en
Feedback
دکتردات | DrDAT

دکتردات | DrDAT

Open in Telegram

نزدیک به علم دکتردات | @drdat

Show more
3 962
Subscribers
-424 hours
-197 days
-8030 days
Posts Archive
رَم‌ها داغ کرده‌اند! قطعا تجربه کردید وقتی در موبایل یا کامپیوتر برنامه‌های زیادی باز می‌کنید سطح عملکرد بهینه دستگاه به شدت افت پیدا می‌کند. این کاهش کیفیت عملکرد دستگاه گاهی آنقدر شدید می‌شود که سیستم به اصطلاح هنگ می‌کند و هیچ عملکردی ندارد. در این حالت مجبور می‌شویم دستگاه را ری‌استارت کنیم تا قابل استفاده شود. ظرفیتِ رمِ دستگاه‌ها هم یکسان نیست. یک دستگاه ممکن با ده‌ها فایل نیمه‌باز همچنان بهترین عملکرد را داشته باشد و یک دستگاه هم با بازکردن سه فایل، افت شدید عملکرد را تجربه کند. گاهی هم یک ویروس وارد شبکه می‌شود و RAMهای تمام دستگاه‌ها را نابود می‌کند. در این حالت همه دستگاه‌ها دچار افت کیفیت عملکردی ‌می‌شوند! برنامه‌های باز شده و بلاتکلیف ذهنی ما هم دقیقا از همین الگو پیروی می‌کنند. هر کدوم از ما برای زندگی برنامه‌هایی داشتیم و داریم. اتفاقاتی افتاد که پلن‌های ما برای زندگی یا نیمه تمام ماند یا سرعت پیشرفت بسیار کند شد یا حتی در مسیر پسرفت قرار گرفت. ذهن ما اما پرونده این برنامه‌ها را نمی‌بندد. حجم و سنگینی پلن هر چقدر بزرگتر بوده باشد، فضای بیشتری از ذهن را اشغال کرده است و طبعا اختلال بیشتری در عملکرد ما ایجاد نموده است. اما در یک پله بالاتر، علاوه بر اینکه پلن‌ها و برنامه‌های شخصی نیمه تمام مانده‌اند ما در سطح اجتماعی هم نیمه تمام مانده‌ایم. بلاتکلیفی جنگ، صلح، ثبات، تغییر و هر اتفاقی که باید می‌افتاد اما نیمه تمام ماند یک پرونده بسیار بزرگ در ذهن باز کرده و مغز ما را در یک مه غلیظ فرو برده است. آیا برای خروج از این وضعیت راه‌حل وجود دارد؟ اولین و مهم‌ترین اقدام این است که اتهام و مسئولیت کارهای نیمه‌تمام را از دوش خودمان برداریم! دومین راهکار، مشخص کنیم که کارهای نیمه تمام شخصی‌‌ دقیقا چه چیزی بوده‌اند، تا جایی که امکان دارد تعیین تکلیف کنیم، یا حذف یا تغییر؛ ری‌استارت ذهن! سومین راهکار، ظرفیت رَم‌ها یکسان نیست، اگر RAM بالایی دارید فشار به RAMهای پایین‌تر نیاورید! امروز کسی از کسی کمک نمی‌خواهد، زخمی نکردن بیشترین کمکِ این روزهاست! چهارمین راه، بلاتکلیفی اجتماعی را بپذیریم، این وضعیت مختص شما نیست، میلیون‌ها انسان هم اکنون در این وضع هستند، منتظرند، حتی نمی‌دانند منتظر چه هستند اما می‌دانند این انتهای مسیر نیست. اگر این بلاتکلیفی جمعی را به عنوان یک اصل بپذیریم فضای کمتری از RAM اشغال می‌کنیم. دکتردات | DrDAT

توتالیتر، دوقطبی، دوراهی سه کلمه‌ای که شاید در ظاهر ارتباطی باهم نداشته باشند اما در باطن هر کدام تکمیل کننده بخش دیگری است! فرد یا سیستم تمامیت خواه برای حفاظت از قلمرو فقط نمی‌تواند به نیروی فیزیکی خویش متکی باشد. در برخی از خانواد‌ای سنتی پدر سالخورده خانواده همچنان در تعیین جزئیات امور تک‌تک اعضای خانواده نقش اول را بازی می‌کند و مجال تصمیم‌گیری و فکر را از خانواده میگیرد تا مبادا تسلطش بر امور کم شود! این پدر سالخورده از لحاظ فیزیکی قدرت ندارد اما چه می‌شود که با گذشت زمان و تضعیف قوای فیزیکی استبدادش را نه تنها حفظ بلکه مستحکم‌تر می‌شود؟! یک اهرم دم‌دستی برای پدر چند قطبی کردن فضای خانواده است! اتحاد از هر نوعی حتی در جهت اهداف و تفکرات پدر به ضرر اوست! اتحاد انرژی اعضا را بالا میبرد، متمرکز می شوند و این انرژی بالا رفته می‌تواند روزی گریبان پدر را بگیرد. پدر از ابزار قوی دوقطبی سازی خانواده استفاده می‌کند تا انرژی و تمرکز از خودکامگی خودش برداشته شود و در جای دیگری تخلیه گردد. اما ابزار دیگری که یک پدر خودرأی می‌تواند گاهی استفاده کند قرار دادن اعضای خانواده بر سر دوراهی شرافت و آسایش است! اگر فردی از اعضای خانواده آسایش میخواهد باید پدر را تایید کند. پدر هم شرایط را برای تثبیت آسایش فرد تایید کننده مهیا می‌سازد. اما اگر فردی از اعضای خانواده شرافت را انتخاب کرد پدر خانواده می‌تواند آسایش را از فرد سلب کند، مادامی که فرد از شرافت به اجبار به سمت آسایش متمایل گردد. ما انسان‌ها ذاتا به دوراهی و دوقطبی گرایش داریم. در این فضاها ذهن فرصت بیشتری برای تخلیه دارد و انرژی و هزینه کمتری میپردازد! مسئله در عین پیچیدگی بسیار ساده‌ست! فردی که در این خانواده به دنیا می‌آید دوقطبی و دوراهی بخشی از زندگی‌اش نیست، تمام زندگی‌اش است! دکتردات | DrDAT

