en
Feedback
دکتردات | DrDAT

دکتردات | DrDAT

Open in Telegram

نزدیک به علم دکتردات | @drdat

Show more
3 962
Subscribers
-424 hours
-197 days
-8030 days
Posts Archive
وقتی مغز داغ می کند! نمیدونم تاحالا این حس رو داشتین یا نه که مغزتون داغ کرده! وقتی هم داغ میکنه دیگه نه می تونه ورودی بگیره و نه خروجی! اول بیایم بررسی کنیم که مغز آیا واقعا داغ میکنه و اگر آره ما باید چیکار کنیم که داغ نکنه و حالا اگر داغ کرد چطوری خنک کنیم مغز رو! موضوع باحالیه هر انسان در روز چندتا تصمیم بگیره خوبه؟ ما 20 تا 35 هزار تصمیم در طول 24 ساعت میگیریم!!! 35 هزار تصمیم در طول روز! همین که شما در حال خوندن این مطلب هستید یعنی برآیند دهها تصمیم این بوده که شما در این لحظه در این کانال باشید! خب CPU مغز همه ما تا 35 هزار تصمیم جواب میده. اما زمانیکه تعداد تصمیمات ما در طول روز از این تعداد فراتر میره مغز ما بهمون دستور میده که اجازه بده من خودم رو آپدیت کنم بعد تصمیمات رو زیاد کن. حالا ذهن چجوری آپدیت میشه؟ یه نکته عجیب میخوام بگم! مغز ما زمانی یه سطح میاد بالاتر که ما خودمون رو تحت فشارهای خودآگاه قرار میدیم. زمانیکه سعی می کنیم صبح زودتر بیدار بشیم، زمانیکه ورزش سنگین انجام میدیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم همین عمل های زرد انگیزشی موجب up to date شدن ذهن ما میشه. به این فشارهای عمدی میگن Deliberate Discomfort. وقتی خودمون فشارهای عمدی رو زیاد می کنیم داریم به ذهن تمرین میدیم که در فشارهای ناخواسته چقدر کورتیزول ترشح کنه. وقتی در یک ورزش سخت خودمون رو به دام میندازیم داریم به ذهن آموزش میدیم که وقتی توانت رو به اتمام هست چجوری باید انرژی رو مدیریت کنی تا یه قدم دیگه بیای بالاتر. برگردیم به اول بحث آیا مغز ما داغ میکنه؟ زمانیکه ذهن آمادگی هندلینگ تصمیمات جدید رو نداشته باشه، زمانیکه ما بدون آپدیت شدن وارد چالش میشیم ذهن داغ می کنه. نکته اینجاست که مغز همه ما داغ می کنه مهم اینه که بدونیم راه حل کاهش دمای مغز، رها کردن و ریخت آب یخ روی کل وجود نیست. ما باید یک فشار ارادی برای خودمون پیدا کنیم. با فشار ارادی که برای خودتون ساختید چطورید؟ قند رو اصلاح کردید؟ از صبح تا ساعت ۱۸ مصرف میوه، عسل، کشمش و.. مجاز از ساعت ۱۸ تا صبح مصرف تمام انواع شیرینی ها غیرمجاز (به جز میوه که شامل خرما نمیشه) مصرف انواع کیک و شکلات و قند و شکر کلا ممنوع! چقدر جلو بردید؟ دکتردات | DRDAT

چالش اصلاح مصرف قند از شنبه و از لحظه بیداری مصرف خرما، عسل، میوه و خوارکی های قندی مشابه از صبح تا ساعت 18 مجاز ولی هیچ گونه شکلات، شیرینی، کیکی خوارکی و قند و شکر نباید مصرف بشه اما از ساعت 18 تا صبح خوارکی های شیرین به جز میوه مصرف نشه. یعنی خرما، عسل، کشمکش و .. (بجز میوه تازه) از ساعت 18 تا صبح مصرف نکنید. مرور کنیم یه بار دیگه: از صبح تا ساعت ۱۸ مصرف میوه، عسل، کشمش و.. مجاز از ساعت ۱۸ تا صبح مصرف تمام انواع شیرینی ها غیرمجاز (به جز میوه که شامل خرما نمیشه) مصرف انواع کیک و شکلات و قند و شکر کلا ممنوع! شنبه تا دوشنبه شب اگر هنوز شروع نکردید از فردا استارت بزنید و گزارش هم بدید که انرژی ادامه دادن داشته باشید. با آرزوی یک هفته خوب دکتردات | Drdat

ذهنیت برنده شدن؛ چقدر کار می کنه! برای موفق شدن باید ذهنیت برنده داشت! افرادیکه ذهنیت برنده ندارند در مسیر زندگی به دستاوردهای مطلوبی نخواهند رسید. Growth Mindset - ذهنیت برنده امروز می خوایم باهم به صورت عمقی بررسی کنیم که ذهنیت برنده چقدر به دنیای واقعی نزدیکه و چقدر فیکه! برای بررسی این موضوع مهم رفتیم سراغ فردی که عمرش رو در این عرصه خرج کرده. دکتر کارول دوک سال ها روی این موضوع کار کرد که ذهنیت برنده شدن چقدر در برنده شدن تاثیر گذاره. کتابی از دکتر کارول دوک در همین راستا منتشر شده به نام Mindset: The New Psychology of Success. در این کتاب نتایج صدها پژوهش نقش تفکر برنده در موفقیت مورد بررسی قرار گرفته. ذهنیت برنده چی هست؟
تعریف علمی ذهنیت برنده از نگاه دکتر کارول دوک اینه که ذهنیت برنده گرایشی پایدار هست که باعث میشه فرد در موقعیت‌های چالش‌برانگیز پایدار باقی بمونه.
حالا بیایم بررسی کنیم ذهنیت برنده چقدر کار میکنه! به عقیده دکتر کارول دوک تقریبا تمام محتواهای موجود و در دسترس در رابطه با ذهنیت برنده در حیطه محتواهای زرد جای میگیره و هیچ ارتباطی با واقعیت نداره!! کارول دوک میگه به عقیده روانشناسان قدیم و جدید ذهنیت برنده یعنی غلبه بر ناامیدی، نادیده گرفتن محیط و استعداد و توانایی و ژنتیک، رد کردن شانس و سرکوب خستگی و فرسودگی! آیا انسان در یک دنیای واقعی می تونه نقش فقط یک مورد از موارد بالا رو در موفقیت نادیده بگیره؟ آیا ما می تونیم نقش ژنتیک رو در قهرمانان المپیک نادیده بگیریم؟ آیا ما می تونیم نقش شانس رو در بازار تجارت نادیده بگیریم؟ آیا میشه نقش خانواده و محیط رو در تحصیلات نادیده گرفت؟ پس ذهنیت برنده به تعریف امروزی تقریبا رد میشه اما دکتر کارول دوک یک در از کوچه پشتی برای Growth Mindset باز کرده! کارول دوک خیلی ماهرانه در کتابش فصل جدیدی از ذهنیت برنده باز میکنه به این شرح که ذهنیت برنده ضامن برنده شدن نیست اما نداشتن ذهنیت برنده میتونه عامل برنده نشدن باشه! چقدر یک جمله می تونه طلایی باشه! اینکه ما ذهنیت برنده داشته باشیم قطعا عامل برنده شدن نیست اما اگر Growth Mindset هم نداشته باشیم احتمال اینکه برنده نشیم رو بیشتر کردیم! دکتر کارول دوک نظرش اینه
ذهنیت برنده صرفا مارو در مسیر مسابقات دوچرخه سواری نگه میداره. اما اینکه ما در این مسابقه اول، دوم، سوم یا آخر بشیم به نوع دوچرخه ما، به تمرینات ما، به سطح سواد پدر ما، به هورمون های ما در روز مسابقه، به ژنتیک پاهای ما و به هزاران عامل بستگی داره.
امیدواریم روز تعطیل خوبی رو سپری کنید. چقدر با دکتر کارول دوک موافق هستید؟! برنامه چالش اصلاح مصرف قند در سه روز آینده رو امشب (جمعه شب) در کانال قرار میدیم. دکتر دات | DRDAR

