زندگی سفر و روایت است
Open in Telegram
231
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-330 days
Posts Archive
کلیدر
مدتی است کتاب کلیدر محمود دولت آبادی را میخوانم. از زمانی که به خواندن این کتاب روی آوردهام، نثر آن را سلیس و روان و پر از توصیفات زیبا و لذیذ یافتهام. روزهای زیادی است که با این کتاب به سر میبرم و با خواندن این کتاب از خواندن یک رمان خوب لذت میبرم. در این مدت بر علاوهی بقیهی کتاب، یک پاراگراف از این کتاب مرا بیشتر به فکر فرو برده است و مجذوب خودش کرده است و باعث شده است که بیشتر روی آنچه دارم و ندارم فکر کنم.
«... علی اکبر حاج پسند نگران بود و این را نمیتوانست از چشم صبرخان پوشیده بدارد، به جایش صبرخان توانسته بود آرام بماند و علی اکبر را همین بیشتر پکر میکرد. خود را در برابر این چوپان بیچیز، ناچیز میدید. نمیدانست خود چه چیزی از این مرد که هنوز جوان و بارها ناآزمودهتر از او بود، کم دارد. چه کاستیای در او بود که خود حسش میکرد؛ ام نمیفهمیدش. این را نمیدانست. نمیدانست؛ اما میدانست و میدید که از چیزی بیمناک است. میدید که چیزی در اندرونش میلرزد. میدانست که یک جای کارش میلنگد؛ اما نمیدانست کجایش؟ شاید هم میدانست و نمیخواست به روی خود بیاورد که ناچیزیاش از چیزهایی است که دارد. آن گله، آن کلاته، آن بالاخانه و چند آدمی که در خانهاش به کارها میرسیدند. نمیتوانست به خود بقبولاند که آسودگی صبرخان از آن است که چیزش همان چوب است که به دست دارد. که چیز بودن او در چیز نداشتن او است. دلش میخواست بر خیزد، سوار اسبش بشود و از اینجا، از کنار این نعش و از میان این سکوت بگریزد و دور شود.»
با خواندن این پاراگراف از رمان کلیدر، انسان وجه فلسفی رمان را درک میکند. رمان انسان را به خودش بر میگرداند و او را متوجه خودش میکند تا به خودش و درونش و داشتههایش، توجه کند. برای این است که رمان باید همچون متنهای علمی و با ارزش، دقیق خوانده شود. به قول میلان کوندرا وظیفهی رمان این است که وجههای ناشناختهی درون انسان را بشناساند. وظیفهی رمان این است که از درونیترین احساسات و سوهای ناشناختهی انسان بحث کند تا انسان را به شناخت بهتر از خودش برساند. حالا که میبینم اگر فقط یک چیز بتواند این کار را کند، آن چیز رمان است. چون رمان یکی از چیزهایی است که انسان را با جهانبینی دیگران آشنا میکند. رمان یکی از کاملترین و انسانیترین راه برای درک دیگران و خود را در شرایط آنها فرض کردن و در نهایت درک آنها است.
علیخان حلیمی
🖊 انسان عبارتست از میل او
✍️ قربان عباسی
بیت درخشان جلالالدین محمد بلخی (مولوی) که میفرماید: «در خواهش و در لرزش، همسایه آن چیزی / بر هر چه همیلرزی، میدان که همان ارزی!» یکی از عمیقترین و شاهکارترین گزارههای معرفتشناختی و روانشناختی در تاریخ ادبیات و عرفان جهان است. این بیت که در دیوان شمس تجلی یافته، در لایه نخست ساده به نظر میرسد، اما وقتی از منظر ادبیاتِ نمادین و فلسفه اگزیستانسیال به آن مینگریم، با یک «نظریه هویت» بنیادین مواجه میشویم. به عنوان معلمی در ساحت ادبیات و فلسفه، تلاش میکنم چرایی و چگونگی این همارزی میان «لرزش دل» و «ارزش انسان» را در چند ساحت تبیین کنم.
مولانا در این بیت دست به یک جناس و همنشینی فوقالعاده میان دو واژه میزند: «لرزیدن» و «ارزیدن». این دو واژه صرفاً همقافیه نیستند، بلکه در مهندسی معنایی مولانا، علت و معلول یکدیگرند.
• لرزش: در زبان صوفیه و ادبیات غنایی، لرزش نشانه «اضطرابِ شوق»، «کشش درون»، «ترس از دست دادن» و «تمنای مفرط» است. وقتی دل برای چیزی میلرزد، یعنی تمام گاردها و دفاعهای عقلانیاش فرو ریخته و تسلیم آن امر شده است.
• ارزش: ارزش در اینجا نه به معنای قیمت اقتصادی، بلکه به معنای «مرتبه وجودی» (Ontological Status) انسان است. مولانا میگوید عیارِ وجودی تو را نه ادعاهایت، نه صبغه خانوادگیات و نه دانشِ انباشته در ذهنت، بلکه آن قطبنمای درونی تعیین میکند که رو به چه مطلوبی لرزان است.
در تاریخ فلسفه، از افلاطون و اسپینوزا تا سارتر و لکان، فیلسوفان همواره پرسیدهاند: «انسان چیست؟» پاسخ مولانا در این بیت یک پاسخ کاملاً اگزیستانسیال و غایتشناختی است: انسان همان چیزی است که به سوی آن میل میکند.
