Imnot 57ی
Open in Telegram
هدف من در این کانال این است که بگویم اختلال ۵۷ی به همان دهه ۵۷ و کسانی که این فاجعه را رقم زدند ربط ندارد. که اگر داشت ما هنوز شاهد علائمی که به نظر خیلی پیش پا افتاده می آیند، در بین مردم عادی نبودیم؛ پس آگاهی درباره این علائم واجب و واکسینه شدن آن حتمی.
Show moreIran137 617The category is not specified
327
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1030 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '260
in 0 channels
August '260
in 0 channels
Get PRO
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '260
in 0 channels
Get PRO
May '26
+1
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+68
in 5 channels
Get PRO
January '26
+3
in 1 channels
Get PRO
December '25
+32
in 5 channels
Get PRO
November '25
+35
in 1 channels
Get PRO
October '25
+398
in 2 channels
Get PRO
September '250
in 4 channels
Get PRO
August '25
+5
in 2 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
در همان ایام رضاشاهی که مردم روضهخوانی خود را قاچاقی و شبانه انجام میدادند و زنها چادر به سر میکردند و شبانه از پشتبامها خود را به روضه میرساندند و در کرمان این مراسم بارها تکرار شده بود، باز امیر شوکتالملک(امیر محمد ابراهیم خان علم، مشهور به شوکتالملک) از تأثیر عاشورا غافل نبود.
این نکته را مرحوم یغمایی بازگو میکرد که در همان ممنوعیت عزاداری، یک روز مرحوم ملکالشعرای بهار به شوکتالملک گفته بود: «الحمدلله که دیگر ولایت شما هم برق دارد، هم آب دارد، هم مدرسه دارد، هم سالن دارد؛ همه چیز هست. این که بعضیها شکایت میکنند، دیگر چه میخواهند؟»
مرحوم شوکتالملک گفته بود: «آقای بهار، اینها برق نمیخواهند، اینها محرم میخواهند؛ اینها مدرسه نمیخواهند، اینها عاشورا میخواهند. کرب و بلا را به اینها بدهید، همه چیز به آنها دادهاید.»
از سیر تا پیاز، باستانی پاریزی، ص ۵۵۳
https://t.me/elhamraaaaam
| 2 | من مدتهاست که پس از رفتن به زندان و دادگاه و گرفتن حکم و باز دعوت به زندان و آزادی دوباره و اکنون اخراج از پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و بیکار شدن و افتادن در چرخه اندیشیدن به خود و بازنگری در .....در هیچ جمع دوستانه ای نه حضور داشته ام و نه بحثی مطرح کرده ام و نه متنی آفریده ام.این بحث در جمع سه نفره دوستان که پر از سکته زبانی، فراموشی نام ها و حتی خطای تفسیری است( اشتباهات آن را بر من ببخشید) را تنها به این دلیل منتشر میکنم که بگویم با همه این اتفاقات چیزی در من در خصوص مسئولیت پذیری اخلاقی در قبال جامعه تغیر نکرده است، اگر چه با داشتن حکم هشت ساله و اخراج از کار و بیکاری و بی پولی و.....در حال مدارا با شکنجه سفیدی هستم که به زیبایی برایم طراحی شده است.در آخر بگویم باز هم شروع به تدریس خواهم کرد، درسگفتار خواهم داشت و خودم به تنهایی " مدرسه مهرآیین" را به شیوه کوچگردی و تدریس و سخن گفتن در وضعیت های سخن مدنی تاسیس خواهم کرد. از همه احوالپرسی های دوستان عزیزم در این ایام هم ممنونم که تنها نجات دهنده انسان " عشق و محبت دیگران" به انسان است: عشق می پذیرم و از عشق سخن خواهم گفت تا باور کنم که زنده ام. | 216 |
| 3 | ادامه ☝🏼 (وظیفه اندیشمند در زمانهی مرگ سیاست - نوشته ای برای مصطفی مهرآیین)
او بارها تأکید کرده بود که آگاهی محصولِ گفتوگوست، نه محصولِ انزوا. و گفتوگو در این معنا صرفاً تبادل جملهها نیست؛ نوعی هستیشناسی است.
من تنها در مواجهه با دیگری از خودم فراتر میروم. جامعهای که دیگری را حذف میکند، در حقیقت امکانِ خودآگاهی را از خود سلب میکند.
به همین دلیل بود که سخن او دربارهی عشق، سخنی رمانتیک نبود؛ ساختاری بود. عشق در اندیشهی مهرآیین، ایده مرکزی است و همانند قرائت رولو می، نه احساس بلکه "اراده" است. ارادهای که از نفی صرف فراتر میرود و به ساختن میاندیشد. رولو می هشدار میداد که اگر مقاومت تنها در نفی تجلی یابد، هستی ما با نیستی آنچه نفی میکنیم یکی میشود، و نفرت، عالیترین آرمانها را خواهد بلعید. او نیز همین را میگفت: مقاومت اگر ریشه در عشق نداشته باشد، به هویتِ خشم بدل میشود.
آگامبن نشان داده است که در نظامهای پساـتوتالیتر، انتخابات میتواند مکانیسمی برای هدایتِ کنترلشدهی مخالفت باشد، بیآنکه هستهی قدرت دگرگون شود. اما مسئلهی اصلی حتی این هم نیست؛ مسئله این است که آیا جامعه میتواند بیرون از مناسکِ قدرت، زبان خود را بازیابد یا نه؟ً
او پاسخ را در جامعهی مدنی جست، در مقاومت منفیِ مسالمتآمیز، در «نه» گفتنی بود که از دلِ «آری» به آزادی برمیخاست.
مهمترین کلام محوری مهرآیین این است که بزرگترین بحران جامعهی ما استبداد نیست، بلکه فقدانِ عشق و شفقت است.این سخن او اغراقآمیز نبود؛ برای اینکه او لویناس را جدی گرفته بود، و می دانست که سیاست بدون اخلاقِ دیگری، تنها تکنیک ادارهی مرگ است
خطاب من به زندان بانان او این است که تاریخ، حافظهای طولانیتر از زندانها دارد. اندیشه اگر در ذهنها رسوب کرده باشد، قابل توقیف نیست. آنچه امروز محبوس شده، بدن است؛ نه دستگاه مفهومیای که سالها در میان دانشجویان، در میان جوانان، در میان آنان که در پی فهم بودند، کاشته شد.
