شعر آشنا بود و حساب را خوبتر میدانست. اینها را همه از شبنشینیهای پدربزرگ هنرمند و شاعرم به خاطر داشت. مختصر زمین کشاورزی تنها چشمۀ درآمد خانوادۀ ما نبود، مادرم هنرمندانه میتوانست بدون نقشه قالی ببافد. زادگاهم، روستای ویست،که امروزه تابعۀ خوانسار است و آن روزها تابعی از گلپایگان بود، آن روزها رونقی فوقالعاده داشت. قناتهای پرآب و کشاورزی پررونق ما هنوز گرفتار ندانمکاری و بیتجربگیها نشده بود که حفر چاههای عمیق پس از آن، اکنون آنها را به لانۀ روباه تبدیل کرده است. آن روز کشاورزی و باغداری چنان شهرتی برای ویست آورده بود که شهریها هم حسرت ما را میخوردند و امروز «نه از تاک نشان است و نه از تاکنشان.» آن روزها زندگی سادهتر بود و خوراک سادۀ سالانه هزینۀ خانواده بود...
این مقاله را در این پیوند ببینید: | 1 |
| 6 | محمدحسین فروغی پس از سی سال
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
مرد هنرمند هنرپیشه را عمر دو بایست در این روزگار تا به یکی تجربه اندوختن، با دگری تجربه بستن به کار
شاید تعجب کنید، ولی من بهترین جملۀ زندگیام را از «گلگیر» یک تریلی به خاطر سپردهام که روی آن نوشته بود: «ایکاش زندگی هم دندهعقب داشت.»
امروز اعتراف میکنم، ارزش تجربه از هر چیز دیگر بیشتر است. این را نه از دیدگاه یک معلم تاریخ، بلکه بهعنوان کسی که 53 بهار پرخاطره و 30 سال سابقۀ کار را از سر گذرانده است، میگویم. اگر من از آغاز با این تجربه وارد چرخۀ آموزشی میشدم، چهها که نمیکردم! استفاده از تجربههای معلمان و گرفتن خاطرات آنان، برنامۀ ارزشمندی است که خجسته و مبارک خواهد بود. در مجموعۀ آموزشوپرورش ما معلمان پرتجربهای هستند که خاطرات و تجربههای آنان، برای نسلهای نو، هم درس اخلاق و هم درس هنر معلمی است. گمان دارم استفاده از ذخیرۀ ارزشی معلمان گذشته فرصتی برای حفظ میراث اخلاقی و ارزشی ایران و اسلام است. این روزها که به زعم من خطر گسست فرهنگی جامعۀ ما را تهدید میکند، تجربههای گذشتگان برای جوانترها جذاب است، | 7 |
| 7 | این نقد را یک نفر که البته نامش هم به من گفته نشد! در یک کانال در ذیل یادداشت حاضر منتشر کرده است:
متنی که نوشتهاید از نظر طرح پرسش تاریخی جالب است، اما چند نکته مهم پژوهشی را باید در نظر گرفت تا از نظر علمی متوازنتر شود.
در منابع کهن، «کرد» همیشه به معنای قوم امروزی نبوده است.
بسیاری از پژوهشگران پذیرفتهاند که در برخی متون ساسانی و اوایل دوره اسلامی، واژه «کرد» گاه برای گروههای کوچنشین، شبان یا دامدار به کار میرفته است. این نکته را پژوهشگرانی مانند تورج دریایی نیز مطرح کردهاند. بنابراین بخشی از استدلال متن شما بر پایه شواهد تاریخی معتبر است.
اما از این موضوع نمیتوان نتیجه گرفت که «کرد» صرفاً یک شیوه زندگی بوده است.
از سدههای نخست اسلامی به بعد، منابع متعددی از گروههای کردی با ویژگیهای زبانی و جغرافیایی مشخص یاد میکنند. به همین دلیل اکثر زبانشناسان و تاریخنگاران امروز، کردها را یک قوم ایرانی با مجموعهای از گویشهای مرتبط میدانند، هرچند واژه «کرد» در دورههای کهن کاربرد اجتماعی گستردهتری نیز داشته است.
شباهت زبان کردی با خوانساری، تاتی، گیلکی و مازندرانی الزاماً به معنای یکی بودن منشأ قومی نیست.
همه این زبانها و گویشها عضو شاخه زبانهای ایرانی هستند. بنابراین وجود واژهها، ساختارها و ویژگیهای مشترک میان آنها طبیعی است. همانگونه که فارسی، لری و بلوچی نیز شباهتهای فراوانی با یکدیگر دارند.
درباره نامهای جغرافیایی مانند شهرکرد و کردکوی احتیاط لازم است.
ریشهشناسی نامهای جغرافیایی بسیار پیچیده است و برای هر نام باید اسناد تاریخی همان منطقه بررسی شود. برخی از این نامها ممکن است به حضور گروههای کردی مربوط باشند، برخی به معنای شبانی و کوچنشینی، و برخی نیز احتمالاً منشأ دیگری داشته باشند. بنابراین نمیتوان یک توضیح واحد را برای همه آنها پذیرفت.
فرضیهای که مطرح کردهاید قابل بررسی است، اما هنوز اجماع علمی درباره آن وجود ندارد.
بیان اینکه «کردستان در اصل سرزمین دامداران بوده نه سرزمین کردها» در وضعیت فعلی پژوهشها بیشتر یک فرضیه تاریخی است تا یک نتیجه قطعی.