در سختی ها ساخته می شویم؟! همیشه بهمون میگفتن عیب نداره، تحمل سختی ها باعث رشد میشه! عیب نداره تو همین سختی هاست که ساخته میشی! سختی ها، تجربه میشن! امروز می خوایم بررسی کنیم آیا واقعا این سختی ها هستند که مارو می سازن؟! ما دو نوع استرس داریم: استرس نوع یک که جامعیت کمتری هم داره بهش میگن Eustress این استرس باعث میشه عملکرد ما بهتر بشه، مهارت حل مسئله سریعتر و باکیفیت تر کار می کنه و در نتیجه خروجی این استرس برای ما مفیده. استرس نوع دوم که در جامعه از نوع اول غالب تر است Toxic Stress نام داره. تو این استرس، ذهن سیگنال پیش آگهی نامطلوب دریافت کرده، آمیگدال مغز بیش از حد فعال شده. آلارم خطر به صدا درومده و کورتیزول به حداکثر رسیده. تو این حالت همه چیز به بدترین شکل ممکن پیش میره، عملکرد، حل مسئله و متعاقبا نتیجه! خوب دقت کنید لطفا از اینجا به بعد. وارد استرس توکسیک (نوع دوم) شدیم. این استرس در ما مزمن شده. سختی ها و مشکلات پشت سر هم سبز می شوند. آیا با وجود این استرس مزمن و سختی ها و مشکلات زیاد میشه به ساختن هم رسید؟! (خووووب دقت کنید!!) اومدن بررسی کردن که بله میشه به شرطی که همراه اون استرس و سختی زیاد چندتا فاکتور دیگه هم بیاد: حمایت اجتماعی و عاطفی: یعنی درسته در فشار زیادی قرار گرفتی اما میدونی که از طرف جامعه و دوستان و خانواده تحت حمایت هستی. احساس اختیار: یعنی خودت با میل خودت سختی رو انتخاب کردی. یعنی سختی بهت تحمیل نشده. یعنی خودت رو در چالشی قرار دادی که مطمئنی بعد از این چالش دستاورد خواهی داشت. سختی قابل کنترل: حدود سختی مشخصه! یعنی سختی اونقدر زیاد نیست که کورتیزول بچسبونیم! تجربه سختی با این شرایط ساختن هم به همراه داره، تجربه هم داره تو دل خودش. در غیر این صورت سختی علاوه بر آثار مخرب لحظه ای، رد پای تروماهای سنگینی رو هم در ذهنمون باقی میذاره. پس علم داره به ما میگه سختی هایی که خودمون انتخاب می کنیم میتونه به ساختن ختم بشه. مثل اصلاح الگوی مصرف قند! برنامه سه شنبه تا جمعه: از لحظه بیداری تا تا ساعت 18 مصرف قند و شکر و شیرینی کاملا ممنوع! از لحظه بیداری تا ساعت 12 مصرف عسل، خرما و توت هر خوراکی شیرین حتی میوه هم ممنوع! یک روز از این چهار روز (ترجیحا جمعه) رو cheat day داریم و مجازیم که از صبح هرچی میخوایم بخوریم! اضاع چطوره؟ خوب پیشرفتی تا الان؟ دکـــــتردات | DRDAT

من تنبلم یا ایده آل گرا هستم یا دچار سندرم شروع شدم؟! وقتی سه پدیده یعنی ایده‌آل‌گرایی، تنبلیِ واقعی (آپاتی) و سندرم شروع نکردن رو کنار هم میذاریم از بیرون شبیه‌ا به هم هستن چون نتیجه رفتاری یکسانی دارن: کار انجام نمیشه! اما از نگاه نوروسایکولوژی، موتورهای متفاوتی پشت این توقف وجود دارد. امروز می خوایم یاد بگیریم ما کدوم هستیم! ایده‌آل‌گرایی وقتی اتفاق می افته که مغز روی خطر اشتباه و قضاوت شدن قفل میکنه. بخش پایش خطا در مغز یعنی ACC بیش از حد فعاله. آدمی که گرفتار این حالته میخواد کاری رو شروع نه ولی ذهنش میگه اول باید تمام جزئیات مشخص بشن. مثلا کسی که میخواد یک کار کوچک، مثل ارسال یک پیام انجام بده اونقدر نگران جمله‌بندی و برداشت دیگران هست که ساعت‌ها پیام رو در حالت پیش‌نویس نگه میداره. در این حالت مغز پیام میده اگر شروع کنی ممکنه درست پیش نره پس فعلا صبر کن. دقت کنید که فرد از نظر انرژی کم نمیاره فقط اجازه حرکت نداره چون استانداردهای داخلی بیش از حد سختگیرانه‌ شده. تنبلی واقعی با ایده‌آل‌گرایی فرق داره. در آپاتی، مشکل اصلی اینه که سیستم انگیزشی مغز، یعنی مدارهای دوپامینی و ارتباط بین ACC و استریاتوم، پاداش تلاش رو پایین ارزیابی میکنه. مغز قراره ارزش یک کار رو بسنجه: چقدر انرژی لازم داره، چقدر پاداش داره، آیا ارزش شروع کردن داره یا نه. وقتی این سیستم کند می شه یا سیگنال پاداش کمه فرد به طور واقعی حس میکنه کار ارزش نداره. مثال ساده: کسی که می دونه باید لباس‌ها رو تا کنه اما حتی فکر بلند شدن از صندلی براش بی‌معناست، نه از ترس اشتباه، نه از برنامه‌ریزی زیاد، فقط انگیزه عصبی برای شروع روشن نمی شه. سندرم شروع نکردن یا تعویق‌کاری نوع سوم هست که جالب هم میشه. اینجا مسئله انرژی یا ترس از کمال نیست، مسئله هیجانه. آمیگدالا که مرکز تشخیص تهدید و ناراحتی در مغزه شروع کار رو ناراحت‌کننده تفسیر میکنه. مغز میخواد از حس ناخوشایند شروع فرار کنه و به چیز راحت‌تر پناه ببره. مثال‌ها بسیار آشناست: کسی که می خواد یک فایل رو تایپ کنه اما ناگهان تصمیم میگیره اول میزش رو مرتب کنه، بعد برای خوردن چیزی میره، سپس به سراغ کارهای فرعی تر میره و... در ظاهر فرد مشغوله ولی کار اصلی شروع نمیشه چون مغز پاداش کوتاه‌مدت فعالیت‌های آسون‌تر رو ترجیح میده. ما هر بار و برای هر عملی ممکنه در دام یکی از این موارد بیوفتیم و اینطور نیست که من کلا تیپ شخیصیتی تنبلی داشته باشم و تمام. خیر! من ممکنه در کار X کمال گرا باشم و در کار Y تنبل! چالش رو نمی تونی شروع کنی؟ اگر خوب به رفتارای خودمون دقت کنیم علتش رو پیدا می کنیم. تا دوشنبه قرار شد چیکار کنیم؟! دکتردات - DRDAT

