149
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2230 days
Posts Archive
+1
انسان همیشه میانِ دو زادگاه زندگی میکند، میانِ عمقِ بیشکلِ بودن و قالبی که او را فرد میکند. هر تولدی، بیرونافتادن از بیکرانگی و واردشدن به مرز است، و تمام عمر چیزی در ما تلاش میکند مرزی را که به آن تبعید شدهایم بفهمد، یا پشت سر بگذارد.
هر رنج، هر میل، هر حسّ آشنایی با چیزی نامعلوم،
در واقع اشتیاق بازگشت به همان وحدتِ گمشده است.
Repost from مدرسه زندگی فارسی
استاپ موشن کوتاه «خان»
از مجموعه شعر ضد نور
اینستاگرام ویدیو آرت:
instagram.com/fanitastic_
Repost from در ژرفنای بیکران اقیانوس-
• این پست رو فور کنید تا منم یکی دوتا پست ازتون فور کنم تا چند ساعت بمونه •
اگه خواستید میتونید مشخص کنید پست رو
چنلم جوین باشید🎈 چک کنید خط نخورده باشه
من اینجا در حال تلاش برای نفس کشیدنم، و دیگران فکر میکنند باید به تئاتر بچهگانهشان گوش کنم....
Repost from When I'm back
« طبیعی است که آغاز ها زیبا باشند ، زیرا منطقی نیست کسی نزدت بیاید و بگوید : سلام ، من آدم پستی هستم . »
-داستایوفسکی
محصولی ترکیبی از دو ارتعاشات صدای:
•شارژ با فرکانسهای نوری و
•بالانس و پاکسازی هاله از «آلایا ۱۴۴»
یک ابزار قدرتمند و کاربردی برای :
•درمان میادین انرژی و
•دور نگاه داشتن موجودات زیر ستاره ای"
ترکیب و تنظیم مجدد توسط بیداری ایرانی"
@AwknPers
Repost from N/a
انسان شبیه به سیارکی مدار گم کرده در بزرگ کیهانی است به کوچکی تعصب و تنفر.
این گفتوگو عمیقترین تقابل بین "شناخت" و "غریزه" است. لکتِر ذهن شکارچی را نه در خشونت، بلکه در میل به مالکیت عریان میکند؛ میل بنیادینی که ریشه در نگاه مداوم، در تکرار دیدن و خواستن دارد. کلاریس درگیر فهم عمل است، اما لکتِر به سرچشمهی میل اشاره دارد، جایی که انسان به تملک چیزی کشیده میشود فقط چون بارها با آن مواجه شده. اینجا قتل دیگر کنش شرورانه نیست، بلکه امتداد منطقیِ میل حیوانیِ "داشتن" است. در این چارچوب، نگاه همان لحظهی آغاز مالکیت است و هر دیدن، تمرینی برای تصرف. سکوت برهها در واقع سکوت میل خام انسانیست که فقط منتظر فرصتیست تا خود را به شکل جنون نشان دهد.
کلاریس:«خب بهم بگو چطوری میتونم بگیرمش؟» هانیبال:«اصل اول: سادگی... حرف های «مارکوس اورلئوس» رو بخون: "از هر چیز خاصی بپرس در درون خودش چی داره؟ طبیعتش چیه؟" این مرد که دنبالشی چیکار میکنه؟» کلاریس:«اون زنها رو میکشه» هانیبال:«نه این محتمل الوقوعـه... اولین و مهمترین چیزی که اون انجام داد چی بود؟ اون چه نیازی رو با کشتن برطرف میکنه؟» کلاریس:«خشم... پذیرش اجتماعی... سرخوردگی جنسی...» هانیبال:«نه، اون طمع به مالکیت داره... این طبیعتشه... حالا ما چجوری شروع به حس مالکیت میکنیم، کلارس؟ آیا ما دنبال چیز هایی برای مالکیتش هستیم؟ سعی کن یه جواب پیدا کنی، همین حالا...» کلاریس:«نه ما فقط... ...» هانیبال:«نه، ما شروع به حس مالکیت نسبت به چیزهایی میکنیم که هر روز میبینیمشون... چشمهایی که هر روز روی بدنت حرکت میکنن رو حس نمیکنی، کلارس؟... مگر نه اینکه چشمهای تو همواره به دنبال خواستههات هستند؟»[The Silence of the Lambs] [1991] [سکوت بره ها]
Repost from Silver tongue
مشکلات برخی آدمها مشکل نیست، درواقع یک بازی بچگانهی زودتر گذر هستش که وقتی از آن در میآیند تازه متوجه مشکلات واقعی میشوند.
بزرگترین خطا این است که فکر کنیم آینده زمانی روشن خواهد شد که همهچیز بر وفق مراد پیش برود.
واقعیت این است که آینده هرگز شفاف نمیشود. همیشه چیزی ناشناخته در دل آن باقی میماند.
انسان میخواهد با برنامهریزی، با حسابگری، با پیشبینی مداوم، این ابهام را حذف کند. اما ابهام حذفشدنی نیست؛ فقط انکار میشود.
و همین انکار، سرچشمهی اضطراب است: ما به جای پذیرش ناشناخته، میکوشیم آن را نابود کنیم.
زیستن واقعی آغاز نمیشود مگر آنکه بدانیم زندگی تا آخر در هالهای از ابهام باقی خواهد ماند.
آن نوع مراقبهای که من پیشنهاد میکنم عبارت است از آموختنِ گوش سپردن به تفکر. میتوانید تفکر خودتان را بشنوید؛ آنقدر به تفکر خودتان گوش بدهید تا بتوانید بفهمید آیا «خودتان دارید صحبت میکنید یا کس دیگری».
روشنایی، فرزند سمّی است که دیگر اثر نمیکند.
تغییر از سطح آغاز نمیشود؛ از زهر درون شروع میشود. آنجا که هر اندیشه به خود میپیچد و هر احساس، نیش خودش را میزند. تا سمِ خام را از جانت عبور ندهی، دانایی زاده نمیشود.
