آبیِنجات
Open in Telegram
تقدیم به یونس پیامبر که هرگاه در دلتنگیها وبنبستها دعایش را در دل تکرار میکنم به یکباره تمام آبهای جهان با من مهربانتر میشوند و راهی از نور حتی در دل ژرفترین دریاها برایم باز میشود ارتباط با ادمین : @asemany1393
Show more716
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '26
May '26
+1
in 0 channels
April '26
+5
in 0 channels
Get PRO
March '26
+1
in 0 channels
Get PRO
February '26
+57
in 6 channels
Get PRO
January '26
+55
in 8 channels
Get PRO
December '25
+243
in 12 channels
Get PRO
November '25
+100
in 6 channels
Get PRO
October '25
+19
in 2 channels
Get PRO
September '25
+90
in 11 channels
Get PRO
August '25
+228
in 7 channels
Get PRO
July '25
+145
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | +1 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
| 2 | تا جایی که حافظهام یاری میکند و به پستوی خاطراتم سرک میکشم، همیشه قانون نانوشتهای بر قلبم حکمرانی کرده است: «شادی، تنها وقتی شادی است که تقسیم شود». از همان روزهای کودکی تا به امروز، هرگاه نعمتی، خوشیِ کوچک یا بزرگی در خانهی دلم را زده، پیش از آنکه خودم را در آغوش آن نعمت رها کنم، سایهای از دلتنگی بر وجودم نشسته است. گویی لذتِ داشتنِ یک لباس نو، تماشای یک منظرهی بکر، یا حتی آسایشِ نشستن در یک اتومبیل راحت و خانهای دلباز، بدون حضور کسانی که تکههای قلب من هستند، چیزی کم دارد. طعم شیرینِ موفقیت یا رفاه، وقتی عزیزانم در آن سهیم نبوده باشند، به سرعت در کامم گس شده است. همیشه آرزو داشتهام که اگر قرار است بهترینها سهم من باشد، پیش از من، سهمِ پارههای تنم، خانوادهام و عزیزترینهایم باشد.
این حس، تنها محدود به دیوارهای دنیا و اسباب و اثاثیهی آن نیست؛ بلکه دامنهاش بر عبادات و معنویات هم کشیده شده است. حتی در خلوتترین و معنویترین لحظات، آنجا که انسان باید از همه چیز ببرد و تنها به خدایش بیندیشد، باز هم رشتههای نامرئی محبت، مرا به عزیزانم وصل کرده است . در مسجد محل، زیر گنبد خضرای مسجدالنبی، یا حتی روبروی کعبه در مسجدالحرام، وقتی غرق در فیض و فضل اللهی شده ام ، اولین دعایی که بر لبم نشسته است و اولین خواسته ام آرزوی حضور عزیزانم بوده است. گاهی با خودم فکر میکنم که ما شاید تمام لحظات شیرین زندگیمان را در نوعی "حسرتِ مقدس" سپری میکنیم؛ حسرتِ اینکه "کاش او هم اینجا بود"، "کاش مادر، پدر، همسر یا فرزندم نیز این نسیم معنوی را استشمام میکردند".
و دقیقاً همینجاست که کلام خداوند، همچون مرهمی بر این دلنگرانیهای عاشقانه مینشیند و به این احساساتِ حسرتناک، جهت میدهد. آنجا که پروردگار مهربان، دغدغهی ما برای خانواده را نه فقط در رفاه دنیوی، بلکه در سرنوشت ابدیشان به رسمیت میشناسد و میفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ...»
(ای کسانی که ایمان آوردهاید، خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگهاست نگه دارید... - سوره تحریم، آیه ۶)
این آیه، شاید در نگاه اول انذار باشد، اما در عمقِ خود، عاشقانهترین دستورالعمل زندگی است. خداوند میداند که ما تابِ دیدنِ خار در پای عزیزانمان را نداریم، چه رسد به آتش دوزخ.
"قُوا" (نگه دارید/محافظت کنید)، فریادِ همان عشقی است که میخواهد عزیزانش را نه فقط در خانههای بزرگ دنیایی، بلکه در قصرهای ابدیِ امنیت و آرامش ببیند. اگر من امروز نگرانِ رفاه و آسایشِ جسمانیِ خانوادهام هستم، این آیه افق دیدم را وسیعتر میکند که: ای انسانِ عاشق! اگر واقعاً دوستشان داری، اگر میخواهی بهترینها را داشته باشند، دستشان را بگیر تا در مسیرابدیت نلغزند. محافظت از آنها در برابر گناه و تیرگی، بالاترین شکلِ دوست داشتن است.
مگر میتوان بهشت را بدون آنها تصور کرد؟ مگر میشود انسان در باغهای برین قدم بزند، از نهرهای جاری بنوشد، اما جای خالیِ کسانی که تمام خاطراتِ شیرینش با آنها گره خورده، خالی باشد؟ خداوند که خالق این عواطف است، پاسخی حیرتانگیز برای این بیقراریِ ما دارد و در سوره طور، وعدهی وصل میدهد:
«وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ...»
