en
Feedback
𝑫𝒆𝒔𝒊𝒓𝒆 𝑳𝒐𝒈✨️🌙

𝑫𝒆𝒔𝒊𝒓𝒆 𝑳𝒐𝒈✨️🌙

Open in Telegram

𝐿𝑢𝑠𝑡 𝐴𝑟𝑐ℎ𝑖𝑣𝑒.𝐷𝑖𝑎𝑟𝑦 𝑜𝑓 𝑎 𝐵𝑢𝑟𝑛𝑖𝑛𝑔 𝑆𝑜𝑢𝑙

Show more
Iran156 098The category is not specified
160
Subscribers
-224 hours
-97 days
-2930 days
Posts Archive
_هنوز چهره‌ای شکل نگرفته؛اما نگاهش از همین حالا مرا زیر نظر گرفته است. 🖤✦
_هنوز چهره‌ای شکل نگرفته؛اما نگاهش از همین حالا مرا زیر نظر گرفته است. 🖤✦

sticker.webp0.09 KB

Dementia.mp34.76 MB

Toccata and Fugue in D Minor, BWV 565 (Remastered).mp38.68 MB

A hymn for cold stones 🥀🪦🕯 #𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄 ───༺♱༻─── ♱@DesireLog♱ ㅤ

𝐴 𝑙𝑎𝑚𝑒𝑛𝑡 𝑓𝑜𝑟 𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠 𝑤𝑖𝑡ℎ𝑜𝑢𝑡 𝑔𝑟𝑎𝑣𝑒𝑠
می‌گویند هر کلیسا، پس از خاموش شدن آخرین شمع، رازی را در دل خود نگه می‌دارد؛ رازی که نه در کتاب‌های مقدس آمده و نه هیچ کشیشی جرئت کرده آن را بر زبان بیاورد. من آن راز را شنیده‌ام. نه با گوش، که با سکوتی که سال‌هاست در استخوان‌هایم لانه کرده است. هر شب، وقتی آخرین نت ارگ در سقف‌های بلند گم می‌شود، جهان برای چند ثانیه نفسش را حبس می‌کند. همان چند ثانیه، تمام چیزی است که هنوز به آن ایمان دارم. نه به معجزه، نه به رستگاری، نه به وعده‌هایی که همیشه برای فردا گذاشته‌اند؛ فقط به آن مکث کوتاه، جایی که حتی زمان هم جرئت قدم برداشتن ندارد. روی این میز، میان شمع‌های نیمه‌سوخته و فنجانی که چایش مدت‌هاست سرد شده، نشسته‌ام و به کلاغی نگاه می‌کنم که هر غروب روی شاخه‌ی خشک روبه‌رو می‌نشیند. هرگز آواز نمی‌خواند. فقط نگاه می‌کند؛ انگار آمده مطمئن شود که هنوز اینجا هستم؛ آخرین شاهدِ مراسم خاکسپاری رؤیاهایی که هیچ‌کس برایشان عزاداری نکرد. آدم‌ها فکر می‌کنند تنهایی یعنی نبودن دیگران. اشتباه می‌کنند. تنهایی، لحظه‌ای است که حتی خاطراتت هم آرام‌آرام از کنارت عبور می‌کنند، بی‌آنکه سلامی بگویند. مثل شمعی که بی‌صدا آب می‌شود؛ نه از باد، که از سنگینی گذر زمان. گاهی آرزو می‌کنم کسی دوباره نامم را صدا بزند. نه برای اینکه بماند؛ فقط برای اینکه بدانم هنوز صدایی در این همه سکوت وجود دارد که مرا به یاد می‌آورد. اما سکوت، موجود عجیبی است. هرچه بیشتر به آن گوش بدهی، بیشتر شبیه خانه می‌شود: دیوارهایش از سنگ، سقفش از شب، و پنجره‌هایش رو به ماهی باز می‌شوند که قرن‌هاست فقط شاهد است؛ بی‌آنکه هرگز دخالتی کند. شاید به همین دلیل دیگر از تاریکی نمی‌ترسم. تاریکی دشمن نیست؛ تنها چیزی است که هرگز مجبورم نکرده لبخند مصنوعی بزنم یا وانمود کنم هنوز امیدی باقی مانده. امشب، اگر ارگ دوباره بنوازد، هیچ دعایی نمی‌خوانم. فقط چشمانم را می‌بندم و اجازه می‌دهم هر نت، تکه‌ای از اندوهم را با خود به سقف‌های بلند ببرد. شاید آنجا، میان سنگ‌های سرد و شمع‌های خاموش، غم هم بالاخره شکلی از شکوه پیدا کند. و اگر صبح از راه برسد... بگذار دیگران آن را آغاز یک روز تازه بنامند. من می‌دانم که بعضی آدم‌ها سال‌ها پیش تمام شده‌اند؛ فقط سایه‌شان هنوز، با فنجانی در دست، میان بوی موم و دود شمع، منتظر آخرین سرودی است که هیچ‌گاه پایان واقعی‌اش نواخته نخواهد شد.
 ────༺♱༻ ────     ‌  ‌ 🕯🪦 ♱@DesireLog♱ #WhisperOfDarkness