پدری همراه با پسرش هنگام عبور از یک خیابان تصادف می‌کنند، پدر لحظاتی پس از تصادف فوت می‌کند و پسر را به بیمارستان و اتاق عمل منتقل می‌کنند. تیم پزشکی برای عملی سنگین بر روی عصب نخاع پسر آماده می‌شوند. پزشک جراح وارد اتاق عمل می شود و چهره پسر را که مشاهده می‌کند با تعجب و حیرت می‌گوید: وای، اینکه پسر منه!!! چطور همچین چیزی ممکنه؟! جواب این معما رو در کامنت اول قرار دادیم ولی از همه شما تقاضا داریم قبل از مشاهده پاسخ این معما لطفا جواب خودتون رو کامنت کنید. هر چیزی که به ذهنتون میرسه رو کامنت کنید. لطفا همه پاسخ بدید، لطفا دکتردات | DrDAT

وقتی عدد شمع‌های روی کیک از ۴۰ رد می‌شود! مقاله‌ای در رابطه با ورود به دنیای میانسالی در زنان منتشر شده است که حرفهای بسیاری برای گفتن دارد. ما چکیده‌ای از این مقاله را گردآوری کرده‌ایم‌ و در دو قسمت منتشر می‌شه. با دقت مطالعه کنید! قسمت اول: بازه زمانی ۴۰ به بعد اینطور به نظر میرسد که برای انجام خیلی از کارها دیر و یا برای انجام خیلی از کارها هنوز خیلی زود است! احتمالا خیلی‌ها گمان می‌کنند یادگیری یک زبان جدید یا انتشار پست و استوری در سوشیال مدیا تناسبی با سن بعد از ۴۰ ندارد و یا برعکس، استراحت، بازنشستگی یا رسیدگی‌ مطلق به روتین خانه هم برای ۴۰ خیلی زود است! این دوگانگی بین زود بودن و دیر بودن در افراد اغلب منجر به تضعیف روحیه و احساس ناکارآمدی مضاعف می‌گردد. زنان در این سن در مواجه با این تجربیات و احساسات در افکاری فرو می‌روند که در نهایت تصمیم می‌گیرند برای مقابله با این احساسات، تنهایی و خلوت را انتخاب کنند. اما آیا واقعا دیر شده یا هنوز خیلی زوده؟! ذهن ما در برهه‌های مختلف زیست ما دائما دنبال دلایل منطقی برای افزایش شانس و احتمال زنده‌ماندن میگردد. زنده ماندن را باید یک طیف در نظر بگیریم، مثلا کدهای ذهنی ما اینگونه تعریف شده است که اگر بیش از حد مورد قضاوت اطرافیان قرار بگیریم در طول زمان شانس و احتمال زنده ماندمان در حال کم شدن است. ما چه زمانی توسط اطرافیان قضاوت می‌شویم؟! قاعدتا زمانی که کاری خارج از روتین معمول انجام دهیم! اگر در ۴۵ سالگی کلاس یادگیری زبان انگلیسی ثبت‌نام کنیم با احتمال بالا قضاوت می‌شویم و مغز ما تصمیم می‌گیرد برای دوری از این قضاوت بی‌عملی را کمی بیشتر در روتین ما جای دهد! حالا وقتی تصمیم میگیریم عملی انجام دهیم یعنی تصمیم گرفته ایم برخلاف برنامه‌ریزی ذهنی عمل کنیم و هر اقدامی که در جهت خلاف برنامه‌ریزی ذهنی باشد انرژی زیادی را مصرف می‌کند و ذهن ما از مصرف انرژی زیاد توسط ما به هیچ وجه استقبال نمی‌کند! در قسمت دوم به ارائه راهکار خواهیم پرداخت دکتردات | DrDAT