اسپینوزا مفهومی دارد به نام Conatus (تلاش برای بقا و میل درون). او معتقد است میل، ذاتِ انسان است. مولانا قرنها پیش از او این حقیقت را کشف کرده بود. از نظر مولانا، انسان یک ظرف تهی یا یک موجود ایستا نیست؛ انسان یک «حرکت» و یک «جریانِ انرژی» است. وقتی دل شما برای مال، قدرت یا شهرت میلرزد، یعنی انرژیِ حیاتیِ وجود خود را در سطح ماده و امور فانی تنظیم (Tune) کردهاید. در نتیجه، ظرفیت وجودی شما به اندازه همان شیءِ فانی سقوط میکند. اما اگر دل برای حقیقت، زیبایی، عشق الهی و فضیلت بلرزد، وجود انسان به وسعت همان امرِ بیکران، بزرگ و باارزش میشود.
چرا مولانا میگوید لرزش دل، انسان را تعریف میکند؟ چون «لرزیدن» امری ارادی نیست. شما میتوانید به دروغ ادعا کنید که عاشق معنویت هستید (زبان عقل)، اما نمیتوانید به دلتان دستور دهید که در مواجهه با چه چیزی بتپد یا بلرزد (زبان جان)
لرزش دل، آنجایی است که ماسکهای اجتماعی، پرستیژهای عقلانی و پنهانکاریهای ما فرو میریزند. آنجا که انسان در خلوت خود، با دیدنِ یک جاه و مقام، یا یک دانه زر، یا یک معشوق زمینی، یا یک حقیقت برتر، زانوهایش سست میشود و دلش فرومیریزد، حقیقتِ عریان اوست. این لرزش، فاشکننده اصیلترین بخش وجود ماست که از کنترلِ سانسورچیِ عقل خارج شده است. به همین دلیل است که این لرزش، دقیقترین شاخص برای سنجش ارزش واقعی ماست.
در تفکر مولانا، جهان بر اساس جذب و انجذاب شکل گرفته است. هر چیزی در جهان، همسنخ خود را جذب میکند: «کاهربا گر هست، کاهی میکشد». او در جای دیگری از مثنوی میگوید:
«گر در طلب گوهر کانی، کانی / ور در پی جستوجوی جانی، جانی
من فاش کنم حقیقت مطلب را / هر چیز که در جستن آنی، آنی»
بیت مورد بحث نیز در همین پارادایم معنا میشود. انسان «ظرف» است و مطلوب او «مظروف». اما شگفتی در این است که در عالم معنا، ظرف به اندازه مظروف خود درمیآید. اگر مطلوب تو کوچک و حقیر باشد، تو را چروکیده و کوچک میکند. اگر مطلوب تو بینهایت باشد، به تو سعه صدر و بیکرانگی میبخشد. «لرزیدن» نشاندهنده لحظه پیوند ظرف و مظروف است؛ لحظهای که انسان هویتِ مطلوبش را به خود میگیرد.
این شعر یک هشدار باشکوه فلسفی است. مولانا به انسان نهیب میزند که به جای نظارت بر تصویر بیرونیات، بر «کیفیتِ دلمشغولیها و اضطرابهایت» نظارت کن.
ببین در روز برای چه چیزهایی مضطرب میشوی؟ چه چیزهایی آرامش تو را سلب میکنند و دلت را میلرزانند؟ غصه کم شدنِ مال؟ ترس از دست دادنِ تحسینِ دیگران؟ یا اندوهِ دور ماندن از اصل خویش و حقیقت؟ سنجشِ ارزش ما در دادگاهِ هستی با ترازوی «علایق و دلهرههایمان» صورت میگیرد. ما به اندازه آن چیزی قیمت داریم که جانمان برایش میتپد. اگر برای فانی لرزیدی، فانی هستی؛ و اگر برای باقی لرزیدی، بقا خواهی یافت.
ای گیسوی بلیغ تو همریشهی ازل
با تو مرا زمان و زبان فارسی تر است
فرق تو چیست با همگان فکر میکنی؟
آغوشت از تمام زنان فارسی تر است
قیچی نزن به موی در این خاک غرق کوه
شاید که ریسمان صعود کسی شوند
از آن گذشته، شاعر تو فکر میکند
مویی که میرسد به میان فارسی تر است
من شاعر زبان و زن و فلسفیدنم
جامانده کلّهام وسط کیف دختری
که فکر میکند بدن دلبرانهاش
از شعر شاعران جوان فارسی تر است
با رودکی قدم به قدم رود و ریگ را
در باب ازدواج و هنر راه رفتهام
فردا که ازدواج کنم با غم و غزل
آیا فغان کودکمان فارسی تر است؟
ای گل که رستهای وسط روستای من
چون دانه رشد میکند آیا صدای من؟
هرجا که چشمهای تو باشد برای من
از نقطه نقطههای جهان فارسی تر است
رد تو وقت رد شدن از کوچه فارسیست
دستان تو دو دست نه، دو بچه فارسیست
حتی نفس کشیدن تو سچه فارسیست
رقص تو حین خلوتمان فارسیتر است
معشوق مهربان من و سرکش منی
آب منی، شراب منی، آتش منی
نزدیک شو بغل به بغل عاشقی کنیم
هرچند که دهان به دهان فارسی تر است
ما که همیشه از پل بدعت گذشتهایم
از کوچههای تنگ اطاعت گذشتهایم
بانوی فارسی شگرفم خوشا به من
زیرا حیات با تو هر آن فارسی تر است
احسان بدخشانی
🖊 نیروانا و عدم: بودا در مقابل مولوی
✍️ساسان حبیب وند
میان آموزههای بودا و مولوی شباهت چشمگیری دیده میشود. هر دو از رنج آدمی سخن میگویند، هر دو بر ضرورت بیداری تأکید دارند و هر دو، ما را به رهایی از وابستگی و توهم فرا میخوانند. با این حال، نگاهی عمیقتر به مبانی فلسفی و تعلیمی این دو سنت، تفاوتها را آشکار میسازد.