𝐴 𝑙𝑎𝑚𝑒𝑛𝑡 𝑓𝑜𝑟 𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠 𝑤𝑖𝑡ℎ𝑜𝑢𝑡 𝑔𝑟𝑎𝑣𝑒𝑠
می‌گویند هر کلیسا، پس از خاموش شدن آخرین شمع، رازی را در دل خود نگه می‌دارد؛ رازی که نه در کتاب‌های مقدس آمده و نه هیچ کشیشی جرئت کرده آن را بر زبان بیاورد. من آن راز را شنیده‌ام. نه با گوش، که با سکوتی که سال‌هاست در استخوان‌هایم لانه کرده است. هر شب، وقتی آخرین نت ارگ در سقف‌های بلند گم می‌شود، جهان برای چند ثانیه نفسش را حبس می‌کند. همان چند ثانیه، تمام چیزی است که هنوز به آن ایمان دارم. نه به معجزه، نه به رستگاری، نه به وعده‌هایی که همیشه برای فردا گذاشته‌اند؛ فقط به آن مکث کوتاه، جایی که حتی زمان هم جرئت قدم برداشتن ندارد. روی این میز، میان شمع‌های نیمه‌سوخته و فنجانی که چایش مدت‌هاست سرد شده، نشسته‌ام و به کلاغی نگاه می‌کنم که هر غروب روی شاخه‌ی خشک روبه‌رو می‌نشیند. هرگز آواز نمی‌خواند. فقط نگاه می‌کند؛ انگار آمده مطمئن شود که هنوز اینجا هستم؛ آخرین شاهدِ مراسم خاکسپاری رؤیاهایی که هیچ‌کس برایشان عزاداری نکرد. آدم‌ها فکر می‌کنند تنهایی یعنی نبودن دیگران. اشتباه می‌کنند. تنهایی، لحظه‌ای است که حتی خاطراتت هم آرام‌آرام از کنارت عبور می‌کنند، بی‌آنکه سلامی بگویند. مثل شمعی که بی‌صدا آب می‌شود؛ نه از باد، که از سنگینی گذر زمان. گاهی آرزو می‌کنم کسی دوباره نامم را صدا بزند. نه برای اینکه بماند؛ فقط برای اینکه بدانم هنوز صدایی در این همه سکوت وجود دارد که مرا به یاد می‌آورد. اما سکوت، موجود عجیبی است. هرچه بیشتر به آن گوش بدهی، بیشتر شبیه خانه می‌شود: دیوارهایش از سنگ، سقفش از شب، و پنجره‌هایش رو به ماهی باز می‌شوند که قرن‌هاست فقط شاهد است؛ بی‌آنکه هرگز دخالتی کند. شاید به همین دلیل دیگر از تاریکی نمی‌ترسم. تاریکی دشمن نیست؛ تنها چیزی است که هرگز مجبورم نکرده لبخند مصنوعی بزنم یا وانمود کنم هنوز امیدی باقی مانده. امشب، اگر ارگ دوباره بنوازد، هیچ دعایی نمی‌خوانم. فقط چشمانم را می‌بندم و اجازه می‌دهم هر نت، تکه‌ای از اندوهم را با خود به سقف‌های بلند ببرد. شاید آنجا، میان سنگ‌های سرد و شمع‌های خاموش، غم هم بالاخره شکلی از شکوه پیدا کند. و اگر صبح از راه برسد... بگذار دیگران آن را آغاز یک روز تازه بنامند. من می‌دانم که بعضی آدم‌ها سال‌ها پیش تمام شده‌اند؛ فقط سایه‌شان هنوز، با فنجانی در دست، میان بوی موم و دود شمع، منتظر آخرین سرودی است که هیچ‌گاه پایان واقعی‌اش نواخته نخواهد شد.
────༺♱༻ ────     ‌  ‌ 🕯🪦 ♱@DesireLog♱ #WhisperOfDarkness

sticker.webp0.26 KB

𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐢𝐬 𝐦𝐲 𝐚𝐞𝐬𝐭𝐡𝐞𝐭𝐢𝐜. 🖤 𝐃𝐚𝐫𝐤. 𝐄𝐥𝐞𝐠𝐚𝐧𝐭. 𝐓𝐢𝐦𝐞𝐥𝐞𝐬𝐬.
+1
𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐢𝐬 𝐦𝐲 𝐚𝐞𝐬𝐭𝐡𝐞𝐭𝐢𝐜. 🖤 𝐃𝐚𝐫𝐤. 𝐄𝐥𝐞𝐠𝐚𝐧𝐭. 𝐓𝐢𝐦𝐞𝐥𝐞𝐬𝐬.

ولی مسافرت با خانواده یکی از کتگوری های عذابای جهنمه

خوابم‌ میاد و گربه های کوچه تصمیم‌گرفتن فایت کنن

sticker.webp0.08 KB

حالا که من عزم سفر کردم داره جنگ میشه

در باب توضیح این اثر فاخر و شاهکار قرن: اون دختره که فحش میده منم اونم یه زن عرزشیه که تو خیابون بهم زل زده بود😂

آرتی که دوستم برام زده 💀😂
آرتی که دوستم برام زده 💀😂

sticker.webp0.00 KB

Maybe im just a dumbass...lol

نویسندگی واقعا سخته مخصوصا ژانرای گوتیک و ومپایری تخیلی بدتر از اون داشتن یه ذهن منطقیه که میخواد اتفاقاتی که عملا تخیل و خرافاته جوری بنویسه که منطقی به نظر بیاد 🤡