آیا در برابر ذهن می توان ایستاد؟! بهش فکر نکن! احتمالا ناامید کننده ترین جمله ای که بشر اختراع کرده همینه! بهش فکر نکن! یک قانون رو به خاطر بسپارید: تحت هیچ شرایطی نمی تونید نیروی فکر کردن رو مهار کنید! امتحان کنید الان، سعی کنید به غذای ظهر فکر نکنید! تلاش کنید به تبعات جنگ و اتفاقات دی‌ماهِ سال گذشته فکر نکنید! اصلا سعی کنید یک دقیقه به هیچ چیزی فکر نکنید! نکته امروز: همون طور که ما نمی تونیم به قلبمون بگیم امروز ضربان نداشته باش به مغزمون هم نمی تونیم بگیم امروز فکر نکن! پس این یعنی بپذیریم و اجازه بدیم افکار ما هر چه خواستند بر سر ما آوار کنند! معلومه که نه! تا اینجا یاد گرفتیم ما نمی تونیم فکر نکنیم اما ما می تونیم به مغز جهت بدیم که به چی فکر کنه. مغز ما سرکوب نمیشه اما کاملا هدایت پذیره. بذارین براتون با رسم شکل توضیح بدم! افکار چی هستن؟ یک نورون وقتی تحریک میشه که یک پالس بیرونی روش اثر بذاره. مثلا خبر توافق ایران و آمریکا رو شنیدیم و اولین نورون با شنیدن این خبر فعال شد. حالا این نورون میره برای خودش یار جمع می کنه و اینقدر نورون ها به هم وصل میشن که باهم تشکیل یک شبکه میدن. حالا نکته کجاست؟ ذهن ما مدام از ایجاد شبکه های نورونی جدید و تحریک نورون ها استقبال می کنه و وقتی شبکه جدید درست میشه اتوماتیک شبکه های قبلی رو کوچک تر می کنه. این یعنی هدایت مغز. این یعنی وقتی یک شبکه ای در مغز ما تشکیل شد که داره مارو آزار میده ایستادگی در برابر این شبکه فقط بر آزار ما اضافه میکنه. جایگزینی اون شبکه با یک شبکه دیگه تنها راه نجات دهنده ست. ما باید یاد بگیریم که شبکه های ذهنی رو جایگزین کنیم. چطوری؟ دکتر‌دات

نقطه سرآغاز مشکلات ابتدایی ترین مشکلِ این کشور از اونجایی شروع میشه که عده ای تصور می کنن در برابر تغییر میشه ایستادگی و مقاومت کرد! چند خط باما همراه باشید تا بهتون بگیم چنین نخواهد ماند! یک قانون کلی در ساینس وجود دارد: هرگاه شرایط یک سیستم به گونه‌ای باشد که وضعیت جاری، پرهزینه‌تر از وضعیت دیگر باشد، نیروها و فرایندهای طبیعی سیستم را به سمت تغییر سوق می‌دهند. خب این یعنی چی؟ یعنی اگر عامل یا عواملی هزینه زندگی و زنده ماندن را برای انسان یا هر موجود زنده دیگری بالا ببرند آن عامل یا عوامل باید تغییر کنند تا شانس برای زندگی و زنده ماندنِ موجود زنده افزایش پیدا کند! مثال ملموس در بیولوژی: در دوران انقلاب صنعتی رنگ برگ درختان و گیاهان به دلیل افزایش آلودگی های زیست محیطی تیره تر شد. با تیره شدن رنگ درختان پرندگان و حشرات با رنگ روشن بیشتر شکار می‌شدند. پرندگان و حشرات تیره شانس زنده ماندن بیشتری داشتند. بعد از گذشت چند نسل ژن هایی که رنگِ بال و پر تیره تری را کد می‌کرند ژن غالب جمعیت پرندگان و حشرات شدند و طبیعت مجبور به پذیرش نسل جدیدی از پرندگان و حشراتی شد که تغییر کرده اند! مثالی دیگر در فیزیک و شیمی: یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فیزیک و‌ شیمی، قانون دوم ترمودینامیک است. این رابطه بیان می‌کند در یک سیستم بسته، آنتروپی (بی‌نظمی) تمایل به افزایش دارد. بی نظمی آنقدر زیاد می‌شود تا سیستم به تعادل برسد! یه لیوان چای داغ وقتی در محیط سرد قرار می‌گیرد بی نظمی مولکول های آب آنقدر بالا می‌رود تا هر چه زودتر شرایط هم دمایی بین چای و محیط فراهم شود. تا کنون هیچ نیرویی و هیچ علمی کشف نشده است که ثابت کند ایستادگی در برابر تغییرات امکان پذیر است! ایستادگی در برابر تغییر، انرژی پتانسیل تغییر را افزایش داده و لحظه شروع تغییر با ضرب آهنگِ محکم‌تر و تندتری رقم خواهد خورد. در برابر حقیقت و طبیعت چاره ای جز تسلیم نیست! دکتردات

نامه ای به درد! درد عزیزم، نمی‌دانم که یا چه هستی، نمی‌دانم از این جان‌های نیمه‌جان چه می‌خواهی، نمی‌دانم تو در میان ما آمدی یا ما در میان تو، نمی‌دانم کی آمدی‌، نمی‌دانم برنامه‌ای برای بازنشستگی داری یا نه. جالب است، با اینکه سال‌هاست، تقریبا از بدو تولد، باهم بر روی یک مرز زندگی می‌کنیم، اما همچنان برای ما غریبه‌ای! چهره ی بی آلایش تو زمانی پدیدار شد که، ما با تمام سوالات و ابهامات از ماهیت تو، دانستیم که تو برای بقای خود، در شهر شایعه کردی، پس از تحملِ درد، رستگاری پدیدار خواهد شد! نه! ما امروز می‌دانیم که تحملِ تو، همچون اکسیدی که فلز را پوک می‌کند، جان و روان ما را پوک کرده و خواهد کرد، ما امروز می‌دانیم تو را تحمل نه، بلکه حذف باید کرد. شاید امروز نایِ ناسازگاری با تو را نداشته باشیم، اما فردا چنین نخواهد ماند، و تو، با تمام جلال و قدرتت، ناچار به ترک ما خواهی بود. زیرا که دانایی از توانایی قدرتمند‌تر است، و ما امروز از دیروز قوی‌تر و از فردا ضعیف تریم.