امروز، در میان این اندوه عظیم ملی، وظیفهی ما تنها سوگواری نیست؛ حفظ حافظه است. انقلابها تنها در خیابان رخ نمیدهند؛ در معنا رخ میدهند.
آنان که ساختار معنا را جابهجا میکنند، بخشی از هر تحول تاریخیاند، حتی اگر در لحظهی اکنون خاموش شوند
اگر امروز قدرت گمان میکند با زندانی کردن مهرآیین ها میتواند اندیشه را خاموش کند، فراموش کرده است که اندیشه وقتی در میان دیگریها پخش شد، دیگر به یک فرد تعلق ندارد.
و شاید آنچه بیش از هر چیز باید گفته شود این است: در زمانهای که چهرهها حذف میشوند، پافشاری بر دیدن چهرهی دیگری، خود کنشی انقلابی است.
خطاب پایانی من به استاد مصطفی مهرآیین است:
اکنون که قدرت، پاسخ اندیشه شما را با زندان داده است، این پاسخ چیزی جز تأیید سخنان همیشگی شما نیست
تاریخ اندیشه به ما نشان داده که:
آنکه نسبت خود را با حقیقت حفظ کند، در لایهی عمیقتری از زمان باقی میماند و شما این نسبت را حفظ کردید
در میانهی این اندوه بزرگ، میخواهم بدانید که صدای شما، حتی در خاموشی اجباری، هنوز هم در گردش است و حقیقت، هرچند به تأخیر افتد، هرگز فراموش نمیشود.
@AydinAreta | 227 |
| 4 | وظیفه اندیشمند در زمانهی مرگ سیاست
نوشته ای برای مصطفی مهرآیین
آیدین آرتا
وقتی در اوج جنبش زن زندگی آزادی از مصطفی مهرآیین دعوت کردند تا در سالن وزارت کشور در یک سخنرانی به عنوان یک جامعه شناس نظرش را در رابطه با اینکه چگونه می توان فضای جامعه را آرام کرد بگوید، او در سخنانی صریح و شجاعانه نقل به مضمون گفت:
در جامعه ای که سیاست بهجای آنکه امکانِ تفکر را بگشاید، آن را مسدود میکند، نخستین چیزی که میمیرد خودِ سیاست است. و در مرگ سیاست آنچه باقی میماند مدیریتِ بدنهاست، نه گفتوگوی معناها. چنین نظامی با منتفی ساختن تفکر، پیشاپیش دفاع متفکرانه از خود را ناممکن می کند و آنگاه که ناتوان از دفاع از خود در حوزه اندیشه شود، استفاده از زوربدل به ذات آن حکومت میشود، و خشونت نه ابزار، بلکه ماهیت چنین حکومتی میشود و چنین است که امروز جمهوری اسلامی شر مطلق است!
او هرگز در ماههای بعد علیرغم ممنوعیت تدریسش در دانشگاه ذره ای از صراحت و شهامتش نکاست و بهای آن در نهایت حکم هشت سال حبس تعزیری و مجازاتهای تکمیلی بود که در بهمن ماه امسال پس از چندماه ممنوعیت نوشتن و فعالیت در فضای اجتماعی دریافت کرد. در چنین وضعیتی حکم زندان حکمی حقوقی نیست؛ نشانهای شناختی و معرفتی از شرایط امروز جامعه است. نشانهی تحقق پیشگویی او که قدرت دیگر نمیتواند خود را در زبان توجیه کند.
فوکو از پارِسیا parrhesia سخن میگفت: گفتن حقیقت در موقعیت خطر! اما پارِسیا صرفا شجاعت شخصی نیست؛ رابطهای است میان سوژه و حقیقت که او را در برابر قدرت عریان میکند. آنکه حقیقت را در لحظهی هزینه بیان میکند، نه به این دلیل که پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیتواند نسبتِ خود با حقیقت را انکار کند، چنین میکند. این وفاداری به حقیقت است که او را خطرناک میسازد، نه شعارهایش. و آنچه این مفهوم را از انتزاع بیرون میآورد، لحظهای است که یک متفکر، این نسبت را زیست میکند، نه اینکه فقط دربارهاش سخن بگوید.
مهرآیین، پارِسیا را فقط نقل نکرد؛ آن را به خاطر سپرد.
وقتی در میانهی هیجان عمومی، در برابر قدرت و حتی در برابر بخشی از افکار عمومی ایستاد و گفت سیاست بیتفکر به بنبست میرسد، وقتی گفت حذف اندیشه یعنی مرگ امر سیاسی، وقتی از ضرورت «نه گفتنِ مسئولانه» سخن گفت، او دقیقاً همان کاری را کرد که فوکو از آن به عنوان courage de la vérité یاد میکند: شجاعتِ حقیقت.
پارسیا در سنت یونانی، فقط بیان صریح نیست؛ پذیرش پیامد است. سقراط تا لحظهی نوشیدن شوکران از موضع حقیقت عقب ننشست، نه به این دلیل که گمان میکرد پیروز خواهد شد، بلکه چون نمیتوانست از نسبت خود با آنچه حقیقت میدانست، فاصله بگیرد.
او نیز چنین کرد.
آنچه او را برای قدرت خطرناک کرد، تندی بیان نبود؛ انسجامِ درونی میان فکر و زیست بود. قدرت از متفکری که صرفاً تحلیل میکند نمیترسد؛ از متفکری میترسد که تحلیلش را به زیست بدل میکند.
وقتی فوکو میگوید پارسیاست که فلسفه را از دانشگاه به میدان میبرد، دقیقاً به چنین لحظهای اشاره دارد: لحظهای که حقیقت دیگر صرفاً گزاره نیست، بلکه تعهدی است که گوینده حاضر است هزینهاش را بپردازد.
مهرآیین این تعهد را پذیرفت.
و همین است که زندان، معنای سخنان پیشین او را تشدید میکند. برای اینکه نشان میدهد آن سخنان صرفاً بازی مفهومی نبودند. نسبت او با حقیقت، نسبتی نظری نبود؛ نسبتی وجودی بود. پارسیا آنگاه کامل میشود که سوژه حاضر باشد عریانیِ خود را بپذیرد.
مهرآیین این عریانی را پذیرفت.