*(و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنان ایمان آوردند، فرزندانشان را [در بهشت] به آنان ملحق میکنیم... - سوره طور، آیه ۲۱
این «أَلْحَقْنَا بِهِم» (آنان را به ایشان ملحق میکنیم)، آبِ سردی است بر آتشِ آن حسرتها. این یعنی خداوند، بهشت را هم "خانوادگی" میپسندد. یعنی اگر امروز در این دنیا دغدغهی دین ودنیای عزیزانمان را داشته باشیم و دستگیرشان باشیم خداوند در آن سرای جاودانه، پاداش این عشق را با "همنشینی ابدی" میدهد.
آری، همهی آن حسرتها و انتظارها، تمام آن تلاش ها و آن «قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُم» ها سرانجام در یک نجوا آرام میگیرند؛
آن هنگام که خداوند خود، بر جمعِ بههمرسیدهی دلها سلام میگوید:
«سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیم»
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 517 |
| 3 | در اینجا یک جستار روایی (Narrative Essay) با لحنی عاطفی، معنوی و پیوسته بر اساس متنی که ارائه کردید و با الهام از آیات قرآن کریم برایتان نگاشتهام:
# بهشت، بهانهای برای با هم بودن
تا جایی که حافظهام یاری میکند و به پستوی خاطراتم سرک میکشم، همیشه قانون نانوشتهای بر قلبم حکمرانی کرده است: «شادی، تنها وقتی شادی است که تقسیم شود». از همان روزهای کودکی تا به امروز، هرگاه نعمتی، خوشیِ کوچک یا بزرگی در خانهی دلم را زده، پیش از آنکه خودم را در آغوش آن نعمت رها کنم، سایهای از دلتنگی بر وجودم نشسته است. گویی لذتِ داشتنِ یک لباس نو، تماشای یک منظرهی بکر، یا حتی آسایشِ نشستن در یک اتومبیل راحت و خانهای دلباز، بدون حضور کسانی که تکههای قلب من هستند، چیزی کم دارد. طعم شیرینِ موفقیت یا رفاه، وقتی عزیزانم در آن سهیم نبوده باشند، به سرعت در کامم گس سده است. همیشه آرزو داشتهام که اگر قرار است بهترینها سهم من باشد، پیش از من، سهمِ پارههای تنم، خانوادهام و عزیزترینهایم باشد.
این حس، تنها محدود به دیوارهای دنیا و اسباب و اثاثیهی آن نیست؛ بلکه دامنهاش بر عبادات و معنویات هم کشیده شده است. حتی در خلوتترین و معنویترین لحظات، آنجا که انسان باید از همه چیز ببرد و تنها به خدایش بیندیشد، باز هم رشتههای نامرئی محبت، مرا به عزیزانم وصل کرده است . در مسجد محل، زیر گنبد خضرای مسجدالنبی، یا حتی روبروی کعبه در مسجدالحرام، وقتی غرق در فیض ورحمت اللهی شده ام ، اولین دعایی که بر لبم نشسته است و اولین خواسته ام آرزوی حضور عزیزانم بوده است. گاهی با خودم فکر میکنم که ما شاید تمام لحظات شیرین زندگیمان را در نوعی "حسرتِ مقدس" سپری میکنیم؛ حسرتِ اینکه "کاش او هم اینجا بود"، "کاش مادر، پدر، همسر یا فرزندم نیز این نسیم معنوی را استشمام میکردند".
و دقیقاً همینجاست که کلام خداوند، همچون مرهمی بر این دلنگرانیهای عاشقانه مینشیند و به این احساساتِ حسرتناک، جهت میدهد. آنجا که پروردگار مهربان، دغدغهی ما برای خانواده را نه فقط در رفاه دنیوی، بلکه در سرنوشت ابدیشان به رسمیت میشناسد و میفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ...»
(ای کسانی که ایمان آوردهاید، خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگهاست نگه دارید... - سوره تحریم، آیه ۶)
این آیه، شاید در نگاه اول انذار باشد، اما در عمقِ خود، عاشقانهترین دستورالعمل زندگی است. خداوند میداند که ما تابِ دیدنِ خار در پای عزیزانمان را نداریم، چه رسد به آتش دوزخ.
"قُوا" (نگه دارید/محافظت کنید)، فریادِ همان عشقی است که میخواهد عزیزانش را نه فقط در خانههای بزرگ دنیایی، بلکه در قصرهای ابدیِ امنیت و آرامش ببیند. اگر من امروز نگرانِ رفاه و آسایشِ جسمانیِ خانوادهام هستم، این آیه افق دیدم را وسیعتر میکند که: ای انسانِ عاشق! اگر واقعاً دوستشان داری، اگر میخواهی بهترینها را داشته باشند، دستشان را بگیر تا در مسیرابدیت نلغزند. محافظت از آنها در برابر گناه و تیرگی، بالاترین شکلِ دوست داشتن است.
