en
Feedback
چشمهٔ ایمان

چشمهٔ ایمان

Open in Telegram

🌿 چشمهٔ ایمان، جرعه‌ای از نور و هدایت نبوی ﷺ در این کانال، روزانه با احادیث ناب پیامبر اکرم ﷺ، نکات تربیتی، بصیرت‌های اسلامی و یادآوری‌های معنوی همراه شما هستیم. هدف ما، روشن کردن مسیر دل‌ها، زلال کردن ایمان و ایجاد لحظاتی

Show more
416
Subscribers
-224 hours
-17 days
+10230 days
Posts Archive
Story

🌿 إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿٣﴾ وَعَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿٤﴾ همانا تو از پیامبرانی، بر راهی راست. امروزت پر از آرامش 🤍 #صب_بخیر🤍🌙

🌸 بِسْمِ اللهِ نَبْدَأُ يَوْمَنَا 🌸 سلام علیکم امروز را با نام الله آغاز کن؛ با دلی آرام، نیتی پاک و امیدی که فقط به رحمت او بسته است. 🤍 هر صبح، یک فرصت تازه است برای اینکه کمی بیشتر به الله نزدیک شویم... 🌿 ☁️ صبح‌تان قرآنی و دل‌تان آرام به یاد الله •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ༊𝑀𝑜𝑗𝑖𝑏 ـ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡ـ͜͜͜͡͡⚔͜͜͜͜͜͡͡͡͡͡ـ͜͜͡͡ـ͜͜͜͡͡ 𝑆ℎ𝑎ℎ၍ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ♥️✨#چشمهٔ ایمان✨♥️

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت دوازدهم بعد از جایش بلند شد که بهادر با عصبانیت به شازیه دید و غرید وقتی یک کار را برایم میگویم برو انجام بده شازیه با ناراحتی گفت مادر جان اجازه… با داد که بهادر زد شازیه ساکت شد همه با تعجب به بهادر دیدیم پدرم اسم او را صدا زد بهادر با خجالت گفت ببخشید که صدایم را بلند کردم بعد از جایش بلند شد و ادامه داد من سیر شدم نوش جان بعد با قدم های بلند از اطاق بیرون شد شازیه با ناراحتی رفتن او را تماشا کرد پدرم به او گفت غذایت را بخور دخترم اما خودش دیگر غذا نخورد و در فکر فرو رفت چند روز گذشت روز جمعه بود با مادرم در آشپزخانه مشغول آشپزی بودم که ناگهان صدای داد بهادر را شنیدیم مادرم با نگرانی دستش را روی قلبش گذاشت و گفت خدایا خیر چی شده؟ دوباره صدا خشمگین بهادر به گوش رسید من خواستم از آشپزخانه بیرون بروم که مادرم گفت نرو‌ دخترم اجازه بده هر مشکلی که دارند با هم حل کنند اگر ما مداخله کنیم عصبانیت برادرت بیشتر میشود هنوز حرف مادرم تکمیل نشده بود که صدای گریه ای شازیه بلند شد مادرم با شنیدن صدای گریه شازیه طاقت نیاورد و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت و داخل اطاق بهادر و شازیه رفت من هم پشت سر مادرم داخل اطاق شدم شازیه گوشه ای اطاق نشسته بود و اشک میریخت و بهادر با قیافه غضبناک بالای سر او ایستاده بود مادرم نزدیک شازیه رفت او را در آغوش گرفت بعد به سوی بهادر دید و پرسید چی شده چرا زن حامله را اذیت میکنی؟ بهادر دستی به موهایش برد و گفت این موضوع شخصی ما است لطفاً مداخله نکنید و از اطاق بیرون شوید مردمک چشمان مادرم لرزید و گفت متوجه هستی مقابل تو مادرت است تو با مادرت اینگونه حرف میزنی؟ بهادر با همان لحن جدی گفت مادر من خیلی عصبانی هستم لطفاً‌ دست این زن را گرفته از اطاق بروید مادرم مثل خودش با جدیت گفت این زن؟؟؟ این زن همسر تو است تو به من بگو شازیه چی گناه کرده که تو همرایش اینگونه رفتار میکنی؟ فکر میکنی من متوجه نیستم که چقدر همرایش بدرفتاری میکنی؟ بهادر بدون اینکه به مادرم و شازیه نگاه کند گفت اگر شما از اطاق نمیروید من میروم بعد به سوی دروازه ای اطاق رفت شازیه خواست پشت سرش برود که مادرم دستش را گرفته گفت اجازه بده برود بگذار فکرش به جا بیاید او حق ندارد با تو اینگونه رفتار کند بعد شازیه را روی تخت خوابش نشاند و پرسید بین شما چی اتفاق افتاده؟ #ادامه_فردا_شب ‹🤍 ⃟🦋›

