en
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌lil ‘ verbena یونا

‌ ‌ ‌ ‌ ‌lil ‘ verbena یونا

Open in Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌lucky girl ’s station ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌jellyous 𓇢 𓆸 @pi1nbot ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌magic is calling you

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
277
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
ㅤ ‌ jade ’s album ?? track 16 listen to joong archen ’s mottoㅤ ‌ ㅤ ‌

⠀⠀⠀⠀  ㅤ‌𐙚ㅤ‌  orange   ’  🍊ㅤ‌  

‌ ‌ rıta ‘s # 01 websıte   ‌   zıp 🥣 ៸ แมว prıncess

‌  ‌‌   lıl ‘s meow # 10 tracks   ‌ ‌    yoongı ‘s 🏹 ៸ arırang

‌ ‌ koo # 01 st arırang ‌ golden ‘s 🎱 ıt boy

‌   ‌  pınku ‘s gırl # 03 studıo     ‌ ‌ ılıt ‘s ☁️ ៸ magnetıc gırl

‌ ‌‌   ‌ ıt gırl # 21 studıo st      ‌ ‌ ‌‌web ‘s 🪶 ៸ fımıe gırl

"ᅠ𝐍(♱𝆬) / 𝐍𝐗ᅠ🔗ᅠ𝐍𝐄㈼ؚۭᅠᅠ† ┼──    ᅠ #𝗡𝗂𝖼𝗈𝗅𝖾

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌fairy tale ‌ep 001 ‌ ‌🎐 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌pookie'z ‌doll ‌﹙인형 ‌﹚ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ™ 𝖨𝖭 𝖱𝖤𝖣 𝖶𝖤 𝖳𝖱𝖴𝖲𝖳 !¡ #𝖦𝖨𝖱𝖫𝖲 ❕ #𝖱𝖠𝖭𝖣𝖮𝖬

Repost from Clōsed
🤩 باید برای تو چیزهای زیادی بنویسم عزیـزدلم. تو که نمی‌‌دانی چه‌ها شد! تنها می‌توانم برایش به روی زانـو بنشینم، بلند بگریم و اگر توفیقـی شد بمیرم. باید آنقدر بنویسم که تا کمی و فقط کمی از حال بروم و این انـدوه در نآاگاهی از خیالـم ثانیه‌ای کوچ کند و پر بکشد.
باید بنویسم که کشتند عزیزم؛ چه جوان‌هایی که سراسر زندگی بودند؛ چه پدرهایی که دست‌هایشان بوی سال‌ها تلاش می‌داد و چه زن‌هایی که چشم‌هایشان به گریه آغشته نشد، قوی ماندند اما قلب‌شان شرحه شرحه از ظلم شد. باید بنویسم عزیزم که دیگر تماما ناامیدم، از زندگی خوش و دویدن‌های بی مقصد، از آنچه روزگاری در کودکی به خود قول دادم و می‌دانم در جوانی هرگز به آن نخواهم رسید اما در کنار تمام این امیدهای از دست رفته به این باور خواهم داشت سرزمین مهربانمان ایران، روزی کنار رودی، رها گیسوانش را شانه خواهد زد‌. کمی تحمل کن؛ می‌دانم که چیزی به نور نمانده.
شب‌ها آنقدر بیدار می‌مانم که چشم‌هایم از فرط بی‌خوابی سرخ و ترک برداشته می‌شوند؛ روز را هم همچنان به همین روند می‌گذرانم با تفاوت اینکه در تخت به خود می‌پیچم و اشک می‌ریزم. گاهی با یک لیوان چای کنار پنجره به مردم چشم می‌دوزم و گاهی بی آنکه لایشان را باز کنم سراغ نامه‌های ‌تو را می‌گیرم. نامه‌ها را هرگز نمی‌خوانم چون معتقدم تو هنوز نرفته‌ای و یک جایی زیر سقف این خانه نفس می‌کشی؛ معتقدم آدمِ رفته عادت به نامه نوشتن ندارد. پای راستم دچار یک درد عمیق شده. نمی‌گذارد با خیال راحت روی صندلی خشک و چوبی کوچک بنشینم و از نوشیدن چایم لذت ببرم. می‌گویی تو که از چای بدت می‌آمد؟! هنوز هم دوست ندارم اما خب احساس می‌کنم این تنها راه ارتباطی بین من و توست. تو هم عصر‌ها چای می‌نوشیدی؛ من با نوشیدن یاد تو میوفتم و با تمام وجود امیدوارم تو هم برای لحظه‌ای دست قلبت را بگیری و به کوچه‌ی خاطرات من سر بزنی. کلیشه‌ای می‌گویم اما درست و حقیقی‌ترین چیزیست که می‌گویم. یک آدمم با کلی عذاب وجدان و گریه‌های بی وقت که چشم‌هایم را به قتل رسانده‌اند. دور شدن و نبودنت درونم چیزی را تغییر نمی‌دهد. برایم مهم نیست. نه که تو را از یاد برده باشم.. نه! ولی دیگر مهم نیست. مهم نیست که می‌خواهی من را پشت در خانه‌ی آدم‌های دورت بگذاری و بعد هم قفلش کنی. مهم نیست که سر نئش خسته‌م نمی‌نشینی و به آن لبخند نمی‌زنی. اصلا مهم نیست که نباشی. می‌بینی؟! من حتی برای اینکه این‌ها را برای تو می‌نویسم هم دیگر گریه‌ام نمی‌گیرد (چشم‌هایم قرمزند) پس امیدوارم یک روز بخوابم و تو از ذهنم پاک شده باشی. درست مثل شهری که برف صبحگاه، شبِ آلوده‌اش را شسته و با خود برده. خدانگه‌دار می‌تواند دردناک باشد. آدم‌های زیادی این واژه را کنار گوشم‌هایم نجوا کردند اما هیچ کدامشان به اندازه‌ی نجوای تو زجرآور نبود. انگار که بعد از آن در دریاچه‌ی خاطره‌ها دست و پا می‌زدم و غرق می‌شدم. انگار که نئش شکنجه دیده‌ام با انگشت‌هایی که از آتش گرفتن فیلتر سیگار سوخته بود روی فرش کهنه‌ی قرمز و قدیمی جان می‌داد. انگار که قهوه‌ام یخ میزد و طعم تلخش مثل زهرمار کل بدنم را به لرزه می‌انداخت. می‌بینی؟! یک واژه‌ی کوتاه تو توانست چنین چیزی را به صورتک خنثی و بی روحِ نِشسته روی ایوانم تحمیل کند. تحمیل آدم را از پا می‌اندازد، من نیز از پا افتادم. از پا افتادم و وقتی پاهایم در دلم جمع شده بود و هوا را برای یافتن یک نشانی از بوی تو عمیق نفس می‌کشیدم به گریه پناه آوردم. گریه‌هایی که چشم‌ها و گونه‌هایم را درگیر نمی‌کرد اما تا دلت بخواهد قلبم را چرا! قلبم بسیار برای تو گریست. قلبم خانه‌ات بود، تو خانه‌ات را پشت سرت جا گذاشتی. تو خانه‌ات را با دست‌های خودت ویران کردی و رفتی.