مگر میتوان بهشت را بدون آنها تصور کرد؟ مگر میشود انسان در باغهای برین قدم بزند، از نهرهای جاری بنوشد، اما جای خالیِ کسانی که تمام خاطراتِ شیرینش با آنها گره خورده، خالی باشد؟ خداوند که خالق این عواطف است، پاسخی حیرتانگیز برای این بیقراریِ ما دارد و در سوره طور، وعدهی وصل میدهد:
«وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ...»
*(و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان به پیروی از آنان ایمان آوردند، فرزندانشان را [در بهشت] به آنان ملحق میکنیم... - سوره طور، آیه ۲۱
این «أَلْحَقْنَا بِهِم» (آنان را به ایشان ملحق میکنیم)، آبِ سردی است بر آتشِ آن حسرتها. این یعنی خداوند، بهشت را هم "خانوادگی" میپسندد. یعنی اگر امروز در این دنیا دغدغهی دین ودنیای عزیزانمان را داشته باشیم و دستگیرشان باشیم خداوند در آن سرای جاودانه، پاداش این عشق را با "همنشینی ابدی" میدهد.
پس این دلشورهها و آرزوها برای سهیم کردن عزیزان در خوشیها، ریشه در یک حقیقت فطری دارد. ما مسافرانِ کاروانی هستیم که نمیخواهیم هیچکس جا بماند. بهشت برای ما، تنها مکانی پر از نعمت نیست؛ بهشت برای ما یعنی "با هم بودن". یعنی همان جمعِ صمیمی، همان خندههای آشنا، اما اینبار بدون ترس از جدایی، بدون غمِ بیماری و بدون حسرت.
آری، همهی آن حسرتها و انتظارها، تمام آن تلاش ها و آن «قُوا أَنفُسَکُمْ وَأَهْلِیکُم» ها سرانجام در یک نجوا آرام میگیرند؛
آن هنگام که خداوند خود، بر جمعِ بههمرسیدهی دلها سلام میگوید:
«سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیم».
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 1 |
| 4 | دوستان و همراهان عزیز آبی نجات،
اگر کسی نام قاریِ تلاوتی را که منتشر کردهام میداند، لطفاً در پیام خصوصی به بنده اطلاع دهد.
ممنون از همراهیتان.. | 57 |
| 5 | Voice message | 61 |
| 6 | sticker.webp | 487 |
| 7 | حافظهی آدمی، خانهای است با هزاران درِ بسته. هر در، به اتاقی از گذشته باز میشود و کلید هر در، گاه یک بو، گاه یک طعم، و گاه تنها طنینِ یک صدای گمشده در زمان است. برای من، و شاید برای بسیاری از همنسلانم در کوچهپسکوچههای کردستان، کلید گرانبهاترین اتاق این خانه یعنی لحظه های ماه مبارک رمضان، نوای مناجات "ماموستا ربیعی" است.
اعتراف میکنم من هنوز هم بسیاری از واژگان آن مناجات هورامی را درنمییابم. اما این هرگز مهم نبود چون آن صدا، یک زبان مشترک نبود یک رمز بود. رمزی که به محض پیچیدن در گوش، کیمیاگری شگفتانگیزش را آغاز میکند و صوت را بدل به شمیم و بوهای خوش میکند شمیمِ سیرداغ و نعنایی که مادر در آخرین لحظات نزدیک به افطار در آش رشته میریخت.
مناجاتی که بو را بدل به طعم میکند. طعم شیرین و خنک یک استکان شربت خاکشیر در اوج عطش افطار...
و طعم را بدل به تصویر میکند، تصویر سفرهای که شاید شاهانه نبود اما از هر قصر سلطنتی امنتر و آرامشبخشتر بود.
راز ماندگاری رمضانِ کودکیهای ما، در همین پیوند عمیق حواس بود. ما تقدس آن ماه را نه با مفاهیم انتزاعی و کلمات بزرگ، که با تمام سلولهایمان درک میکردیم.
تقدس این ماه، بوی نان سنگک تازهای بود که پدر دم افطار به خانه میآورد مهربانی در طعم خرما و شیرینی بامیه و زولبیا خلاصه میشد. و آرامش، همان سکوت پرمعنایی بود که لحظاتی پیش از اذان، خانهی کوچکمان را در بر میگرفت؛ سکوتی که تنها با صدای نفسهای آرام و منتظر ما شکسته میشد.
آری
این همان رشتهای است که روح بزرگسالی را به کودکی پیوند میزند
پس رمضان را برای فرزندانتان عزیز کنید نه فقط با پند و اندرز، که با خلق خاطراتی ملموس. بگذارید بوی غذای مخصوص این ماه در خانهتان بپیچد، چنان که سالها بعد، عبور از کنار یک رستوران، ناگهان فرزندتان را به سفرهی افطار خانهی شما پرتاب کند.
بگذارید یک نوای خاص، یک مناجات یا یک دعا، موسیقی متنِ این سی روز باشد تا در آینده، شنیدن تصادفی آن نوا از رادیوی یک تاکسی، تمام امنیت و صفای روزهای ماه رمضان را در قلبش زنده کند.
