en
Feedback
"مرگ در دو ماژور"

"مرگ در دو ماژور"

Closed channel

...ART IS DANGEROUS... "اینجا سایه‌ی حرف‌هایی‌ست که نگفتم، لیک در خط‌های طراحی، واژگانی مقدس و کلیدهای پیانو، لو رفتند..." @ligrothismbot🔥✒️ https://t.me/SendHarfBot?start=f6befd8d5e0c

Show more
181
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
sticker.webp0.26 KB

✦دیدن خوشحالی و ذوقتون برای من بسیار ارزشمنده، ممنونم بابت پیام‌های قشنگتون❤️
"نگران ‌کیفیت آرت‌ها نباشید من در فرصت مناسب میام پیوی و فایل باکیفیت png رو براتون میفرستم"
شبتون مزین به آرامش

...FINAL-ART... ➖پناهگاه خاک‌خورده برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦نامه‌های کاهی موریانه زده... ✦معشوق خون‌آشامی اصیل که در ابدیت
...FINAL-ART... ➖پناهگاه خاک‌خورده برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦نامه‌های کاهی موریانه زده... ✦معشوق خون‌آشامی اصیل که در ابدیت به دنبال ردپای او آمده ✦مه همیشگی آسمان بالای سر کلن ✦و این بداهه در سایه‌سارِ سحرانگیز و پرهیمنه‌ی کلیسایِ کلن، آنجا که تیغه‌های سنگیِ عمارت تا قلبِ آسمانِ شب هجوم برده‌اند، قویِ سیاهی با بال‌هایی افشان از غبارِ قرون، از خوابی اساطیری برخاسته است. او نه در حاشیه‌ی مرداب، که در آغوشِ سردِ سنگ‌های مقدسی مأوا گزیده که یادبودی فراموش‌گشته برای کوتاه‌قامتان و گامی آشنا برای بلندپروازانِ تاریخست؛ در آن دم که سپهر از روشنی تهی گشته و مهِ ستارگان بر آستانِ برج‌های نوک‌تیزِ کلیسا چنبره می‌زند، این مخلوقِ تیره‌فام سر بر افلاک می‌ساید تا مرثیه‌ی بی‌نامِ خویش را در گوشِ ناقوس‌های خاموش نجوا کند. در چشمانِ او، افسونی نهفته است که گویی از دیواره‌های کهنِ این بنا ریشه گرفته؛ نگاهی که حکایت از جهانی دارد که در شکوهِ سیاه بال‌هایش آغاز شده و در انزوایِ این کلیسایِ عظیم، به پایانی ابدی ختم خواهد شد. *و در آخر:
باعث افتخار بود که هم‌سفرِ بال‌هایِ مشکی‌فام این قویِ منزوی در میانِ سایه‌هایِ بلندِ کلن باشم و شکوهِ مرثیه‌اش را در کالبدِ واژگان و رنگ بدمم🎁
زمان صرف شده برای آرت: 29 ساعت و 33 دقیقه

...FINAL-ART... 🐚مروارید سفید ملورین برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦منعکس‌کننده نُت‌های پیانو بر بسترِ کلاویه‌های عاجی، انگشتان
+1
...FINAL-ART... 🐚مروارید سفید ملورین برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦منعکس‌کننده نُت‌های پیانو بر بسترِ کلاویه‌های عاجی، انگشتانِ او چون لرزشِ پاهای برهنه‌ی «دفنه» بر سطحِ بلورینِ رودخانه می‌لغزند؛ آنجا که هر نُت، نه یک صدا، بلکه قطره‌ای از تبارِ المپست که از سرانگشتانش جاری شده و در فضایِ آن غار نمور، نیلوفرانِ آبیِ جادویی می‌رویاند. او پیانو نمی‌نوازد، بلکه گویی رودخانه‌ای متروک را به تلاطم وامی‌دارد تا در انعکاسِ هر طنینِ بم و زیر، نبردِ میانِ گریزِ معصومانه و آغوشِ خدایان را بازآفرینی کند؛ و در آن دم که اوجِ موسیقی سقف را می‌شکافد، گویی قامتِ دختر در میانِ طنینِ ساز، به سپیداری لرزان بدل می‌شود که ریشه‌هایش در نُت‌های سیاه گره خورده و شاخسارانش در جستجویِ نوری باستانی، تا عرشِ زئوس قد می‌کشند. *و در آخر:
باعث افتخار بود که شاهدِ مسخِ لطیفِ تو در میانِ امواجِ موسیقی و نظاره‌گرِ دستانِ جادویی‌ات باشم، آنگاه که با هر زخمه بر پیکرِ پیانو، رودی از نت‌های اساطیری را در رگ‌های زمان جاری می‌کنی✨
زمان صرف شده برای آرت: 26 ساعت و 32 دقیقه