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت یازدهم ابوبکر چشم گفت و با گرفتن ظرفها از اطاق بیرون رفت مادرم از جایش بلند شد و پهلوی بهادر نشست دستی به موهای کم پشت اش کشید و گفت مبارک باشد شازیه جان حمل دارد بزودی پدر می شوی؟ چشمان بهادر برقی زد به سوی شازیه دید شازیه لبخندی زد بهادر با خوشحالی از جایش بلند شد نزدیک شازیه رفت دستانش را میان دستانی خودش گرفت و‌ گفت ان شاالله قدمش برای ما خیر باشد پدرم با خوشحالی آمین گفت و از جیب اش مقدار پول بیرون آورد و مصطفی داد و گفت فردا از نانوایی نان بخیر و میان فقرا توضیح کن الله خوشی ها ما را بیشتر بسازد همه آمین گفتند از آن روز به بعد همه خیلی مواظب شازیه بودیم و مادرم اجازه نمیداد شازیه دست به سیاه و سفید بزند نه ماه گذشت و فرزند اول برادرم که پسر بود به دنیا آمد پدرم اسم او را مبین گذاشت بعد از بدنیا آمدن مبین او شد نور چشم همه ای ما و همه همانند پروانه دور او می چرخیدیم و بخاطر وجود او هر لحظه شکرگذاری میکردم مبین یک و نیم ساله شد که شازیه به بار دوم حمل گرفت مادرم دوباره مثل بار قبل خیلی مواظب شازیه بود ماه سوم حاملگی شازیه شروع شده بود با او در حویلی نشسته بودیم مادرم با پتنوس چای نزد ما آمد پتنوس را از دستش گرفتم و پیاله ها را پر از چای کردم مادرم به شازیه دید و پرسید چی شده دخترم؟ چی فکر میکنی؟ شازیه به سوی مادرم دید لبخند مصنوعی روی لبانش جاری ساخت و جواب داد در مورد بهادر فکر میکنم مادر جان مادرم پرسید چی فکر میکنی دخترم؟ همه چیز خوب است؟ شازیه پیاله ای چایش را میان دستانش گرفت و گفت مادر جان این روزها بهادر رفتار عجیب دارد او خیلی کم با من حرف میزند احساس میکنم رفتارش با من سرد شده است مادرم لبخندی زد و گفت تو حامله هستی دخترم در این دوره زنها حساس میشوند تو هم همینگونه شدی شازیه معترض گفت نخیر مادر جان این بخاطر حساسیت من نیست احساس میکنم بهادر مشکلی دارد که به من نمی گوید مادرم با شنیدن حرفهای شازیه نگران شد و گفت تو مرا هم نگران ساختی شب وقتی خانه آمد همرایش حرف میزنم شازیه پیاله ای چای را روی زمین گذاشت دست مادرم را گرفت و گفت نخیر مادر جان اگر شما همرایش حرف بزنید بالای من قهر میشود شما همرایش حرف نزنید مادرم چند لحظه به شازیه دید بعد گفت درست است دخترم هر طور تو بگویی بعد به فکر فرو رفت شب همه دور سفره مصروف خوردن غذا بودیم که بهادر به شازیه گفت برو برایم نمک را بیاور شازیه خواست از جایش بلند شود که مادرم گفت دخترم تو غذایت را بخور من نمک را می آورم.. ادامه دارد ‹🤍 ⃟🦋›