در این ماه، بیش از هر زمان دیگری، خانه را به پناهگاه امن بدل کنید. مشاجرات را کنار بگذارید. بگذارید تنها صدایی که در پسزمینهی آن خاطرات ضبط میشود، صدای محبت و آرامش باشد.
کودک، گرسنگی و تشنگی را فراموش میکند اما حس امنیتی که در کنار سفرهی افطار تجربه کرده را هرگز از یاد نخواهد برد. او شاید فلسفهی روزه را به درستی درک نکند اما معنای صمیمیت، انتظار شیرین و پاداش پس از صبر را با جان و دل لمس خواهد کرد.
و من امروز، وقتی طنین صدای ماموستا ربیعی از جایی به گوشم میرسد، دیگر یک شنوندهی صرف نیستم. من به آن کودک منتظر بازمیگردم که روی زانوهایش نشسته، چشم به لبهای پدر دوخته تا دعای افطار را زمزمه کند و بیصبرانه منتظر است تا مادر غذای افطار را سرسفره بیاورد.
آری، صدای ماموستا ربیعی برای من صرفاً یک خاطره نیست گواهی زندهای است بر اینکه روح ما، هرگز از خانهی کودکیاش تبعید نمیشود. تنها به یک کلید نیاز دارد. کلیدی از جنس بو، طعم یا نوا، تا درهایش را دوباره بگشاید و ما را به همان بهشت کوچک و امن خانه ی پدری و سفره های افطاری ماه رمضان آن بازگرداند...
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 1 625 |
| 8 | sticker.webp | 642 |
| 9 | کودک که بودم خوشبختی برایم در یک نانِ قیفیِ ترد و یک گوی سردِ بستنی وانیلی خلاصه میشد. اما عجیب بود... همیشه در اوجِ آن خنکای شیرین، یک اضطرابِ داغ در دلم جوانه میزد. خوب به یاد دارم ظهرهای داغِ تابستان، وقتی بستنی را در دست میگرفتم هنوز زبانم با اولین سردیِ لطیفش آشنا نشده بود که نگاهم به قطرهای میافتاد که از گوشهی نانِ قیفی بستنی سُر میخورد و روی دستم میچکید.
من، با همان گازِ نخستین، دیگر فقط به طعم وانیلی و شکلاتیاش فکر نمیکردم تمامِ فکر و ذکرم این بود که «دارد تمام میشود» انگار آن شیرینی، پیغامی پنهان داشت که میگفت: «من ماندنی نیستم».
من با هر لیس زدن، نه فقط طعم بستنی سرد، که طعمِ فقدان را مزه میکردم. گویی مسابقهای بود میانِ من و گرمای آفتاب ...
و من همیشه میدانستم که تهِ این ماجرا، یک نانِ خالیست و دستهایی که چسبناک شدهاند و دلی که هنوز سیر نشده، حسرتِ تمام شدن را میخورد.
آن روزها فکر میکردم این فقط حکایتِ بستنیهای تابستانی است. اما بزرگتر که شدم دیدم زندگی، ویترینِ بزرگی است پر از همین «داشتنها» و «از دست دادنها». فهمیدم که چه چیزهای خوب و خواستنی، چه لحظاتِ ناب و عزیزی در زندگی هست که ماهیتشان مثل همان بستنی، لغزنده و گریزپاست. انگار تقدیرِ هر چیزِ لطیف، گذرا بودن است. شادیهای عمیق، جمعهای صمیمی، جوانی، و حتی حضورِ عزیزان؛ همه چیز از بینِ پنجههای آدمی سر میخورد و میلغزد و ما باید درست در لحظهی وصل، نگرانِ فصل و جدایی باشیم.
و حالا
حالا... نوبت به « ماه رمضان» رسیده است.
این روزها که عطرِ ضیافت در هوا پیچیده، دوباره همان حسِ کودکی، اما با بلوغی غمگینتر سراغم آمده است.
رمضان، همان بستنیِ روح است؛ همان خنکای گوارا در تابستانِ سوزانِ دنیا. اما نمیدانم چرا این دلِ دردمند هنوز سفره پهن نشده، هنوز هلالِ ماه رویت نشده، نگرانِ تمام شدن مهمانی است.
هنوز «اللهم بلغنا رمضان» را تمام نکرده تهِ دلم میلرزد برای آن غروبِ آخر که باید بخوانیم «الوداع یا شهر رمضان ».
شاید این دلتنگیِ پیش از موعد؛ نشانهی فهمیدنِ ارزشِ حضور است. و همین داناییست که ما را وا میدارد تا برای تاب آوردنِ این گذر دست به دامانِ" تو "شویم و صدایت بزنیم
خدایا! حالِ ما، حالِ همان کودکی است که بستنیاش را سفت چسبیده تا آب نشود، اما میداند که آب میشود.
خدایا ما را به رمضان برسان...
اما دعای اصلیمان چیز دیگریست:
خداوندا
اگر رسمِ این ضیافت، رفتنی بودن است، و اگر قرار است این روزهای مهمانیات مثل برق و باد بگذرد
نگذار مثل کودکیهایمان، تنها با دستهای چسبناک و حسرتِ یک نانِ خالی بمانیم؛ بگذار طعمِ شیرینِ بندگیات، آنچنان در جانمان نفوذ کند که هیچ گرمای گناهآلودی، توانِ ذوب کردنش را نداشته باشد.