تاب آوری! اصطلاحی که بر ما تحمیل شده است! تاب آوری! افراد گوناگون به طُرق مختلف تاب آوری را آموزش می دهند و مرتب تکرار می کنند که مبادا روزی، ساعتی، دقیقه ای و حتی لحظه ای یادمان برود که تاب آوری نباید از یادمان برود!! آش آنقدر شور شده است که گاها خسته و ناامید که می شویم در کنارش احساس گناه هم داریم، احساس می کنیم نکند که من تاب آوری لازم و کافی را نداشته ام، نکند من لحظه ای تاب آوری را فراموش کرده ام که به این نقطه از مسیر رسیده ام! آنهایی که تاب آوری را آموزش می دهند و از اهمیت این مهم در زندگی می گویند که اتفاقا بسیار هم رسا و زیبا سخن می گویند یک نکته و مقدمه را حذف می کنند! سهوی یا ارادی یادشان میرود که به ما بگویند: تاب آوری زمانی کار می کند که احتمال دهیم با برداشتن هزار قدم، یک قدم به مقصد نزدیک تر می شویم! آنهایی که تاب آوری را عامل مهمی در رسیدن به موفقیت و‌ احساس خوشبختی قلمداد می کنند یادشان رفته است که موفقیت و احساس خوشبختی با فروپاشی جسمی و روانی در تعارض است‌. اما من و شما کم‌کم یاد میگیریم تاب آوری نه تنها کلیدی بر این قفل زنگ زده نیست، بلکه مسیر سقوط را هموارتر می کند. من و شما یاد کم کم میگیریم که امروز، امروز است و با تحمل امروز، فردا احتمالا بهتر نخواهد بود، همین امروز و همین لحظه احتمالا بهترین است و فردا خورشید از غرب طلوع نخواهد کرد. ناامید نیستیم اما تلاش می کنیم به امید فکر نکنیم، زیرا که ما اینقدر در امید و تحمل غرق شده ایم که یادمان رفت چای در فنجان انتظار نوشیدن ما را می کشد بی آنکه به امید و تاب آوریمان نیازی داشته باشد. دکتردات @DRDAT

برای آنهایی که تهران نیستند! سه شنبه چهارم فروردین ماه ۱۴۰۵ آسمانِ آبی تر از آبیِ تهرانِ امروز بالاخره یادآوری کرد که بهار آمده است. ابرهای پفکی در پشت کوههای پر از برف که از جنوب تا شمال شهر ابهت و استقامتشان پیداست، آسمان را صدبرابر زیباتر کرده اند. رفت و آمد در شهر با اتومبیل های شخصی لذت بخش ترین کار دنیاست. نه خبری از بوق های ممتد است و نه موتورهایی که طول اتوبان مدرس را برعکس طی می کنند. مغازه ها یک در میان باز هستند و قیمت های اجناس نسبت به قبل از جنگ نزدیک به دو برابر بالا رفته. خریدها اما همچنان برقرار ‌است. شهروندانی که با یک کیسه کاهو و سیب زرد دماوند از مغازه های میوه فروشی به سمت منزل میروند تصمیم ندارند زندگی را متوقف کنند. برخلاف اخبار آثار خرابی های جنگ را رندوم نمی توانیم در شهر ببینیم بلکه اگر می خواهیم ردی از تخریب های جنگی مشاهده‌کنیم باید دنبالشان بگردیم. وقتی پیدایشان می کنیم شکل آخر الزمانی این بناهای تخریب شده طوری در ذهن حک می شود که انگار ما در یک خواب عمیق فرو رفتیم و منتظریم کسی بیاید و بیدارمان کند. این شهرِ خلوت نمیداند تا کی باید منتظر باشد، نمی داند تا کی می تواند دوام بیاورد. اما در عمق نگاه های مردم همین شهرِ خلوت یک برقی موج میزند که انگار مطمئن این طور نخواهد ماند. اگر در تهران نیستید و دلتان برای شهر پر می کشد بدانید تهران زنده است. تهران نفس می کشد. تهران منتظر است که بیدارشان کنند و در گوشش بگویند: بیدار شو، تمام شد.. از دلِ زیباترین شهر دنیا تهران قشنگ من دکتردات