در مجموع، شاید دقیقتر باشد که گفته شود:
«واژهٔ کرد در دورههای مختلف تاریخی معانی متفاوتی داشته است؛ در برخی منابع کهن به گروههای کوچنشین و دامدار اشاره میکرده، اما به تدریج به نام قومی مشخص با هویت زبانی و فرهنگی مستقل تبدیل شده است.»
این صورتبندی هم با شواهد تاریخی مربوط به معنای اجتماعی واژه «کرد» سازگار است و هم با یافتههای زبانشناسی و مردمشناسی درباره هویت کردی امروزی. | 451 |
| 8 | خوانشی تاریخی از کاربرد عناوین «شاه» و «میرزا» در فرهنگ سیاسی ایران
گاهی یک پرسش کوچک میتواند دریچهای به یکی از جنبههای کمتر دیدهشده تاریخ بگشاید. بعضی میپرسند که چرا در تاریخ ایران، برخی القاب پیش از نام افراد قرار گرفتهاند و برخی دیگر پس از آن؟ آیا این تفاوت تنها یک شیوه نگارش است یا بازتابی از فرهنگ سیاسی، جایگاه اجتماعی و حتی هویت فکری صاحبان آن القاب باشد؟ نمونهای آشکار، عنوان «شاه» است. تقریباً همه ما از «شاه عباس» و «شاه اسماعیل» سخن میگوییم؛ اما وقتی به دوره قاجار میرسیم، با «فتحعلیشاه» و «ناصرالدینشاه» روبهرو میشویم. چرا «شاه» در یک دوره پیشوند است و در دورهای دیگر پسوند؟ این تفاوت آنقدر بدیهی به نظر میرسد که کمتر کسی درباره آن پرسش میکند؛ در حالی که شاید همین تفاوت کوچک، یکی از سرنخهای فهم فرهنگ سیاسی ایران باشد.
در نگاه نخست شاید این تفاوت صرفاً یک رسم زبانی به نظر برسد، اما با اندکی تأمل، میتوان آن را نشانهای از تفاوتهای عمیقتر در فرهنگ سیاسی ایران دانست. خاندان صفوی پیش از آنکه به سلطنت برسند، رهبران یک طریقت صوفی بودند. در سنتهای صوفیانه نیز کاربرد عنوان «شاه» پیش از نام، امری شناختهشده است. شخصیتهایی مانند شاه نعمتالله ولی و شاه شجاع کرمانی همگی با همین شیوه نامیده شدهاند. در این سنت، «شاه» نشانهای از مقام معنوی و مرشدی است. شاید بتوان این فرضیه را مطرح کرد که صفویان، پس از دستیابی به قدرت سیاسی، همچنان سنت نامگذاری طریقت خود را حفظ کردند و عنوان «شاه» را در آغاز نام آوردند. اگر چنین باشد، «شاه» در نام شاهان صفوی تنها یک لقب سلطنتی نیست، بلکه یادگاری از هویت صوفیانه این خاندان است. در مقابل، حکومتهای پس از صفویه، بهویژه قاجار، دیگر چنین پیوندی با سنتهای طریقتی نداشتند. از همین رو، عنوان «شاه» به همان شیوه رایج در فرهنگ درباری ایران، در پایان نام قرار گرفت.
نمونه دیگر، واژه «میرزا» است. این عنوان نیز در تاریخ ایران جایگاه ثابتی ندارد. گاه پیش از نام میآید و گاه پس از آن، و هر یک معنایی متفاوت را منتقل میکند. عنوان «میر» از دیرباز در میان بسیاری از خاندانهای سادات بهعنوان نشانهای از انتساب به خاندان پیامبر اسلام رواج داشت. «میرزا» نیز در برخی از این خاندانها بهعنوان پیشوند نام به کار میرفت، هرچند کاربرد آن به سادات محدود نبود و در میان منشیان، دبیران و اهل قلم نیز رواج یافت. از این رو، در منابع تاریخی، بسیاری از رجال دیوانی با پیشوند «میرزا» شناخته میشوند؛ مانند میرزا ابوالقاسم فراهانی و میرزا تقیخان امیرکبیر. اما در دوره قاجار، وضع اندکی متفاوت شد. شاهزادگان این خاندان غالباً با پسوند «میرزا» شناخته میشدند؛ مانند عباس میرزا، کامران میرزا و مسعود میرزا که نشانهای از شاهزادگی و انتساب به خاندان سلطنتی به شمار میرفت. همین تفاوت نشان میدهد که جایگاه یک لقب در کنار نام، تنها یک قرارداد زبانی نیست، بلکه میتواند حامل مفاهیم اجتماعی، سیاسی و فرهنگی متفاوتی باشد. این نمونهها نشان میدهد که جایگاه یک لقب در کنار نام افراد، همواره تصادفی نیست. همین موضوع درباره بسیاری از عناوین دیگر نیز قابل بررسی است؛ از «میر» و «خواجه» گرفته تا «خان»، «بیگ»، «سلطان» و «سید». هر یک از این عناوین، گذشتهای طولانی و تحولاتی پیچیده در فرهنگ ایرانی دارند و مطالعه آنها میتواند بخشی از تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران را روشنتر سازد.