او سالها کوشید نشان دهد که بحران جامعهی ما صرفاً بحران ساختار سیاسی نیست؛ بحران عشق است، بحران شفقت است، بحران توان دیدنِ دیگری است. این سخن در نگاه نخست اخلاقی به نظر میرسد، اما در عمق خود کاملاً سیاسی است. زیرا آنجا که دیگری زائد اعلام میشود، سیاست به مدیریت حذف بدل میگردد. نمی دانم او چندبار این جمله تکان دهنده و عمیق از لویناس را تکرار کرد که خشونت از لحظهای آغاز میشود که چهرهی دیگری دیگر ما را مخاطب نسازد و ما در چشمان دیگری ننگریم. استبداد دقیقاً همین است: خاموشکردن خطابِ چهرهها و پرهیز از نگاه کردن در چشمان انسانی دیگر.
در سنت فکریای که او با آن میاندیشد، از باختین تا آلتوسر، از رانسیر تا آگامبن، زبان و روایت میدان نبرد است. باختین نشان داد که واژهها هرگز بیطرف نیستند؛ انباشته از منافعاند، و هر نظامی که میخواهد سلطهی خود را تثبیت کند، نخست چندآوایی را به تکصدایی تقلیل میدهد. آنجا که زبان کارناوالی نباشد، جامعه نیز دیگر مجالِ گفتوگو ندارد. و آنجا که گفتوگو تعطیل شود، آگاهی از میان میرود.
ادامه 👇🏼
@AydinAreta | 146 |
| 5 | - نامه از ایران به صلحطلبهای این روزها
عزیز خارج از وطنِ طرفدار صلحم سلام.
تویی که در هوای پاک برلین یا اسلو با تورنتو یا هرجای دیگر نشستهای و داری راجع به حماقت، بیسوادی، سادهلوحی ما مینویسی یا در استوریهایت راجع به کودکان بهخاکوخون کشیدهشدهٔ وطن مینویسی، یا بزرگترین پروژهٔ احمقسازی تودهٔ مردم را متکبرانه معرفی میکنی، معتقدی ما فریبخوردگان اسرائیل بودهایم چون تفکرمان با تویی که سالها پیش عطای وطن را به لقایش بخشیدی متفاوت است.
من از تهران برایت مینویسم اما بینام. آخر ما اینجا سلاح زیر گلویمان گرفتهاند و گفتهاند هرکس متفاوت با ما فکر کند را میکشیم. به همین دلیل نمیتوانم در صفحهٔ رسمیام به میزان نفهمی و حماقت شما یا توهینهایتان پاسخ دهم. عزیز وطندوستم که ما را وطن فروش مینامی، فقط در حین خواندن این متن ثانیهای دلایل خروجت از وطن را مرور کن. چرا تو الآن اینجا نیستی؟ یادت میآید؟
میدانی، پریروز وقتی که انبارهای نفت را زدند شیشههایمان حسابی لرزید و بعضی طبقات هم شیشههایشان ریخت دختر ۹سالهام از ترس در آغوشم میلرزید، تصمیم گرفتم برای تو بنویسم. تویی که هرگز نپرسیدی چه شد که ما به اینجا رسیدیم.
پیش خودت درحالیکه در جامعهای آزاد نشستهای، بریدی و دوختی و ما را احمق و خیالباف نامیدی. که چنان بیچاره و نفهمیم که میتوانند به ما رؤیا بفروشند! چقدر این نگاه برایم آشناست! سالها ج.ا خواست قیم ما باشد چون معتقد بود ما آنقدر صلاحیت ارائهٔ نظر نداریم که آزاد باشیم. حالا شما هم ما را کودکانی هیجانی میپندارید که فریب خوردهایم. اما نه دوست من. آن روزها که تو ترک وطن کردی و ما ماندیم و این کفتارها، من و امثال من امید داشتیم که اصلاح کنیم و دوام بیاوریم و بسازیم.
سال ۷۸ از کنکور برمیگشتم که ناگهان جلوی من و برادرم را گرفتند و ما را بردند. قبل از آن، با اولین رأیم به خاتمی فکر میکردم تغییرات از راه میرسند. دانشجو که شدم تو را خوب یادم هست که حتی نمیدانستی چه روزنامهای چاپ میشود، دیروز دیدم که ما را محکوم کردهای که ما کارهای لازم را نکردیم. خواستم یادآوری بکنم که من از سال ۷۶ از ۱۶سالگی خودم در تمام رفتارهای مدنی، اعتراضات و رأیگیریها و بازی بد و بدتر شرکت کردم و از امثال تو فحش خوردم. اما من ماندم چون میخواستم بمانم چون میهندوستم. پاسخم گلوله بود. گفتم روزنامه گفتند بمیر، گفتم رأی گفتند بمیر، گفتم پلاسکو گفتند بمیر، گفتم زندگی گفتند بمیر، گفتم چرا هواپیما را زدید گفتم چرا تفاهم نمیکنید گفتم چرا میکشید گفتم چرا واکسن نمیآورید گفتم گفتم گفتم و پاسخش گلوله بود و بس. فقط هر چهار سال یکبار دروغگوی جدیدی آوردند و بعد هم همان رویه. من بیش از ۳۰ سال به صورت مدنی و صلح دوستانه گفتم اما چیزی جز مرگ پاسخم نبود.
تو فکر میکنی اسرائیل رؤیا فروخت، نه عزیز همهچیزدان و کتابخوانم. این جمهوری اسلامی بود که زندگی را از ما ربود و حالا درحالیکه آسمان تهران زیبایم که هرگز حاضر به ترک آن نشدم سیاه است، درست به رنگ ذات جمهوری اسلامی، با قاطعیت میگویم جمهوری اسلامی حتی به قیمت جنگ باید برود. هر یک روزی که این کثاقت بر سر وطن است آیندهٔ من و فرزندان مایی که ماندهایم (چون نخواستیم برویم وگرنه میتوانستیم)، بیشتر در خطر است.