🧊 چگونه بدانیم ڪه خداوند از ما راضی است؟ ✅ یڪی از نشانه ‌های خشنودی پروردگار از بنده‌اش این است ڪه او را برای انجام ڪارهای خیر و دوری از حرام توفیق دهد: ✨وَالَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ✨ "و ڪسانی ڪه هدایت یافتند، خداوند نیز بر هدایتشان افزود و به آن ها پرهیزڪاری عطا فرمود". •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ༊𝑀𝑜𝑗𝑖𝑏 ـ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡ـ͜͜͜͡͡⚔͜͜͜͜͜͡͡͡͡͡ـ͜͜͡͡ـ͜͜͜͡͡ 𝑆ℎ𝑎ℎ၍ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ♥️✨#چشمهٔ ایمان✨♥️

خوشی ها رویاها هدف ها و نعمتهای زندگی خودت را برای کسی بازگو نکن! "يَٰبُنَيَّ لَا تَقۡصُصۡ رُؤيَاكَ عَلَىٰٓ إِخۡوَتِكَ فَيَكِيدُواْ لَكَ كَيۡدًا.." [‏ فرزند عزیزم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مکن، (چرا که مایه حسد آنان می‌شود) و برای تو نیرنگ بازی و دسیسه‌سازی کنند.] [سوره: یوسف آیه ۵] پیش همه نعمت‌های خود را نگو، هر شنونده‌ای دوست نیست، مثلی کتاب باز در دسترس همه گی نباش حتی اگر نزدیکترین شخص در زندگیت باشد، بعضی رازهایت را پنهان نگه دار، شاید هیچ کسی لباس یوسف را نداشته باشد و تو هم ایمان و صبر یعقوب را نداری.

photo content

#موعظه کتاب‌بخوان، نمازبخوان، خوش‌لباس‌باش، ورزش‌کن، دعاکن، به‌خودت‌رسیدگی‌کن، حدومرزرامشخص‌کن، تاوقتی‌آرام‌میشوی‌گریه‌کن، الله‌به‌هرچیزی‌شفاخواهدداد...! "♡"𝒀𝒂𝒒𝒐𝒐𝒕 "♡"✍️🏻

.         ✨⊱┈┈┈┈╌۰۰🌸⃝⃝🌱۰۰╌┈┈┈┈⊰✨ الهـے‌! در جلال، رحمانی، در ڪمال، سبحانی؛ نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مڪانی، نه ڪس به تو ماند و نه به ڪسی مانی، پیداست ڪه در میان جانی، بلڪه جان زنده به چیزے‌ است ڪه تو آنی. .         ✨⊱┈┈┈┈╌۰🌱⃝⃝🌸۰۰╌┈┈┈┈⊰✨ #مناجات_خـواجه‌_عـبدالـلّٰـه‌_انصارے •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ༊𝑀𝑜𝑗𝑖𝑏 ـ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡ـ͜͜͜͡͡⚔͜͜͜͜͜͡͡͡͡͡ـ͜͜͡͡ـ͜͜͜͡͡ 𝑆ℎ𝑎ℎ၍ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ♥️✨#چشمهٔ ایمان✨♥️

پست‌ممنوع‌🚫 تبادل‌‌تاساعت‌4‌عصر

وَاذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًا ﴾
- سُبْحَانَ اللهِ - الحَمْدُ للهِ - لَا إلَهَ إلَّا اللهُ - اللهُ أكْبَرُ - سُبْحَانَ اللهِ وَبِحَمْدِهِ - سُبْحَانَ اللهِ العَظِيمِ - لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إلَّا بِاللهِ - اسْتَغْفِرُ اللهَ وَأتُوبُ إلَيْهِ - لَا إلَهَ إلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ -‌‌الَّلهُمَ‌صَلِّ‌ۈسَلّمْ‌علَےَِٰنبيّنَآ‌مُحَـَّـمَّدٍ ﷺ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ༊𝑀𝑜𝑗𝑖𝑏 ـ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡ـ͜͜͜͡͡⚔͜͜͜͜͜͡͡͡͡͡ـ͜͜͡͡ـ͜͜͜͡͡ 𝑆ℎ𝑎ℎ၍ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ♥️✨#چشمهٔ ایمان✨♥️