البته آنچه در این یادداشت مطرح شد، بیش از آنکه نتیجهای قطعی باشد، یک پرسش پژوهشی و فرضیهای قابل بررسی است. اثبات یا رد آن، نیازمند مطالعه دقیق اسناد، سکهها، وقفنامهها، مکاتبات رسمی و متون تاریخی هر دوره است. با این همه، شاید همین پرسش ساده بتواند ما را به تأملی دوباره درباره لایههایی از تاریخ ایران وادارد که تاکنون کمتر به آنها توجه شده است. شاید از این پس، هنگام خواندن نامهایی چون شاه عباس، فتحعلیشاه، عباس میرزا یا میرزا تقیخان، از خود بپرسیم که چرا یک لقب در موردی پیش از نام آمده و در موردی دیگر پس از آن؟ آیا این تفاوت تنها یک رسم نگارشی است یا بازتابی از سنتهای فرهنگی، ساختار قدرت و هویت سیاسی هر دوره؟
به گمان من، تاریخ تنها در جنگها، قراردادها و تغییر سلسلهها خلاصه نمیشود؛ گاه یک تفاوت کوچک در جایگاه یک لقب، میتواند دریچهای به فهم تحولات بزرگ فرهنگ سیاسی و اجتماعی ایران بگشاید. از این منظر بهتر است در مطالعه تاریخ، نه تنها به خود القاب، بلکه به جایگاه آنها در کنار نام نیز با دقت بیشتری بنگریم.
#محمدحسین_فروغی
#شاه
#میرزا
#لقب
✅کانال #شمع_و_شاهد را به دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران معرفی کنید🍇
@foroughvist | 1 504 |
| 9 | جستار تاریخی
تاثیر آوارگان لهستانی بر فرهنگ غذایی مردم اصفهان
سرگذشت لهستانیها یکی از تلخترین فصلهای جنگ جهانی دوم است. پس از اشغال لهستان در سال ۱۹۳۹، صدها هزار نفر از مردم این کشور به اردوگاههای کار اجباری و تبعیدگاههای سیبری و آسیای میانه شوروی کوچانده شدند. دو سال بعد، با نیاز شوروی و متفقین به تشکیل ارتش لهستان برای نبرد با آلمان، زنان، کودکان و سالخوردگان این اسیران اجازه یافتند از راه ایران از آن جهنم سرد رهایی یابند و فصل تازهای از زندگی خود را آغاز کنند. آنان بعدها بارها نوشتند که ایران، با همه دشواریهای اقتصادی و کمبودهای ناشی از جنگ، برایشان سرزمین نجات بود.
اما تاریخ همیشه در کتابها و اسناد باقی نمیماند؛ گاهی در طعم یک شیرینی، بوی یک نان داغ یا مزه خیارشوری که دهها سال بعد هنوز بر سفره مردم دیده میشود، به زندگی خود ادامه میدهد. کمتر کسی امروز وقتی «پونجیک» میخورد یا نام نان «بولکا» را میشنود، به یاد میآورد که این یادگارها از دل همان روزگار تلخ جنگ و آوارگی به اصفهان رسیدهاند.
اصفهان یکی از مهمترین مراکز اسکان این مهاجران شد؛ شهری که بعدها لقب «شهر بچههای لهستانی» را نیز گرفت. درباره مدارس، پرورشگاهها، کلیساها و زندگی اجتماعی لهستانیها در اصفهان بسیار نوشتهاند، اما یکی از جنبههای کمتر شناختهشده این حضور، تأثیر آنان بر فرهنگ غذایی اصفهان است؛ تأثیری که تا امروز نیز میتوان رد پای آن را دید.
وقتی دو فرهنگ برای مدتی در کنار هم زندگی میکنند، تنها زبان و پوشش و آیینهایشان نیست که بر یکدیگر اثر میگذارد؛ سفرهها نیز با هم گفتوگو میکنند. غذا، شیرینی، نان و حتی شیوه پذیرایی، آرامآرام از مرزهای قومی عبور میکنند و به بخشی از زندگی روزمره مردم تبدیل میشوند.
در اصفهان، کافه معروف «پولونیا» مهمترین نماد این همزیستی بود. این کافه که به دست لهستانیها اداره میشد، سالها محل رفتوآمد اصفهانیها بود و بسیاری از مردم هنوز خاطره شیرینیها و غذاهای آن را به یاد دارند. از میان یادگارهای آن روزگار، شیرینی «پونجیک» بیش از همه در حافظه مردم باقی ماند؛ شیرینیای که هنوز هم با اندکی تفاوت در برخی قنادیهای اصفهان تهیه میشود. در کنار آن، نان بولکا، خیارشور به شیوه لهستانی و حتی نوعی سوپ نیز کمکم راه خود را به ذائقه مردم این شهر باز کردند.
جالب آنکه با پایان جنگ و بازگشت بیشتر لهستانیها به وطن خود، زندگی کافه پولونیا نیز فوراً پایان نیافت. این کافه نزدیک به سه دهه پس از خروج آنان همچنان فعال بود و همین استمرار، فرصت مناسبی برای ماندگار شدن بخشی از فرهنگ غذایی لهستان در اصفهان فراهم کرد. حتی برخی از شیوههای پذیرایی، استفاده از ظروف خاص و پوشیدن لباسهای متحدالشکل کارکنان نیز تا سالها در برخی کافهها و رستورانهای شهر دیده میشد.
نتایج پژوهشی که با بهرهگیری از منابع تاریخی و گفتوگوهای میدانی انجام دادهام، نشان میدهد که تأثیر حضور لهستانیها در اصفهان تنها به خاطرات انسانی و عاطفی محدود نماند، بلکه در لایههای زندگی روزمره مردم نیز نفوذ کرد؛ لایههایی که شاید ماندگارتر از بسیاری از رویدادهای سیاسی باشند.