گزارش پیشرفت موجب پیشرفت می شود!؟ این سوال همیشه مطرح بوده که چی میشه یه سری افراد خیلی مرتب و در یک نظم مشخص کارها و وظایفشون رو سر وقت انجام میدن اما یه سری دیگه یا کلا کاری انجام نمیدن یا اگر هم انجام بدن نصفه و نیمه رها میشه. این سوال شد هدف یکی از مهم ترین مطالعات دانشگاه لیدز در سال های اخیر چه عواملی اهداف رو به سرانجام می رسونن؟! خوب به این مطالعه دقت کنید، جذابه یه جمعیتی رو رندم انتخاب کردند و این جمعیت به دو گروه تقسیم شدند. گروه اول افرادی بودن که هر روز به اهداف از پیش تعیین شده خودشون نزدیکتر می شدند و در مسیری که خودشون می خواستند رو به جلو بودند. گروه دوم هم افرادی بودند که در مسیری که می خواستن نبودن و در رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده خودشون دچار مشکل می شدند. با بررسی گروه اول به چندتا نتیجه مهم رسیدن (خوب دقت کنید!) اول اینکه شما چه زمانی و کجا هدف انتخاب می کنی مهم ترین دلیل رسیدن به هدفه! نسرین اگر در یک خانواده با وضعیت اقتصادی متوسط به دنیا اومده باشه و هدف شماره یک نسرین خرید خانه در منطقه یک تهران باشه احتمال اینکه نسرین به هدفش برسه خیلی بالا نیست. اما نرگس که در یک خانواده با وضعیت اقتصادی بسیار خوب به دنیا اومده و اون هم هدفش خرید خانه در منطقه یک تهران هست احتمال اینکه نرگس به هدفش برسه خیلی بالاست. پس اولین و مهم ترین عامل اهداف وضعیت افراد هست. من با معدل 14 اگر هدفم قبولی در دانشگاه علوم پزشکی تهران باشه احتمال اینکه به هدفم برسم صفر نیست اما بالا هم نیست! در مرحله دوم اومدن گروهی که در رسیدن به اهداف ضعیف تر بودن رو دقیق تر بررسی کردن! نتیجه این بود یک ویژگی مشترک و مهم در افراد این گروه مشاهده شد! (خوووب دقت کنید!) افراد این گروه در دادن گزارش کار و پیشرفت اهداف کم کار بودند! اومدن دیدن وقتی افراد روند انجام یا حتی عدم انجام کارشون رو با کسی در میان نمیذارن احتمال اینکه اون کار رو رها کنن یا اصلا شروع به انجامش نکنن بیشتر میشه! رفتن دنبال دلیل منطقی برای این اتفاق! فهمیدن ذهن ما هم از تایید دیگران انرژی میگیره هم از تخریب! (اوج این مطالعه جذاب رو الان می خونید!) بر خلاف تصور، مغز ما هم جذب جملاتی میشه که مارو تایید می کنن و هم از اون حرف هایی که مارو تخریب می کنن هم استقبال میکنه! ذهن ما از هر واکنشی حتی واکنش های مخرب جهت ترمیم و بهبود اوضاع استفاده میکنه که وضعیت رو، رو به جلو حرکت بده! توصیه این پژوهش ارزشمند به ما اینه که اگر هدفی برای خودت تعیین کردی حداقل با یک نفر اون هدف رو در میون بذار و بهش بگو هدفت رو چطوری داری پیش میبری! چقدر عالی می تونه باشه یک پژوهش! هدف دم دستی ما برای این روزها: اصلاح الگوی مصرف قند: برای سه روز (شنبه، یکشنبه، دوشنبه) از لحظه بیداری تا ساعت 16 بعد از ظهر مصرف هر نوع شیرینی به جز کشمش و خرما و توت و میوه ها ممنوع! (حتی عسل!) از همین امروز شروع کن! یادتون نره، یکی رو داشته باش که بهش گزارش بدی، در کامنت های این پست می تونی گزارش مصرف قندت رو بدی!

حال کلیه ها خوب نیست! مطالعه فوق نشون میده وضعیت سنگ کلیه در ایران اصلا خوب نیست و ما باید خیلی جدی تر روی این بیماری دردناک
حال کلیه ها خوب نیست! مطالعه فوق نشون میده وضعیت سنگ کلیه در ایران اصلا خوب نیست و ما باید خیلی جدی تر روی این بیماری دردناک کار کنیم. فعلا اینارو داشته باشید: مصرف لبنیات تاثیری روی سنگ کلیه نداره (مگر به حالت جنون آمیز!) املاح آب تاثیری روی سنگ کلیه نداره (مگر آب گل آلود!) مصرف زیاد گوشت قرمز ارتباط مستقیم با سنگ کلیه داره (اینو خداروشکر هیچ کدوم نداریم!) حبوبات زیاد هم میتونه تا حدی تاثیرگذار باشه (در فرم نرمال به هیچ وجه!) نمک رابطه ی مستقیم با سنگ کلیه داره (حتی در میزان نرمال!) مفهومی به اسم کلیه سنگ ساز نداریم (کلیه باید یه بلایی سرش بیاریم که سنگ تولید کنه!) آب تصفیه شده؟ نیاز جدی وجود نداره آب معدنی؟ نه آب جوشیده شده؟ توصیه میشه و در آخر: آب بخورید، آب بخورید، آب بخورید ادرار هم ذخیره نکنید، خالی کنید بره! @drdat_ir

چرا قدم های میانی سخت تر است؟! فرض کنید قراره باهم قله توچال رو فتح کنیم. صبح ساعت 5 پیمایش به سمت قله رو شروع می کنیم. انرژی بالا، انگیزه زیاد و اومدیم که قله رو بزنیم و برگردیم. بعد از مدتی پیمایش ساعت 9 صبح شده و ما نیمی از مسیر رو طی کردیم. خستگی خیلی زیاد نشده اما مغز از سیستم لیمبیک اولین هشدار رو صادر می کنه! هشدار چیه؟ خسته شدی و توانت کم شده، تا همینجا کافیه! این رو یادت باشه مغز ما برای فتح هیچ قله ای طراحی نشده! ذهن ما به گونه ای طراحی شده که موجب بقای بیشتر ما در لحظه بشه و نه حتی طولانی مدت! وقتی در وسط مسیر صعود به قله توچال هستیم ذهن ادامه دادن راه رو در جهت بقا نمی بینه و هزاران تصویر خطرناک برای ما ترسیم می کنه. اگر شب برسیم چی؟ اگر بریم روی قله و خسته باشیم چجوری برگردیم؟ اگر در راه سقوط کنیم چی؟ اگر طوفان بگیره چی؟ اینقدر سوالات رو درشت و ترسناک میکنه که به یکباره ما تصمیم خودمون رو برای فتح قله تغییر میدیم و به گروه اعلام می کنیم بچه ها من خیلی حالم خوب نیست؛ همینجا میشینم، شما برید و برگردید! روز سوم اصلاح قند هستی؟ داری برخلاف قانون بقا میای جلو! ذهنت بهت دستور میده تا همینجا کافیه، اصلا کی گفته که قند رو اول صبح از بدنت دریغ کنی؟! این قانون بقا فقط برای صعود قله و اصلاح مصرف قند نیست! خوب و دقیق به زندگی هامون که نگاه کنیم می بینیم پره از مسیرهایی که با این قانون به بن بست اجباری رسیدن! اما این جمع قرار نیست در اصلاح قند و سایر مسیرهایی که تصمیم به شروع میگیره به بن بست برسه. برنامه اینه حتی اگر امروز روز اولت هست: از امروز چهارشنبه تا جمعه از لحظه بیداری صبح تا ساعت شانزده بعدازظهر مصرف هر گونه قند و شکر و محصولات حاوی قند مطلقا ممنوع! یک روز از این سه روز رو خودت انتخاب کن و تو اون روز از صبح تا ساعت 16 خرما، عسل، توت و .. هم مصرف کن! شیب مسیرمون خیلی ملایم هست. پس هم قدم باش و تحت تاثیر فشار ذهنی قرار نگیر! @DRDAT