خدایا ما را به رمضانت برسان
و
اگر رفتنیست،
کاری کن
ما «سیر» از آن نرفته باشیم.
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 1 669 |
| 10 | sticker.webp | 506 |
| 11 | No text... | 163 |
| 12 | وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»
فرقان ٧٤
و آنان که میگویند:
پروردگارا، از همسران و فرزندانمان برای ما روشنیِ چشم قرار ده،
و ما را پیشوای پرهیزگاران بگردان
لحظاتی را تصور کن زانو زدهای و بارِ مسئولیت زندگی، ترس از آیندهی بچهها و دلنگرانی برای همسرت، شانههایت را کمی خسته کرده. درست در همین لحظهی خستگی و نیاز، آیه« رَبَّنَا هَبْ لَنَا ...»دستت را میگرد آیهای که از خانه آغاز میشود و به امامت دلها ختم می شود آیه ای که میگوید بلند پرواز باش! چیزی بخواه که زندگی آن دنیا را نیز برایت تضمین کند. میگوید صدایش بزن و بگو: «ربنا...» یعنی خدایا، تو مربی مایی، تو صاحباختیار مایی، حالا که صاحبی، دستمان را خالی نگذار.
و بعد، آن درخواستِ لطیف و عجیب مطرح میشود:
«قره اعین». میدانی قصه این کلمه چیست؟ عربِ قدیم وقتی در بیابانهای سوزان راه میرفت و چشمش از شدت گرما و غبار میسوخت، تنها چیزی که آرامش میکرد، رسیدن به واحهای خنک بود که نگاهش را نوازش کند؛ به این حالت میگفتند «قرة عین» یعنی خنکی چشم، یعنی چیزی که وقتی میبینیاش، تمامِ سختیِ راه یادت میرود. دعای ما دقیقاً همین است: «خدایا! همسرم و فرزندانم را مایهی خنکی چشمم قرار ده.»
این دعا چقدر عاشقانه است! نمیگوید فرزندم را دکتر و مهندس یا همسرم را پولدارترین آدم شهر کن میگوید خدایا کاری کن که وقتی نگاهم به آنها میافتد، دلم آرام بگیرد؛ غمهایم فراموش شود. میخواهم خانهام پناهگاه باشد، نه میدان جنگ. میخواهم وقتی از هیاهوی دنیا خسته و زخمی به خانه برمیگردم، لبخند فرزندم و آرامش همسرم، مثل آبِ سردی باشد بر آتش دغدغههایم.
«نورِ دیده» یعنی فرزندِ صالحی که وقتی سر به سجده میگذارد، تو در خلوتت خدا را شکر میکنی که چنین امانتی به تو داده؛ نور دیده یعنی همسری که در مسیرِ سختِ بندگی، یار و یاور تو باشد نه باری بر دوشِ دینت.
اما دلِ انسانِ مومن، دریاست؛ به همین قانع نمیشود و اوج میگیرد. فقط آرامش خودش را نمیخواهد، میخواهد این چشمهی زلال جاری شود و دشتهای تشنهی دیگر را هم سیراب کند. پس ادامه میدهد: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»؛ خدایا! ما را پیشوای پرهیزگاران قرار ده. چه بلندپروازیِ نابی! نه اینکه رئیس شویم تا فخر بفروشیم، بلکه میخواهیم آنقدر در مسیر بندگیِ تو خالص شویم، آنقدر خانهمان بوی خدا بگیرد که دیگران با دیدنِ ما راه را پیدا کنند. میخواهیم الگو باشیم در مهربانی، در گذشت، و در تربیت نسلی که قرار است زمین را آباد کند. این دعا مسئولیت دارد؛ وقتی این را میگویی، دیگر نمیتوانی در خانه بداخلاق باشی یا فرزندت را به حال خود رها کنی. تو خواستهای که «امام» باشی، پس باید «امامگونه» زندگی کنی.
آری
وقتی دعای « رَبَّنَا هَبْ لَنَا ...» را در قنوت نمازت با بغض میخوانی، داری آرزو میکنی که: «خدایا! زنجیرهی نسل من را تا قیامت به ریسمان محبت خودت گره بزن. نگذار فرزندانِ من در تاریکیهای آخرالزمان گم شوند تا خانهی کوچکِ ما ، فانوسِ دریاییِ این شهرِ طوفانزده باشد ..