حالا لطف کن و انقدر ژست آدم فرهیخته برای مایی که ماندیم اینجا و کار کردیم و تلاش کردیم بسازیم نگیر. بگذار ما از این بدبختی نجات پیدا کنیم. ما آنقدر میفهمیم که جنگ زشت است، ما میدانیم هیچ کشوری عاشق چشم و ابروی ما نیست اما همین ما خیلی خوب میفهمیم که ماندن جمهوری اسلامی مساوی با نابودی ایران است و از هر جنگی مخربتر است. من از زیر بمب و موشک برایت مینویسم دوست ایرانیِ نادیدهٔ من. ژستهای روشنفکریت را چندماهی برای خودت و آن کشوری نگه دار که برای زندگی برگزیدهای. بگذار کشورمان را پس بگیریم. ما چیزی را تجربه کردیم که تو نکردی. حداقل آنقدر به ما احترام بگذار و بفهم که تو نمیدانی بر ما چه گذشت که به اینجا رسیدیم. دوست عزیز، تو ما را از عراق و سوریه شدن میترسانی، اما من در کرهٔ شمالی اسلامی زندگی میکنم! کدام بهتر است؟
جمهوری اسلامی ۴۷ سال برای تخریب ایران انرژی گذاشت. ما دیگر با دشمنان میهن مدارا نمیکنیم. دیگر بس است، کاش تو هم بهجای فرورفتن در ژست روشنفکری و انساندوستی با حقیقت نازیستیِ این رژیم روبرو شوی و تکلیفت را روشن کنی. شاید اگر لرزههای انفجارها از تنم رفت برایت از تخریبی که ج.ا برای ایران داشت نوشتم، بلکه بدانی ما سالهاست که در حال جنگیم.
مادری ناشناس
هموطن شما در جنگ و زیر بمباران،
ایران
ـــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر مشتاق خواندن تحلیلهای روز هستید، به ما بپیوندید:
@andiiishe | 74 |
| 6 | صبر زمان
تا همین ۱۲ ماه پیش، اگر به عیان میگفتی پادشاهی خواهم، چپ ها طوری چپ چپ نگاهت میکردند که از بودنت شرمنده شوی.
اما بعد از کشتار خونین ۱۸ و ۱۹ دی ۴۰۴ که همه مردم داخل و خارج را خویشاوند خونی کرد، اگر با همان چپ ها و مصدقیسم ها جوری حرف بزنی که نزد خود برداشت کند که به او برچسب چپ بودن میزنی، می غرد که به من میگویی چپ؟! تو به من به میگویی مصدقی؟!
عجیب است نه؟ صبر زمانه را میگویم.
اینهمه سال صبر کرد تا فقط طی دو روز مثل یک کلنگ همه چیز را زیر و رو کند و چشمها را بشوید تا درست را از نادرست جدا کنند و هر کدام در جای سزوار خویش نشانند.
زمان صبر کرد تا همان هموطن دوازده روزه که چشم بر خون نیکا و مهسا و سارینا بسته بود_ چون سخن گفتن از آنها برایش هزینه داشت_ اما در جنگ دوازده روزه آه و فغانش از کشته شده ها زمین و زمان را برداشته بود_ چون برایش هزینه نداشت_ همان ها که از دست نجس اسراییل میگفتند،
حالا چشم به آسمان دوخته که
ترامپ!
الوعده وفا...
بله، صبر زمان، اگر زمانش دهی مثل صافی عمل میکند؛ به وقتش برون ریزی میکند و نتیجه صبرش را پیش چشمانت می گذارد.
از قدیم در گوشمان خوانده بودند که عجله کار شیطان است، ما هم طوطی وار بی اینکه حقیقت نهفته در این مَثَل را درک کنیم، تکرار کرده بودیم، اما حالا خوب درک میکنیم.
درود بر زمان
https://t.me/elhamraaaaam | 6 014 |
| 7 | با این وصف، حکم ۸۰ میلیون ایرانی، مرگه و باز هم با این وصف، ما شجاعترین ملتی هستیم که ترجیح دادیم مرگ رو بپذیریم تا زیر بیرق ذلت شما رفتن رو.
https://t.me/elhamraaaaam | 1 613 |
| 8 | اگر بگوییم ۵۷ ی های ۵۷ روی پل توسعه، سرشان گیج رفت سقوط آزاد کردند، درباره ۵۷ ی های اکنون چه بگوییم؟ بگوییم روی پل صراط سرشان گیج رفت یا هنگام وسط بازی!
در روانشناسی اختلالی هست به اسم مرزی!
اختلال مرزی.
به نظرم این تنها واژه بامسمایی ست در تعریف این التقاطی مسلکان .
معلوم نیست چه میکنند این مرزیان نه زنگی نه رومی !
خدا هم سر از کار اینان در نیاورد که آخر از دید شما!
دین افیون توده است یا عَلَمی که هرگاه به کارتان آید زیرش سینه میزنید.
البته نزد شما چه اهمیت دارد؟
وقتی پای توده وسط باشد استفاده از آن مجاز و مباح است.
اما کاش توده بدخیم لاعلاجتان را بتوان از ریشه کند و برای همیشه در قبرستان تاریخ دفن کرد.
کاش زودتر بمیرید تا کل ایران را دفن نکرده اید. کاش بمیرید که با آمدنتان ایران را به قبرستانی فعال تبدیل کردید.
کاش، کاشهایمان هرچه زودتر شود.
https://t.me/elhamraaaaam | 5 442 |
| 9 | ثانیه هایی برای شرمندگی
«تجربه زیسته پدر هایی که مُرده نفس می کشند»
احمد خواجه حسنی
🌘 آن شب در واقع شبی بود که نه تنها از مهتاب، که از آسمان هم لعنت می بارید!
بانو از فرط خستگی ناشی از بازار گردی به جهت خرید کفش، با رسیدن به بستنی فروشی جان تازه ای گرفت ، داخل شدیم و برای دخترم بستنی سفارش دادم
🔹 مغازه تقریبا شلوغ بود و بایستی برای پرداخت هزینه منتظر می ماندیم
🍦 ظرف دقایقی که معطل بودیم بانو بستنی را در دست گرفته و فقط نگاه می کرد گویی جدال مابین لذّت و اضطراب را داور بود.
«گفتم بانو جان بستنی داره آب می شه چرا نمی خوری ؟»
گفت بابا منتظرم آقاهه بیاد کارت بکشه ببینم پول تو کارت مون هست یا نه !!!
⚡️ به یکتایی خدا سوگند برای لحظه ای مُردم ...
خم شدم و صورت نازنین اش را بوسیدم
⚠️ به نظرم این اتفاق و این ظلم مضاعف ، حق من پدر و پدرانی که سال هاست بی وقفه کار و تلاش می کنند و سعی دارند هم واره اخلاقی زیسته و انسانی عمل کنند ، نبود...
حال، آنزیم هضم این حجم از خجالت و شرمندگی را از که و کجا طلب می کردم ؟
ای کاش قادر بودم ساعت را به عقب برگردانم و سپس زمان را متوقف کنم.