چطور یک عادت رو پیاده سازی کنیم فرض کنید صبح زود بیدار شدن، شب زود خوابیدن، اصلاح مصرف قند و شیرینی و هر آنچه که دوست دارید رو میخوایم به یک عادت همیشگی تبدیل کنیم! آیا واقعا امکان پذیر هست؟! بیایم امروز فلسفه و نوروسایکولوژی رو بهم پیوند بزنیم ببینیم نتیجه میشه! در فلسفه دو اصل خیلی مهم داریم. یک: موجود دو: وجود! موجود و وجود چی هستن؟ فلاسفه معتقدن هر چیزی که می بینیم میتونه موجود باشه اما اون چیزی که داریم می بینیم لزوما وجود نداره! در نگاه فلسفه وجود با موجود تفاوت بنیادین داره و اگر ما فرق بین وجود و وجود رو خیلی ساده درک کنیم شاید بتونیم تو مسیر زندگیمون از این مفاهیم سواستفاده کنیم! ازتون خواهش می کنم دقـت کنید بحث باحالیه! وقتی چیزی موجود هست یعنی اون چیز هست. صرف بودن برای موجودیت کافیه. اما وقتی چیزی وجود داره، بودن تنها کافی نیست. فلسفه معتقده که هر وجودی ملزم به علیت است. یعنی چی؟ یعنی زمانی یک موجود به وجود تبدیل میشه که علت وجودیت رو پیدا کرده باشه. اصلا نگران نباشید الان ساده تر می گیم! از نگاه فلسفه من و شما هم موجود هستیم هم وجود داریم اما موبایلی که دارید این متن رو باهاش می خونید فقط موجود هست. چرا ما وجود داریم اما موبایل وجود نداره؟ چون برای اثبات موجودیت شما نیاز به وجود فیزیکی شما نیست. شما امضا دارید! اگر نوشته ای تایپ کنید همسر شما، فرزند شما یا دوستتون بدون اینکه خودتون رو در اون نوشته معرفی کنید می تونه حدس بزنه این نوشته کار شماست. اگر خونه رو مرتب کنید و همسرتون بیاد خونه متوجه میشه که شما خونه رو مرتب کردید چون حتی نوع نظافت شما قابل تفکیک هست. این امضا برای شما ماندگاره! بیست سال پیش مادربزگ فوت کرده اما هنوز از طعم قرمه سبزی که می پخت یاد میشه! بریم تو نوروسایکولوژی! نورون های ذهنی ما کنار هم یک شبکه بزرگ هستند. ذهن ما مدام در حال پیدا کردن الگوهاست. رابطه های کوچک و تکراری. خاصیت هر شبکه ای اینه که بگرده و الگو پیدا کنه. الگو چطوری پیدا میشه؟ یک نیاز ایجاد میشه، یک رفتاری شکل میگیره، رفتار تکرار میشه، تبدیل به یک الگو میشه. این الگو در ذهن میشینه. حالا بیایم بالا به هر دو خوب نگاه کنیم. برای هر عادتی نیاز به علت داریم و برای هر موجودی نیاز به وجود. وجود ممکنه کمرنگ بشه اما کامل از بین نمیره. قندتون نیوفته!! این بحث جذاب رو ادامه خواهیم داد. فعلا تا ساعت 12 شیرینی نخورید تا ببینیم چی میشه :) @DRDAT

روز دوم اصلاح الگوی مصرف قند! ذهن دنبال نشانه ها میگردد. ما یاد گرفتیم از لحاظ جسمی اعتیاد به قند و شیرینی نداریم. پس چرا از همین روز دوم هوس شیرینی کردیم؟ پای Incentive Sensitization در میان است. ذهن ما در مسیر مدام داره لیبل میذاره. برای شیرنی بعد از ناهار لیبل میذاره برای قند کنار چای لیبل میذاره برای چای شیرین کنار نون پنیر لیبل میذاره. چرا لیبل میذاره؟ برای اینکه هر زمانی چایی خوردیم لیبل قند آلارم بده بهمون. در افراد سیگاری، سیگار بعد از ناهار، سیگار در عصبانیت لیبل میشه. شاید فکر کنید خب سیگار اعتیاد هم داره اما باید بدونید که نیکوتین در بدن پایدار نیست و حدود 8 ساعت بعد از مصرف آخرین نخ سیگار بدن عاری از نیکوتین خواهد بود. پس چی میشه که فرد نمی تونه سیگار رو کنار بذاره؟ لیبلینگ! زمانیکه ما در برابر این لیبلینگ مقاومت می کنیم داریم اوج گیری دوپامین رو سرکوب می کنیم. سرکوب دوپامین از اونجایی که بر خلاف سطح انرژی ماست در بی حوصلگی، خشم و کاهش آستانه تحمل رفتاری ما تاثیر گذاره. از طرفی قند کمتری وارد بدن شده و هیپوتالاموس که تنظیم کننده رابطه Physiology–Affect Interaction (گرسنگی ، اخلاق) هست پیام صادر می کنه و از غده فوق کلیه هومون های استرس مثل کورتیزول و آدرنالین (استرسی) ترشح میشه. هنوز تموم نشده. کربوهیدرات های شیرین با افزایش تریپتوفان در مغز روی سطح سروتونین هم نقش دارند. وقتی شیرین کم میشه تریپتوفان مغز هم کم میشه و سروتونین هم کم میشه و ذهن میره در حالت ناکامی و عصبانیت! چی شد تا الان؟ محرک های مصرف قند جلوی چشم ما رژه می روند. ذهن خواستار دوپامین بیشتر است. ما مصرف قند را کاهش دادیم. محرک های استرسی و خلق و خوی نامطلوب به شدت فعال می شوند. پس بدونید اگر با کاهش مصرف قند و شیرینی زودتر عصبی می شید خیلی غیرعادی نیستید! چیکار کنیم حالا؟ میگیم بهتون! برنامه اینه تا فردا (سه شنبه) از لحظه بیدارباش تا 12 ظهر مصرف قند و شکریجات (به جز خرما، عسل و توت خشک..) ممنوع! @DRDAT

زیر و بــــم قند اول صبح! تصور کن بدن ما مثل یه کارخونه‌ست که شب خاموش بوده و حالا که صبح شده قرارِ روشن بشه. ساعتِ بیدار شدن که می‌رسه، مدیر کارخانه یعنی کورتیزول از خواب بیدار میشه و داد می‌زنه: همه روشن! انرژی لازم داریم! کورتیزول میره سراغ انباردار که همون کبده و میگه: پسر؛ سرریع قند رو بریز تو خون، باید مغز و عضله رو روشن نگه داریم. کبد هم حرف‌گوش‌کنه و قند رو ول میـــــده تو خــون! برای همین صبح، قند خون یه کم بالاتره و مهم‌تر از اون، بدن خیلی هم حوصلهٔ «انسولین‌بازی» نداره. یعنی چی؟ یعنی سلول‌ها تو این لحظه کمتر به انسولین گوش میدن، بهش میگن: صبر کن، تازه بیدار شدیم، هنوز آماده‌ی مصرف سوخت نیستیم. حالا اینجاست که ما با یک تبر وارد میشیم، قندهای ساده صبحگاهی مثل چای شیرین آماده ورود به بدن میشه. اگه تو همین تایم وقتی هنوز بدن تو مودِ “بیدارباش” و “قند تو خون بالا” هست، یه چای شیرین، یه شیرینی، یه آبمیوه‌ یا یه لیوان نسکافه با کلی شکر بخوری بدن رو وارد بازی کثیفی می کنی! قند رسیده از کبد + قند ورودی از خوراکی = قلهٔ قندِ خیلی بلند قله قند اینقدر میره بالا که مغز میره دست به دامن انسولین میشه «وااای! قند خیـلی زیاد شده! سریع انسولین بیاد!» انسولین که مامور امنیتی قند هست، میاد با عجله قند رو جمع کنه. نتیجه؟ انسولین اونقدر با عجله قند رو جمع می‌کنه که قند خون ته‌دیگ میشه! گاهی حتی پایین‌تر از حد معمول. این‌جاست که تو ساعت ۱۰ صبح یهو حس می‌کنی: چقدر بی‌حال شدم تمرکزم افتاد کلافه‌ام عصبی ام در واقع بدن تو رو می‌بره تو افت قند واکنشی! دنده عقب بگیرین برگردیم از یه زاویه دیگه بررسی کنیم! قندی که از کبد میریزه تو خون اون حالی که باید رو به سلول ها نمیده! اما وقتی یه شیرینی خامه ای میاد تو، سطح انرژی سلول ها سر صبحی منفجر میشه! ذهن ما هم عاشق حرکات انفجاری سلول هاست. یادش می مونه که ما شیرینی خامه ای خوردیم و سلول ها منفجر شدن. برای این انفجار سلولی یه پیک دوپامینی ثبت میکنه و مسیر شیرینی خامه ای تو ذهن لیبل میشه که این مسیر جذاب باید تکرار بشه. به همین خاطره که ما هر روز صبح علاقه داریم که یه شیرینی خامه ای بریزیم تو بدن! چرا؟ چون مسیر دوپامین ثبت شده داریم براش. فعلا بمونه تا همینــــــجا پس تا سه شنبه از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند و شکر ممنوع! @DRDAT