🔹 نیروانا و رهایی در همین زندگی
برخلاف تصور رایج، در بودیسم نیروانا صرفاً رویدادی پس از مرگ نیست. انسان میتواند در همین زندگی به نیروانا دست یابد. خود بودا پس از رسیدن به بیداری یا نیروانا، چهل و پنج سال زندگی کرد و به تعلیم شاگردان خود پرداخت. مرگ برای شخصی که به نیروانا رسیده، ورود به مرحله «پارینیروانا»ست و خروج از چرخه باززایی یا سامسارا.
🔹 بودا و منشا رنج
بودا رنج را حاصل جهل و دلبستگی میداند. انسان به اشیا، افراد، افکار و حتی تصویر خود وابسته میشود، در حالی که همه چیز در این جهان، ناپایدار و بی اعتبار است. نتیجتا این وابستگیها به ناامیدی، ترس و رنج منتهی میشوند.
از دید بودا، یکی از بزرگترین توهمات انسان، باور به وجود یک «منِ» ثابت و مستقل است. ما تصور میکنیم موجودی پایدار و تغییرناپذیر در درون خود داریم، در حالی که آنچه «خود» مینامیم مجموعهای از فرایندهای در حال تغییر جسمی، ذهنی و روانی است. رهایی زمانی حاصل میشود که این توهم فرو بریزد.
🔹 مولانا و منشا رنج
مولوی نیز ریشه رنج انسان را جهل، غفلت و همگونسازی میبیند. از نظر او انسان خود را با خواستهها، ترسها، تمایلات و داشتههای خویش اشتباه میگیرد و به توهم و تیرهبختی درمیافتد:
تو به هر صورت که آیی بیستی / که منم این، والله این تو نیستی
مولوی مکررا از «نفس» به عنوان مانع رشد و آگاهی یاد میکند و آن را عامل خطا و فساد قلمداد میکند. در اینجا شباهت میان مولوی و بودیسم چشمگیر میشود. هر دو سنت معتقدند که بخش بزرگی از رنج انسان محصول شیوه نادرست دیدن و تفسیر واقعیت است.
🔹 تفاوت نخست: حقیقت چیست؟
نخستین تفاوت مهم، تلقی این دو سنت از حقیقت نهایی است. در بودیسم، نیروانا به معنای نیل خدا یا موجودی متعالی نیست. بودیسم اصولاً بر محور خدای خالق بنا نشده - گفته می شود که بودا از گفتگو درباره خدای خالق خودداری می کرد و آن را پرسشی بیهوده می دانست. هدف اصلی بودیسم شناخت حقیقت خود و هستی، و پایان دادن به رنج است.
اما در عرفان مولوی، پروردگار، اساس و محور همه چیز است. جهان تجلی حقیقت الهی است و انسان، رهرو سفری از خدا به سوی خداست. رهایی، در بیداری از توهم و بازگشت به قرب الهی است. لذا در عرفان مولوی برخلاف بودیسم، رهایی بدون خدا معنایی ندارد.
🔹 تفاوت دوم: خود چیست؟
چنانکه رفت، یکی از مهمترین آموزههای بودیسم، اصل «بیخودی» یا «آناتا» است. اما مولوی وجود خود یا حقیقت درونی را انکار نمیکند. آنچه باید از میان برود «خودِ کاذب» یا هویت موهوم است، نه حقیقت وجودی انسان. این هدف با رخداد «عدم» محقق می شود که عبارت است از زدایش توهمات و زنگارها از آیینه روح.
مولوی میگوید: در پس آن خود کاذبی که تصور میکنی، ماهیت اصیل و الهی تو نهفته است که پس از فنا رخ مینماید:
از انا چون رست اکنون شد انا / آفرینها بر انای بی عنا...
کی شود کشف از تفکر این انا / آن انا مکشوف شد بعد از فنا (دفتر پنجم)
🔹 تفاوت سوم: پس از رهایی چه باقی میماند؟
بودا معمولاً از پاسخ دادن به پرسش درباره وضعیت فرد پس از مرگ خودداری میکرد. او این مسائل را فراتر از زبان و مفاهیم متعارف میدانست. اما مولوی با صراحت میگوید که سالک پس از «عدم» و «فنا» به «بقا» میرسد؛ یعنی خود کاذب از میان میرود، اما آگاهی و حیات در سطحی متعالیتر ادامه مییابد. در عدم، انسان در حقیقت الهی محو میشود، بیآنکه به نابودی مطلق برسد.
