نشریه گفتمان
Open in Telegram
💬نشریه گفتمان؛ جایی برای گفتوگو کردن 👨🍼فرزند انجمن اسلامی دانشجویان 🏡ساکن دانشگاه خوارزمی بهمون پیام بده خوشحال میشیم😊👇 خانمها: @Atefeh_karami84 آقایان: @The_mahdi_Shateri کانال اصلی انجمن اسلامی مستقل دانشگاه خوارزمی🥸👇 https://t.me/khuisa49
Show more200
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
200
از سفر میگویند ✈️
اما میثاق 🕊️
آخرین حُسنش یک سفر با لطافت است 💫
میثاق عهد و پیمانی است خداگونه...
مشوقی برای در مسیر درست قرار گرفتن 🌱
زیارتی برای صاف کردنِ دل، از آلودگیها ❤️🩹
رفاقتهایی برایِ ماندگار شدن... 🌸
دورهای برای خطِ فکری گرفتن... 🧭
فضایی برای شنیدن و بیان شدن... 🎤
و در نهایت یک سفر است ✨
سفری به درونِ خود 🚪
به عمقِ وجود... 🌌
@gofteman_isa
@khuisa49
200
حکایت دلتنگی میثاق
آن روز،روز آخر بود. همه زمزمه میکردند:«میثاق تمام شد» ولی حسی از آغاز جدید در دلم جوشانده میشد. پایان کلاس آخر، حکم پایان «میثاق» را داشت. بچه ها به سوی حرم رفتند اما سهم ما ماندن و جمع کردن بقایای یک هفته،شاید هم دوماه خاطره بود.با جمع کردن هر تکه وسیله احساساتمان اوج میگرفت و سنگین تر میشد.میثاقی که دو ماه تمام ما را در آغوش خود پرورانده بود، چون چشم بر هم زدنی تمام شد، باور کردنش سخت بود. همه چیز جمع شد و حسینیه دوباره به شکل روز اول درآمد.با دلی پر از احساس، به سمت حرم قدم برداشتیم. از امام خوبان بابت خیرو برکتی که در این دوره تاباندند، تشکر کردیم.برگزاری دوره در محضر امام رضا (ع) سعادت بزرگی بود. پس از ساعتی به محل برگزاری اختتامیه رفتیم. بر روی تخته نوشته شده بود: «آغاز ماست مشهد پایان نمی پذیرد» نگاه ها، نگاه های عجیبی بود،چشم ها منتظر یک تلنگر برای باریدن بودند. در همان حال و هوا، یکی از دوستان کاملا جدی و کمی با بغض گفت: «میثاق پایان ندارد این دوره تنها مقدمه ای برای شروع یک مبارزه است». بارهایمان را جمع کرده و در سکوتی مطلق به سمت اتوبوس قدم برداشتیم. درست گفته اند که پایان هر چیزی غم انگیز و تلخ است. در ذهنم، لحظهای مرور شد که از قطار پیاده شدیم، حوالی چهار صبح بود، اما نه خستگی بود و نه سکوت، تنها شور و انرژی موج میزد و همه با هم سرود امام رضا را در مسیر رفتن به محل اسکان میخواندیم. آهی عمیق کشیدم و به بیرون پنجره خیره شدم. در آغاز باورمان نمیشد که شروع شده است چشم باز کردیم و دیدیم در میانه راه هستیم. در پایان نیز باورمان نمیشد که تمام شده است. صدای سوت قطار من را به خودم آورد. وقت رفتن بود… اما این رفتن، برا ما فقط یک تغییر مکان بود، یعنی میثاق جای خود را به یک آغاز جدید داد،با کوله باری از دانسته ها و خاطرات. ✍عاطفه کرمی @gofteman_isa @khuisa49
200
🌟📘 ویژهنامه گفتمان | «مدافع معنا» 📘🌟
🕊️ دفاع از معنا — محمدمهدی شاطری
✨ روشنگری معنا — پریسا پاکوهینژاد
🔥 «آدم بکشید، اشکالی ندارد» — فاطمه علیپور
💚🇮🇷 ایمان و ایران، دو نام در یک معنا — ابوالفضل اسدی
📖⚡ انقلاب اسلامی بر مدار آرمانها یا رو به افول — امید فتاحزاده
🌿📚✨
📣 @gofteman_isa
💫 @khuisa49
200
🌟📘 ویژهنامه گفتمان | «مدافع معنا» 📘🌟
🕊️ دفاع از معنا — محمدمهدی شاطری
دیگر خورشید حرف نمیزند و ابرها با اراده حرکت نمیکنند و زمین پند اندرزی ندارد. پس ناگذیر از ترس این سکوت و دریغ شدن یک نیاز از انسان باید مسخخانههایی را ساخت و در آن آرام گرفت. مسخخانههایی که بطریهای رنگارنگ در آن لانه کرده و بعد از فارغ شدن از به جان جهان افتادن میتوان به آنجا پناه برد و حواس خود را از سوالاتی ترسناک پرت کرد.