...FINAL-ART... 😈برج قمر برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦در برج قمر عکاسی چیره‌دست نشسته و در هر عکسی که ثبت می‌کند نیمی از روح
...FINAL-ART... 😈برج قمر برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦در برج قمر عکاسی چیره‌دست نشسته و در هر عکسی که ثبت می‌کند نیمی از روح فراموش شده‌ی خود را، می‌دمد. ✦چو آتش بدون دود نظاره‌گر و خاموشست
...فقط واژگانم می‌توانند بازگوکننده عمق پناهگاه او باشند...
در عمقِ تاریک-روشنِ «برجِ قمر»، آنجا که زمان همچون شرابی کهنه در قدحِ سکوت رسوب کرده است، عکاسی با چشمانی به رنگِ خاکسترِ سرد ایستاده که گویی همزادِ نفرین‌شده‌ی «ایموند تارگرین» است؛ او که قلبی چون «آتش بدون دود» در سینه دارد، نه با شمشیر، بلکه با لرزشِ دریچه‌ی دوربینش، روحِ سرگردانِ خویش را در کالبدِ کاغذهای حساس به نور می‌دمد. هر تلألو دوربینش، برقیست که از چشمِ یاقوتیِ پنهانش می‌جهد تا نیمی از هستی‌اش را در قابِ هر تصویر جا بگذارد و در حالی که شهر در هیاهویِ رنگ‌ها غرقست، او در خلوتِ خود، خاموش و بی‌صدا همچون شُعله‌ای بی‌دود، شاهدِ زوالِ زیباییست؛ چرا که می‌داند هر عکسی که ثبت می‌کند، نه یک تصویر، بلکه پاره‌ای از جانیست که برای جاودانگی، به اسارتِ نقره و سایه درآمده. *و در آخر:
باعث افتخار بود که در ضیافتِ این سکوتِ آتشین، هم‌سفرِ نگاهِ نافذت در انزوایِ برجِ قمر باشم. امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید❤️
زمان صرف شده برای آرت: 22 ساعت

...FINAL-ART... 👄تالارهای مه‌آلود میراث نقره و نیش برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦بازگوکننده خاطرات چرخان ✦صحبت‌های پچ‌پچ‌وار ب
...FINAL-ART... 👄تالارهای مه‌آلود میراث نقره و نیش برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦بازگوکننده خاطرات چرخان ✦صحبت‌های پچ‌پچ‌وار بذارید از اون داستان پشت خونابه‌های نیش او بگویم: در تالارِ آینه‌های غبارگرفته، نجوایی از تبارِ تاریت برخاست؛ آن زمان که سوهانِ سردِ جراح بر تزییناتِ مرواریدگونِ دهانت می‌لغزید تا تندیِ آن نیش‌های بی‌قرار را مهار کند، ماه در پشتِ ابرهای ارغوانی پنهان شد، چرا که زمین تابِ تماشایِ صیقل خوردنِ سلاحِ ظریفِ یک «اصیل‌زاده» را نداشت؛ لاکن تقدیرِ خونین را سوهان نمی‌تواند از میان بردارد و هنوز هم، وقتی در انحنای لبخندت آن تیزیِ باستانی خودنمایی می‌کند، گویی رازی از قرونِ گذشته در رگ‌هایت بیدار می‌شود که تشنه‌ی لمسِ ابریشمِ سرخِ زندگیست. *و در آخر:
باعث افتخار بود که به تماشایِ درخششِ این میراثِ تیز بنشینم و در آینه‌ی کلمات و پچ‌بچه‌های پناهگاهت، ردِ پایِ شکوهی ممنوعه را پیدا کنم. امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید🩸
زمان صرف شده برای آرت: 23 ساعت و 17 دقیقه

...FINAL-ART... 🎇جنگل نقره‌زبان جادو بازگوکننده چی بود؟ "میخوام با یه بداهه حسم رو بازگو کنم" در آن دم که غبارِ سیمگونِ کلام
...FINAL-ART... 🎇جنگل نقره‌زبان جادو بازگوکننده چی بود؟
"میخوام با یه بداهه حسم رو بازگو کنم"
در آن دم که غبارِ سیمگونِ کلام از لبانِ «نقره‌زبان» برمی‌خاست، واژگان دیگر تنها آواهایی در بندِ حنجره نبودند، بلکه همچون بذرهایی کیمیاوی در بطنِ واقعیت ریشه می‌دواندند؛ او که سطورِ کهن را با طنینِ مخملی‌اش بازمی‌خواند، ناگهان سکوتِ سردِ ایوان به غرشِ امواجِ اقیانوسی دوردست بدل می‌شد و اژدهایانِ خفته در تورقِ کاغذ، با جامه‏‌ای از پولک‌های واقعی و نَفَسی مشتعل، از میانِ سپیدیِ صفحات به سقفِ لاجوردیِ شب هجوم می‌بردند، چرا که نزد او، مرزِ میانِ «روایت» و «رویداد» به ظرافتِ تاری از ابریشم بود و هر هجا، کلیدی مُنَقّش که قفلِ ابعادِ پنهانِ هستی را به اشاره‌ای می‌گشود. *و در آخر:
باعث افتخار بود که در کنار او برای ساعاتی نقره‌زبان باشم و در جنگل سبز افکارش که پروانه‌ها می‌رقصیدند قدم بزنم تا از حس صمیمت تپنده در هوا، در پناهگاهش به خواب عمیقی فرو برم.‌‌..امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید🔥
زمان صرف شده برای آرت: 16 ساعت و 20 دقیقه