🔹 عشق، نقطه تمایز بزرگ
شاید مهمترین تفاوت در نقش عشق باشد. در بودیسم، شفقت، مهربانی و همدلی ارزشهای بنیادین هستند، اما عشق به معنای عرفانی آن محور اصلی نظام فکری نیست. در مقابل، در اندیشه مولوی عشق، قلب تپنده هستی است. عشق نیرویی است که جهان را به حرکت درمیآورد، انسان را دگرگون میکند و او را به حقیقت نزدیک میسازد. عقل، اخلاق، عرفان و سلوک همگی در نهایت در خدمت عشق قرار دارند.
🔹 چکیده:
بودا و مولوی هر دو بر نقش توهم و خودپرستی در ایجاد رنج تأکید میکنند و هر دو انسان را به بیداری و رهایی از وابستگی فرامیخوانند. اما بودیسم بیش از هر چیز پروژهای برای بیداری از توهم است؛ در حالی که عرفان مولوی علاوه بر بیداری، سفری عاشقانه است به سوی حقیقت الهی. بودا میگوید: «از خواب بیدار شو.» مولوی میگوید: «از خواب بیدار شو و محبوب را ببین.»
❗️هر گاه از وقاحت کسی عصبانی شدی، از خود بپرس "آیا جهان میتواند بدون وقاحت وجود داشته باشد؟" نه، نمیتواند؛ پس در پی امر محال نباش. این شخص فقط یکی از افراد وقیحی است که وجودشان برای جهان
ضروری است...
#مارکوس_اورلیوس
#تأملات
✍️ میدانی سقراط را چرا کشتند؟
به این دلیل ساده که از مردم میخواست
به آنچه یک عمر تکرار کرده بودند
یک بار فکر کنند.
👤 ساسان حبیبوند
چرا باید رمان بخوانیم؟
وقتی رمان میخوانیم، برای چند ساعت وارد ذهن انسانی میشویم که ممکن است هیچ شباهتی به ما نداشتهباشد. یک پیرمرد، یک قاتل، یک مهاجر، یک عاشق، یک دیوانه، یک زخمی... یا انسانی که در تنهایی خودش فرورفته است. ما جهان را از چشم او میبینیم.
ما در زندگی واقعی، انسانها را از روی رفتار شان قضاوت میکنیم. اما رمان به ما اجازه میدهد پشت رفتار انسانها را ببینیم: ترسهایش، خاطراتش، زخمهایش، باورهایش... و دلایلی که برای تصمیمهایش دارد. شاید به همین دلیل است که با شخصیتی همدرد، و یا از شخصیت متنفر میشویم که در دنیای واقعی هرگز او را ندیدیم و نمیشناسیم.
رمان ما را با پیچیدگیهای انسان روبهرو میکند. آدمها همیشه خوب و بد نیستند و ممکن است کسی همزمان مهربان، خودخواه شجاع و ترسو، عاشق و بیرحم باشد. رمان به ما انسان را عمیقتر میشناساند.
رمان خوب قرار نیست همیشه به ما بگوید چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. گاهی فقط ما را با یک پرسش تنها میگذارد: اگر جای او بودی چه میکردی؟ و شاید ارزش رمان واقعی در پرسشی باشد که بعد از تمامکردنش هنوز در ذهن ما باقی مانده است.
رمان نگاه ما را به زندگی تغییر میدهد. بعد از خواندن بعضی رمانها به عشق، مرگ، تنهایی، خانواده، جامعه و حتی خودمان، مانند قبل از خواندن نگاه نمیکنیم. نه لزوماً چون نویسنده پاسخ جدیدی به ما نداده، بلکه چون سوالهای تازهای در ذهن ما ساختهاست.
در دنیایی که همه چیز سریع اتفاق میافتد، رمان از ما میخواهد مکث کنیم. حوادث را با دقت دنبال کنیم، در ذهن، شخصیتها را سبک و سنگین کنیم، به جزئیات توجه کنیم و برای درک یک انسان عجله نکنیم. رمان به ما آهستهاندیشیدن را یاد میدهد.
سیامک هروی
✍️ زوال تدریجی توانایی خواندن: چرا نوجوانان و دانشجویان دیگر نمیتوانند کتاب بخوانند؟
🔹 آمارهای جدید نشاندهنده یک بحران عمیق، خاموش و نسلشناختی در سیستم آموزشی و توانایی ذهنی جوانان است. گزارش بزرگ کتابخوانی سال ۲۰۲۶ نشان میدهد که بخش بزرگی از پسران نوجوان در مقطع دبیرستان، هنوز توانایی خواندن کتابهایی دشوارتر از کتابهای دوره ابتدایی را ندارند. این بحران به مدارس محدود نمانده و اکنون استادان دانشگاه شکایت دارند که دانشجویان جدید حتی از پس خواندن یک مقاله علمی ۲۰ صفحهای هم برنمیآیند.