آغاز چالش بی انتهای مصرف قند و شیرینی! وقتی می خوایم بیدار شیم یک موج هورمونی باید ایجاد بشه تو بدن که شامل چیا میشه؟ کورتیزول ↑ اپی‌نفرین و نوراپی‌نفرین ↑ هورمون رشد (GH) در پایان خواب شبانه ↑ این سه که میرن بالا حساسیت به انسولین میاد پایین. از طرفی کورتیزول بالا یعنی صادر شدن فرمان به کبد که سریع قند بریز تو خون. تا اینجا ما هنوز هیچی نخوردیم و فقط از خواب بیدار شدیم! گلوکز از کبد اومده تو خون و قند از حالت طبیعی بالاتر رفته و از اون طرف حساسیت به انسولین هم کمتر شده. حالا ما میام صبحانه یک یه دونه کروسان شکلاتی می خوریم. چی میشه؟ قند با لگد میاد تو بدن. قند ناشی از کروسان و شکلات داخلش میاد کنار قندی که از کبد آزاد شده قرار میگیره و قند روی قند و انسولین هم که بیکار اون وسط اول صبح فقط داره نگاه میکنه! حالا نکته کجاست؟! انسولین خیلی بی جنبه تشریف داره! وقتی ببینه هر روز قند خیلی میره بالا و این فقط باید این پیک زدن قند رو نگاه کنه دیگه کم کم در طول روز هم میگه ولش کن بابا به من چه که قند بالاست! بعد چی میشه؟ بعد قند دیگه کلا بالا می مونه! بعدش چی میشه؟ بعدش ما مستعد دیابت میشیم! حالا چیکار کنیم؟ این برای سه روزه پیش رو، یکشنبه، دوشنبه و سه شنبه از لحظه بیداری تا ساعت 12 ظهر به هیچ وجه قند مصنوعی از هر نوعش (هر چیز شیرینی به جز میوه و خرما و عسل و توت و..) مصرف نمی کنیم. از صبح تا 12 فقط قند مصنوعی ممنوع! کم کم سراغ عسل و بقیه دوستان هم میرسیم! فعلا تا سه روز از لحظه بیداری تا 12 ظهر قند مصنوعی ممنوع! فردا صبح راجع به اثرات نوروسایکولوژی مصرف قند صبحگاهی یه مطلب جذاب میگیم تو همین کانال بهتون. سعی میکنیم سبک مصرف شیرینی و قند رو اصلاح کنیم، برای این چالش نه، برای همـــــیشه! باهم خیلی خوشگل انجامش میدیم! @DRDAT

وقتی دلت شرینی و شکلات می خواهد! وقتی اولین گاز از ناپلئونی رو میزنی و خامه شیرینی میاد رو زبون مغز فقط طعم شیرین و لذیذ اون خامه ی قنادی رو ثبت و ضبط نمی کنه! نوار رو میذاره روی حالت تند و برمیگرده عقب به جایی که یه سری اتفاقات افتاده تا باعث بشه این طعم شیرین و لذیذ رو تجربه کنی. مثلا پنج شب بود، با دوستت بیرون رفتی، رفتی کافه و همونجا شیرینی رو سفارش دادی. تمام این مراحل در ذهن ثبت میشه و این میشه مسیری که تهش به لذت ختم شده! از این به بعد ذهن ما مدام مارو ترغیب می کنه دوباره این مسیر رو تکرار کنیم. پنج نشبه بشه، با دوستم قرار بذارم، کافه و شیرینی! نکته اول اینه که در انسان چیزی به اسم اعتیاد مستقل به شرینی و قند وجود ندارد! در یک مطالعه خیلی جالب اومدن به یه سری موش به صورت متناوب خوراکی های شیرین دادن و به یه سری ها هم ندادن. بعد از مدتی شیرینی رو از گروه اول حذف کردند و اومدن هر دو گروه رو در مواجه با آمفتامین (نوعی ماده مخدر) قرار دادن. نتیجه عجیب و جالب این بود که در گروه دوم که تجربه مصرف شیرینی رو نداشت پیک دوپامین بعد از مواجه با آمفتامین خیلی شدید نبود اما گروه اول که شیرینی زیادی مصرف کرده بود بعد از تجربه آمفتامین پیک شدید و قوی دوپامین رو ثبت کرد. خب این یعنی چی؟ این رو بهش می‌گن Cross-sensitization. چی هست حالا؟ مصرف شیرینی و قند بیشتر از حد نرمال مدارهای پاداش (دوپامینی) و لذت (اوپیوییدی) رو فعال می کنه. شیرینی رو میخوریم، دوپامین میاد بالا، لذت شیرنی ثبت و این مسیر اوپیوییدی با هر عامل دیگه ای که دوپامین رو ببره بالا شدیدتر از حد نرمال تحریک میشه و ما در یک سیکل تلاش برای رسیدن به دوپامین های انفجاری و سریع قرار خواهیم گرفت. عاشق شیرینی؟ پس عاشق و دیوانه فست فود هم میشیم. عاشق فست فود پس عاشق ریلزهای اینستاگرام هم میشیم. عاشق ریلز؟ پس عاشق هر کاری که مزد و لذت لحظه ای بده هم میشیم. پس امروز یادمون می مونه که: ما از لحاظ فیزیولوژیک به قند وابسته نیستیم و معتاد شیرینی نمی شیم! ذهنی که بیش از حد به شیرینی گرایش داره به هر محرک نامطلوب دیگه ای هم می تونه راحت گرایش پیدا کنه! برای مهار مصرف شیرینی و قند اول باید آموزش ببینیم تا این روند بشه سبک زندگی نه فقط برای یک مدت محدود. از امشب این مسیر رو باهم شروع می کنیم. اولین قدم بالا بردن آگاهی و درک خودمون از بدن خودمون هست. @DRDAT