...FINAL-ART... 🎇جنگل نقره‌زبان جادو بازگوکننده چی بود؟ "میخوام با یه بداهه حسم رو بازگو کنم" در آن دم که غبارِ سیمگونِ کلام
...FINAL-ART... 🎇جنگل نقره‌زبان جادو بازگوکننده چی بود؟
"میخوام با یه بداهه حسم رو بازگو کنم"
در آن دم که غبارِ سیمگونِ کلام از لبانِ «نقره‌زبان» برمی‌خاست، واژگان دیگر تنها آواهایی در بندِ حنجره نبودند، بلکه همچون بذرهایی کیمیاوی در بطنِ واقعیت ریشه می‌دواندند؛ او که سطورِ کهن را با طنینِ مخملی‌اش بازمی‌خواند، ناگهان سکوتِ سردِ ایوان به غرشِ امواجِ اقیانوسی دوردست بدل می‌شد و اژدهایانِ خفته در تورقِ کاغذ، با جامه‏‌ای از پولک‌های واقعی و نَفَسی مشتعل، از میانِ سپیدیِ صفحات به سقفِ لاجوردیِ شب هجوم می‌بردند، چرا که نزد او، مرزِ میانِ «روایت» و «رویداد» به ظرافتِ تاری از ابریشم بود و هر هجا، کلیدی مُنَقّش که قفلِ ابعادِ پنهانِ هستی را به اشاره‌ای می‌گشود. *و در آخر:
باعث افتخار بود که در کنار او برای ساعاتی نقره‌زبان باشم و در جنگل سبز افکارش که پروانه‌ها می‌رقصیدند قدم بزنم تا از حس صمیمت تپنده در هوا، در پناهگاهش به خواب عمیقی فرو برم.‌‌..امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید🔥
زمان صرف شده برای آرت: 16 ساعت و 20 دقیقه

...FINAL-ART... 🌿سرزمین نرگس‌زار آوین برای من بازگوکننده چی بود؟ به دشت‌ اندرون، لاله و نرگس است همان اسبِ تازی ورا مونس است
...FINAL-ART... 🌿سرزمین نرگس‌زار آوین برای من بازگوکننده چی بود؟
به دشت‌ اندرون، لاله و نرگس است همان اسبِ تازی ورا مونس است ​بر آن دستِ سیمین، یکی بازِ تیز که جوید به روزِ نبرد، رستخیز
✦پناهگاه آوین برای من مثل بارقه نوریست که روی فرش‌های خونه مادربزرگ پهن میشه ✦بوی نرگس‌زار
*و در آخر: باعث افتخار بود که در این غروبِ ارغوانی، هم‌سفرِ تکاپویِ شاهین و وقارِ اسبِ شب‌گون باشم و ردِپایِ جادویِ آوین عزیز را در پهنه‌ی دشت ترسیم کنم، امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید🍒
زمان صرف شده برای آرت: 28 ساعت