🔹 طبق گزارش سالانه رنسانس که ۲۳ میلیون فعالیت خواندنِ بیش از یک میلیون دانشآموز را تحلیل کرده، پسران ۱۱ تا ۱۴ ساله تقریباً به طور انحصاری به خواندن کتابهای بسیار ساده و مصور نظیر خاطرات یک بچه چلمن محدود شدهاند و طعم چالشهای ادبی بزرگتر را نمیچشند. دختران هم سن آنها گرچه انتخابهای متنوعتری دارند، اما همچنان با معیارهای رشد شناختی فاصله دارند. بررسیها نشان میدهد کمتر از ۱۰ درصد پسران ۱۴ تا ۱۶ ساله روزانه برای لذت مطالعه میکنند و نمرات خواندن دانشآموزان سال آخر دبیرستان به پایینترین حد خود از سال ۱۹۹۲ رسیده است.
❕ تحلیل عصبشناختی زوال تمرکز: مغز به عنوان یک عضله
سیستم عصبی انسان بر اساس اصل استفاده کن یا از دست بده کار میکند. مسیرهای عصبی مغز که وظیفه حفظ توجه مستمر و طولانیمدت را بر عهده دارند، تنها در صورت تمرین مداوم و مواجهه با متون طولانی ساخته و تقویت میشوند؛ در غیر این صورت، این مسیرها دچار آتروفی یا تحلیل رفتن میشوند. وقتی ذهن نوجوانان روزانه با ویدیوهای چند ثانیهای شبکههای اجتماعی و اسکرول بیانتها بمباران میشود، توانایی بیولوژیکی مغز برای تمرکز روی یک متن خطی طولانی فرو میپاشد. جالب اینکه طبق تحقیقات، حتی حضور فیزیکی یک گوشی تلفن همراه روی میز (حتی به صورت خاموش و رو به پایین)، بخشی از ظرفیت پردازش شناختی مغز را برای نادیده گرفتن آن اشغال کرده و عملکرد ذهن را تضعیف میکند.
🔹 در کنار گوشیهای هوشمند، ورود ابزارهای هوش مصنوعی مولد نیز به این تنبلی بیولوژیکی دامن زده است. دانشآموزان و دانشجویان به جای تلاش برای خواندن متون سخت، از چتباتها میخواهند تا متون را برای آنها خلاصه کنند یا مقالاتشان را بنویسند؛ فرآیندی که مغز را از مواجهه با چالش و مقاومت فکری محروم میکند.
❕ پژوهش دانشگاه MIT: هوش مصنوعی چگونه مغز را تنبل میکند؟
مطالعه اخیر دانشمندان دانشگاه امآیتی بر روی داوطلبانی که از چتباتها برای کارهای شناختی نظیر نوشتن مقالات استفاده میکردند، حقایق تکاندهندهای را فاش کرد. تصاویر مغزی نشان دادند که در زمان استفاده از هوش مصنوعی، فعالیت نواحی مرتبط با خلاقیت در مغز به شدت کاهش مییابد. بدتر از آن، حدود ۸۳ درصد از کاربرانی که از هوش مصنوعی استفاده کرده بودند، پس از پایان کار حتی نتوانستند یک خط از مطلبی که خودشان با کمک ابزار تولید کرده بودند را به یاد بیاورند. این تحقیق نشان داد که واگذاری تلاشهای ذهنی به چتباتها، مغز را از انجام کارهای فکری عمیق محروم کرده و مانع از یادگیری واقعی میشود.
🔹 نظام آموزشی امروزی با کاهش زمانهای مطالعه کلاسی و حذف مواجهههای فکری دشوار، عملاً به این عقبگرد شناختی دامن زده است. کارشناسان هشدار میدهند که برای نجات تمرکز و تفکر انتقادی نسلهای آینده، بازگرداندن فضاهای بدون فناوری و اختصاص زمانهای مطالعه مستمر در طول روز، یک ضرورت حیاتی و غیرقابل چشمپوشی است.
📌 [منبع]
یک زندگی برای زندگی کردن کافی نیست
انسان گرفتار محدودیتی بنیادی است: تنها یک بار زندگی میکند. در یک بدن، در یک زمان، در یک جغرافیا، در یک جنسیت، در یک خانواده، در یک زبان و در مجموعهای محدود از امکانات تاریخی زاده میشود. هر انتخاب، هزار امکان دیگر را حذف میکند. با هر راهی که میرویم راههای بیشماری را نرفته باقی میگذاریم. هیچ انسانی نمیتواند همزمان شاه و گدا، قاتل و مقتول، زن و مرد، مؤمن و ملحد، تبعیدی و حاکم، کودک و پیر باشد. اما تخیل ادبی این قانون را موقتاً نقض میکند. خوانندهی رُمان برای ساعاتی اجازه مییابد در ذهن انسانی دیگر زندگی کند. این تجربه با «دانستن دربارهی دیگری» فرق دارد. میتوان صدها صفحه دربارهی فقر خواند و هنوز فقر را فقط موضوعی اجتماعی دانست. اما داستان میتواند برای لحظاتی ما را در اتاقی سرد، کنار انسانی گرسنه بنشاند. میتوان دربارهی حسادت نظریه خواند؛ اما پروست ما را وارد سازوکار حسادتی میکند که صاحب آن خود نیز از فهم کاملش عاجز است. رُمان به ما اطلاعاتی دربارهی دیگری نمیدهد؛ امکان تخیل دیگری را فراهم میکند.