🔸 نورون های آینه ای مغز کودکان این سرزمین در پی تداوم تورّم و تحریم به شدت آسیب پذیر شده...
صد البته این یک تجربه شخصی منتج به سرافکندگی یک پدر نیست ، بلکه یک وضعیت ذهنی فراگیر است که بی شرمانه بر کودکان ما تحمیل شده و موجبات مرگ تدریجی رویاهایشان را فراهم نموده است...
🌐 به یقین ناامنی اقتصادی از ادراک فرد نسبت به محیط پیرامونی منبعث از رفتار جمعی نشأت می گیرد.
کودکانی که کاهش قدرت خرید را به انحاء مختلف لمس می کنند این
نا امنی اقتصادی ناخودآگاه در ذهن و ضمیرشان نهادینه می شود و ذهن آن ها را فقیر و افق فکری شان را محدود می کند.
✅ مفروض بر این که پیش رفت هر جامعه ای به افق فکری آن جامعه بستگی داشته باشد، زمانی که افق فکری فرزندان ما محدود به چنین مسائل پیش پا افتاده ای به مثابه کاهش قدرت خرید روزانه ، قطعی برق، نبود آب و مسائلی از این دست باشد چه پیش رفتی حاصل خواهد شد ؟
🧠 تمام پیش رفت های بشریت قبل از آن که به واقعیت تبدیل شوند در ذهن افراد نقش می بندند.
☀️ آن شب یکی از بدترین ترین شب های زندگی من بود «دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند».
☄ اکنون، دو روز از این ماجرا می گذرد و من بعد از سیل اشک های پدرانه ای که در خلوتم جاری شد هنوز نمی دانم با این حجم از فلاکتی که بر من و ما تحمیل شده چه باید کرد ؟
ناچار برای کاهش آلام این درد مشترک ، به قلم پناه آوردم ...
ما شفا خواهیم یافت
دردها و رنجهامان پایان میپذیرند
آرامش خواهد آمد
اندکی بیش دوام آرید
بیرون در
مرگ نه
که زندگی در انتظار ماست
(ناظم حکمت) | 65 |
| 10 | ثانیه هایی برای شرمندگی
«تجربه زیسته پدر هایی که مُرده نفس می کشند»
احمد خواجه حسنی
🌘 آن شب در واقع شبی بود که نه تنها از مهتاب، که از آسمان هم لعنت می بارید!
بانو از فرط خستگی ناشی از بازار گردی به جهت خرید کفش، با رسیدن به بستنی فروشی جان تازه ای گرفت ، داخل شدیم و برای دخترم بستنی سفارش دادم
🔹 مغازه تقریبا شلوغ بود و بایستی برای پرداخت هزینه منتظر می ماندیم
🍦 ظرف دقایقی که معطل بودیم بانو بستنی را در دست گرفته و فقط نگاه می کرد گویی جدال مابین لذّت و اضطراب را داور بود.
«گفتم بانو جان بستنی داره آب می شه چرا نمی خوری ؟»
گفت بابا منتظرم آقاهه بیاد کارت بکشه ببینم پول تو کارت مون هست یا نه !!!
⚡️ به یکتایی خدا سوگند برای لحظه ای مُردم ...
خم شدم و صورت نازنین اش را بوسیدم
⚠️ به نظرم این اتفاق و این ظلم مضاعف ، حق من پدر و پدرانی که سال هاست بی وقفه کار و تلاش می کنند و سعی دارند هم واره اخلاقی زیسته و انسانی عمل کنند ، نبود...
حال، آنزیم هضم این حجم از خجالت و شرمندگی را از که و کجا طلب می کردم ؟
ای کاش قادر بودم ساعت را به عقب برگردانم و سپس زمان را متوقف کنم.
🔸 نورون های آینه ای مغز کودکان این سرزمین در پی تداوم تورّم و تحریم به شدت آسیب پذیر شده...
صد البته این یک تجربه شخصی منتج به سرافکندگی یک پدر نیست ، بلکه یک وضعیت ذهنی فراگیر است که بی شرمانه بر کودکان ما تحمیل شده و موجبات مرگ تدریجی رویاهایشان را فراهم نموده است...
🌐 به یقین ناامنی اقتصادی از ادراک فرد نسبت به محیط پیرامونی منبعث از رفتار جمعی نشأت می گیرد.
کودکانی که کاهش قدرت خرید را به انحاء مختلف لمس می کنند این
نا امنی اقتصادی ناخودآگاه در ذهن و ضمیرشان نهادینه می شود و ذهن آن ها را فقیر و افق فکری شان را محدود می کند.
✅ مفروض بر این که پیش رفت هر جامعه ای به افق فکری آن جامعه بستگی داشته باشد، زمانی که افق فکری فرزندان ما محدود به چنین مسائل پیش پا افتاده ای به مثابه کاهش قدرت خرید روزانه ، قطعی برق، نبود آب و مسائلی از این دست باشد چه پیش رفتی حاصل خواهد شد ؟
🧠 تمام پیش رفت های بشریت قبل از آن که به واقعیت تبدیل شوند در ذهن افراد نقش می بندند.
☀️ آن شب یکی از بدترین ترین شب های زندگی من بود «دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند».
☄ اکنون، دو روز از این ماجرا می گذرد و من بعد از سیل اشک های پدرانه ای که در خلوتم جاری شد هنوز نمی دانم با این حجم از فلاکتی که بر من و ما تحمیل شده چه باید کرد ؟
ناچار برای کاهش آلام این درد مشترک ، به قلم پناه آوردم ...
ما شفا خواهیم یافت
دردها و رنجهامان پایان میپذیرند
آرامش خواهد آمد
اندکی بیش دوام آرید
بیرون در
مرگ نه
که زندگی در انتظار ماست
(ناظم حکمت) | 2 |
| 11 | کاش یکی بود با مشت میزد توی دهان تو و امثال تو که
آن گشاد تویی نه مردمی که دربرابر یک کارتل تا دندان مسلح که زبانش فقط گلوله است، قرار گرفته اند؛
از کدام ساختن حرف میزنی وقتی مادران داغدار ما در کیسه های سیاه تلمبارشده دنبال ردی از پاره تنشان میگردند؛ پاره های تنی که فقط دنبال یک زندگی معمولی مثل مردم همه جای دنیا بودند !