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 3 133 |
| 13 | وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»
فرقان ٧٤
و آنان که میگویند:
پروردگارا، از همسران و فرزندانمان برای ما روشنیِ چشم قرار ده،
و ما را پیشوای پرهیزگاران بگردان
لحظاتی را تصور کن زانو زدهای و بارِ مسئولیت زندگی، ترس از آیندهی بچهها و دلنگرانی برای همسرت، شانههایت را کمی خسته کرده. درست در همین لحظهی خستگی و نیاز، آیه« رَبَّنَا هَبْ لَنَا ...»دستت را میگرد آیهای که از خانه آغاز میشود و به امامت دلها ختم می شود آیه ای که میگوید بلند پرواز باش! چیزی بخواه که زندگی آن دنیا را نیز برایت تضمین کند. میگوید صدایش بزن و بگو: «ربنا...» یعنی خدایا، تو مربی مایی، تو صاحباختیار مایی، حالا که صاحبی، دستمان را خالی نگذار.
و بعد، آن درخواستِ لطیف و عجیب مطرح میشود:
«قره اعین». میدانی قصه این کلمه چیست؟ عربِ قدیم وقتی در بیابانهای سوزان راه میرفت و چشمش از شدت گرما و غبار میسوخت، تنها چیزی که آرامش میکرد، رسیدن به واحهای خنک بود که نگاهش را نوازش کند؛ به این حالت میگفتند «قرة عین» یعنی خنکی چشم، یعنی چیزی که وقتی میبینیاش، تمامِ سختیِ راه یادت میرود. دعای ما دقیقاً همین است: «خدایا! همسرم و فرزندانم را مایهی خنکی چشمم قرار ده.»
این دعا چقدر عاشقانه است! نمیگوید فرزندم را دکتر و مهندس یا همسرم را پولدارترین آدم شهر کن میگوید خدایا کاری کن که وقتی نگاهم به آنها میافتد، دلم آرام بگیرد؛ غمهایم فراموش شود. میخواهم خانهام پناهگاه باشد، نه میدان جنگ. میخواهم وقتی از هیاهوی دنیا خسته و زخمی به خانه برمیگردم، لبخند فرزندم و آرامش همسرم، مثل آبِ سردی باشد بر آتش دغدغههایم.
«نورِ دیده» یعنی فرزندِ صالحی که وقتی سر به سجده میگذارد، تو در خلوتت خدا را شکر میکنی که چنین امانتی به تو داده؛ نور دیده یعنی همسری که در مسیرِ سختِ بندگی، یار و یاور تو باشد نه باری بر دوشِ دینت.
اما دلِ انسانِ مومن، دریاست؛ به همین قانع نمیشود و اوج میگیرد. فقط آرامش خودش را نمیخواهد، میخواهد این چشمهی زلال جاری شود و دشتهای تشنهی دیگر را هم سیراب کند. پس ادامه میدهد: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا»؛ خدایا! ما را پیشوای پرهیزگاران قرار ده. چه بلندپروازیِ نابی! نه اینکه رئیس شویم تا فخر بفروشیم، بلکه میخواهیم آنقدر در مسیر بندگیِ تو خالص شویم، آنقدر خانهمان بوی خدا بگیرد که دیگران با دیدنِ ما راه را پیدا کنند. میخواهیم الگو باشیم در مهربانی، در گذشت، و در تربیت نسلی که قرار است زمین را آباد کند. این دعا مسئولیت دارد؛ وقتی این را میگویی، دیگر نمیتوانی در خانه بداخلاق باشی یا فرزندت را به حال خود رها کنی. تو خواستهای که «امام» باشی، پس باید «امامگونه» زندگی کنی.
آری
وقتی دعای « رَبَّنَا هَبْ لَنَا ...» را در قنوت نمازت با بغض میخوانی، داری آرزو میکنی که: «خدایا! زنجیرهی نسل من را تا قیامت به ریسمان محبت خودت گره بزن. نگذار فرزندانِ من در تاریکیهای آخرالزمان گم شوند تا خانهی کوچکِ ما ، فانوسِ دریاییِ این شهرِ طوفانزده باشد ...
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 6 |
| 14 | sticker.webp | 813 |
| 15 | آدمها ...
درباره گناهِ فلانی پچ پچ میکنند
و او توبهاش را آرام با خدا زمزمه میکند
آنها ...
با بارِ گناهِ غیبت برمیگردند،
و او با پاداشِ توبه رستگار میشود
✍️فانوس
https://t.me/abeynejat | 928 |
| 16 | sticker.webp | 748 |
| 17 | اختلاف همسران امری طبیعی است اما من به آن تخمهها و به آن پدرِ فهمیده فکر میکنم؛
که با همهی دلگیریِ آن شب، آیینِ دورهمی را نشکست.
خوشیهای کوچکِ کودکی،
اگر خاموش نشوند،
سالها بعد میشوندخوشبختی های خاموشِ بزرگسالی...
https://t.me/abeynejat | 291 |
| 18 | «نفحه آمد مر شما را دید و رفت، هرکه را میخواست جان بخشید و رفت»
گاهی رحمتِ خداوند نه با سالها عبادت، که یبا یک «تکان» میآید. ما همیشه فکر میکنیم برای وصل شدن، برای «آدم شدن»، باید چلّهنشینی کرد و موی سفید کرد؛ اما حقیقت این است که گاهی فاصله ما با حقیقت، فقط به اندازه یک «نیازِ ناگهانی» است.