✨ روشنگری معنا — پریسا پاکوهینژاد
بعد از انقلاب، ایران که حالا مستقل شده بود و مکتب خودش رو راه انداخته بود کلا باعث شد ساختارش تغییر کنه. از طرفی، کشوری هم اون موقعع طرفمون نبود اما مردم ما تسلیم شدن؛ نه. مردممون به خودشون اتکا کردند و در حل مشکلات خلاقیت به خرج دادند.
اولین چالش جدی هم جنگ تحمیلی بود و تحریمهای بیشمار که یکی از راهکارهاش همون «مهندسی معکوس» بود که حتما دربارهاش شنیدید.
🔥 «آدم بکشید، اشکالی ندارد» — فاطمه علیپور
دروغ، فحاشی و هر کار دیگری که میتوانید تصور شوید را در دوطرف این معادله قرار دهید و سعی کنید سوال اصلی بحث را پاسخ دهید؛ چه چیزی باعث میشود در جهان ما این کنشها زشت و ناپسند باشند؟
اگر بخواهیم عوامل مختلفی چون دین و عرف را کنار بگذاریم و به مسئله زیربناییتری فکر کنیم، جواب من برای این سوال، «بقا» است.
💚🇮🇷 ایمان و ایران، دو نام در یک معنا — ابوالفضل اسدی
انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ را نباید صرفاً یک جابهجایی قدرت و تحول سیاسی دانست. برخلاف آنچه دشمنان در این سالها القا کردهاند - اینکه گفتمان انقلاب اسلامی جایگاهی برای هویت ملی قائل نیست - واقعیت آن است که هویت ملی، یکی از دو بال پرواز انقلاب بسوی اهداف والای آن است. در گفتمان انقلاب اسلامی جایی برای ناسیونالیسم و ملیگرایی افراطی وجود ندارد، اما اشتباه بسیاری از منتقدان در این بوده است که هویت ملی را با ناسیونالیسم یکی پنداشتهاند. انقلاب اسلامی در پی ارزشهایی بود که فراتر از مرزهای ملیاند؛ عدالت، آزادی و کرامت انسانی، مفاهیمیاند جهانشمول که به ملت خاصی تعلق ندارند.
📖⚡ انقلاب اسلامی بر مدار آرمانها یا رو به افول — امید فتاحزاده
فارغ از اینها وجود توده چند میلیونی مردم در حاکمیت و بر خلاف تصور، افزایش دامنه آن به کشورهای اطراف مانند پاکستان، عراق، یمن، لبنان، نیجریه و جنبشهای اسلامی در سراسر جهان، حاکی از درختی است که ریشهای تنومند در زمین داشته است. اکنون صحبت از شکست این حاکمیت و این انقلاب شوخی بیجایی خواهد بود.
🌿📚✨
📣 @gofteman_isa
💫 @khuisa49
200
🎧پادکست : پیش نمایش ویژهنامه «مدافع معنا» بهمن ۱۴۰۴ 🥳🙃
صدا بازیگر: علی رستگار
📍نشریه صوتی گفتمان
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه
خوارزمی 🌐
@khuisa49
@gofteman_isa
200
🎧"پادکست : فرکانس 313"🎶
جهان یک صدا خواهد شد!!!🌍
⚠️توجه :
این پادکست
شامل 3 دقیقه هیجان است!
🔊 شامل افکتها و
کلام صوتی حرفهای✅
«در این لحظه،
فرکانس ما تماس گرفت...
شاید شنوندهٔ آن،
همانی باشد که باید بشنود.»