گشاد تو هستی و امثال تو! که دندانهای مردم را کشیدید تا در زمان به تنگ آمدن مبادا از آنها برای گرفتن حقشان از آنها استفاده کنند؛ شما مردم را بی سلاح و بی دفاع کردید تا مبادا اندکی از رانت های بی حساب و کتابتان کم شود؟
حالا که این مردم بی سلاح و بی دفاع فریاد کمک شان جهان را پر کرده، میگویید گشادید؟؟؟!
گشاد تویی که چون میدانی در فردای ایران جایی برای کرکس هایی چون شما نیست که از سفره های مردم تغذیه کنید! دچار ترس شده ای که چه کنی، آخر شما کوته مایگان که نه تخصصی دارید و نه مهارتی برای ساختن یک ایران آباد و آزاد .
پس، این حق مردم است که کمک بخواهند وقتی آنها را در بن بست مرگ انداخته اید.
چه خوب است دیدن ترس در چشمهای خالی از رحم تان.
https://t.me/elhamraaaaam | 1 688 |
| 12 | مردم چه جوری دیگه باید بگن میخوایم زندگی کنیم؛ چه جوری بهتون بگن که کشته نشن؟
https://t.me/elhamraaaaam | 6 047 |
| 13 | آقای ملکیان! خرابی جزء یا کل؟
آقای ملکیان، اعتراضهای مردم ایران را به «خرابی یک رادیو» تشبیه میکند و میگوید راه درست این نیست که چیزی را از ریشه در آوریم، به عبارتی دور بیندازیم؛ راه درست، تعمیر عقلانیست.
خواستم درجوابش بگویم:
جناب ملکیان!
مردم هربار که با مسالمت آمیزترین و عقلانی ترین شیوه ها از رای دادن گرفته تا راهپیمایی سکوت خواستند همین رادیوی معمولیشان را تعمیر کنند یا زندانی شدند یا کشته؛
حالا بعد از آمتحان همه آن راه حلها و اطمینان به انواع و اقسام تعمیرکارها به این نتیجه رسیدند این خود رادیوست که خرابه نه یک قطعه ش.
مردم خودشان فهمیدند، بدون گذراندن واحدی یا ورک شاپی درباب تعمیرات
چطور است که شما که اینهمه خواندید و نوشتید هنوز متوجه نشدید؟ و هنوز مردم را به «بازگشت به عقلانیت» دعوت میکنید؟
فکر نمیکنید این دعوت، خود نوعی رفتار احساسی و به دور از واقعیت و به منزله دهن کجی به اینهمه خون ریخته شده و جهان های خالی شده از رویا و آرزو در تمام این سالهاست؟
بگذر از پندهای ناکارآمد جناب ملکیان!
مردم به عکس شما شبه روشنفکران که همیشه در انتزاعات سیر می کنید، با واقعیتها دست به گریبانند و دنبال پاسخ های عملی برای آنها هستند.
نمیشود که هربار یکی از شما مامور سخن گفتن از تعمیر شود اما نگوید چطور، کجا و با چه تضمینی رادیویمان را تعمیر کنیم که کشته نشویم؟
لطف کنید از حاشیه امن تان بیرون بیایید تا به درستی ببینید که
مسئله احساسی بودن مردم نیست، بلکه انسداد عقلانیت در ساختار قدرت است،
انسداد عقلانیت هنگام طرح واقعی صورت مسئله و جواب واقعی به آن است. | 560 |
| 14 | بین محبوب شدن و منفورشدن یک خط بسیار و باریک و گاه نامرئی نهفته است.
محبوب یا محبوبه به محض دست یافتن و شاید قبل از دست یافتن به این لذت باید بداند رقص با نوای شهرت به مانند بندبازی روی طنابی سست است.
و این بندبازی برای آنکس که در سیستمی که همه زشتی های عالم را درون خود جای داده، البته خطیرتر است.
یک خطا،
حتی لفظی کافیست تا نقاب از چهره اش بردارد یا بند را از زیر پایش بکشاند و واژگونش کند.
فقط یک خطا کافیست تا همانها که با شوق بر دوشش ستاره نهاده اند با خشم آن را برکنند.
فقط یک خطا کافیست تا آن بادکنک باد کرده شده، بادش بخوابد و لاشه اش به فاضلاب تاریخ درافتد.
بادت به دست باشد که اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمانت رود به باد
پ ن: این شیفتگان ژست، این بی خبران از داغ عزیز و سفره های خالی و جوانان بی رویا و آرزو که اعتبارشان را از همانها گرفته اند، آنفالو کنید،
آن که از شانه های ما بالا رود اما صدای ما نباشد، سزاوار نگاه مشتاق ما نیست.
https://t.me/elhamraaaaam | 274 |
| 15 | کاش در آینده در قوانین جزایی قانونی وضع شود با عنوان
"جرم سکوت"
تا همه به میزانی که با سکوتشان در دفن حقیقت دست داشتند هزینه بدهند؛
نه اینکه عده ای سواری بگیر مجانی بنشینند و برای شجاعت صف شکنان ستم کف بزنند و
گیلاسهای لبالب از خون جوانان وطن را به هم بکوبند و بگویند
" آخ که چچچچچچقققققدر آزادی خوب است"
کاش قانونی وضع شود برای سکوت و سازگاری با ستم و ستم پیشگان و پاسخگو کردنشان در قبال مسئولیت اخلاقی تاریخی شان که با توجیه ترس از زیر بار آن گریختند
۱۴ بهمن ۴۰۴
https://t.me/elhamraaaaam | 658 |
| 16 | - ثبت کامل فجایع، و تقویت روحیه کینخواهی
همیشه برایم سؤال بود که چرا یهودیان اینقدر درباره هولوکاست و کشتار میلیونی همکیشان و هموندان خود به دست نازیها حرف میزنند، کتاب و مقاله مینویسند، فیلم میسازند و...؟! انگار هر روز در حافظه و وجدان جمعی خود این فاجعه را مرور کرده و مخاطبان خود در سراسر جهان را هم وادار به مرور و یادآوری میکنند. تو گویی حتی روح گوته و خواجه حافظ شیرازی هم این را فهمیدهاند. اصلاً چه نیازی به این همه تکرار است؟! مگر کسی هست این سرگذشت را نداند؟
پاسخ روشن است، «خاک سرد است»، انسانها عموماً فراموشکار هستند. آدمیان به ویژه در دوره جدید، تحت تأثیر تغییرات سریع و پیشرفتهای شگرف و افزایش دغدغهها، فراموشکارتر هم شدهاند. بنابراین باید برخی وقایع مهم را مدام در اشکال گوناگون تکرار کرد تا به بوته فراموشی سپرده نشوند.