این شاید یکی از بنیادیترین وجوه اخلاقی ادبیات باشد. اخلاق از لحظهای آغاز میشود که دیگری برای من فقط نمونهای از یک طبقه نباشد. «مهاجر»، «زندانی»، «دشمن»، «کافر»، «بورژوا»، «کارگر»، «زن»، «مرد»، «یهودی»، «مسلمان»، «بیگانه» ــ همهی این کلمات میتوانند انسان را به مقوله تبدیل کنند. قدرت سیاسی نیز غالباً از همین تقلیل آغاز میکند. برای آزار دادن انسانها آسانتر است اگر پیشتر چهرهی آنها را پاک کرده باشیم. ادبیات حرکت معکوس را انجام میدهد. مقوله را دوباره به چهره تبدیل میکند. به او نام میدهد، خاطره میدهد، بدن میدهد، میل میدهد، ترس میدهد.
ریچارد رورتی از همینجا به ادبیات بیش از فلسفه برای گسترش همبستگی اخلاقی امید میبست. استدلال میتواند نشان دهد که شکنجه نادرست است؛ اما رُمان میتواند انسانی را که شکنجه میشود از یک مفهوم به موجودی بدل کند که صدایش را میشنویم.
ادبیات اخلاق را موعظه نمیکند؛ شرایط تخیل اخلاقی را میسازد.
✍️ مهدی خلجی
در بابِ زندگیهای نازیسته، حقیقتهای نامفهوم و آزادیِ تخیل (۱)
پرسش «چرا باید ادبیات خواند؟» از آن پرسشهایی است که درست در لحظهای که بدیهی به نظر میرسند، دشوار میشوند. تا وقتی کسی نپرسیده است چرا شعر میخوانیم، چرا رُمان میخوانیم، چرا ساعتها و روزها از عمر گرانمایهی خود را صرف خواندن سرگذشت کسانی میکنیم که هرگز وجود نداشتهاند، گمان میکنیم پاسخ را میدانیم. اما کافی است پرسش با اندکی سماجت تکرار شود تا پاسخهای آماده یکی پس از دیگری رنگ ببازند.
«چرا باید ادبیات خواند؟» برای لذت؟ سرگرمی نیز لذت میبخشد. برای دانستن؟ تاریخ و علوم اجتماعی ظاهراً اطلاعات دقیقتری دربارهی جهان به ما میدهند. برای اخلاق؟ موعظه و فلسفهی اخلاق مستقیمتر از رُمان سخن میگویند. برای شناخت انسان؟ روانشناسی و انسانشناسی نیز همین ادعا را دارند. برای پرورش زبان؟ فرهنگهای لغت و دستور زبان چه میشوند؟
شاید دشواری از خودِ صورت پرسش آغاز شود. «چرا باید؟» از همان ابتدا ادبیات را به محکمهی فایده احضار میکند و از آن میخواهد دلیل وجودش را به زبانی بیان کند که زبان خودش نیست. گویی هر چیزی تنها وقتی حق ماندن دارد که بتوان نشان داد وسیلهی رسیدن به چیزی دیگر است. در جهانی که ارزش اشیا و افعال هرچه بیشتر با کارکرد، بازده، مصرف و نتیجه سنجیده میشود، ادبیات باید توضیح دهد چه تولید میکند.
اما شاید ادبیات درست از جایی آغاز شود که منطق «به چه کار میآید؟» از کار میافتد.
گل سرخ برای چه میشکفد؟ موسیقی به چه کار میآید؟ دوستی چه محصولی تولید میکند؟ اندیشیدن، وقتی نه به اختراع چیزی میانجامد و نه مسألهای عملی را حل میکند، چه سودی دارد؟ و اگر برای اینها ناچار باشیم «فایده» بتراشیم، آیا پیشاپیش چیزی از حقیقتشان را از دست ندادهایم؟
پرسش از ادبیات، در این معنا، بهسرعت به پرسشی دربارهی خودِ زندگی تبدیل میشود. شاید ادبیات را نمیتوان توضیح داد مگر آنکه نخست بپرسیم انسان برای زیستن به چه چیزهایی نیاز دارد که در شمار نیازهای زیستشناختی او نیستند. انسان برای زنده ماندن به آب و غذا و پناهگاه نیاز دارد؛ اما برای انسانی زیستن به نام، خاطره، قصه، استعاره، تخیل و امکان روایت کردن آنچه بر او گذشته است نیز نیازمند است. ما فقط در طبیعت زندگی نمیکنیم؛ در جهانی از کلمات و تصاویر و خاطرهها و داستانها زندگی میکنیم. جهان انسانی از لحظهای آغاز میشود که واقعیت صرفاً اتفاق نمیافتد، بلکه معنا پیدا میکند. ادبیات یکی از کهنترین و پیچیدهترین صورتهای همین معنا بخشیدن است.