#داستان_48 #داستان‌_استغفار‌ سلام‌دوستان‌عزیز‌کانال. چند‌ماه‌پیش‌برای‌یک‌کار‌اداری‌و‌حیاتی، به‌امضای‌یک‌مسؤل‌سخت‌گیر‌نیاز‌داشتم. هر‌چقدر‌تلاش‌کردم،کارم‌را‌راه‌نینداخت‌ و‌ناامیدانه‌از‌اتاقش‌بیرون‌آمدم. در‌راهرو‌با‌خودم‌گفتم: به‌جای‌التماس‌به‌بنده‌خدا، به‌خدا‌رو‌می‌اندازم.همان‌جا‌روی‌ صندلی‌نشستم‌و‌از‌ته‌دل‌شروع‌کردم‌ به‌گفتن:«استغفرالله‌و‌اتوب‌الیه». متوجه‌اشتباهات‌گذشته‌ام‌شدم‌ و‌با‌پشیمانی‌واقعی‌ذکر‌می‌گفتم. هنوز‌ده‌دقیقه‌نگذشته‌بود‌که‌همان‌مسؤل‌ از‌اتاقش‌بیرون‌آمد،مرا‌صدا‌زد‌و‌گفت پسر‌جان،بیا‌کارت‌را‌انجام‌دادم! من‌آن‌روز‌با‌چشم‌خودم‌دیدم‌که‌وقتی‌ با‌استغفار‌دل‌خدا‌را‌به‌دست‌بیاوری، کارها‌به‌طرز‌عجیبی‌آسان‌می‌شوند ‹🤍 ⃟🦋›

#داستان_48 #داستان‌_استغفار‌ سلام‌دوستان‌عزیز‌کانال. چند‌ماه‌پیش‌برای‌یک‌کار‌اداری‌و‌حیاتی، به‌امضای‌یک‌مسؤل‌سخت‌گیر‌نیاز‌داشتم. هر‌چقدر‌تلاش‌کردم،کارم‌را‌راه‌نینداخت‌ و‌ناامیدانه‌از‌اتاقش‌بیرون‌آمدم. در‌راهرو‌با‌خودم‌گفتم: به‌جای‌التماس‌به‌بنده‌خدا، به‌خدا‌رو‌می‌اندازم.همان‌جا‌روی‌ صندلی‌نشستم‌و‌از‌ته‌دل‌شروع‌کردم‌ به‌گفتن:«استغفرالله‌و‌اتوب‌الیه». متوجه‌اشتباهات‌گذشته‌ام‌شدم‌ و‌با‌پشیمانی‌واقعی‌ذکر‌می‌گفتم. هنوز‌ده‌دقیقه‌نگذشته‌بود‌که‌همان‌مسؤل‌ از‌اتاقش‌بیرون‌آمد،مرا‌صدا‌زد‌و‌گفت پسر‌جان،بیا‌کارت‌را‌انجام‌دادم! من‌آن‌روز‌با‌چشم‌خودم‌دیدم‌که‌وقتی‌ با‌استغفار‌دل‌خدا‌را‌به‌دست‌بیاوری، کارها‌به‌طرز‌عجیبی‌آسان‌می‌شوند ‹🤍 ⃟🦋›

سلام علیکم .صبح‌تان بخیر و پُر از آرامش و برکت 🌷 امیدوارم امروزت سرشار از خیر، سلامتی و لبخند باشد. ﴿وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾ «و بگو: پروردگارا، دانش مرا بیفزا.» سورهٔ قرآن کریم، آیهٔ ۱۱۴ سوره (طه) خدایا، امروز را برای ما روزی پُر از رحمت، رزقِ حلال و دلِ آرام قرار بده. آمین 🤲✨ صبحت قشنگ، دلت خوش و قدم‌هایت استوار. 🌸 •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ༊𝑀𝑜𝑗𝑖𝑏 ـ͜͜͜͜͡͡͡͡͡͡ـ͜͜͜͡͡⚔͜͜͜͜͜͡͡͡͡͡ـ͜͜͡͡ـ͜͜͜͡͡ 𝑆ℎ𝑎ℎ၍ •┈┈•••✿✿✿•••┈┈• ♥️✨#چشمهٔ ایمان✨♥️