...FINAL-ART... 🤩باغ سبز در همسایگی توتورو برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦بازگوکننده جادوی مانا(چی) ✦عطر چای ✦تار و پودِ ردایش،
...FINAL-ART... 🤩باغ سبز در همسایگی توتورو برای من بازگوکننده چی بود؟ ✦بازگوکننده جادوی مانا(چی) ✦عطر چای ✦تار و پودِ ردایش، ضیافتِ واژگانی‌ست که ریشه در خاک و سَر در افلاک دارند؛ تلمیحی از هم‌آغوشیِ سکوتِ زمین با فرمانِ آسمان، برای رویاندنِ ابدیِ بهار... زمزمه‌های جنگلِ زمردین ​همه چیز با نغمه‌ی نسیم آغاز شد؛ درست مثل همان عصرهای تابستانی و تنبل در «همسایگی توتورو». صدای خش‌خشِ نرمِ بلوط‌ها، رقصِ غبارِ طلایی در ستون‌های نور، و حسِ اینکه موجوداتِ پشمالو و نامرئی، لابلای بوته‌های تمشک قایم‌موشک بازی می‌کنند. انگار اگر خوب گوش می‌دادیم، صدای اوکارینای توتورو را از دوردست می‌شنیدیم که خوابِ جنگل را شیرین‌تر می‌کرد. ​اما... وقتی ابرها کنار رفتند، آن معصومیتِ کودکانه جای خود را به وقاری باستانی داد. ​آنجا، در قلبِ دشت، بانویی از تبارِ «اِسپریس» (گیاه و سبزه) ایستاده بود. او جادوگر نبود؛ او خودِ «جانِ دشت» بود که کالبد گرفته بود.
*و در آخر: همنشینی با این روحِ سبزینه و چشیدنِ طعمِ چای در محضرِ وقارِ او، افتخاری بود که به کالبدِ بی‌جانِ واژه‌ها، رنگِ حیات بخشید. امیدوارم که از این جسم برای چنل راضی باشید و لذت ببرید🤩
زمان صرف شده برای آرت: 18 ساعت و 42 دقیقه

😛درود بر ساکنانِ اقلیمِ "مرگ در دو ماژور". حضور شما، زیباترین ملودی این کاناله^^
یه تعداد قابل توجهی از آرت‌های چالش تموم شدن و تا ساعاتی دیگر براتون میذارمشون🦋
✦قراره جسم کدوم پناهگاه شماها رو ببینیم؟ 🇮🇷دختری زیبارو که همچو فرش ایرانی اصیلست... 🤩🤩شیائو-جیِ در همسایگی توتوروی سبز ➰نقره‌زبانِ جنگل با موهای افشون 🐚ملورین، الهه رودی که روحش، نُت‌های پیانو را می‌داند. 🌕چشمی که قمر را ثبت کرد، و هرگز نبست... 🧚‍♀الهه پریچهر کوپید، در میان کوارتزهای جادویی ➖قویی سیاه در سایه‌ی سحرانگیز کلن

👼Hello gorgeous people👼 مچکرم که احوالمو پرسیده بودید این چند روز که فعالیت نداشتم، زندم ولی خب بالای کوهی از کارام هستم...قولم سرجاش هست برای طراحی‌های چنلتون ولی خب باید صبوری کنید❤️
از شما چه خبر؟

چطورید عزیزان؟ یلداتون مبارک✨ در مورد دوره و آموزش‌ها خیلی‌هاتون پرسیدید. قطعا توی فکرش هستم و منتظرم سرم خلوت بشه تا انجامش بدم❤️ مچکرم که همراهمید

🤙

227 نفر شاهدن الان و بایستی رنگش کنی🤓🩷

Repost from N/a
اسکچی که ممکنه هیچوقت رنگ نشه
اسکچی که ممکنه هیچوقت رنگ نشه

چرا گریه می‌کنید؟🫠 از بداهه من متأثر شدید؟ این بداهه از یکی از متن‌های چنل الهام گرفته شده

...WIP... اسکچ دستی 🧚‍♀سرنخی برای صاحب این جسمِ معلق در کهکشان... آسمان به رنگ تردید درآمده بود؛ نه تیره، نه روشن، گویی کبود
...WIP... اسکچ دستی 🧚‍♀سرنخی برای صاحب این جسمِ معلق در کهکشان...
آسمان به رنگ تردید درآمده بود؛ نه تیره، نه روشن، گویی کبودیِ اندیشه‌ای که هنوز نامی برای خود نیافته. زمین از باران نفس می‌کشید و رگ‌های خیسش برق خاموش رعدی را به یاد می‌آورد که فریاد نزد، لاکن حضورش را انکار هم نکرد. در یک سوی افق، ماه چون خاطره‌ای بی‌قرار، گه‌گاه پشت پرده‌ی ابرها پنهان می‌شد و باز می‌گشت؛ و در سوی دیگر، بوی دریا ــ شور، عمیق و دور ــ بر باد می‌لغزید و به جان شب می‌نشست. هوا انگار میان رفتن و ماندن معلق بود، مه‌اندود و مبهم، چنان که هر گام می‌توانست به رؤیا ختم شود یا به بیداری؛ و در این میان، سکوت نه فقدان صدا، که انباشت راز بود، دوست‌داشتنی و سنگین، مثل پیشگویی‌ای که هنوز جرئتِ گفته‌شدن نیافته‌ست.
این چنل برای شما بازگوکننده چیه؟

❤️Tonight, I'm the Muse and the Maker... . . .
...هنر امشب توی موهام تنیده شده...

مچکرم بابت حمایت سبزِ درخشنده💚