🖌نویسنده و صدا بازیگر: علی رستگار
📍نشریه صوتی گفتمان
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه
خوارزمی 🌐
@khuisa49
@gofteman_isa
#پادکست_جهانی
#انتظار_موعود
#مکاتب_جهان
#نیمه شعبان
#مهدویت
200
🎙#پادکست "برای ملینا"
🛑 بخشی از صداهایی که شما در این پادکست میشنوید بازسازی واقعه پیش آمده هستند. قطعا واقعیت ماجرا سوزناکتر از چیزی است که میتوان تصور کرد🛑
✍نویسنده و گوینده: علی رستگار
🔰نشریه صوتی گفتمان🔰
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه خوارزمی
@khuisa49
@gofteman_isa
200
میثاق در دو کلمه...
"روایت میثاق" برای من شامل دو کلمه عمیق با دو جهان معنایی گسترده است که پرداختن به هر کدوم روحم رو جلا میده. وقتی قرار شد یک روایت از میثاق بنویسم به این فکر میکردم که میثاق سرشار از روایت بود و هست. دست تمنا به کدوم روایت دراز کنم؟ به عقب تر که نگاه کردم، اولین کلمه ای که به ذهنم رسید "کوه" بود. کوهی به اسم تشکیلات که در تمام مسیرش با خوشی ها و ناخوشی هاش رشد کردم و نقطه ضعف هام رو شناختم. کوهی که تمام عمر میتونم به پشتوانه تجربه اش تکیه کنم. و بدون اغراق، میثاق در قله این کوه قرار داشت. قله بودن میثاق در زندگی من، صرفا یه استعاره ادبی نیست. برای نمونه: رسیدن به قله اصلا یه اتفاق نیست، بلکه حاصل یک مسیره. همونطور که دعوت شدن به میثاق برای هیچ کس اتفاقی نیست. از روی قله چیزهایی رو میبینی که از پایین قابل دیدن نیستن. کسی که روی قله قرار گرفته صرفا موفق نیست، بلکه تغییر کرده، ناملایمتی های زیادی رو تحمل کرده، یاد گرفته فورا نمیشه به نتیجه رسید، خیلی چیز ها رو در مسیر رها کرده و ازشون دل کنده، مثل: سرعت، بار اضافه، همراه نامناسب. آدم ها بعد از رسیدن به قله، شناخت بهتری از خودشون پیدا کردن و معمولا به فروتنی خاصی میرسن. واقعیترین کوهنوردها روی قله مغرور نمیشن؛ چون سقوط رو میشناسن. میدونن هنوز خیلی راه دارن و اینجا تازه وسط راهه. رسیدن حتما مهمه، ولی برگشتن سالم نشونه بلوغه. بعد از رسیدن به قله چیزایی که قبلا به چشم آدم مهم بودن کوچیک به نظر میان و چیزای دیگه ای اهمیت پیدا میکنن. میثاق هم دقیقا مثل یک قله، در کار تشکیلاتی بود. جایی که بدون رشد، رنج، انتخاب و دلکندن عبور کردن ازش ممکن نیست. یادم هست آخرین روز اردوی میثاق، جلوی گنبد امام رضا(ع) در مسجد گوهرشاد نشسته بودم که به امام رضا گفتم: آقای رئوف! چجوری ممنون لطف شما باشم که منو در مسیری قرار دارید که امروز بیشتر از هر زمان دیگه ای خودم رو بشناسم و به ضعف های وجودیم مسلط باشم؟ این مهمونی به ظاهر صعب العبور اما شیرین تر از عسل در جوار شما خیلی به جان ما نشست. القصه، میثاق جایی بود که فهمیدم در من تغییراتی اتفاق افتاده و از حالا به شکل متفاوتی مسیر ادامه داره. یک قله برای تعالی فردی و جمعی. قله ای که تا آخر عمر از روز به روزی که در آن سپری کردید و تک تک آدم هایی که همراه شما در این قله بودن خاطره خواهید داشت. آدم هایی که در قله شما رو تنها نذاشتن حتما میتونن همون آدم های همیشگی زندگیتون باشن. کاش میشد آدم همیشه رأس همون قله زندگی کنه، اما متاسفانه راکد شدن حتی توی قله رشد و حرکت رو متوقف میکنه. باید حرکت کرد تا به قله های جدید رسید.✍اسما پاداش نیک @gofteman_isa @khuisa49
200
✨ ماهِنامه «دی» نشریهٔ گفتمان منتشر شد! ✨
💵📈💡 دلاریزه شدن اقتصاد ایران
✍️ محمد امین رسولی
🛡️🇮🇷 پدافند بیت ایران؛ او عباس کربلای ما بود
✍️ مهدیه نامنی
🌙✨ آن شب، لیله الرغائب بود
✍️ علی رستگار
🤝🌸 میان شادی و شباهت
✍️ الهه کوهستانی
📊🏛️💪 بهبود اقتصاد ملی
✍️ راضیه انورینژاد
🕊️🪞 پدر آینهی نام امیرالمومنین (ع)
✍️ مریم صدری
🗣️🔥🇺🇸 اعتراض، آشوب، آمریکا
✍️ امید فتاحزاده
راستی!