شاید به همین دلیل است که تاریخ را همیشه نباید فقط در اسناد و آرشیوها جست. گاهی تاریخ، در طعم یک شیرینی، بوی یک نان تازه، یا مزه خیارشوری که هنوز بر سفره اصفهانیهاست، زنده مانده است؛ یادگاری از روزگاری که مهاجرانی رنجدیده، در شهری مهربان، برای مدتی خانهای تازه یافتند.
#محمدحسین_فروغی
#آوارگان_لهستانی
#پونجیک
#کافه_پولونیا
#اصفهان
✅کانال #شمع_و_شاهد را به دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران معرفی کنید🍇
@foroughvist | 609 |
| 10 | کپانی؛ رد پای یک واژه در حافظه گویش مردم ویست
گاهی مرگ یک زبان با خاموش شدن آخرین گویشور آن آغاز نمیشود؛ بلکه با فراموش شدن یک واژه آغاز میشود؛ واژههایی که قرنها در حافظه مردم زیستهاند، بیآنکه در فرهنگهای رسمی ثبت شوند. «کپانی» یکی از همان واژههاست. «کپانی» از واژگان اصیل و کهن گویش ویست است که هنوز نیز در گفتار مردم این منطقه کاربرد دارد. این واژه، که گاه به صورت «کپونی» نیز تلفظ میشود، زمانی به کار میرود که کسی در گفتار یا رفتار، دیگری را تقلید کند و ادای او را درآورد. این تقلید میتواند از سر شوخی، طنز، تمسخر یا حتی دشمنی باشد. جالب آنکه نسلهای جدید، بهتدریج این واژه را کمتر به کار میبرند، در حالی که در فارسی معیار، معادلی که بتواند تمام بار معنایی «کپانی» را منتقل کند، بهآسانی یافت نمیشود. میمون را هم از جهت آن که ادای آدمی را در می آورد «کپی» می خوانند.
فرضیه نخستین من آن بود که واژه «قپان» ــ به معنای ابزار سنجش و توزین ــ نیز با همین ریشه ارتباط داشته باشد. به نظر میرسد «قپان» در اصل همان «کپان» بوده و بعدها در متون دیوانی، به دست منشیان و کاتبان، حرف «ک» به «ق» تبدیل شده است. برای دیدن نمونه های این تبدیل میتوانید نامهایی چون «کاشان»، «کرمانشاه» و «کسپین» را ببینید که در برخی متون کهن به صورت «قاسان»، «قرمیسین» و «قزوین» ضبط شدهاند. فرهنگ دهخدا نیز از یک سو، به نقل از برهان قاطع، «قپان» را واژهای ترکی دانسته و از سوی دیگر، آن را با «کپان» به معنی وسیله سنجش برابر شمرده است.و درست هم هست زیرا دو سینی ترازو را هنوز «کپه» می خوانیم.
در گفتوگویی شخصی با دکتر میرجلالالدین کزازی، ایشان نیز این احتمال را شایان توجه دانستند و اظهار کردند: «گمان شما درست است و من نیز همین گمان را داشتهام!» به تعبیر ایشان، «قپان» و «کپان» میتوانند یک واژه با دو صورت متفاوت باشند. دکتر کزازی «کپان» را از دو جزء «کپ» و «ـان» تحلیل میکردند؛ «کپ» را به معنای «پوشاندن» و «ـان» را پسوندی سازنده میدانستند. بر این اساس، واژگان دیگری نیز از همین ریشه قابل تفسیرند؛ از جمله: کفن (کپن)؛ پوششی که بر پیکر مردگان میکشند. کپنک یا کپینه؛ پوشش نمدی چوپانان در شبهای سرد. کپک یا کپر؛ پوششی که بر سطح موادی مانند سرکه یا مربا پدید میآید. کپر؛ سرپناهی پوشالی که در مناطق گرم و خشک برای حفاظت از آفتاب و سرما ساخته میشود. این وازه را در نامهای روستاها در سرزمینهای عربی به شکل «kafar» میبینیم. بررسی تطبیقی این واژه در زبانهای ایرانیِ کهن، بهویژه اوستایی و پهلوی، و نیز در زبان سانسکریت، شاید بتواند افقهای تازهای برای شناخت خاستگاه آن بگشاید. همچنین، مطالعه آن در چارچوب زبانهای هندواروپایی ممکن است فرضیههای تازهای درباره تحول آوایی و معنایی این واژه و برخی واژگان هم معنی در دیگر زبانهای هندواروپایی، از جمله واژه «copy» در انگلیسی، مطرح کند. در فرانسه هم شبیه کامل یک چیز را «کپیه» میگویند. با این همه، چنین دیدگاههایی در حال حاضر صرفاً در حد فرضیههای پژوهشیاند و برای اثبات یا رد آنها به بررسیهای دقیق زبانشناختی و ریشهشناختی نیاز است. به هر روی، گویش مناطق بکر و کمتر دستخوش دگرگونی، مانند ویست در حاشیه خوانسار، میتواند گنجینهای ارزشمند از واژگان اصیل فارسی را در خود حفظ کرده باشد. امید است این یادداشت، آغازی برای پژوهشهای گستردهتر در زمینه گویشهای محلی باشد و بتواند، هرچند اندک، در ثبت و پاسداری از میراث زبانی و فرهنگی ایران سهمی داشته باشد.