انسان را نمیتوان تعریف کرد؛ باید روایتش کرد
فلسفه از آغاز تاریخ خود دربارهی «انسان» سخن گفته است. انسان حیوان ناطق است، حیوان سیاسی است، موجود عاقل است، موجودی اخلاقی است. تعریف ناگزیر از تفاوتها صرف نظر میکند تا امر مشترک را به دست آورد. وقتی میگوییم «انسان»، سقراط و قاتل سقراط، آنتیگونه و کرئون، دن کیشوت و سانچو پانزا، اِما بوواری و شارل بوواری همه زیر یک مفهوم قرار میگیرند. ادبیات از جهت عکس حرکت میکند. برای رُمان، «نوع انسان» وجود ندارد؛ انسانها وجود دارند. انسانی که فلسفه تعریف میکند تاریخ تولد ندارد، عاشق کسی نشده، از کسی متنفر نبوده، کودکی خود را به یاد نمیآورد، حسادت نمیکند، از بوی اتاقی ناگهان به سی سال پیش پرتاب نمیشود، از مرگ نمیترسد و شب هنگام از شرم جملهای را که بیست سال پیش گفته است در ذهن خود تکرار نمیکند. اما رُمان دقیقاً با همین چیزها سروکار دارد. این تفاوتی جزئی میان فلسفه و ادبیات نیست. به قلب مسألهی تجدد مربوط میشود. رُمان زمانی به یکی از صورتهای اصلی فرهنگ اروپایی بدل شد که انسان بیش از پیش بهمنزلهی موجودی تاریخی، منفرد، تغییرپذیر و پیشبینیناپذیر تجربه شد. از این حیث تصادفی نیست که دون کیشوت را در آغاز تاریخ رُمان مدرن میبینیم: مردی که کتاب خوانده و دیگر نمیتواند جهان را فقط آنگونه که دیگران میبینند ببیند. جنون دون کیشوت از کتاب میآید. کتابها نسبت او را با واقعیت برهم زدهاند. آسیاب بادی دیگر فقط آسیاب بادی نیست. مهمانخانه ممکن است قصر باشد. زن روستایی میتواند دولسینهآ شود. واقعیت در چشم او شکافی برداشته است و «آنچه هست» دیگر تنها صورت ممکن جهان نیست. از همینجا یکی از قدرتهای خطرناک ادبیات آشکار میشود: ادبیات به واقعیت اجازه نمیدهد خود را یگانه امکان موجود جا بزند. هر رُمان در ژرفترین سطح خود زمزمه میکند: میتوانست طور دیگری باشد. و شاید تخیل از همین جمله آغاز شود.
اگر او مقابلهی نسخهها یا هرچیزی را که از او خواسته شد، میپذیرفت یا همچنان به رونویسی ادامه میداد، او مغلوب میشد و بیمصرف حساب میشد. او با چرخیدن در نوعی تعلیق، یعنی نه پذیرفتن مقابله نسخهها و نه رد کردن رونویسی، همه را از خود دور نگه میدارد و همین راز بقایش بود. زندگی در حالت تعلیق.
از طرفی او با گفتن جملهی ترجیح میدهم نه، زبان دیگران را میبندد. یعنی وقتی این جمله را میگوید، شنونده هیچ واکنشی در برابر این جمله ندارد. برای همین دلوز میگوید این جمله زبان را دگرگون میکند. یا به قول ژاک رانسیر این جمله انسداد کلمات را به وجود میآورد. گویا نوعی زبان خارجی را در درون زبان حک میکند. که البته این از خصلتهای یک شاهکار ادبی است. به قول ژاک رانسیر، بارتلبی در مغاک بالقوگی سکنی میگزیند. یعنی بین ماندن و شدن و بین توانستن و نتوانستن. در عین حال در هر دو است و در هر دو موفق میشود و منطقهی عدم تمایزی میان بله و نه و میان امر مرجح و نامرجح را میگشاید. این جمله بر اطرافیان او نیز تأثیر میگذارد و میبینیم که کلمات او آهسته آهسته راهاش را به زبان دیگران باز میکند. دلوز این عمل را فرمولی مینامد که بارتلبی آن را اجرا میکند. فرمولی که میان پذیرش و رد و نفی و ایجاب شناور است.
این داستان مواجههی کلیت با سکوت است. و گویا نوعی سکوت ابدی را بشارت میدهد. همان طو ر که بارتلبی سکوت را برگزید و در سکوت مرد. بارتلبی در دفتر کار وکیل دعاوی در گوشهی دفتر بود و از بیرون با دیوارهای خشتی احاطه شده بود که هر کدام از این دیوارها میتواند نماد چیزی در زندگی راستین او باشد. این دیوارها نماد مرگ، راز و محدودیت است که سرتاسر زندگی بارتلبی را احاطه کرده است. از طرفی و از نگاهی، بارتلبی زندگی را نیز پس میزند. دلوز این عمل بارتلبی را امتناع زندگی مینامد و میافزاید ما زمانی که نه میگوییم نه تنها زندگی را برای خودمان ناممکن میکنیم بلکه برای بقیه هم زندگی ناممکن میشود؛ زیرا آنها هم نمیدانند با ما چه کار کنند.