Repost from DAT دات
انفجار انبارهای نفت باعث ورود حجم انبوهی از ترکیبات سمی هیدروکربن‌ها و اکسیدهای گوگرد و نیتروژن در جو و به ابرها می‌شود که در صورت بارندگی، باران حاصل بسیار خطرناک و دارای خاصیت اسیدی شدید است. این پدیده می‌تواند باعث سوختگی‌های شیمیایی پوست و آسیب جدی به ریه‌ها شود. در صورت تماس باران با پوست، به هیچ وجه محل را نمالید و فقط با جریان مداوم آب سرد شستشو دهید. لباس‌هایی که به این باران آغشته شده‌اند را بلافاصله تعویض کرده و در کیسه دربسته قرار دهید. اطلاع رسانی کنید @Drdat_ir

چرا زمان زود می گذرد؟ زمان در کودکی با سرعت کمی می گذشت. از عید تا عید خیلی باید صبر می کردیم! تابستان که فصل مورد علاقه همه بچه هاست طولانی و تمام نشدنی بود! اما به مرور همه اتفاقات روی دور تند رفت! عید کوتاه شد! تابستان کوتاه شد! سال ها کوتاه شدند! عمر کوتاه شد! چی میشه که گذر زمان تغییر سرعت میده؟ مغز ما زمان رو بر اساس تعداد خاطرات ثبت‌شده تخمین می‌زنه. اگر تجربه‌ها تکراری باشن، خاطره ها کمتر ثبت می شوند و متعاقبا زمان کوتاه حس می‌شود. اگر تجربه‌ها جدید و متفاوت باشن، خاطره های بیشتری ثبت و ضبط می شوند و زمان طولانی حس می شود. به همین دلیل هست که زمان در دوران کودکی کندتر حس می‌شود زیراکه همه چیز جدید است. در بزرگسالی زمان سریع‌تر میگذرد به این دلیل که الگوها تکراری‌اند. استرس و بلاتکلیفی ذهن را در حالت اتوپایلوت قرار میدهد. تصمیم ها بی اراده گرفته می شود. تجربه کاهش و تلاش برای بقا افزایش افزایش میابد. هر چه میزان تصمیم گیری کمتر و تجربه اندوزی پایین تر باشد گذر زمان در ذهن ما سریع تر اتفاق می افتد. چاره چیه؟ زمان را متوقف کنیم! ادعایی بزرگ و عجیبی داریم و اون اینه که ما در علم ارزشی برای مدیتیشن به خودی خود قائل نیستیم! چرا؟ ما در نوروسایکولوژی نمی توانیم ذهن را متوقف کنیم و دستور بدیم در این تایم به چیزی فکر نکن! اما مدیتیشن کاربرد دیگری داره! میتونه زمان رو برای ما متوقف کنه! امتحان کنید! ده دقیقه بشینید بدون هیج ابزاری و سعی کنید روی یک موضوع خاص تمرکز کنید! ده دقیقه برای شما صد دقیقه طول خواهد کشید! ما به این ده دقیقه ها در طول روز بیشتر نیاز داریم! نیاز داریم زمان را متوقف کنیم. ما به اندازه کافی بنا به جبر جغرافیا در مکان ذوب شده ایم اما زمان را می توانیم طولانی تر از آنچه هست کنیم. ذهن ما تنها سیستم عامل دنیاست که اختیارش تمام و کمال به دست خود ماست. دکتــردات

فاصله را از سطـــــح رعایــــــت کنید! همچنان روزهای پرآشوبی را سپری می کنیم. همچنان در پیک خبری هستیم. خبرهایی که نه می توانیم رها کنیم و نه می توانیم عمیق تر شویم! چــــــه کنـــــــیم؟! ما اینجا جمع شدیم برای اینکه بتونیم حرف هایی رو بزنیم که کمتر بهش اشاره میشه. چـــــه کنیم؟! تخریب و وضعیتِ امروز ما یک شبه اتفاق نیوفتاده است! وضعیتی که الان هستیم از یک روز پیش، یک ماه پیش و یک سال پیش به ما به ارث نرسیده. این وضعیت حاصل خطاها و اشتباهات چندین ساله هست و امروز به نقطه ای رسیده که برای ما قابل لمس شده است. پس حال و روز امروز ما نتیجه اتفاقات دیروز نیست! ما امروز بیشتر آگاه شدیم! تلخی قصه آنجایی آزار دهنده می شود که مجبوریم با آگاهی به شرایط موجود زندگی هم بکنیم! مجبوریم یاد بگیریم در روزها و ساعت های تاریک هم باید زندگی کنیم! دنبال چراها نگردیم! چرا من باید در این کشور به دنیا می آمدم! چرا من باید در این خانواده بزرگ می شدم! چرا من باید بیمار میشدم! محکم باش، ادامه بده، رمز موفقیت جنگیدن است! جملاتی که نه تنها به ما انگیزه نداد بلکه در طولانی مدت امید و تلاش ما را به حداقل رساند! در هر نقطه ای که هستید از تمام سخنرانی های انگیزشی، سمینارهای موفقیت و افکار پوسیده ای که امروز توسط علم منسوخ شده است یک قدم فاصله بگیرید! از سطح فاصله بگیریم. در لایه های درونی اتفاقات و آدمها خیلی آرام تر و منطقی تر هستند. برای آرامش بیشتر، برای حال بهتر و حتی برای نزدیک تر شدن به اهداف مشترک باید از لایه های سطحی فاصله گرفت. لایه های سطحی اجتماعی، ارتباطی، سیاسی، هنری. سر و صدای این لایه های سطحی زیاد است و این سر و صدا هم به ذهن ما آسیب وارد می کند و هم مارا از هدف دور می کند. دریا در نزدیکی ساحل موج های قوی تری دارد. دکتردات