مبادا....! خواب‌توراازنمازصبح‌محروم‌کند توبرای‌چیزیکه‌دوستش‌داری‌ازخواب بیدارمیشوی. پس‌برای‌الله‌که‌توراآفریده‌چگونه‌میتوانی بگویی...‌خوابم‌می‌آید. نمازت‌راحفظ‌کن‌پیش‌ازآنکه‌روزی حسرت‌ازدست‌دادنش‌رابخوری.🤍 صبحتان_زیبا "♡"𝒀𝒂𝒒𝒐𝒐𝒕 "♡"✍️🏻 ‹🤍 ⃟🦋›↷ @Cheshmeh_tasnim

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت دهم پدرم گفت عزیزم او پسر ما است اگر ما خواهشات اش را پوره نکنیم کی کند؟ من تا وقتی زنده هستم هر چی در توان داشته باشم برای فرزندانم انجام میدهم این وظیفه ای پدر است که پسرش را داماد بسازد فراموش کردی من نوزده سال داشتم وقتی با تو ازدواج کردم عروسی مرا هم پدرم برگذار کرده بود اما من بی مسولیت نشدم بعد از عروسی زحمت کشیدم و به اینجا رسیدم مادرم آهی کشید و گفت هر چی شما صلاح‌‌ می بینید من هم راضی هستم ان شاالله خیر باشد  پدرم لبخندی زد و‌ گفت حالا برو‌ به بهادر بگو اینگونه غمزده نباشد بزودی عروسش را به این خانه می‌ آوریم مادرم از جایش بلند شد و از اطاق بیرون رفت دو هفته بعد پدرم محفل عروسی بهادر را با شان و شوکت برگذار کرد و بهادر و شازیه با هم ازدواج کردند همه دور هم روزهای خوش را سپری میکردم درست دو ماه بعد از ازدواج بهادر او توانست در یک شرکت ساختمانی وظیفه بگیرد و اینگونه خیال پدرم از طرف او راحت شد. چهار ماه از ازدواج بهادر و شازیه میگذشت مادرم و شازیه در حیاط حویلی لباس می شستن و من با مرتضی گرم بازی بودیم که شازیه از جایش بلند شد و با عجله به سوی دستشویی دوید مادرم با نگرانی اسم او را صدا زد ولی شازیه بدون اینکه جواب مادرم را بدهد داخل دستشویی رفت و دروازه را پشت سرش بست مادرم خودش را پشت دروازه ای دستشویی رسانید و پرسید دخترم تو خوب هستی؟ شازیه جوابی نداد بعد از چند لحظه دروازه باز شد شازیه با صورت رنگ پریده از دستشویی بیرون آمد و گفت مادر جان این روزها حال خوش ندارم همیشه احساس ضعف دارم و گهگاهی بالا می آورم لبان مادرم به لبخند کش آمد و آهسته نزدیک گوش او چیزی پرسید شازیه جواب داد نخیر مادر جان خودم هم نگران هستم که چرا تا هنوز… مادرم با خوشحالی گفت زود باش برو حجاب ات را به تن کن شازیه با حیرت زده پرسید کجا میرویم؟ مادرم همانطور که به سوی دهلیز میرفت جواب داد باید نزد داکتر برویم زود باش آماده شو من هم حجابم را می پوشم بعد از چند دقیقه مادرم و شازیه از خانه رفتند مرتضی به من دید و پرسید خواهر جان شازیه خواهر مریض است که مادرم او‌ را نزد داکتر برد؟ جواب دادم حتماً مریض بود الله برایش شفا بدهد شب بعد از اینکه همه دور یک سفره غذا خوردیم من دسترخوان‌ را جمع کردم شازیه خواست ظروف را به آشپزخانه ببرد که مادرم مانع اش شد و به ابوبکر گفت بلند شو پسرم ظرفها را در آشپزخانه ببر.... #ادامه_فردا_شب عزیزان لایک های تان قوت قلب است، برای مان دریغ نکنین ان شاءالله ❤️ ‹🤍 ⃟🦋›