#محمدحسین_فروغی
#ویست
#کپانی #میمون #کپی
#قپان #کپان
✅کانال #شمع_و_شاهد را به دوستداران تاریخ و فرهنگ ایران معرفی کنید🍇
@foroughvist | 939 |
| 11 | کپانی؛ رد پای یک واژه در حافظه گویش مردم ویست
گاهی مرگ یک زبان با خاموش شدن آخرین گویشور آن آغاز نمیشود؛ بلکه با فراموش شدن یک واژه آغاز میشود؛ واژههایی که قرنها در حافظه مردم زیستهاند، بیآنکه در فرهنگهای رسمی ثبت شوند. «کپانی» یکی از همان واژههاست.
«کپانی» از واژگان اصیل و کهن گویش ویست است که هنوز نیز در گفتار مردم این منطقه کاربرد دارد. این واژه، که گاه به صورت «کپونی» نیز تلفظ میشود، زمانی به کار میرود که کسی در گفتار یا رفتار، دیگری را تقلید کند و ادای او را درآورد. این تقلید میتواند از سر شوخی، طنز، تمسخر یا حتی دشمنی باشد. جالب آنکه نسلهای جدید، بهتدریج این واژه را کمتر به کار میبرند، در حالی که در فارسی معیار، معادلی که بتواند تمام بار معنایی «کپانی» را منتقل کند، بهآسانی یافت نمیشود.
فرضیه نخستین من آن بود که واژه «قپان» ــ به معنای ابزار سنجش و توزین ــ نیز با همین ریشه ارتباط داشته باشد. به نظر میرسد «قپان» در اصل همان «کپان» بوده و بعدها در متون دیوانی، به دست منشیان و کاتبان، حرف «ک» به «ق» تبدیل شده است. نمونههایی از این گونه دگرگونیهای املایی را میتوان در نامهایی چون «کاشان»، «کرمانشاه» و «کسپین» مشاهده کرد که در برخی متون کهن به صورت «قاسان»، «قرمیسین» و «قزوین» ضبط شدهاند. فرهنگ دهخدا نیز از یک سو، به نقل از برهان قاطع، «قپان» را واژهای ترکی دانسته و از سوی دیگر، آن را با «کپان» برابر شمرده است.
در گفتوگویی شخصی با دکتر میرجلالالدین کزازی، ایشان نیز این احتمال را شایان توجه دانستند و اظهار کردند: «گمان شما درست است و من نیز همین گمان را داشتهام.» به تعبیر ایشان، «قپان» و «کپان» میتوانند یک واژه با دو صورت متفاوت باشند.
دکتر کزازی «کپان» را از دو جزء «کپ» و «ـان» تحلیل میکردند؛ «کپ» را به معنای «پوشاندن» و «ـان» را پسوندی سازنده میدانستند. بر این اساس، واژگان دیگری نیز از همین ریشه قابل تفسیرند؛ از جمله:
کفن (کپن)؛ پوششی که بر پیکر مردگان میکشند.
کپنک یا کپینه؛ پوشش نمدی چوپانان در شبهای سرد.
کپک یا کپر؛ پوششی که بر سطح موادی مانند سرکه یا مربا پدید میآید.
کپر؛ سرپناهی پوشالی که در مناطق گرم و خشک برای حفاظت از آفتاب و سرما ساخته میشود. این وازه را در نامهای روستاها در سرزمینهای عربی به شکل «kafar» می بینیم.
بررسی تطبیقی این واژه در زبانهای ایرانیِ کهن، بهویژه اوستایی و پهلوی، و نیز در زبان سانسکریت، شاید بتواند افقهای تازهای برای شناخت خاستگاه آن بگشاید. همچنین، مطالعه آن در چارچوب زبانهای هندواروپایی ممکن است فرضیههای تازهای درباره تحول آوایی و معنایی این واژه مطرح کند. با این همه، چنین دیدگاههایی در حال حاضر صرفاً در حد فرضیههای پژوهشیاند و برای اثبات یا رد آنها به بررسیهای دقیق زبانشناختی و ریشهشناختی نیاز است.
به هر روی، گویش مناطق بکر و کمتر دستخوش دگرگونی، مانند ویست در حاشیه خوانسار، میتواند گنجینهای ارزشمند از واژگان اصیل فارسی را در خود حفظ کرده باشد. امید است این یادداشت، آغازی برای پژوهشهای گستردهتر در زمینه گویشهای محلی باشد و بتواند، هرچند اندک، در ثبت و پاسداری از میراث زبانی و فرهنگی ایران سهمی داشته باشد. | 21 |
| 12 | سد گلپایگان و نقش کارگران ویستی در ساخت آن
سد گلپایگان که در گذشته با نامهای «سد شاه اسماعیل» و «سد اختهخان» نیز شناخته میشد، نخستین سد مدرن ایران به شمار میآید. ظرفیت این سد حدود ۴۲ میلیون متر مکعب است. مطالعات اولیه برای احداث آن از سال ۱۳۲۳ آغاز شد و عملیات ساختمانی آن در سال ۱۳۲۶ شروع گردید. پیگیری ساخت این سد تا حد زیادی مرهون تلاشهای دکتر عبداللهخان معظمی، نماینده گلپایگان در مجلس شورای ملی بود.
عبداللهخان معظمی از نوادگان معظمالسلطان بود که تحصیلات حقوق خود را در فرانسه به پایان رساند و پس از بازگشت به ایران به عنوان استاد در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. معظمی از سال ۱۳۲۲ به عنوان نماینده گلپایگان در مجلس چهاردهم شورای ملی وارد عرصه سیاست شد و تا سالها در مجلس حضور داشت. او در دوره نهضت ملی شدن صنعت نفت از همراهان دکتر محمد مصدق بود، اما پس از سال ۱۳۳۴ به تدریج از صحنه سیاست کنار رفت. در کارنامه فعالیتهای او در منطقه گلپایگان، دو اقدام بیش از همه اهمیت دارد: نخست پیگیری ساخت سد گلپایگان و دوم تأسیس دانشسرای مقدماتی. همین دو اقدام سبب شد نام او در حافظه تاریخی مردم منطقه باقی بماند.
