en
Feedback
آبی نگاره‌ های خاموش.

آبی نگاره‌ های خاموش.

Closed channel

زنی را می‌شناسم، که شعرش تنها پناهش بود و مرگ آخرین مصرعش..

Show more
407
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
ای عجب گر زنده مانَد کس در این دریایِ خون کاین چنین بارانِ خون از چرخِ چاچی می چکد

«به دست نسل فردا، پتک کین و بیخ کن مانده بترس از بغض سنگی که به میراث وطن مانده.»

عزیزان خوشنود میشم حمایت کنید 🙏🏻 https://t.me/Iranshahr720

ضحاک چون ماران بر دوشانه داشت همه را به خون جوانان سیر می‌داشت

2046857407.mp33.32 MB

چهل روز گذشته و من هنوز در همان روز مانده‌ام؛ بی‌آن‌که زخمی بر تن داشته باشم، در حمامی از خون فرو رفتم. روزی که مرگ از خیابان عبور می‌کرد و زندگی، با چشم‌های باز تماشا می‌کرد که چگونه حق بر زمین می‌افتد. زمین سیاه پوشیده است و آسمان جرأتِ نگاه‌کردن ندارد. نام‌ها یکی‌یکی از لب‌ها می‌افتند؛ هر نام،‌جنازه‌ای‌ست که دوباره بر سینه‌ی این خاک دفن می‌شود. خون‌ها ریخته شد؛‌ گرم، بی‌پناه،در خیابان‌هایی که شاهد بودند و هنوز بوی مرگ را نفس می‌کشند. خونِ جوان‌ها، خونِ دست‌های خالی، خونِ صداهایی که ناتمام بریدند. با عجله شسته شدند، اما از حافظه‌ی سنگ و دیوار هرگز پاک نشدند. هیچ آبی توانِ شستنِ حقِ بریده‌شده را ندارد. کشته‌شده‌ها عدد نشدند، خبر نشدند، آن‌ها زندگی بودند که ناگهان در کوچه‌ها افتادند و دیگر برنخاستند. چشم‌هایی که باز ماند، دست‌هایی که سرد شد، نفس‌هایی که در هجوم گلوله و باتوم ناتمام ماند. کیسه‌های جنازه، قبرهای موقتیِ حقیقت بودند؛ بدن‌ها را در خود جمع کردند تا فاجعه کمتر دیده شود. مادران، فرزندان‌شان را از روی زیپ‌ها شناختند و این درد تا آخرِ عمر بسته نخواهد شد. این چهلم،سوگِ پایان نیست؛ سوگِ ماندن است در کنار نبودن‌ها. حق‌شان پایمال نشد، فقط به تعویق افتاد. خون،راهِ بازگشت را بلد است؛ آرام، سنگین، بی‌رحم بدونِ فراموشی. انتقام،فریادِ شتاب‌زده نیست؛ ایستادنِ زمان است روبه‌روی ظلم. آن‌ها رفتند، اما نام‌شان در گلوی این سرزمین گیر کرده است و حساب‌شان هنوز ناتمام... -فرزند ایران و جان فدای میهن

خونِ ارغوان‌ ها.mp34.37 MB

اینجا مرگ حتی زحمتِ تمام‌کردنِ کارش را هم به زندگی می‌سپارد. پیکرها روی زمین مانده‌اند و خیابان بوی آهن و خون می‌دهد، انگار زمین هم دیگر توانِ بلعیدنِ جنازه‌ها را ندارد. ساچمه‌ها در تن‌ها جا خوش کرده‌اند مانند دانه‌های نفرین؛ نه آن‌قدر می‌کشند که خلاص کنند، نه آن‌قدر می‌گذارند زنده بمانی. و آن‌جا که نفس هنوز تقلا می‌کند، تبرِ خلاص فرود می‌آید ،تا حتی امیدِ درد کشیدن هم تمام شود. عکس‌ها روی میزها خشک شده‌اند و قاب‌ها تابِ نگاه‌کردن را ندارند. آن‌ها جان دادند و من ماندم؛ ماندم تا هر روز از کنار جنازه‌هایی عبور کنم که اسم داشتند، رویا داشتند و حالا فقط عدد شده‌اند. ماندم تا تاوان بدهم برای نفس‌کشیدن، برای سالم‌ماندن، برای زنده‌بودنی که بیشتر شبیه مجازات است. در این سرزمین مرگ شرافتمندانه‌تر از ماندن شده و من با بارِ کشته‌ها روی شانه‌هایم آهسته پیر می‌شوم؛ نه از گذرِ زمان، بلکه از سنگینیِ عزایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود....

farhad_haftey_khakestari.mp38.55 MB

وطن خسته‌ست و خونین، بی‌جوان و بی‌بهار نشسته در عزای خویش، شب‌زده، داغدار نه خنده‌ای به کوچه‌ست، نه صدای قدم فقط سکوت می‌پیچد میانِ هر دیوار جوان کجا شد ای خاک؟ که خانه پیر ماند زمانه گریه می‌ریزد به شانه‌های غبار به خون وضو گرفته‌ست هنوز این زمین ولی نماز فردا مانده بی‌صفِ یار

0:59
هنوز تیکه هام مونده تو جنگشون بشین و دعا کن که رحموم بیاد که مو زنده برگشتم از جنگشون نوازش نمیخوام فقط گوش کن من وحشی از بغض و نفرین پرم پر از خورده شیشم بکش دستتو درسته که آیینم ولی میبرم..

To Ashegh Nabudi Ke Dard Del (320).mp310.74 MB

ویرانه‌ام، در من فرو ریختـه شهر بر شانه‌هایم مانده اندوهِ دَهر دیوار، زخمی از هجومِ سال‌هاست کوچه‌ست آیینه‌ی فریاد و قَهر خورشید، تبعیدیِ پشتِ ابرها شب، وارثِ این ماتمِ قَدر از من چه مانده جز غباری سرد و تلخ بر صفحه‌ی تاریخ، امضای قَبر

habib_bezan_baran 128.mp34.16 MB