میدونید نسخه الکترونیکی نشریه رو هم از این به بعد با زدن روی اینجا بخونید:)
@gofteman_isa
@khuisa49
200
گفتمانی ها سلام...😍
لینک زیر،لینک ناشناس ما هست هر سخنی درباره روایت ها،سوالات میثاق،نشریه و پیشنهادات دارید میتونید اینجا بگید و ما هم به سوالات و... در کانال پاسخ خواهیم داد✅
https://harfeto.timefriend.net/17627975642078
#لینک_ناشناس
@gofteman_isa
@khuisa49
200
خب ما با یه خبر خوب دیگه اومدیم 😍
🎧 پیشنمایش ماهنامه «دیِ گفتمان» رو میتونید گوش بدید ✨
🌙 فردا شب هم منتظر خود نشریه باشید 🙂💫
🎙:
علی رستگار
محمد امین رسولی
ریحانه کاظمی
@gofteman_isa
200
میون این همه دردسر و کلنجار رفتن با اساتید حوالی رسیدن به انتهای ترم، چی میتونه حالتون رو خوب کنه؟ 😵💫📚
برنده شدن توی قرعهکشی یک میلیارد تومانی؟ 💰🤩
لغو شدن همه امتحانات؟ 😌✍️❌
درست شدن وضعیت غذای سلف؟ 🍛🤞
اخراج شدن اساتید روی مخ و کمدانش؟ 😅🙈
بله، همه اینها قطعاً خوشحالی زیادی رو به همراه داره؛
ولی یه خبر براتون دارم که از همه اینام بهتره 👀✨
شماره بعدی نشریه گفتمان توی پیلهی خودش منتظره تا تبدیل به پروانه بشه 🐛➡️🦋
و انتظار دوم، دنبال قلم پروانهدوست و خلاقانهی شماست ✍️💡💛
اگه دوست داری کمکش کنی، بهمون پیام بده 📩👇
@khuisa49_admin
200
از «من» تا «ما»
دانشگاه را شناخته بودم؛ در نبرد میانترمها، نهال دوستی با افراد جدید را کاشته بودم. فایدهای نداشت! کی این نهال رشد کند؟ دوری از خانواده، قلبم را مانند فنری از جایش میکند. یاد روزهای کنکور، یاد قولوقرارهایی که بسته بودم… آه! یک مورد را انجام ندادم. وقت عمل کردن بود. اردوی مشهد دانشگاه، آمپولی برای درمان دلتنگی و جبران بدقولیام بود. ساعت ۱۷ عصر تلفنم زنگ خورد؛ نهالی پربار که در آن بازه رشد بیشتری کرده بود. مسئولیتی وسوسهانگیز و مطابق با شخصیتم در اردوی مشهد به من دادند: مسئول پذیرش میثاق! درک خوبشان از من برایم عجیب بود. شب روشنی بود؛ حس مسئولیت داشتن، حس تعلق خاصی را به من میداد. سؤالهایی داشتم: چرا من؟ نکند خراب کنم؟ اولین تجربهٔ ارتباطم چگونه است؟ خیلی گذشته، اما هنوز پاسخ برخی باقی مانده است. امتحانات تمام شد. تصورم از مسئول پذیرش تغییر کرده بود. تعدد کارهایش از تصور ذهنیام بیشتر بود. شیوهٔ پیگیری عجیبتر از آن؛ خوشحالی و شادی به نام من، عملکرد ضعیفم به نام کس دیگری نوشته میشد. نفهمیدم؛ شاید لازم بود این رفتار را یاد بگیرم! میثاق جایی بود که فرد در جمع تشویق میشد، ولی خطایش را بزرگمرد دیگری گردن میگرفت. شعار جالبی هم داشتند؛ جنابشان میفرمودند: «بزرگ، کسی است که بزرگی کند!» حق تکثیر جملهشان هم پرداخت شده؛ مسئلهای نیست. روز حرکت بود. به راهآهن رسیدیم. فهرست اسامی به دست، به رسم عادت شروع به حضور و غیاب کردم. خوشوبشهای طولانی داشتم. هرچه بیشتر صحبت میکردم، دامنهٔ اشتراکاتم بیشتر میشد. جذابتر از آن، ثبت شمارهٔ تلفن افرادی بود که قرار است به دوستان، همراهان، همکاران، حتی مدیران عامل شرکتهای تازهتأسیسشدهٔ خودمان تبدیل شوند. بالاخره مسئول پذیرش بودم! فشار اردو از همان روز اول مشخص بود؛ فشاری که توسط چند دانشجوی کمی بزرگتر از ما مدیریت میشد. موتور ذهن به کار افتاده بود و با پرسشهایش ذهنم را گیج کرده بود. پاسخ به این پرسشها نیاز به زمان داشت؛ حتی برخی از آنها هنوز هم حل نشده است. خاطرم هست مسئولان اصلی برنامه تنها یکبار سعادت حضور در حرم حضرت رضا (ع) را داشتند. من نمیفهمیدم چه میکنند؟ سؤال میپرسیدم. وجه اشتراک همهشان این بود: «ما مگر کاری هم میکنیم! اینها همه کار خداست!» ایمان و ازخودگذشتگیشان باعث شد بدانم واقعاً به این سخنشان اعتقاد دارند. در خاطر ندارم نشانهای از خستگی در چهرهٔ مسئول اجرایی، در میان خوابیدنهای سهساعته و شش روز تداوم آن، دیده باشم. این همت ناشی از منبعی نامحدود بود که بعدها تا حدی به آن رسیدم. وجه تمایز میثاق با اردوهای دیگر، برگزار شدن اردو توسط خود افراد شرکتکننده بود. گویی خودمان داشتیم برای خودمان اردو برگزار میکردیم. «خود» وقتی به «خودمان» تبدیل میشود، حس حرکت جمعی در راستای هدفی مشترک را منتقل میکند؛ حسی که در میثاق پررنگتر از همیشه بود.✍عرفان اسلامی #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
200
درحال گذر بودم که...
سیستم مغز و قلب من هیچوقت به شکلی نبوده که بیشتر از سه دقیقه درگیر چیزی باشد. در تمام زندگی در حال گذر بودم و دوران دانشجویی هم خارج از این قاعده نبود. همینطور در حال گذر بودم و فقط یک لحظه، برای تماشا ایستادم. بنا بود انجمن اردویی به نام میثاق برگزار کند. برایم مانند اردوهای دیگری بود که اگر نیاز بود، بخشی از کار را بر سر رفاقت دست میگرفتم. اما از همان ابتدای شروع فرایندِ این اردویِ بهظاهر ساده، همهچیز فرق داشت! از اطلاعیهای که پشتِ منتشر شدنش چندین نفس حبس شده بود و بعدش چندین «الحمدلله کما هو اهله»، تا آن شب آخری که عکس دستهجمعیمان را با یک اشکنامه به دستمان دادند. من در تمام آن شبهایی که مستقیماً به صبح وصل میشد، نور میدیدم و حُب. کمکم پاگیر شدم، ولی هدف، توقف کوتاهمدت در یک ایستگاه جذاب بود. من رهگذر بودم. قطار ۴ صبح رسید. هوا سرد بود. اما قلبم! عجیب گرم مینمود. روزها گذشت و من هر روز بیشتر از قبل از جهانِ خودم کنده میشدم. گاهی یادم میرفت که رهگذرم. احساس تعلق میکردم! به همان جمعِ گرمِ دوستانِ صاف و صادقی که همگی همسنِ من بودند! اما رهگذر؟ نه. آنها ایستاده بودند و تلاش میکردند برای ساختن. میخواستند جمع شوند. ما شوند. شاخوبرگ بگیرند. میخواستند سرباز باشند. معتقد بودند اگر فرماندهشان آمادهباش دهد، نباید ساکت باشند. باید حرفی برای گفتن داشته باشند. آنها هم رهگذر بودند، اما مسیر و مقصدشان فرق داشت. اصلاً نوع رفتنشان متفاوت بود. ۶ روز گذشت و ساعت حوالی ۸ در تهران ایستاد. ما برگشته بودیم. اما من؟... نه. من آن «من» را در یکی از پسکوچههای مشهد، کنار آن آقایی که قهوه عربی میفروخت، یا شاید هم در آخرین زیارت، در آن شب سرد، در صحن حرم جا گذاشتم. همهچیز عجیب فرق کرده بود. من متعلق به چیزی نبودم، ولی قلبم! دائم اذیت میکرد. یک چیزی در وجودم! که نه، حتی در تمام جهانم