محل احداث سد در محدودهای قرار داشت که روستای «اختهخوان» در آن واقع بود. با آغاز عملیات ساختمانی سد، این روستا تخلیه شد. بخشی از ساکنان اختهخوان به نواحی اطراف، از جمله ویست و الیگودرز، کوچ کردند و گروهی دیگر در پاییندست سد سکونتگاهی تازه با نام «عباسآباد» را بنیان نهادند.
از نظر جغرافیایی، مسیر مناسب برای دسترسی به محل ساختمان سد از روستای ویست میگذشت. راه رفتوآمد از همان مسیری بود که ویست را به خوانسار متصل میکند و سپس از درهای که به «دُم سلیمان» معروف است به محل سد میرسید. در آن زمان جاده پیچوخم کنونی عباسآباد هنوز احداث نشده بود. نزدیکی ویست به محل پروژه سبب شد بخش قابل توجهی از کارگران سد از میان اهالی این روستا تأمین شوند. تراکم نسبی جمعیت در ویست و دسترسی آسان به محل کارگاه ساختمانی نیز در این امر مؤثر بود.
بسیاری از سالمندان امروز ویست که اکنون حدود هشتاد سال یا بیشتر سن دارند، در سالهای ساخت سد به عنوان کارگر ساده یا استادکار در این پروژه فعالیت داشتهاند و از نزدیک با روند کار آن در فاصله سالهای ۱۳۲۶ تا حدود یک دهه پس از آن همراه بودهاند. در گفتوگوهای تاریخ شفاهی که نگارنده با برخی از این افراد انجام داده است، روایتهایی از آن دوران ثبت شده است. این روایتها نشان میدهد که بخش مهمی از نیروی کار پروژه از منطقه ویست تأمین میشد و همچنین مسیر انتقال مصالح ساختمانی نیز عمدتاً از همین ناحیه میگذشت. از جمله این روایتها، گفتوگو با حاج علیآقا فروغی (متولد ۱۳۱۷) است که در آن از استادکاری به نام «اوستا علی کوچریی» در کار دیوارچینی سد یاد میکند.
ساخت سد گلپایگان همزمان با سالهای پرتنش سیاسی کشور و دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت بود. همراهی دکتر معظمی با دکتر مصدق سبب شد این پروژه نیز در فضای سیاسی آن دوره بیتأثیر از کشمکشهای سیاسی نباشد. گفته میشود هنگام بازدید محمدرضاشاه از سد، وی از کمیت و کیفیت آن ابراز نارضایتی کرده و آن را «حوضچه» یا «استخر» خوانده است؛ واکنشی که برخی آن را بازتابی از فضای سیاسی آن زمان دانستهاند. بررسی دقیقتر این جنبه از تاریخ سد گلپایگان میتواند موضوعی مناسب برای پژوهشهای تاریخی آینده باشد.
سد گلپایگان امروز تنها یک سازه عمرانی نیست، بلکه بخشی از حافظه تاریخی منطقه نیز به شمار میآید؛ حافظهای که در آن هم تلاشهای سیاسی برای توسعه منطقه دیده میشود و هم نقش کارگران و مردم محلی، بهویژه اهالی ویست، که با کار و حضور خود در شکلگیری این پروژه سهم داشتند. از این منظر، ساخت سد نتیجه پیوند پیگیری سیاسی، مشارکت محلی و شرایط تاریخی دهه ۱۳۲۰ بوده است. | 1 604 |
| 13 | 808479ee.mp3 | 1 |
| 14 | 1 | |
| 15 | کدام دسته از پستهای این کانال بیشتر نظر شما را جلب کرده است ؟ | 574 |
| 16 | هیمه؛ سوخت فراموششده زمستانهای ویست
جستاری در معنی هیمه و فرهنگ معیشتی روستا
زمستان در بسیاری از روستاهای ایران تنها یک فصل طبیعی نبود، بلکه بخشی از نظام معیشت و شیوه زندگی مردم را شکل میداد. در روستای ویست نیز، پیش از گسترش برق و سوختهای فسیلی، زمستان با مجموعهای از تدابیر سنتی برای گرمایش خانهها همراه بود. یکی از این شیوهها استفاده از مادهای به نام «هیمه» بود که در حافظه جمعی سالمندان روستا هنوز جایگاهی روشن دارد.
در گذشتهی پررونق ویست، پیش از انقلاب، زمستانها برای خود حکایتی داشت. نفت برای بخاری در کار نبود و موتورخانه برق هم تنها به اندازهی روشنایی شبها بود. مختصر نفتی که از پاییز ذخیره میکردیم، فقط صرف چراغها میشد. زمستانهای پربرف آن سالها را هرگز از یاد نمیبرم. برف چنان میبارید که لذت زمستان را تا عمق جان حس میکردی. گاهی کوچهها چنان زیر برف مدفون میشد که تا لب جوی، از تونلهای برفی عبور میکردیم.