دو نوع هزینه برای زندگی زندگی دو نوع هزینه دارد! هزینه نوع اول: نوع اول هزینه ای است که بابت تامین مایحتاج زندگی پرداخت می کنیم. برنج، گوشت، لباس، تفریح و.. میزان تغییرات هزینه اول با اقتصاد کشور رابطه مستقیم دارد. هرچه اقتصاد سالم تر و پویاتر تغییرات هزینه نوع اول زندگی کمتر. هزینه نوع دوم: نوع دوم را هزینه های محیطی نامگذاری کرده اند. این نوع هزینه ها با پول پرداخت نمی شوند و اثر فیزیکی کمتری دارند. هزینه های محیطی هزینه های هستند که با بخشی از سلامت روان پرداخت می شوند. هر چقدر محیط خانواده، آپارتمان محل زندگی، محل کار، شهر و کشور ناسازگارتر، هزینه ای که از ذخیره سلامت روان پرداخت می شود بیشتر است. یعنی هزینه زیست در محیط سمی، محل کار سمی، کشور سمی با مصرف شدن بخشی از سلامت روان ما پرداخت خواهد شد. سوال اینجاست؛ تا کجا ادامه دارد؟! مبانی هزینه نوع دوم به نوع اول شباهت دارد. زمانیکه اقتصاد در جامعه متزلزل است تامین مایحتاج به ضروریات کاهش پیدا می کند. هزینه می کنیم که خوراکی هایی بخریم تا فقط زنده بمانیم. تفریح، ساخت و ساز آینده و حتی ازدواج و فرزندآوری اتوماتیک حذف و هزینه برای بقا در اولویت قرار می گیرد. اما در نوع دوم زمانیکه محیط سرناسازگاری برمیدارد، هر چقدر شکاف و ناسازگاری عمیق تر، خرج از لایه های درونی تر سلامت روان بیشتر می شود. این شکاف تا جایی پیش میرود که ما را مجبور کند عمیق ترین و حیاتی ترین نقطه ی سلامت روان خود را خرج کنیم تا بتوانیم مدتی بیشتر زنده بمانیم. لایه های درونی سلامت روان یعنی کف هرم مازلو. جایی که نباید تحت هیچ شرایطی در معرض آسیب قرار میگرفت. زمانیکه کف هرم مازلوی سلامت روان جامعه به مزایده گذاشته شود خریداران بیشتر از فروشندگان ضرر می کنند! دکتردات

فرق دانش و آگاهی میلیون‌ها کتاب هم خوانده شود، هیچ‌وقت هیچ کتابی به ما نمی‌گوید هِی فلانی، تفکرت اشتباه است!! ما کتاب‌ها را با درک و فهم خودمان می‌خوانیم و در دنیای ذهنی خودمان معنا می‌کنیم و تا زمانی که دانسته‌های ما اجتماعی نشود، ما نمی‌دانیم که چقدر غیرواقع‌بینانه فکر می‌کنیم. مرزبندی های جدیدی که دارد شکل میگیرد هم ناشی از اجتماعی شدن آموخته هاست! گاهی دانشی اندک با مفاهیم اجتماعی آنچنان محکم گره می خورد که بالاترین سطح از اعتماد و راستی میرسد، گاهی دانش فراوان آنچنان با اجتماع بیگانه است که در پایین ترین سطح از طبقات اجتماعی از لحاظ اعتماد قرار می گیرد. اینکه چقدر می دانیم مهم نیست، آنچه می دانیم را چطور تحلیل کرده ایم اهمیت دارد. اولی را دانش و دومی را آگاهی می نامند! دکتردات

فروش دختران قوچانی! در سال‌های پایانی سلطنت مظفرالدین‌شاه قاجار، منطقهٔ قوچان در خراسان گرفتار قحطی، فشار مالیاتی و سوءمدیریت شدید حکومتی بود. حاکم وقت خراسان، اسدالله‌خان اصف‌الدوله، مأمور جمع‌آوری مالیات‌های سنگین شد. طبق گزارش‌های باقی‌مانده در مطبوعات آن زمان، مأموران محلی برای وصول این مطالبات، خانواده‌های فقیر را تحت فشار شدید قرار دادند. این فشار آنقدر ریاد بود که برخی خانواده های ساکن قوچان ناچار شدند دختران خردسال خود را به دلالان ترکمن در آن سوی مرز بفروشند تا جان سایر اعضای خانواده را نجات دهند. روزنامه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران، مانند نشریات فعال در قفقاز و هند، گزارش‌هایی تکان‌دهنده منتشر کردند. این مطالب خیلی زود در تهران دست‌به‌دست شد و تبدیل به سندی از فساد اداری، فروپاشی ساختار حکومتی و رنج رعایا گردید. روشنفکران و واعظان سیاسی از این داستان به‌عنوان نمونهٔ عینی «ویرانی حکومت استبدادی» یاد کردند. فروش دختران قوچان دیگر فقط یک تراژدی محلی نبود. این اتفاق تبدیل شد به نماد بحران ساختاری کشور. برخی مورخان یکی از پایه های اصلی انقلاب مشروطه را همین اتفاق قلمداد می کنند. هزینه های شکل گیری پایه های انقلاب مشروطه بسیار بالا بود. ارزشی به قیمت فروش دختران ایران.. دکتردات