منتظر تغییر هستی؟ این بهترین راه برای شماست! در ادامه بحث تغییر وارد یک مسیر باحال بشیم. مسیری که شاید خیلی سخت قبولش کنیم و قبول نکردنش هم به دلیل فشار ذهنی خودمون هست که کلی انرژی مصرف می کنه تا به ما ثابت کنه راه درست همینه که من می گم! منطقه امن ؛ Comfort zone کمفورت‌زون یعنی جایی که مغز همه‌چیز رو از قبل می‌شناسه، کارها قابل‌پیش‌بینی‌ هستن و نتیجه‌ها غافلگیرکننده نیستن. وقتی مغز حس امنیت و پیش‌بینی‌پذیری داره، بیشتر از راه‌حل‌های آشنا استفاده می‌کنه، یعنی همون الگوهایی که قبلاً جواب دادن (یا حتی جواب ندادن) و انرژی زیادی هم نمی‌خوان رو تکرار می کنه. به زبان ساده، تو کمفورت‌زون اصلا نتیجه مهم نیست. مغز یک قانون خفن داره که تو نوروسایکولوژی بهش می‌گن U وارون یرکس– دادسون. این یعنی عملکرد ما با افزایش کمی استرس و هیجان بهتر می‌شه، چون سیستم توجه، حافظه و پردازش اطلاعات فعال‌تر می‌شن. ولی اگه فشار خیلی زیاد بشه، بدن وارد فاز تهدید می‌شه و قشر پیش‌پیشانی (بخش منطقی و تصمیم‌گیر مغز) عقب می‌کشه، آمیگدالا (بخش هشدار و ترس) میاد جلو و عملکرد کلی می‌ریزه به‌هم. مثلا شب های امتحان اگر یه ذره استرس داشته باشی باعث می‌شه دقیق‌تر درس بخونی و تمرکزت بره بالاتر. ولی اگه احساس کنی فاجعه ای در پیش هست، مغز قفل می‌کنه، خستگی و خواب تمام وجودت رو میگیره و احتمالا اون فاجعه هم رقم میخوره چون کار مفیدی انجام ندادی! اما باید بدونیم که ذهن ما در لحظه تصمیم میگیره که در منطقه امن باقی بمونه یا خارج بشه. چجوری تصمیم میگیره؟ میاد کاری که قراره انجام بشه رو آنالیز میکنه و بعد از تجزیه و تحلیل آنالیز به این نتیجه میرسه که اون کار از الگوی های تکراری از پیش ساخته شده در ذهن تبعیت می کنه یا باید یک الگوی جدید ایجاد کنه. هر چقدر کار جدید به الگوهای قدیمی نزدیکتر باشه قشر پیش‌پیشانی مغز تصمیم میگره که اون کار رو انجام بده و وقتی ان کار از الگوی قدیمی دور باشه آمیگدالا فرمون رو می‌گیره دستش و مارو از انجام کار در می کنه. چی میشه که در منطقه امن گیر می کنیم؟ (خوووووب دقت کنید!) هر بار از یک موقعیت سخت فرار می‌کنیم، مغز یک پاداش لحظه‌ای ثبت می‌کنه. یعنی همون سبک شدن اضطراب. این پاداش باعث می‌شه بار بعد هم مغز همون مسیر رو انتخاب کنه. یعنی اجتناب بیشتر آرامش کوتاه‌مدت بیشتر و تقویت اجتناب. این چرخه، کمفورت‌زون رو قفل می‌کنه. مثلا می‌خوای انگلیسی حرف بزنی، اما می‌ترسی اشتباه کنی. حرف نمی‌زنی و چند ثانیه بعد آروم می‌شی. همین چند ثانیه آرامش، مغز رو شرطی می‌کنه که «حرف نزن تا امن بمونی! اینطوری میشه که بعضی از افراد تا سال ها تو این منطقه امن باقی می مونن. اگر اینجوری باشه که ما برای همیشه در همین منطقه امن باقی می مونیم! خیر! نوروترنسمیترها در بدن ما ساخته میشن که ما در این موقعیت ها گیر نکنیم! ما بالاخره به یک الگوی جدید تن میدیم و وقتی ذهن راضی به انجام یک الگوی جدید میشه نوروترنسمیتر دوپامین به آرومی میره بالا. با اوج گرفتن این نوروترنسمیتر در حافظه ما ذخیره میشه که شروع یک مسیر جدید که الگوی مشابهی نداره با افزایش سطح دوپامین رابطه داره و ما کم کم ترغیب میشیم که در خیلی در Comfort zone باقی نمونیم. چرا؟ چون لذت بیرون اومدن از منطقه امن رو چشیدیم و می خوایم این لذت رو تکرار کنیم. ما کم کم یاد میگیریم می تونیم با راحت نبودن هم طعم لذت رو بچشیم. @DRDAT

قربانی قربانی شدن! در ادمه بحث آیا انسان تغییر پذیر است می رسیم به یکی از پیچ های خطرناک زندگی! من قربانی رنج هایم شده ام! روی بحث خطرناکی قدم گذاشتیم ولی بیایم باهم آهسته در مسیر قدم برداریم و مطمئن باشید انتهای این جاده باریکه ای از نور را خواهیم دید. آقای دکتر گابی در 2020 مفهومی رو معرفی کرد به اسم Interpersonal Victimhood. قربانی‌انگاری بین‌فردی این مفهوم بهترین تصویری است که از یک فرد قربانی ترسیم شده. امروز نگاهی داریم به تصویر یک قربانی و بر اساس Interpersonal Victimhood بررسی می کنیم در ذهن یک قربانی چه می گذرد. (بدون قضاوت و خیلی آروم با متن بیاین جلو) نیاز به تأیید رنج (Need for Recognition): این افراد وقتی از رنجی که بر آنها گذشته صحبت می کنن با کوچکترین نقدی دچار برآشفتگی های عمیقی میشن و عملا نیاز دارند به هر نحوی که شده تاییده ایه برای اصل قربانی شدن خودشون دریافت کنند. برتری اخلاقی (Moral Elitism): اعتقاد کلی اینه که چون آنها بر اصول اخلاقی پایبند بوده اند دچار رنج و متعاقبا قربانی این رنج شده اند و سایرین چون اخلاق را زیر پا گذاشته اند در درجات پایین تری از آنها از لحاظ اخلاقی قرار می گیرند. کاهش همدلی متقابل (Lack of Empathy for Others’ Suffering): زمانیکه فرد در دریای قربانی بودن خودش غرق است آرام آرم بر این عقیده سوار می شود که آنها بر من رنج تحمیل کردند پس چرا من اینکار را نکنم. نشخوار ذهنی درباره‌ی بی‌عدالتی (Rumination over Injustice): ذهن باید دلیلی برای رفتاری که بروز میدهد داشته باشد. خشم ناشی از رنج قربانی شدن باید دلیل منطقی داشته باشد، دم دست ترین دلیل ممکن برای انسان بی عدالتی است. نبود عدالت می تواند از صفر تا صد تمام رنج ها را توجیه و کینه را عمیق تر کند. طبق نظریه پروفسور گابی این چهار محور در لایه های شخصیتی افراد قرار می گیرد و فرد طی مدتی نه چندان طولانی می پذیرد قربانی شده است و قربانی بودن بخش اصلی از شخصیت او را فرا می گیرد. نکته مهم: قضاوت نکنیم! ما در رابطه با بروز رفتاری یک قربانی صحبت کردیم و وارد این بحث نشده ایم که آیا این قربانی بودن ، victim mindset (ذهنیت قربانی شدن) هست یا واقعا فرد، قربانی یک رنج عمیق شده است. برگردیم به اول موضوع، قربانی شدن پذیرفته شده است و فرد قربانی در Comfort zone (منطقه امن) خودش قرار می گیرد. برای پاسخ های ذهنی خودش دلیل کافی (بی عدالتی) دارد و ذهن در Comfort zone آرام آرام یاد میگیرد این سبک زندگی را بپذیرد و سیگنال های مغزی در برابر تغییرات ایستادگی خواهند کرد. چه تغییراتی؟ هر تغییری که فرد را از Comfort zone خود رها کند. اما Comfort zone که منطقه امن اسمش رو میگذاریم جایی نیست که از فرد با چای و شیرینی پذیرایی شود! سیاه چاله ایی که اعماق تاریک آن هر ثانیه بیشتر فرد را در خود حل می کند و در این مرحله Learned Helplessness یا درماندگی آموخته شده اتفاق می افتد. نظریه ای که Martin Seligman برای نخستین بار مطرح کرد. درماندگی آموخته شده نوعی از درماندگی است که to do list دارد! فرد می داند و یاد میگرد برای بیشتر درمانده شدن چه کند و طبق برنامه هر روز تیک های بیشتر میزند و عمیق تر در Learned Helplessness خواهد بود. بحث رو فعلا همینجا تموم می کنیم و یه حسی داره میگه فضای نوشتاری این کانال دیگه پاسخگوی مکالمات بین ما نیست! @DRDAT