جای خودش نبود. شهر سیاهوسفید بود و زندگی هم یکطوری بود. خیلی دنبال آن بخشی که نبود گشتم، دربارهاش فکر کردم، از مردم پرسیدم و در آخر یافتمش. جای خالیای که منِ جدید داشت، همان جمع همسنوسالهایم بود. همانهایی که ادعا داشتند رفاقتهایشان را از آقای صاحبخانه میثاق داشتند. رفاقتهایی که آنها را هممسیر کرده بود. رهگذر بودن را در معنای درست یاد داده بود. ساختن را برایشان دیکته کرده بود. ایستادم. نگاهشان کردم. دست در دستشان گذاشتم. میخواستم یاد بگیرم. میخواستم همراه شوم. دلم نمیخواست حرفی برای گفتن نداشته باشم. نهایتش این است که میگویم: ببخشید، من تلاشم را کردم. ✍زهرا شوندی(ورودی ۱۴۰۲) #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
200
میشه منم ببرید؟
صفر. تماس گرفت،شماره غریبه بود. همان موقع که چند روزی به دلیل کسالت روحی، خیلی کم پیش میآمد که بیرون بروم و ترجیح میدادم با کسی حرف نزنم. تازه دانشگاه آمده بودم و از زمین و زمان شاکی برای این ایستایی مسخره و فضایی که عنوان «آکادمیک» گویا گاه برایش به مثابه یک شوخی جلوه میکند. پاسخ دادم. صدایی جوان که هیچگاه تصور نمیکردم از دوستان نزدیکم روزگاری شود، فرایند مصاحبه و... را برایم توضیح داد. گوش دادم و بعد از لحظهای سکوت، با لحنی بچهگانه گفتم: «منم میبرید؟میشه منم ببرید؟» زیر خنده صدا زد و من هم خندیدم.«انشاالله»ی گفت و خداحافظی کردیم. بعد از نوشتن دو پاراگراف بالا، لحظهای مکث میکنم و با خودم میگویم: از کجا بنویسم و از چه و از کدام؟و این به دلیل نداشتن خاطره درون ذهنم نیست، بلکه به دلیل زیاد بودن آن حرفهایی است که میخواهم بگویم. ایدهای به ذهنم میرسد. دو متنی را که یکی را همان روز تمام شدن میثاق و دومی را چند ماه پیش نوشتم، میگذارم. ۱. (روز تمام شدن میثاق): سوار قطار هستیم. وارد گالری میشوم و عکسها و ویدئوهایی که در این پنج، شش روز گرفتهام را نگاه میکنم. برخی را در گروه بچهها میفرستم و دلقکبازی درمیآورم. و به این فکر میکنم که... اردوی ما مسئول داشت؟این همه دَم و دستگاه، خریدها، هماهنگی اساتید، گرفتن اسکان، برنامههای علمی و... را که انجام میداد؟ چندتا آدم که هر وقت موقع دستدرد نکنه میرسیدند، خود را هیچکاره میدانستند. چندتا آدم که گاه حتی یادت میرود مسئول اردو و بزرگتر از تو هستند.و اگر قرار است صبحها با همکاری آقای «نگهبان» همه را با موسیقیهای فاخر بیدار کنی، میتوانی برای آنها استثنا قائل نشوی. حضور یا عدم حضورشان در رفتارهای صمیمانهات با دیگران تغییری ایجاد نکند. و گاهی یادت برود که آیا اینها اصلاًمسئول اردو هستند یا... به شخصه با اردوهای بسیج و انجمن اسلامی و...همیشه مشکل داشتم و به دلیل برخی از اخلاقیات و تفکراتم از این فضاها پسزده میشدم. و این اردو و افرادش،یکی از مواجهههای متفاوت من با این فضا بود. ۲. (بخشی از متن چند ماه پیش در کانال خصوصیام که یادآوری میثاق بود): حین قاف، بچهها را در صحن گوهرشاد حرم امام رضا جمع کرده است. صدای جاروبرقی آن طرف به گوش میرسد. نمیدانم ساعت چند است، اما از آن شبهای سردی است که شخصی مثل من که در عین «خریت محض» لباس پوشیده را به غلط کردن میاندازد. سرد. سرد. سرد. سرد. واقعاًسرد. بچهها رو به روی حرم امام رضا کنار هم مینشینند.