برای مدرسه رفتن، کار من سخت بود. آن زمان هم مثل حالا ترسو بودم و از ترس سگها جرئت نداشتم از جادهی اصلی بروم. از بیراهه که میرفتم، دود هیمه جلوی درها و زیر هشتی خانهها به پا بود. از صبح تا ظهر، دود از خانهها بلند میشد و از دور، لایهای از ابر آبیرنگ بر فراز آبادی دیده میشد. بیشتر خانهها در نیمههای روز دودی بودند. پیرزنها هیمهها را کپه کرده و دود میدادند. خیلی مواظب بودند شعله نکشد، چون هیمه اگر آتش میگرفت، خاکستر میشد. وقتی دود تمام میشد، یعنی هیمهها به ذغال تبدیل شده بود و آنها را به کرسی منتقل میکردند. کمتر یادم میآید کرسی خانهی ما با هیمه گرم شده باشد؛ کرسی ما بیشتر با خاکهذغال گرم میشد، اما همین هیمه، قصهای دارد.
سالها بعد که مثنوی میخواندم، ناگهان واژهای از کودکی دوباره مقابلم ظاهر شد:
ای برادر تو همه اندیشهای / مابقی خود استخوان و ریشهای
گر بود اندیشهات گل، گلشنی / ور بود خاری، تو هیمهی گلخنی
همین «هیمه» ذهنم را به خود مشغول کرد. این شعر را پیشتر بر جلد کتابهای ادبیات هم نوشته بودند، اما بعدها برداشتند؛ لابد دیگر ضرورتی برای ماندنش ندیدند. به لغتنامه دهخدا مراجعه کردم. هیمه را «هیزم» معنا کرده بود، اما آنچه ما در ویست هیمه مینامیدیم، هیزم نبود. همانجا احساس کردم میان معنای لغتنامه و کاربرد این واژه در گویش ما فاصلهای وجود دارد.
برای توضیح معنای هیمه، ذکر یک خاطره بیمناسبت نیست.
خیلی بچه بودم. هر چند روز یکبار که مادرم نان میپخت، دوست داشتم تنور را من آتش کنم تا برای پخت آماده شود. مادرم هم بدش نمیآمد، چون در این فاصله فرصت میکرد خمیر را آماده کند. چوبها و تپالههای خشک را به ترتیب میچید و میگفت به همان ترتیب داخل تنور بریزم و خوب در همه جای آن پخش کنم. آخر کار، طشت هیمه را کنار تنور میبردم و با خاکانداز، هیمه را روی آتش میپاشیدم تا با ایجاد لایهای از خاکستر، آتش زیر خود را حفظ کند. راستش را بخواهید عاشق همین قسمت بودم. همین که هیمه روی آتش میریخت، شعله ناگهان زبانه میکشید و گُرپی بالا میزد. اوج هیجان کودکی من همان لحظه بود. یکی دو بار هم جلوی موهایم سوخت و بوی کلهپاچه بلند شد، اما هنوز هم به یادش که میافتم، همان مصرع به خاطرم میآید که «لذتی دارد که در عالم مجو»
پس هیمه، هیزم نبود.
در گویش ویست، به بوتههای خشک بیابانی و چوبهای خشک «هیزم» میگفتیم، اما «هیمه» چیز دیگری بود. هیمه، بقایای کاه و علوفهای بود که گاو و گوسفند هنگام خوردن از آخور بیرون میریختند و زیر دست و پایشان لگدمال میشد. این بقایا با پهن دام مخلوط میشد، بو میگرفت و دیگر نه دام آن را میخورد و نه حتی خر به آن رغبتی نشان میداد. ارزش کودی هم نداشت، اما کشاورزان با تجربهای که طی نسلها اندوخته بودند، آن را خشک میکردند و با فن ویژهای دود میدادند تا به سوخت کرسی تبدیل شود. از هیمه، برای گرم کردن «تون» حمامهای قدیمی هم استفاده میشد؛ همان چیزی که مولانا با دقت و ظرافت از آن به «هیمهی گلخن» تعبیر کرده است.
پدرم (حاج محمود؛ فوت 1398)میگفت: حمامیها، وقتی در زمستان هیزمشان تمام میشد، دست به دامن مردم میشدند تا هیمه بگیرند و تون حمام خاموش نماند.
یادآوری این شیوههای ساده اما کارآمد، بخشی از تاریخ زندگی روزمره در روستاها را روشن میکند؛ تاریخی که کمتر در اسناد رسمی ثبت شده و بیشتر در حافظه نسلهای گذشته باقی مانده است. «هیمه» نمونهای از همین عناصر فراموششده فرهنگ معیشتی است که در کنار ابزارهایی مانند تنور، کرسی و گلخن حمام، بخشی از نظام سنتی گرمایش در روستاهای ایران را تشکیل میداد. | 869 |
| 17 | -2147483648_-211052.webp | 1 |
| 18 | برای آنها که در مورد مطابقت وقایع عاشورا با تقویم ثابت شمسی سوال دارند تقدیم می شود. این مطابقت را نزدیک به بیست سال قبل با توجه به داده های موسسه تبیان تنظیم کردم. بر این اساس هنوز شش ماه از مرگ معاویه نگذشته بود که جانشینش یزید امام حسین را به شهادت رسانید. | 750 |
| 19 | 🎺👀🦋🦜🌻به همهی بیش از پنجاه نفری که در ده روز اخیر به ما پیوستند خوشآمد میگویم. قرار است پیاپی نوشتههای نویی را در این صفحه پیشکش کنیم. صفحه ما را به دوستان خود نشان دهید! | 541 |
| 20 | ملایری؛ زبان، گویش یا میراث پهلوی؟
گاه و بیگاه در فضای مجازی و حتی برخی نوشتههای محلی از «زبان ملایری» سخن گفته میشود. این تعبیر اگرچه در گفتار روزمره رایج شده، اما از منظر زبانشناسی چندان دقیق نیست. آنچه در ملایر و نواحی پیرامون آن رایج است، بیش از آنکه یک زبان مستقل باشد، گویشی از خانواده بزرگ زبانهای ایرانی است که در گذر تاریخ از عوامل گوناگون جغرافیایی، فرهنگی و جمعیتی تأثیر پذیرفته است.