دوستی داشتم که حرف عجیبی میزد. او تمام معادلات تدریجی بودن رشد را به هم ریخته بود. میگفت: «برخلاف اینکه میگویند آدم یکشبه آدم نمی شود، من یکشبه آدم شدم.»
میدانی رازش چه بود؟ او دنبال فلسفه و برهان نگشته بود؛ او به دیوارِ بلندِ بنبست خورده بود. میگفت: «من یکشبه نمازخوان شدم، چون به نماز احتیاج پیدا کردم.»
تفاوت همینجاست. او نماز را فقط ادا نکرد، نماز را «مصرف» کرد. مثل اکسیژن برای غریق. آن لحظهای که غرور میشکند و آدم میفهمد جز آن منبع لایزال پناهی ندارد، شیرینی و حلاوتی در آن گفتگوی پر از نیاز میچشد که صد سال عبادتِ از سرِ عادت، آن طعم را ندارد. آن نفحه آمد، دوست مرا دید، او آغوش باز کرد و آن جانِ تازه را گرفت و نگه داشت.
اما این نفحه، فقط سراغ مومنان نمیرود. خاصیتش این است که ناگهان میوزد و پردهها را کنار میزند، حتی اگر تو سفت و سختترین ملحدِ روی زمین باشی.
یاد آن مطلب طنزآمیز اما تکاندهندهی آن کاربر مصری در ردیت (Reddit) میافتم. او با زبانِ طعنه و تمسخرِ خودش نوشته بود:
«یعنی فقط من بودم که وقتی زلزله شد مسلمان شدم؟ خخخ! من بعد از ۶ ثانیه نفسام بند اومد، داشتم شهادتین رو میگفتم، دقیقاً وسطش ایستادم و بعد فکر کردم: این چی بود که گفتم؟»
ببین! زلزله که میآید، زمین که زیر پا سست میشود، آن پوستهی ضخیمِ «منکر بودن» ترک میخورد. آن جوان میخندید، چون تعجب کرده بود که چطور آن «منِ روشنفکرِ ملحد» در کسری از ثانیه دود شد و یک «کودکِ پناهجو» جایش را گرفت که داشت شهادتین میگفت. او در آن ۶ ثانیه، بینقابترین موجود جهان بود. فطرتش فریاد کشید، اما او به محض ایستادنِ زمین، دوباره نقابش را برداشت و به آن فریاد خندید.
چرا؟ چرا دوست من آن حال را نگه داشت و آن جوان مصری آن را به شوخی گرفت؟ خداوند قرنها پیش، روانکاویِ دقیق این لحظات را در سوره عنکبوت (آیات ۶۵ و ۶۶) برایمان باز کرده است.
داستان، داستانِ کشتینشستگان است:
«فَإِذَا رَكِبُواْ فِي ٱلۡفُلۡكِ دَعَوُاْ ٱللَّهَ مُخۡلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ...»
وقتی موجها بلند میشود و مرگ رخ نشان میدهد، همه «مخلص» میشوند. آنجا دیگر هیچکس مشرک نیست. آنجا همه موحدند. مثل همان جوان مصری در ثانیه سومِ زلزله.
اما فاجعه در بخش دوم آیه رخ میدهد:
«فَلَمَّا نَجَّىٰهُمۡ إِلَى ٱلۡبَرِّ إِذَا هُمۡ يُشۡرِكُونَ»
به محض اینکه پا به خشکی میگذارند، به محض اینکه زمین آرام میگیرد و خطر رفع میشود، دوباره مشرک میشوند. دوباره اسباب و علل را جای خدا مینشانند. دوباره میگویند: «شانس آوردیم»، «سازه محکم بود»، یا مثل آن جوان میگویند: «چه حرفهای احمقانهای میزدم!»
آری
فاجعه، زلزله نبود؛ فاجعه، لحظهای بود که زمین آرام گرفت و او دوباره فرصت یافت تا به فطرتِ بیدار شدهی خود بخندد.
خدا میگوید: بگذار کفران کنند و چند روزی از این دنیای امن (که ما به آنها دادیم) بهره ببرند؛ اما به زودی خواهند دانست.
ما همه سوارِ یک کشتی هستیم. تفاوتِ «دوستِ من» و آن «ملحدِ مصری» در جنس طوفان نبود؛ هر دو لرزیدند، هر دو ترسیدند و هر دو در اوجِ اضطرار خدا را صدا زدند.
تفاوت در «حافظه» است.
«آدم شدن» یعنی وقتی به ساحل امن رسیدی و پایت روی زمین سفت شد، آن لرزشِ قلبت را فراموش نکنی.
هنر این نیست که وقتی زلزله میآید خدا را صدا بزنی؛ آن را که ملحدان هم بهتر از ما بلدند!
هنر این است که وقتی روی مبل راحت لم دادهای و چایت را مینوشی، همانقدر احساس «فقر» و «نیاز» کنی که در آن ۶ ثانیهی وحشتناک داشتی.
آری
آنکه در خشکی، تلاطم وطوفان را از یاد نَبَرد؛ بی شک او «یک شبه آدم» شده است.