من هم کنار آنها. آقای «ه» زیرآواز میزند و باقی در حالی که صدای «ه» بر فضا غلبه دارد، همراهی میکنند و تا به: «با چشم گریون جلوی پنجره فولاد...» «خدا میدونه از خودم هیچی ندارم...» میرسد، جمعیت انجمن اسلامی و اهالی حرم،اشک در چشمانشان جمع میشود. بچهها همراهی میکنند و من سگلرز میزنم. در حالی که میخوانند، توجهشان به من جلب میشود. «بچهها،شاطری سردش هست!» بدون این که سرود قطع شود،یکی دستکشش را دستم میکند. دیگری شالش را دور گردنم میاندازد و برخی کاپشن درمیآورند...✍محمد مهدی شاطری #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
200
و اینگونه آغاز شد 🌱
مسیر زندگی همچون جوانهای است از خاک برآمده که سختیهای راه را به جان خریده و به دنبال نور میرود. اما گاهی همهجا تاریک میشود، صداهای وهمآلود میپیچد و سرگردانی باقی میماند؛ نمیدانی که بودی؟ چه بودی؟ چرا سر از خاک برآورده بودی؟ ترس تو را فرامیگیرد؛ حرکت متوقف میشود و وای اگر دوباره راه را نیابی، پژمرده میشوی و میپوسی. من هم آنجا بودم، درست در دل تاریکی، با کولهباری از امیدها و آرزوها که اصلاً نمیدانستم برای چه با خود حمل میکنم؟! راه گم کرده بودم. از قدم برداشتن هراس داشتم و خسته بودم از ندانستنها. گمشدهای در درون خود داشتم که نمییافتمش و این نیافتنها، غم را روانه دل میکرد و انگیزه حرکت را کم. نمیدانم چه شد؟ چگونه رخ داد؟! ولی پرتو نوری از دور سوسو زد! از کجا بود؟ هرچه بود، دل آرام گرفت و گوش، آوایی از دعوت شنید و پاها با نیرویی غیر از اراده حرکت کردند و چیزی مرا بدانسو میکشید. وقتی نزدیکتر شدم، دل لبریز از شادی شد؛ آنجا سرزمین ضامن آهوها بود، همانجا که خورشید از پرتو نور گنبد طلایی، درخشان میشود. اما صبر کن! من پیش از این، اینجا بودهام؟ چرا اینبار فرق دارد؟ گفتند: «این ذکر میثاق است که ما را اینچنین به هم گره زده و به سرمنزل عشق رسانده.» گفتم: «میثاق چیست؟» «به یاد آر عهدی که بستیم، به یاد آر عهدی که با خدا بستیم و مسیر حقیقتی که باید طی کنیم؛ دست در دست هم بسازیم و پیش برویم و بر فراز قله حقیقت پای نهیم.» گمگشتهام را یافتم و دل از شعف بنای ترکیدن داشت. مشتاقانه دست در دست دوستان دادم و اینبار با هم عهد خود را گره به پنجره فولاد زدیم که اگر گرد فراموشی بر دل نشست، باد خبر عهد را از مشرق بر گوشها نجوا کند و دوباره پر بکشیم در مسیر حق؛ و اینگونه شد آغاز ماست، مشهد پایان نمیپذیرد.✍فاطمه محبی(ورودی ۱۴۰۳) #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
200
گفتمانی ها سلام...😍
لینک زیر،لینک ناشناس ما هست هر سخنی درباره روایت ها،سوالات میثاق،نشریه و پیشنهادات دارید میتونید اینجا بگید و ما هم به سوالات و... در کانال پاسخ خواهیم داد✅
https://harfeto.timefriend.net/17627975642078
#لینک_ناشناس
@gofteman_isa
@khuisa49
200
امتحان ریاضی دو دارم، نمیتونم بیام!