برکت قرآن: وردِ قرآنی؛ میخِ استواریِ دل... وقتی بر وردِ روزانه‌ی قرآن پایبند می‌مانی، در حقیقت از قلبت در برابر کژروی، سرگردانی و گم‌شدن پاسداری می‌کنی. قرآن برای دل، همچون میخ‌های استوارکننده است؛ هرچه بیشتر با آن مأنوس شوی و بیشتر تلاوتش کنی، ریشه‌های ایمانت در جانت محکم‌تر می‌شود و دل، کمتر در برابر تلاطم‌های زندگی و لغزش‌های نفس بی‌پناه می‌ماند. قرآن فقط یک برنامهٔ روزانه نیست؛ یک رابطه‌ست. رابطه‌ای که اندکی از آن در هر روز، از رها شدنت جلوگیری می‌کند. مداومت، حتی در کمترین حد، دیوارهای دل را در برابر لغزش، محکم‌تر می‌کند.

#رمان_پدر #نویسنده_فاطمه‌سون‌آرا #قسمت نهم دو ماه از نامزدی بهادر میگذشت آنروز با مادرم در اطاقش نشسته بودیم و مادرم موهای مرا شانه میزد که بهادر داخل اطاق شد مادرم با دیدن‌ او گفت خوش آمدی پسرم بیا بنشین بهادر مقابل من و مادرم نشست و به فکر فرو رفت مادرم با دیدن قیافه ای او پرسید چی شده جان مادر؟ چرا ناراحت هستی؟ بهادر جواب داد مادر جان با پدرم حرف بزن که آمادگی عروسی من را بگیرد من میخواهم شازیه را زودتر به این خانه بیاورم مادرم موهای مرا با کش مو بست بعد به بهادر دید و گفت مگر قرار نبود یکسال بعد از نامزدی ازدواج کنید؟ هنوز دو ماه از نامزدی شما میگذرد چرا میخواهی اینقدر زود ازدواج کنی؟ بهادر با خُلق تنگی گفت من اینگونه‌ میخواهم من نمیتوانم یک سال صبر کنم از مکتب هم فارغ شده ام مادرم با مهربانی گفت درست است از مکتب فارغ شدی‌ ولی تو هنوز برایت کار پیدا نکردی زندگی از خود خرج و مصرف دارد درست است پدرت همیشه کنار تان است ولی شازیه هم از خود خواهشات دارد لازم است که خواهشات او را هم پدرت برآورده کند؟ باز تو پوهنتون هم باید بخوانی باید به کانکور آماده گی بگیری بهادر با بی حوصلگی گفت من اولین پسر نیستم‌ که میخواهم در این سن ازدواج کنم پسر کاکا قدیر را ندیدی که هفده ساله بود عروسی کرد پدرش کنارش بود و کمکش کرد مادرم خواست حرفی بزند که پدرم داخل اطاق شد و پرسید چی‌ شده چرا بهادر اینگونه با مادرت حرف میزنی؟ بهادر با دیدن پدرم لحن‌ اش را آرامتر ساخت و جواب داد مادرم همه چیز را برایت تعریف میکند پدر جان من باید بروم بعد از جایش بلند شد و‌ از اطاق بیرون رفت پدرم با تعجب رفتن او را تماشا کرد بعد پهلوی من نشست دستی به موهایم کشید و منتظر به مادرم دید مادرم با ناراحتی گفت بهادر میگوید‌ که‌ میخواهد زودتر ازدواج کند وقتی خواستم او را نصیحت کنم از دستم ناراحت شد پدرم کمی فکر کرد بعد گفت با مادر شازیه جان حرف بزن در همین روزها برای تعین تاریخ ازدواج به خانه ای شان میرویم مادرم گفت ولی ما تصمیم داشتیم این دو نفر یکسال نامزد بمانند پسر ما باید سر پای خودش ایستاده شود باید از خود درآمد داشته باشد تا چی وقت همه خواهشات اش را ما پوره کنیم؟ ادامه دارد ‹🤍 ⃟🦋›