ما ایرانیان هم باید در مورد هولوکاست ایرانی و کشتار و غارت حرامیان حاکم در ۴۷ سال اخیر در پهنه ایرانزمین به ویژه کشتار بیسابقه دی ۱۴۰۴ دست به کار شویم. نباید اجازه دهیم که جنایات این خونخواران فراموش و یا عادیسازی شود. نباید اجازه دهیم، این خونخواریها و درندهخوییها سفیدشویی شوند. و یا با روایتهای غلط لوث شوند.
یهودیان هم آن اوایل آنقدر شوکه شده بودند که محبور به سکوت میشدند. در یکی از جلسات دادگاههای محاکمه آدولف آیشمن یکی از شاهدان که از اردوگاه آشوویتس جان سالم به در برده بود گفت: «آنقدر آنچه که بر ما گذشت وحشتناک بود که وقتی دردهایمان را تعریف کردیم، کسی حرفهایمان را باور نمیکرد. برای همین یاد گرفتیم سکوت کنیم.»
علاوه بر ثبت و یادآوری و تولید محتوا درباره هولوکاست ایرانی، یک ضرورت دیگر هم وجود دارد و آن تقویت روحیه کینخواهی است. برخلاف تصور عموم و کلیشههای مرسوم، کینخواهی به ویژه در فرهنگ ایرانی، یک ارزش و فضیلت بزرگ است و باید آن را تقویت کرد، در اثر سترگ حکیم توس، یعنی شاهنامه، از کین سیامک تا کین سیاوش، کینخواهی بخشی از دادخواهی تلقی شده است:
و زان پس به کین سیامک شتافت/ شب و روز آرام و خفتن نیافت....
همه شهر ایران جگر خستهاند/ به کین سیاوش کمر بستهاند.
ما جز این کینه و نفرت در برابر حرامیان هیچ سلاح دیگری نداریم، کسانی که سعی دارند با مغلطه و ادبیات نخنما، نفرتها و کینههای مردم ایران علیه حرامیان و همدستان آنها را تخفیف داده و از بین ببرند، در واقع سعی دارند این ملت را بکشند و ریشه آنها را بسوزانند. کینخواهی و دادخواهی ملت ایران از فرقه خونخوار، مهمترین ابزار برای بازسازی ایران است.
محمد محبی
پژوهشگر علوم سیاسی و حقوق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیلهای روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe | 657 |
| 17 | No text... | 452 |
| 18 | https://t.me/elhamraaaaam | 504 |
| 19 | - خدایتان خون ریخت، خدایتان خون شست
تیپ ویژهٔ «نواندیشان دینی» نشان دادند که خدایشان همان خدای ضحاک است، همان خدای دههٔ شصت است. همانقدر خونخوار، همانقدر وحشی، همانقدر ایرانیستیز. تنها ریشهایش کمی کوتاه شده، کتوشلوار پوشیده، و کمی شعر هم یاد گرفته. با تکرار حرفهای رژیم اشغالگر پای اسرائیل و امریکا و تروریستها را وسط کشیدند تا رژیم همدست پیدا کند. نه بزرگترین قتلعام مردمِ بیدفاع پس از جنگ جهانی دوم را محکوم کردند، نه ذرهای مسئولیت این کشتار را بر عهدهٔ ضحاک دانستند. حرفهای رژیم را بهشکلی تکرار کردند و روضهای خواندند تا کسی نگوید چرا لالمانی گرفتند.
حرفم با شما همدستها و توجیهکنندگان جنایت است که اسم خودتان را «نواندیش» گذاشتهاید. خدای «رحمان» شما همین خداییست که جنایت را همچون «مذهب حقه» موعظه میکند. همین خداییست که هرچقدر خون بریزد و ویران کند عین خیالتان نیست.
سربازها و سردارهای خدایتان در خیابانها مردم را به رگبار بستند. کودک و پیر و جوان را به خاک و خون کشیدند. از پشتبامها یکییکی کشتند و ذکر گفتند. در بیمارستانها کشتند و تسبیح انداختند. ذخایر خون را از بیمارستانها ربودند و یاد کربلا کردند. زخمیها را از بیمارستانها بردند و تیر خلاص زدند. جوانها را زندهزنده در کیسهها روی هم انداختند. با بولدوزر پیکر میهنپرستان ایرانی را دپو کردند. پول تیر گرفتند و زکات دادند. شیرینی خواستند. بازماندگان را تحقیر کردند و زینبزینب کردند. گور میهنپرستان را در دورترین جا از خانههایشان تعیین کردند تا آثارِ جنایت را پاک کنند. دستهجمعی و بینشان دفن کردند. زندهبهگور کردند. سر بریدند. مثله کردند. به پیکرهای بیجان رگبار بستند و تف کردند. برادران دینیشان را آوردند که از این «عید قربانِ ایرانیها» سهمی ببرند. دختران را در فرار از پشت کشتند. کشتند و خندیدند. در راه بازداشتگاه کشتند. بیمحاکمه کشتند. اعدام کردند. اجزای بدن کشتگان را بیرون کشیدند تا برای جنودِ شیعه عمر و پول بسازند. جلو خانهها نوجوانها را کشتند. در بنبستها سالم و جانباز را گیر انداختند و به رگبار بستند. قساوتی نبود که نکردند. ذکر گفتند و جنایت کردند، حیدرحیدر کردند و کشتند، اللهالله سر دادند و سر بریدند.
با شما هستم! این خدای شما، این مذهب شما، چیست که کسبوکارش با خون مردم بیدفاع میگردد؟ این خدای پانصدسالهٔ شما چندصدهزار ایرانیِ دیگر را باید قربانی کند تا وجودش از این خاک گم شود؟ چه باید کند که تمام شود؟
خدای شما دوست دارد بکوبد و بکشد و هیچ «کافر بیگانهای» در دفاع از ایرانیها چیزی نگوید و کاری نکند. هر جنایتی برای این خدا و فرزندانش «داخلی»ست تا راحت باشد. انگار کشتن برای خدای شما از زمینهای بدخشان تا مدیترانه خانوداگیست. هر جنایتی کردند و هر بار چهارتا جملهٔ «رحم» از لای چندصد جملهٔ «قتال» بیرون کشیدید تا دل خودتان و پیروان را خوش کنید و مردم را بخوابانید.
