en
Feedback
Dreams in stilettos

Dreams in stilettos

Open in Telegram

زیستگاه جنگجوی اژدها http://t.me/HidenChat_Bot?start=6602572710

Show more
Iran194 937The category is not specified
94
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
غروب همیشه واسه من،نشونی از تو بوده...✨
غروب همیشه واسه من،نشونی از تو بوده...✨

درودی به زیبایی نام اهورا مزدا، به بزرگی فلات آریایی، به زرینی برگ های اوستا، به بزرگی تاریخ پارس و به گرمی آتش زرتشت، هدیه به شما که از نسل داریوش و کوروشی. جشن باستانی یلدا همایونی❤️‍🔥✨

تصویری زیبا از پاسارگادِ برفی. - @PersianSocialmedia |
تصویری زیبا از پاسارگادِ برفی. - @PersianSocialmedia |

عسل خانوم هستم،بیست ساله. عاشق آشپزی و قنادی و بافتنی و هرچیزی که جمعش باهم منو کدبانو کنه، هستم و روز به روز برای حرفه ای شدن تو این حیطه ها تلاش میکنم. ریا نباشه سرم به رقص و ورزشم گرمه، تو رقص عربی یه نمه حرفه ایم و جدا از سبک عربی گهگاهی عروس میگیرم و به رشته های والیبال و بوکس هم یه ناخونکی زدم. ضمنا یه چندتا تپه هم در حیطه رژیم های غذایی فتح کردم و بعضی اوقات واسه آدمای دوست داشتنی زندگیم برنامه غذایی مینویسم و نتیجه، باعث لبخند هردوطرف میشه. با بچه های دوست داشتنی کوچیک نیازمند هم کار میکنم و تا پارسال کلاس های مختلفی داشتم و تدریس میکردم. عاشق فوتبالم و شعار زندگیم Hala madride🤍 یه پیرزن درونم دارم که هر هفته دوبار باعث میشه عین شمر ذی الجوشن بالا سر آدمای اطرافم بایستم و نصایح گذر زندگی و دایرالمعارف دمنوشی رو به زور توی مغزشون کنم.

.
.

Repost from N/a
۲۷ آذر
۲۷ آذر

عشق.✨
عشق.✨

کجایی آرزوی محال؟!

وا که چه عرض کنم=))))))

چشم و گوشت وا شده خانومی😏

به جمع عمه ها نتونستم نفوذ کنم چون حرفی بزنم من روهم به همراه شوهر عمه های فلک زدم، خورد و خاک شیر میکنن.

فرداش به جمع خواهراش نفوذ کردم و خاله های گرامیو طعمه کردم و دوباره انهدام.✨

سر همین مسئله یکیشون تماس گرفت و تشکر کرد. تا یه هفته مادر منو به رگبار بست و روزی شونصد بار به سمتم نارنجک پرتاب میکرد که مشاور خونواده شدی فلان بهمان شده.🙏

بعد فکر کنین اون وسط من رفتم بالا منبر که شما بلد نیستین با شوهرتون خوب رفتار کنین، بیاین راهنماییتون کنم کار دربیاد😭😂😂😂😂😂

ولی اصلا به شوهر اکرم نمیخورد اینقدر پیرمرد شیطون بلایی باشه:))))

آخر جلسه وقتی همه چیو گفتن و من سه کیلو عرق ریختم، اکرم خانوم یادش اومد که ای وای رومون سیاه! دختر چشم و‌ گوش بسته تو جمع نشسته، بنده خدا حیاش میشه. خواستم بگم اکرم جون با اون وضعیت هات خودتو شوهرت دیگه حیایی واسمون نزاشتی:))))

اخر شبه تا هیشکی نیست بزارین بگم. اینقدر از همه چی بی پرده و راحت صحبت میکردن که در آخر جلسه بنده به جای عسل خانوم، به عنوان لبوی متحرک اعلام حضور کردم.:))))))

وای قرعه کشی اول زنگ زدن گفتن باید حضور داشته باشی، بعد گفتم:من بهتون اعتماد دارم و نمیشه نیام؟ گفتن: نههههه، قوانینمون رو بهم نریز. خلاصه بهتون بگم ده دقیقه بعد وسط یه جمعی نشسته بودم که قبل از ورود خانومی قرعه کشی کننده،از سیرتا پیاز معایب و مزایای متاهلی و مشکلات عجیب اقاایون هموطنم اگاه شدم.

نه بابا، همنشین مامانای ناز و اقتصاد دان خونه دار شدم و سه تا صندوق خونگی ثبت نام کردم:)))) دوتاشو قبلا قبول شدم و این ده تومن آخرم این ماه قبول شده بودم.😂😂😂😂

سر کاری؟