دشت ملایر در نقطهای قرار گرفته که فلات مرکزی ایران را به زاگرس پیوند میدهد. همین موقعیت جغرافیایی سبب شده است که گویش مردم این منطقه نیز ویژگیهای هر دو حوزه را در خود منعکس کند. از یک سو، شباهتهای فراوانی میان واژگان و ساختارهای گفتاری آن با گویشهای پهلویِ بازمانده در نواحی مرکزی ایران دیده میشود و از سوی دیگر، همجواری دیرینه با لرستان و ارتباط مستمر با جمعیتهای لر و لک، تأثیرات انکارناپذیری بر آن گذاشته است.
برای شناخت لایههای کهن این گویش، کافی است نگاهی به نامهای جغرافیایی دشت ملایر بیندازیم. نامهایی چون: «نوشیجان» یا همان انوشگان، «کرتیرآباد» که امروزه غالباً «کرتیلآباد» تلفظ میشود، «انوج» که یادآور صورت کهن «انوش» است، و «گوراب» که در گفتار امروز به «جوراب» تبدیل شده، نشانههایی از تداوم عناصر زبانی و فرهنگی بسیار کهن در این منطقه به شمار میروند. افزون بر این، واژگانی مانند «پنگ»، «پشک»، «رسن»، «ایواره» و «قژ» نیز ما را به حوزه گویشهای پهلوی و روستاهای کهن فلات مرکزی نزدیک میکنند.
البته تاریخ ملایر تنها به ساکنان کهن آن محدود نمیشود. در چند سده اخیر، بهویژه از دوره صفوی تا قاجار، این منطقه در مسیر یکی از مهمترین راههای ارتباطی ایران قرار داشت؛ راهی که زائران تهران و شمال و خراسان را از مسیر ساوه به ملایر می آورد و مسافران کرمان و اصفهان را هم از اراک (سلطان آباد) در دشت ملایر به هم می پیوستند و از طریق تنگ ده سرخه به کرمانشاه و عتبات می رفتند. همین موقعیت موجب شد گروههایی از اصفهان، یزد، کرمان، خوانسار، سمنان، خراسان و دیگر نواحی در این منطقه ساکن شوند. در کنار آنان، طوایف لر و لک و نیز برخی جمعیتهای ترکتبار نیز در دورههای مختلف به دشت ملایر راه یافتند و هر یک به سهم خود بر فرهنگ و گویش منطقه اثر گذاشتند. طوایف متعدد لر و لک که اکنون با پسوند «وند» در نام خانوادگی خود هستند و نیز چگینی ها و چهاردولی ها همه طوایف لر و لکی هستند که به این دشت کوچیده اند. نمونه این تداوم را میتوان در روستاهایی چون نازول در نزدیکی ملایر مشاهده کرد که بخشی از جمعیت آن هنوز به گویش لکی سخن میگویند. تاثیرات فرهنگی اسکان طوایف ترکمان در نواحی مختلف این دشت که محصول سیاست راهبردی شاه عباس جهت تامین امنیت فلات مرکزی بود، را نیز باید در خاطر داشت.
از این رو، شاید دقیقتر آن باشد که گویش ملایر را محصول یک تاریخ طولانی از همزیستی و تعامل فرهنگی بدانیم؛ گویشی که لایه اصلی آن به سنت گویشهای پهلوی فلات مرکزی تعلق دارد، اما در طول زمان از لری، لکی و دیگر گویشهای مهاجر نیز تأثیر پذیرفته است. ملایر نه در حاشیه یک جهان زبانی، بلکه در نقطه تلاقی چندین جهان فرهنگی ایران قرار داشته است.
شاید به همین دلیل نیز نتوان به سادگی از «زبان ملایری» سخن گفت. آنچه امروز در این منطقه شنیده میشود، حاصل قرنها رفتوآمد کاروانها، کوچ ایلات، مهاجرت روستاییان و همزیستی مردمانی از نواحی مختلف ایران است. گویش ملایر را باید آینهای از همین تاریخ پیچیده دانست؛ تاریخی که در آن، لایههای کهن پهلوی هنوز زندهاند، اما صدای زاگرس نیز در کنار آنها شنیده میشود.
به همین دلیل، بحث درباره ماهیت گویش ملایر همچنان نیازمند پژوهشهای دقیق زبانشناختی و تاریخی است. آنچه مسلم به نظر میرسد این است که «ملایری» را باید بخشی از میراث ارزشمند گویشهای ایرانی دانست؛ میراثی که شناخت آن میتواند ما را در فهم بهتر تاریخ فرهنگی و اجتماعی این بخش از ایران یاری رساند. نگارنده نیز این سطور را بر پایه مشاهدات میدانی، مطالعات تاریخی و یادداشتهایی که در سالهای اقامت و پژوهش در ملایر گرد آورده، به عنوان طرح یک بحث و دعوتی برای گفتوگو و تحقیق بیشتر عرضه میکند. | 946 |