درست لحظه ای که فکر می کنید همه‌چیز تمام شده است در سال ۱۹۱۵، کاوشگر بریتانیایی Ernest Shackleton با کشتی Endurance در یخ‌های قطب جنوب گرفتار شد. هدف Shackleton عبور زمینی از قارهٔ قطب جنوب بود؛ یکی از جاه‌طلبانه‌ترین پروژه‌های عصر اکتشاف. اما یخ‌های بی رحم قطب جنوب کشتی او را خرد کردند و کشتی غرق شد. ۲۸ مرد در یخ، بدون راه برگشت، بدون ارتباط، بدون کشتی. در آن لحظه، از نظر منطقی، مأموریت تمام شده بود. ارتباط ساکنین کشتی با دنیا قطع بود و روزنامه‌ها نوشتند که زنده ماندن Shackleton و همراهانش غیرممکن است. در زمانیکه Shackleton کشتی و بسیاری از یاران همراهش را از دست داده بود یک تصمیم مهم گرفت: «اکتشاف تمام شد. حالا فقط یک هدف داریم؛ افرادیکه زنده مانده اند باید زنده بازگردند.» او ساختار جدید را شکل داد، تعریف امید و هدف را تغییر داد و بعد از ماه‌ها سرگردانی بر روی بی رحم ترین یخ های زمین، خود و تیم همراهش را به جزیره‌ای متروک رساند. ۱۳۰۰ کیلومتر در دریای طوفانی پیمایش انجام شد تا زنده ماندگان زنده بازگردند. درست در لحظه ای که دنیا و رسانه ها مطمئن بودند مرگ Shackleton و تیم همراهش حتمی است قدم آخر برداشته شد. Mental Model Collapse مغز ما در حالت شوک قرار دارد. قرار هم نیست مانند Shackleton بحران را مدیریت کنیم. ما الان تنها یک وظیفه داریم: زنده بمانیم! زنده بمانیم که شاید درست در لحظه ای که مطمئن هستیم همه چیز تمام شده روز و روزگار ورق بخورد. درست لحظه ای که فکر می کنیم همه چیز تمام شده است… دکتردات

ما نیاز داریم! ما این روزها نیاز داریم که فریاد بکشیم! ما نیاز داریم فغانی که اسیر شده است و شب هنگام ما را تا مرز خفگی میبرد را از حنجره خارج کنیم! ما نیاز داریم مسیر را بازیابی کنیم! ما نیاز داریم برای مدتی دست خود را در دست کسی دهیم تا ما را راه ببرد! هر آدمی می تواند گاهی نابینا شود. می تواند ناشنوا شود. می تواند نابلد مسیر شود. اما باید دستش را به دست یک فرد بینا، شنوا و راه بلد دهد تا بتواند مسیر را بازیابی کند! ما نیاز داریم کنار هم باشیم! فیزیکی! لمس بدن و دست یکدیگر را باید بار دیگر تجربه کنیم تا ذهنمان از انجماد خارج شود! ما نیاز داریم، ما به هم نیاز داریم! ما نیاز داریم قدرت سرکوب شده را با نگاه کردن به چشمان هم احیا کنیم! ما نیاز داریم یکدیگر را صدا بزنیم! ما نیاز داریم اهدف مشترک خود را از ذهن و نگاه و حرف های همدیگر رسوب زدایی کنیم! ما نیاز داریم! خوب است که ما نیاز داریم! انسانی که نیاز دارد هنوز زنده است! زنده است و تا زنده است می تواند افق روشن را تصور کند! ما نیاز داریم! ما امروز خیلی به تو نیاز داریم.. دکتـــردات

چرا اتفاقات اخیر آثار هنری نداشت؟ برخلاف سال های پیش که هنرمندان با آثار هنری ندای مردم را به اشکال مختلف با هنر آمیخته می کردند و اگر بی انصاف نباشیم باید بگوییم آثار خوب و ارزشمندی هم خلق شد اما اینبار و در اتفاقات اخیر اثر هنری قابل تاملی مشاهده نکردیم! دلیل این اتفاق یک موضوع است! مردم از تمام شاخص های فرهنگی و هنری جلو زده اند! هیچ شعر و سرودی نمی تواند وضعیت را آنطور که هست شرح دهد. هیچ طرح و هیچ هنری نمی تواند آنچه گذشت را به نمایش دربیاورد! آیا برای شما سوال نشده است که چرا اخیرا در برابر نظرات و تفکراتی که با بدنه جامعه تفاوت دارند موضع گیری شدیدتری نسبت به قبل می کنیم؟! این شدت موضع گیری هم یک دلیل مهم دارد! فاصله آنچه که واقعیت دارد و در قلب و فکر مردم ایران میگذرد با سانتیمانتالیسم هنری، ادبی و حتی روشنفکری آنقدر زیاد شده است که ذهن ما دیگر قدرت هضم این فاصله را ندارد. مردم همیشه جلو بوده اند. اما اینبار این فاصله آنقدر زیاده شده است که دیگر هنر، تفکرات جامعه شناسی، روانشناختی، روشنفکری و امثالهم توانایی و قدرت کاربردی خود را از دست داده اند. جامعه با رسیدن به این عدم توازن، ناچار به تحول بنیادین است. جوامع ناچار به بالانس شدن هستند. این بالانس شدن به طرق مختلف حاصل می شود. خروج فیزیکی و ذهنی افراد جلو زده از جامعه برای ایجاد بالانس و یا ورود فیزیکی و ذهنی افراد همسو با جامعه جلو زده. دکتردات