آیا ما واقعا تغییرناپذیر هستیم؟ اگر تمام انسان های کره زمین رو آنالیز کنیم بعیده بتونیم فردی رو پیدا کنیم که به راحتی و بدون دردسر تغییر کنه. چه تغییری؟ هر تغییری! تغییر در محیط زندگی، تغییر مدرسه، تغییر در رفتار و تغییر در عادات. امروز می خوایم بررسی کنیم آیا انسان به طور کلی تغییرپذیر هست یا خیر؟! چه زمانی ما تغییر می کنیم؟! زمانی که نیاز به تغییر وجود داشته باشه. پس حتما " یک باید " وجود داشته که نیاز به وجود اومده و ما تصمیم می گیریم که تغییر کنیم. مثال: (پا به پای این بحث بیاین جلو تا به نتیجه ای برسیم) من به کنش های دیگران (دوستان، همکاران و خانواده) بیش از حد واکنش میدم. این واکنش های out of range خودم رو خسته کرده و باعث شده از دوستان و همکارن دور بمونم و عملا نتونم به کسی اعتماد کنم. پس باید تغییر ایجاد کنم چون خودم موجب آزار خودم شدم. سیگنال نیاز به تغییر در مغز فعال شد. آمیگدالا در مغز اولین نقطه از ذهن ماست که پالس لزوم تغییر رو دریافت می کنه. ابعاد و پیامدهای تغییر در این قسمت مغز بررسی میشه و ذهن بعد از این آنالیز تصمیم میگیره که سیگنال رو به واحد اجرائیات مغز ارجاع بده یا همونجا در آمیگدالا تغییر رو در نطفه خفه کنه! اغلب سیگنال های تغییر در همون آمیگدالا مغز بدون ارجاع خاصی باقی می مونن که یا تبدیل به بحران ها یا Overthinking میشن که بدترین احتمال ممکنه همینه یا کاملا فراموش خواهند شد. تا همینجا بحث ما چندتا محور پیدا میکنه: یک: چی میشه که سیگنال یک تغییر به اجرائیات ارجاع داده نمیشه؟ دو: چی میشه که سیگنال یک تعییر راحت فراموش نمیشه و به نشخوار فکری تبدیل میشه؟ سه: چی میشه که سیگنال یک تغییر به راحتی فراموش و حل و فصل میشه؟ ابتدا دو رو توضیح میدیم بعد سه و در آخر یک. نشخوار فکری چی هست؟! وقتی ذهن ما بیش از حد نیاز داره به موضوعی فکر می کنه Overthinking اتفاق میوفته. یعنی کی دقیقا؟ من اگر قراره الان آب بخورم ولی به هر دلیلی نتونم آب بخورم نشخوار فکری شروع میشه که چرا من نباید بتونم یک لیوان آب ساده بخورم، من حتی نمی تونم یک لیوان آب بخورم. پس دیدیم نیازی وجود داشت، بایدی شکل گرفت، سیگنال تغییر (تشنگی به رفع تشنگی) ارسال شد و چون به واحد اجرائیات نرسید متوقف شد و این توقف به دلیل اینکه به شکل یک مسئله حل نشده باقی مونده، Overthinking رو ایجاد کرد. پس در قدم اول باید بدونیم که نشخوارفکری دلیلی داره و قرار بوده بر اساس اون دلیل، نیازی رفع بشه که اون نیاز رفع نشده. پس برای دوری از Overthinking باید یک گام به عقب برگردیم. موارد بعدی رو مفصل توضیح میدیم که مطمئن هستیم در پایان به درک مختصری از این موضوع مهم خواهیم رسید. @DRDAT

آیا افکار منفی واقعاً بلا میاره؟ به اتفاقات بد فکر نکن چون احتمال اتفاق افتادنشون رو بالا می بری! طرف دیگه مثبت اندیشی، گریز از منفی اندیشی هست. از کودکی یاد گرفتیم اگر به اتفاقات بد فکر کنیم شانس اون اتفاق رو بالا می بریم. حالا بیایم به صورت کلی و علمی بررسی کنیم چقدر این نظریه که خیلی جدی در ما نهادینه شده واقعی هست! یکی از کارای مهم ذهن ما اینه که مدام آینده رو پیش بینی کنه. یک دقیقه بعد، یک ساعت بعد، یک روز بعد و چندین سال بعد. نظریه‌ای به نام Predictive Coding یا رمزگذاری پیش‌بینانه می‌گه مغز مثل یه موتور پیش‌بینی دائمی کار می‌کنه. مدام حدس می‌زنه قراره چی ببینه، بشنوه، حس کنه. ما در ناحیه Prefrontal Cortex برای آینده تصمیم می گیریم و برنامه ریزی می کنیم. اثر نوسِبو حالا وقتی ذهن یک اتفاق بد رو پیش بینی می کنه از Prefrontal Cortex دستور صادر میشه که ضربان قلب بالا بره و هورمون استرس زیاد بشه. به این می‌گن اثر نوسِبو (nocebo) برعکس پلاسبو. یعنی فقط با فکر بد، واقعاً حس درد و ناراحتی بالا می‌ره، حتی اگه چیزی اتفاق نیفتاده باشه. خب تا اینجا یاد گرفتیم ذهن مدام داره پیش بینی میکنه، وقتی احتمال اتفاق بد زیاد میشه اثر نوسبو رو به جریان میندازه و با همین اثر احساس درد و ناراحتی در ما بالا میره. حالا ببینیم با به جریان افتادن نوسبو در دنیای بیرون چه اتفاقی میوفته! مطالعات بسیاری در این زمینه انجام شده اما یک مطالعه که در دانشگاه نیوجرسی در سال 2020 انجام شد بهترین مدل رو برای این اتفاق تعریف کرده. (خوب دقت کنید) سناریو اول اینه که قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو پیش بینی کرده. اتفاق بد میوفته و در مغز ما ثبت میشه که من می دونستم که اینجوری میشه. اما در سناریو دوم باز هم قراره یک اتفاق بد بیوفته و ذهن پیش از رخ دادنش، اون اتفاق بد رو دوباره پیش بینی کرده. " اما اتفاق بدی نمیوفته". نکته اینجاست اینکه ما در ذهن خودمون اشتباه کرده بودیم اصلا ثبت و مرور نمیشه چون مغز ما اصولی که قدرت پیش بینی کردنش رو زیر سوال ببره رو سریعا حذف می کنه. برای همین ما معمولا یادمون نمیاد که اشتباه پیش بینی کرده باشیم اما همیشه یادمون هست که ما می دونستیم اون اتفاق بد میوفته و افتاد! ما جایی که برنده شدیم رو یادمون می مونه و می خوایم این برنده شدن رو دوباره تکرار کنیم. برای همین ذهن مدام داره پیش بینی می کنه چه اتفاق بدی می تونه بیوفته و از این طریق هورمون های رضایت رو به نفع خودش در بدن ببره بالا. افکار ما روی اتفاقات فیزیکی تاثیرگذار نیستند. شاید در سطح انرژی ما، کارایی ما، تمرکز ما اثرگذار باشند اما فکر ما در آنچه قراره رخ بده اثری نداره! طولانی بود چون باید جوری توضیح میدادیم که بتونید تمام ابعاد موضوع رو به درستی درک کنید. @DRDAT