هی بچههای انجمن بهم زنگ میزدن. اصرار میکردن که بیام اردو! منم هی میگفتم که: بابا بهخدا امتحان ریاضی دو دارم. اونها هم میگفتن تو بیا توی اردو، کمکت میکنیم که بخونی و هر جا ایراد داشتی ما حلش میکنیم. هی اونا میگفتن و من قبول نمیکردم. تا اینکه مادر استادمون فوت شد. امتحان میانترم یه هفته افتاد عقب. منم که دیدم اینجوریه، پاشدم اومدم اردو. دم مسجد دانشگاه یه دوربین دادن دستم و بهم گفتن: این امانته، تا میتونی ازش خوب مراقبت کن. توی قطار، توی راه مشهد، یکی از بچهها بهم گفت: بلدی با دوربین عکاسی کار کنی؟ منم گفتم دوست دارم یاد بگیرم و اونم شروع کرد بهم یاد داد. همونجا بود که شدم مسئول رسانهٔ اردو، همینقدر یهویی! همینقدر یهویی که شدم مسئول رسانه، همینقدر یهویی هم مسیر زندگی من عوض شد. خودم رو بین یه عده آدم همسنوسال میدیدم که چندین برابر من حس تکلیف و مسئولیتپذیری داشتن و همین مسئولیتپذیری هم باعث شده بود بتونن همچین اردوی بزرگی رو برگزار کنن. بچههایی که از خوابشون میزدن تا بقیه احساس کموکاستی نکنن. همونجا یه جرقهای زد توی ذهنم که چرا من مثل اینا نشم؟ آرومآروم باهاشون رفیق شدم و این رفاقت تا همین الان ادامه داره. خلاصه که فکر کنم این کوتاهترین روایتی هست که توی این چند شب خواهید خوند؛ و من باور دارم که میثاق خوندنی نیست، دیدنی و چشیدنیه.✍محمد امین رسولی #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
200
میثاق یعنی چه؟
نوتیف پیامش صفحه موبایلم را روشن میکند درباره میثاق مینویسی؟ روایتی چیزی.. بدون فکر میروم سراغ گوگل..مینویسم میثاق! می گوید: پیمان، عهد، قول، وعده، قرار، قرارداد، میثاق به پیمانی گفته میشود که یک نفر آن را با کسی که از نظر قدرت از او بالاتر است میبندد. میروم لابه لای قفسه های کتابخانه مغزم. صندوقچه خاطراتی که دو سه سال گذشته در حفره های قلبم جاسازی کردمشان را همزمان با قفسه کتابخانهها میکشم بیرون. پرونده میثاق انقدر روشن و پر نور است که برای پیدا کردنش زمان زیادی نمیگذارم و سریع میگذارمش روی میز. چشم هایم را میبندم، پرونده را ورق میزنم. همت/اراده/خواستن/شدن/مشهد/توکل/امام رضای عزیز/اثر/رفاقتِ واقعی/اخلاص/نگاهِ حضرت امالبنین/نشد نداریم/ خستگی ابدا//برکتِ وجودِ امامِ معصوم/نورِ حرم در جایی غیر حرم/معنای توسل / زیارت به اندازه یک نگاه/ پیوند قلبی ناگسستنیِ آدمها/ احساسِ رضایت از ارتباط/ معنایِ فکر کردن/بزرگ شدن/رسالت/دغدغه مشترک/ «ما» حتی بعضی از صفحه ها متعلق به احساساتیست که واژه ایی برایشان پیدا نمیکنم؛ اما متوجه میشوم دایره لغات مغزم مترادف هایی را برای میثاق پیدا میکند که در لغت نامه دهخدا جایی ندارند و من از این تناقض خوشحالم. خوشحالم از این تغییر معنا! چون برای من این تغییر آورده هایی داشته که بعید میدانم هر کجای دنیا را بگردم مانندش را پیدا کنم. فکر میکنم این تغییر نه فقط برای من که برای همه آنهایی رخ داده که قلب خود را به شیوه ایی با میثاق گره زدند. میثاق این فرزندِ بیست و نه سالهی انجمن اسلامی که انقدر در قلب آدمها جایش پر رنگ و دوست داشتنیست که برای جلوه هر ساله اش در مشهدِ امام رضا از همه چیزشان مایه میگذارند و تلاش میکنند. الحق و الانصاف هم که او فرزند خلفیست. انقدر که هر سال بعد از اردو کسی را شرمنده خودش نمیکند و رزق لایحتسبِ همه میشود، حتی آنهایی که نمیخواهند!✍زهرا زارعشاهی(ورودی ۱۴۰۰) #روایت_میثاق @gofteman_isa @khuisa49