قله علم‌دنیا شلاق می خورد! علی‌اکبر خدادوست در شیراز به دنیا آمد. پزشکی که چشم را فقط عضو بدن نمی‌دید، بلکه ابزار اعتماد می‌دانست. او بعد از گذراندن پزشکی در ایران برای پیشرفت علمی به آمریکا رفت و در دانشگاه جانز هاپکینز به استادی رسید. دانشگاهی که فرصت خطا به هیچ کس نمی دهد. خدادوست در حوزهٔ پیوند قرنیه آن‌قدر اثرگذار بود که نشانهٔ کلاسیک رد پیوند به نامش ثبت شد. خط خدادوست؛ هشداری علمی قبل از نابینایی. خط خدادوست یک خط سفید و متحرک روی قرنیهٔ پیوندشده است که نشان می‌دهد سیستم ایمنی بدن در حال رد کردن پیوند قرنیه است. این خط یک هشدار زودهنگام است تا پزشک قبل از آسیب جدی، درمان را شروع کند. دکترخدادوست که حالا برجسته ترین چهره علمی در حوزه چشم پزشکی دنیاست یک تصمیم بزرگ گرفته است! بازگشت به ایران! استاد دانشگاه جانز هاپکینز تصمیم گرفت در سال های اولیه انقلاب به ایران بازگردد. در شیراز شاگرد تربیت میکرد و چشم پزشکی در شیراز جان گرفت و نور و روشنایی به این شهر تابید. در روزهایی که خدادوست در ایران مشغول انتقال تجربه و دانش بود حکم بازرسی از منزل شخصی استاد از آمریکا برگشته صادر شد! ماموران در بازرسی از خانه‌اش مشروبات الکلی پیدا کردند، پرونده‌ای شکل گرفت و استاد دانشگاه جانز هاپکینز به جرم نگهداری مشروبات الکلی حکم شلاق گرفت! دکترخدادوست در ایران شلاق خورد! مدتی بعد تصمیم گرفت ایران را ترک کند، اما در فرودگاه به او گفتند ممنوع‌الخروج است! مردی که مرزهای علم را رد کرده بود، استادی که یک دقیقه حضورش در کلاس درس آرزوی تمام دانشگاه های جهان بود حالا در ایران ممنوع الخروج شده است! دکترخدادوست سال ها بعدها توانست ایران را ترک کرد و سال‌های پایانی عمر را دور از وطن گذراند. او در سال ۲۰۱۶ درگذشت. اما نام‌خدادوست در کتاب‌های پزشکی جهان و قلب دوست داران علم و میهن ماندگار شد. @Drdat_ir

خشم و کینه جایگزین امید و انگیزه در این روزها که به هر جهتی نگاه می کنیم تاریکی سوی چشمان ما را کور می کند برخی اعتقاد دارند باید اندوه خودمان را به خشم و کینه بدل نماییم و با این خشم ادامه دهیم تا به مقصود برسیم! امروز قصد داریم بررسی کنیم که پیشبرد اهداف صرفا با نیروی خشم امکان پذیر است یا خیر. مقاله ای در همین رابطه منتشر شده که نکات مهمی را یادآوری می کند. کینه و خشم نه تنها عامل بازدارنده برای شروع دوباره نیستند بلکه این مطالعه با آنالیز دقیق افراد ثابت کرده افرادیکه مسیر پیمایش اهداف را با خشم آغاز کنند شانس بیشتری برای به پایان رساندن و تحقق اهداف خود دارند. اما این تمام ماجرا نیست! خشم می تواند یک عامل قوی و محرک مفید برای شروع مجدد باشد اما برای ادامه دادن نه تنها کافی نیست بلکه می تواند مسیر را کاملا منحرف و یا حرکت را کاملا متوقف نماید. نظریه‌ی Carver & Scheier و Higgins که مقاله بر آن تکیه دارد، می‌گوید فقط وقتی خشم در چارچوب یک سیستم خودتنظیمی پردازش شود، می‌تواند به حرکت مؤثر منجر شود. مقاله تاکید دارد برای بلند شدن، خشم با فعال‌سازی نواحی پاداش مغز مانند nucleus accumbens (NAcc) انرژی و انگیزه لازم را فراهم می نماید. اما برای حرکت کردن و رو به جلو بودن خشم اختلال شناختی را افزایش داده و با افزایش اختلال شناختی شانس حرکت رو به جلو کاهش میابد. تکلیف چیه؟ خشم خود را سرکوب نکنیم! خشم لازم هست اما کافی نیست! ما برای اینکه بتوانیم ادامه دهیم به عوامل دیگری هم نیاز داریم! دکتــردات