این بار کشتار چنان بزرگ است چندان عظیم است که فکر میکنید خدایتان هم با همه خونخواریاش بهتنهایی نمیتواند گردنش بگیرد. چنان کشتهاند و میکشند که کار با اداهای همیشگی درنمیآید. چاره چیست؟ دنبال «همدست» میگردید. دنبال «شریک جرم» میگردید. پای امپریالیسم جهانخوار را وسط میکشید، رهبر خیزش ملّی (شاهزاد رضا پهلوی) را هدف میگیرید و در تقصیر شریکش میکنید، به هر کاری دست میزنید تا بار کشتار را تقسیم کنید. میدانید که وزنش از دماوند هم سنگینتر است.
نه، آقایانِ بیشرم و ریاکار! قطرهقطرهٔ این دریای خون بر سر و دست خدای شما و همکیشان شماست. کمترین خونبهای این قتلعام چیزی جز انهدامِ تمامعیارِ نهادِ «آخوند» در ایران نیست. پس از نیمهزاره زمانش رسیده است که این خدای خونخوار را بیخدایان و خدادارهای ایرانی به جایی تبعید کنند که آمده بود: جبلعامل، نجف، بصره و جهنمدرّههای دیگر. این کشتار شکافی عظیم در تاریخ ما ساخته که خدای شما (این خدایی که دو چهره اما یک مغزِ واحد دارد) تاوانش را با سقوط در قعر آن خواهد پرداخت. زمانِ تبعیدش از این خاکِ مقدس فرا رسیده است.
او فیلیپ عرب یا والریان نیست که با زانوزدن زنده بماند، سلطان قاجار نیست که به سفارتی پناه ببرد و با کالسکه بدرقه شود، محمود افغان نیست که آویخته شود، حتا ضحاک نیست که در دماوند به بند کشیده شود، او خدای مادربزرگها و پدربزرگهای سادهدل ما هم نیست. ضحاک فرزند ارشد اوست. شما فرزندان وقیحش هم میتوانید در جمجمههای گندیدهتان نگاهش دارید، اما روزی که سلاح از دستش بیفتد و به زیر کشیده شود، در پهنهٔ این کشور رد و نشانی از او باقی نخواهد ماند. این را یکیکتان خواستید.
آزاد عندلیبی
نویسنده و مترجم
ـــــــــــــــــ
•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیلهای روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe | 594 |
| 20 | ابتذال شر از آشپزخانه شروع میشود🚨
در شاهنامه، روایت ضحاک معمولاً با خشونت، جنون قدرت و قربانیسازی جوانان به یاد آورده میشود؛ اما در دل همین تاریکی، دو چهره کمصدا و کمادعا حضور دارند: آشپزهای ضحاک. نقش آنها از نظر اخلاقی شاید یکی از عمیقترین و مدرنترین لحظات شاهنامه باشد.
آشپزها نه قدرت سیاسی دارند، نه سلاح، نه امکان اعتراض علنی. آنها جزو پایینترین ردههای دستگاه سلطهاند؛ درست همانجایی که معمولاً انتظار میرود «دستور اجرا شود، نه تفسیر». اما همین دو نفر، در سکوت، تصمیم میگیرند که هر روز بهجای دو جوان، یکی را نجات دهند. نه با شعار، نه با انقلاب؛ بلکه با یک انتخاب اخلاقی کوچک اما پیوسته.
اهمیت اخلاقی این کنش دقیقاً در همینجاست:
آنها «نمیتوانند جلوی شر را بگیرند»، اما نمیپذیرند ابزار شر باشند. این تفاوت ظریف، مرز میان انسانِ مسئول و کارگزارِ بیفکر است.
اینجاست که این روایت اسطورهای، به شکلی شگفتآور به مفهوم «ابتذال شر» نزد هانا آرنت نزدیک میشود. آرنت نشان میدهد که شر بزرگ، لزوماً حاصل نفرت یا سادیسم نیست؛ بلکه اغلب نتیجه اطاعت بیتفکر انسانهای عادی است. انسانهایی که میگویند: «من فقط دستور را اجرا کردم.»
اما آشپزهای ضحاک دقیقاً همین جمله را نمیگویند. آنها نشان میدهند که حتی در دل یک حکومت توتالیتر، همیشه لحظهای برای انتخاب وجود دارد؛ لحظهای که فرد میتواند یا از خود سلب مسئولیت کند، یا مسئولیت اخلاقی را بپذیرد، حتی اگر بهایش خطر مرگ باشد.
در مقابل، تجربه تاریخی حکومتهای توتالیتر به ما نشان میدهد که اغلب فاجعه دقیقاً از جایی آغاز میشود که عاملان ردهپایین، بیش از حدِ انتظار آمر عمل میکنند. دستور مبهم است، اما اجرا افراطی. کسی نگفته «بیش از این سرکوب کن»، اما سرکوب تشدید میشود. در زبان عامیانه: «گفت سینی بیار، سینی رو با سر آورد.»
اینجا دیگر فقط اطاعت در کار نیست؛ نوعی مسابقه در وفاداری، نوعی پیشدستی در خشونت. عامل، نهتنها مسئولیت را از خود سلب میکند، بلکه برای اثبات وفاداری، شر را کاملتر و خشنتر اجرا میکند. این دقیقاً همان وضعیتی است که آرنت دربارهاش هشدار میدهد: وقتی انسان دیگر فکر نمیکند، بلکه فقط «نقش» بازی میکند.
در این چارچوب، آشپزهای ضحاک یک پرسش اخلاقی جدی پیش روی ما میگذارند؛ پرسشی که هنوز هم زنده است:
اگر در یک نظام سرکوبگر، آمران دستور میدهند، اما این عاملان حتی در پایینترین سطوح هستند که با تمام قوا و گاه فراتر از انتظار، آن را اجرا میکنند، مسئولیت اخلاقی دقیقاً کجاست؟
آیا واقعاً میتوان گفت «من فقط مأمور بودم»؟ یا باید پذیرفت که هر جا امکان کمکردن شر وجود داشته، همانجا مسئولیت آغاز میشود؟
آشپزهای ضحاک پاسخ خود را دادهاند، بیصدا، اما روشن.
✍ابراهیم. م
@iraneazadvaabad | 51 |