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 1 709 |
| 19 | sticker.webp | 467 |
| 20 | سالها بود که سلام و علیکمان بوی آشنایی میداد، اما حقیقتِ وجودی آدمها گاهی پشتِ پردهی عادت پنهان میماند. من او را خوب نمی شناختم تا روزی که آن پرده کنار رفت و او با قدمهای گرمابخش، به عنوان آشپز وارد مهدکودک ما شد.
اسمش«گلاله» بود؛ اما در دنیای کوچک و بیریای بچهها، این نام کافی نبود. آنها با آن زبانِ شیرین کوردی ، او را «داده گلاله» صدا میزدند. «داده» در زبانشان فقط یک واژه نبود؛ پناهی بود، آغوشی بود از جنسِ عطرِ برنجهای دمکشیده و خورشهای جاافتاده. اما رازِ این زن، در طعمِ غذاهایش نبود، در «آیینِ» طبخ او بود.
آشپزخانه برای داده گلاله، محل کار نبود محراب بود. هر صبح، پیش از آنکه دستش به دستگیرهی درِ آشپزخانه برسد، صدای شرشرِ آبِ روشویی میآمد. او وضو میگرفت. نه یک وضوی معمولی؛ آیینی بود برای تطهیرِ روح. قطرات آب که از صورت و دستانش میچکید، انگار غبارِ دنیا را میشست تا مبادا ذرهای از خستگی یا کدورتِ روزگار، چاشنیِ غذایِ فرشتگانِ کوچک شود.
تماشایش که میکردم با وسواسی که تنها از یک عاشق برمیآید، دستمالی برمیداشت و با دقتِ تمام، قطراتِ باقیماندهی آبِ وضو را از دستانش خشک میکرد. میگفت:
«این بچهها امانتاند... پاکاند. پاکتر از برگِ گل. مبادا قطرهای آبِ استفاده شده، حتی به سهو، واردِ دیگِ غذایشان شود. اگر هیچکس نبیند، خدا که ناظر است...
وقتی شعله را روشن میکرد بسماللهاش، کلیدِ چرخیدنِ عطر دعا در فضا بود. من میدیدم که او آشپزی نمیکند؛ او عبادت میکند. کنارِ دیگ غذا میایستاد، بخارِ غذا صورتش را مرطوب میکرد و لبهایش... آه از آن لبها که لحظهای از دعا باز نمیایستادند.
او نه غذا را که داشت آینده را هم میزد. زیر لب دعا میخواند. دعاهایی که بوی عاقبت به خیری میداد. زمزمه میکرد: «خدایا! تنشان سالم، روحشان صالح، عاقبتشان ختم به خیر...» باشد
غذاهایش ساده بود؛ شاید سادهترین ترکیباتِ ممکن. اما وقتی بچهها با ولع قاشق میزدند و میگفتند: «داده گلاله! چقدر خوشمزه شده»، من میدانستم این طعمِ روغن و رب نیست؛ این طعمِ «ایمان» است. طعمِ آن ذکرهایی است که لابهلای الیافِ غذا و دانههای لوبیا نفوذ کرده بود.
سالها گذشته است. آن کودکانِ مهدکودک، حالا قد کشیدهاند، مدرسه رفتهاند، دانشگاه دیدهاند و شاید هم خودشان والدینی شدهاند در هیاهوی این جهانِ شلوغ؛ نمیدانم آیا چهرهی مهربانِ زنی با رپوش سفید و دستانی بویِ ریحانگرفته را به یاد دارند یا نه؟ حافظهی آدمی، بیوفاست؛ شاید نام «داده گلاله» در غبارِ زمان گم شده باشد. شاید آن طعمهای بهشتی را فراموش کرده باشند.
اما من به یک چیز یقین دارم؛ به قانونی نانوشته در عالمِ معنا...
شاید امروز، جوانی از آن جمع، در لحظهای سخت، بر سرِ دوراهیِ گناه و ثواب ایستاده باشد. پایش بلرزد، نفسش به شماره افتاده باشد و وسوسه تمامِ وجودش را فرا گرفته باشد. اما ناگهان... بدون هیچ دلیلِ منطقی، چیزی در دلش بجوشد؛ یک نیروی بازدارنده، یک نورِ نامرئی، یک آرامشِ عجیب که او را از پرتگاه به عقب بکشاند. او نمیداند این قدرت از کجا آمده است. او نمیداند چرا دلش راضی به آن خطا نشده است.
او نمیداند، اما من میدانم.
شایدآن لحظهی نجات، همانجایست که دعاهای داده گلاله گل کرده است. آن لقمههای حلال و پاک، آن ذکرهایِ دمیده شده بر برنجهای قدکشیده که حال سالها بعد، تبدیل به خون شده در رگها، تبدیل به سلول شده در مغزها و تبدیل به «نور» شده در قلب ها..
آری
نامِ داده گلاله شاید از یاد رفته باشد، اما دعاهایش... دعاهایش ....دعاهایش هنوز....
✍شایسته احمدی
https://t.me/abeynejat | 628 |