می خوام بلند شم؛ راه حل ها دیروز گفتیم ما برای شروع نکردن های خودمون سه تا دلیل محکم داریم که با این دلایل قانع میشیم که فعلا حال یا زمان شروع نیست! پاداشِ دور فلج شروع بار تصمیم پاداش دور رو گفتیم اینکه امروز هم به خودم استراحت بدم معنای بیشتری برای من داره تا اینکه بلند شم کاری رو انجام بدم که مشخص نیست یک ماه دیگه نتیجه ای برام داشته باشه یا نه. فلج شروع هم یاد گرفتیم که ذهن برای تغییر سیستم هشدار رو فعال می کنه و این سیستم سعی می کنه وضعیت رو پایدار نگه داره و جلوی تغییر رو بگیره. بار تصمیم هم یعنی مغز ما از الگوهای بزرگ و پیچیده فرار می کنه و میره به همون فرمت عدم انجام کار می چسبه که ساده ترین الگوی ممکن هست. خب مهم و لازم بود که این دلایل رو یاد می گرفتیم. حالا راه چیه؟ پاداش دور این سخت ترین مرحله هست که اگر کسی این موضوع رو حل کنه تقریبا برای انجام هر کاری آماده خواهد بود. چجوری باید با دور بودن پاداش انجام کارهای مهم کنار بیایم؟ اول بدونید که مثل همیشه باید بدونید که خیلی روی اراده و انگیزه حساب نکنید. دنبال یک چیز مهم تری باید باشیم. چی؟ معنا! معنا میشه دلیل، دلیل واقعی انجام اون کار. بررسی اون کار از جنبه های مختلف، اینکه اگر انجام نشه چی میشه، اگر انجام بشه چی میشه، چجوری انجام بشه، چرا من باید الان این کارها رو انجام بدم، بخونم راجع بهش، بدونم، گوش بدم و در محیطی باشم که آدمها دارن اون کار رو انجام میدن. کنار هم قرار گرفتن این کارها مارو به معنا نزدیکتر می کنه و باعث میشه پاداش دور رو کم کم به پاداش نزدیک ترجیح میدیم. فقط باید بدونیم برای هر کدوم از مراحل بالا هم انرژی زیادی باید صرف بشه. باید انرژی صرف کنیم به دنبال پاسخ به این سوالات بریم. پس از همون ابتدای مسیر سرعت گیر خواهیم داشت. بار تصمیم گفتیم از همان ابتدا سرعت گیر داریم و این می تونه میل به پاداش دور رو کم کنه. چیکار کنیم؟ کوچیک کنیم. ساده کنیم. کمترین و جزئی ترین و حتی مسخره ترین قدمی که می تونیم رو برداریم. نکته مهم اینجاست که بین دو قدم ذهن رو منحرف نکنیم. با اولین انحراف ذهنی احتمال برداشتن قدم دوم هم به سمت صفر میل خواهد کرد. مثال: مثلا من قراره برنامه نویسی یاد بگیرم. کامپیوتر رو روشن می کنم. ویدئو جلسه اول آموزش برنامه نویسی رو پلی می کنم. جلسه اول کوتاه بود و آموزش نصب برنامه بود و سریع تموم شد. حالا اگر من بعد از پایان جلسه اول برم سراغ اکسپلور اینستاگرام هر چقدر بیشتر تو اکسپلور بمونم احتمال دیدن جلسه دو برام کمتر میشه. اما اگر بعد از جلسه اول هیچ کاری نکنم و بعد از چند دقیقه جلسه دوم رو پلی کنم با احتمال زیاد فردا هم جلسه سوم رو مشاهده خواهم کرد. میرسیم به بحث مهم "هنر هیچ کاری نکردن". ما هیچ هنری در این زمینه نداریم ولی سعی می کنیم باهم این مهم رو تمرین کنیم. @DRDAT

چطور می تونیم امروز و فردا کنیم؟! یکی از معضلات تمام انسان ها اینه که نمی تونن کارهاشون رو سر وقت انجام بدن. ما حاضر هستیم انواع استرس های ناشی از عدم انجام به موقع کار رو تحمل کنیم اما کار رو شروع نکنیم! امروز بررسی می کنیم که چرا و چطور می تونیم کارها رو عقب بندازیم. پاداشِ دور ما برای انجام هر کاری نیاز به پاداش داریم. هر کاری که تصور کنید. از سرکار رفتن تا غذا خوردن یا حتی یک لیوان آب خوردن باید برای ما آورده داشته باشه که بتونیم اون کار رو انجام بدیم. آورده لزوما فیزیکی نیست، حس و حال خوب بعد از انجام یک کار هم آورده محسوب میشه. حالا قراره از امروز صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار بشم که قبل از رفتن به سرکار کمی ورزش کنم! از شب قبل آلارم موبایل رو نیم ساعت زودتر از هر روز تنظیم می کنم. صبح که میشه موبایل زنگ می خوره، بیدار میشم وآلارم قطع می کنم و حتی نیم ساعت بیشتر از روزهای پیش می خوابم! چرا؟! مغز نمی تونه به پاداش های دور دست اعتماد کنه؛ نیم ساعت زودتر بیدار بشم که ورزش کنم تا چند سال دیگه زندگی سالم تری داشته باشم؟ من همین الان هم سالمم پس می خوابم که لذت همین الان رو تجربه کنم! فلج شروع یکی از جدیدترین مباحث نوروسایکولوژی همین موضوع فلج شروع هست. من کلا شروع کردنم فلجه! قدیم ترها فکر می کردیم افرادیکه نمی تونن کاری رو شروع لزوما ایده آل گرا هستند یا اراده کافی ندارند اما امروز علم دلیل محکم تری رو ثبت کرده. یه بخشی در مغز داریم به آمیگدالا. وقتی می خوایم کاری رو شروع کنیم این بخش از مغز میاد خیلی سریع همون کار رو اسکن می کنه و سیستم تهدید و هشدار رو فعال می کنه. یعنی ذهن ما شروع و انجام یک کار رو مساوی با هشدار برای شرایط امروز قلمداد میکنه و نوروترنسمیترها به سمتی میرن که ما تمایلی برای شروع نداشته باشیم. چرا؟ فعلا در همین حد بدونید که هر تغییری برای ذهن ما یک تهدید به حساب میاد و شروع کار هم نوعی تغییر هست. بار تصمیم هرچقدر وزن بار شروع، سنگین تر باشه ذهن خیلی راحتتر می تونه شروع رو کنار بذاره چون مغز ما اصلا برای حل الگوهای پیچیده ساخته و طراحی نشده. پس اگر کارهای بزرگ رو عقب میندازیم دلیلش اینه که ذهن ما نتونسته اون کار بزرگ رو دکد کنه و مادامی که بزرگ هست باید تو صف باشه! @DRDAT

میخوام حالم خوب باشه! می خوایم از مولکول تا حس واقعی رو در خودمون بررسی کنیم که دقیقا چه اتفاقی باید بیوفته که ما حال خوب رو تجربه کنیم. اومدن بررسی کردن که مولکول های بدن چه زمانی احساس خوب ایجاد می کنن دیدن وقتی مثلث امنیت، انرژی و معنا هر سه ضلعش تکمیل باشه ما احساس خوب داریم و به تعبیری حالمون خوبه! حالا این یعنی چی؟ امنیت یعنی خطر تهدید کننده نباشه. خطر مالی، خطر جانی و هر خطری که استرس ایجاد می کنه. هر چقدر خطر کمتر، مهم ترین ضلع تشکیل دهنده مثلث حال خوب هم قوی تر. انرژی یعنی سیستم درست کار کنه، خواب به اندازه باشه، سرما خورده نباشیم، گرسنه نباشیم؛ انرژی یعنی بدن نگران تموم شدن منابع نباشه چون ذخیره درونی داره. معنا یعنی بدونیم چرا داریم میریم سرکار. بدونیم چرا نمیریم سرکار. بدونیم چرا الان شکست خوردیم و بررسی کرده باشیم ابعاد شکست رو. معنا یعنی نرخ سوالات با پاسخ مبهم در ذهن کم باشه. خب در بدن و در سطح مولکولی چه اتفاقی باید بیوفته؟! افسار حال ما در دستان صدهاهزار کارگر درونی هست. ما امروز به چندتا از مهم ترین ها اشاره می کنیم: دوپامین لعنتی نقش اول این بازی هم هست! یه نکته جالب بهتون میگم و بعدا این نکته رو کامل شرح میدم. به همه ما هر روز صد عدد دوپامین اهدا می شه و بهمون میگن برو این دوپامین رو هر طوری که دوست داری خرج کن. نکته اینجاست هر کدوم از ما با خساست بیشتری دوپامین روزانه رو خرج کنیم به حال خوبی که گفتیم نزدیکتر می شیم. هر چقدر هم که دوپامین رو راحت تر خرج کنیم از حال خوب دورتر می شیم. انرژی ما رو همین دوپامین هدایت میکنه. سروتونین، گفتیم امنیت یکی از اضلاع اصلی حال خوب ما هست. پرچم امنیت در دست سروتونین هست. سروتونین با استفاده از پالس هایی مغزی تصمیم میگیره که، حس امنیت رو در ما پررنگ یا کمرنگ کنه. اندورفین ها با معنا رابطه دارن. وقتی کلافه ایم، وقتی نمی دونیم داریم چیکار می کنیم، وقتی احساس می کنیم به پوچی رسیدیم اندورفین ها دارن برامون نقش بازی می کنن. سوال مهم اینجاست، آیا این موارد قابل کنترل هستند؟! تئوری این موضوعات رو خوب یاد بگیرید که در اپیزودهای عملی به مشکل نخورید! @DRDAT