خلاصه بارتلبی با انفعال شکیبانهی ناب و طغیان در برابر زندگی، حتی زندگی را هم به مبارزه میطلبد. و آن جمله معروفاش را برای زندگی هم تکرار میکند. ترجیح میدهم نه. شاید یکی از دلایل ناامیدی بارتلبی این باشد که با خواندن آن نامههای ناخوانده که میسوزاند، دیگر امیدی برای زندگی نمییافت و اینگونه از زندگی امتناع میکرد. البته کار او به نحوی اعتراض هم بود. اعتراض و ایستادگی بدون خشونت که امروز اعتراض مدنی گفته میشود و نفی هر چه به او گفته میشد. به عبارتی نفی زندگی.
علیخان حلیمی
تحلیل و بررسی داستان بلند بارتلبی محرر یا ترجیح میدهم نه اثر هرمان ملویل
هرمان ملویل، رماننویس و شاعر بزرگ امریکا و یکی از بزرگترین نویسندگان امریکا و جهان است. او در سال 1819م و در خانوادهی متوسط به دنیا آمد و در 1891م از دنیا رفت. او سفرهای زیادی انجام داد. نوشتن را در بوستن آغاز کرد و چند اثر اولش شبیه خاطرهنویسی بود تا رمان. آثار او در زمان حیاتاش چندان استقبال نشد؛ اما امروز همه او را به عنوان یکی از نویسندگان بزرگ جهان میشناسد. امروز او را بیشتر با رمان «موبی دیک» یا «نهنگ بحر» میشناسند. اما داستان بارتلبی محرر یکی دیگر از شاهکارهای او است. تا حالا در مورد این داستان نقد و نوشتههای زیادی نشر شده است. اشخاصی چون ژیل دلوز، جورجو آگامبن، اسلاوی ژیژک و ژاک رانسیر در مورد این داستان بلند نوشته اند. نویسندگان نامبرده بیشتر به جنبهی فلسفی این داستان توجه داشته اند. در ادامه به معرفی این داستان خواهم پرداخت.
داستان بارتلبی محرر داستانی است که از زبان سوم شخص یعنی یک وکیل دعاوی روایت میشود. این وکیل دعاوی در دفتری که با ساختمانهای بلند خشتی احاطه شده است، اسناد حقوقی را نگهداری میکند و به رونویسی آن میپردازد. او که کارمندهای با ویژگیهای متفاوت دارد، به دنبال کارمندی است که آرام باشد و فکرش به کارش. بارتلبی بعد از مصاحبه کاری استخدام میشود و شروع به کار میکند. وکیل دعاوی او را در گوشهی اتاق خود جای میدهد و از اینکه بی سروصدا کار میکند خوشحال است. روزی وکیل دعاوی از او میخواهد تا در مقابلهی نسخههای رونویسی شده او را کمک کند؛ اما بارتلبی از انجام کار خوداری میکند و با یک جملهی ساده درخواست او را رد میکند. ترجیح میدهم انجام ندهم. این جمله همان جملهای است که بارتلبی در جواب وکیل دعاوی میگوید. از این به بعد وکیل دعاوی هر درخواستی از او میکند او با این جمله جواب میدهد. و به کار رونویسی میپردازد. او بیروح، بیرمق و ماشینوار کار میکند. بعد از مدتی وکیل دعاوی میفهمد که او شبها نیز در دفتر میخوابد. هر چه از او در بارهی گذشتهاش میپرسد او باز همان جواب را میگوید. ترجیح میدهم نگویم. بعد از مدتی وکیل دعاوی نمیداند با او چه کار کند؛ زیرا او دیگر رونویسی هم نمیکند. هر چه برایش میگوید کار کن یا برو جای دیگه برایت کار پیدا میکنم و کار کن، او باز همان جواب را میدهد. ترجیح میدهم نه. این رفتار تا جایی ادامه پیدا میکند که وکیل دعاوی مجبور میشود دفترش را عوض کند. اما بارتلبی در همان دفتر میماند. حتی کسانی که بعد از وکیل دعاوی آنجا را اجاره میگیرند، نمیتوانند بارتلبی را از آنجا بیرون کند. اگر هم بیرون میکنند او دوباره میآید و جلو در مینشیند. کار به جایی میرسد که پولیس را خبر میکنند تا او را به جرم مزاحمت به زندان ببرند. در زندان هم او را در سلول جدا میگذارد. در زندان هم او هیچ حرفی نمیزند و دیگر سکوت مطلق است. بعد از مدتی او در زندان میمیرد. بعد از مردنش وکیل دعاوی میفهمد که او قبلا در دفتری کار میکرد و در آنجا نامههای مرده را میسوزاند. یعنی نامههای که برای کسانی نوشته شدهاند که حالا مرده اند.
این داستان همراه با سه جستار فلسفی که در بارهاش نوشته شده است به فارسی ترجمه شده است. این داستان روایت انسان مدرن یا کارمند مدرن است. کارمندی که در درون سیستم سرمایهداری و اقتصادی شبیه یک چرخ دنده در یک ماشین بزرگ است که فقط باید کار کند. اما بارتلبی شروع میکند به پسزدن این نظام و با یک جملهی ساده سرپیچی میکند. شاید بشود گفت سرپیچی رندانه. یا به قول بلانشو انفعال شکیبانهی ناب. اینکه این عمل بارتلبی یک بیماری روانی است یا یک واکنش عاقلانه، به شکل دقیقی در داستان مشخص نیست. اما بارتلبی این سرپیچی را انجام میدهد. از طرفی بارتلبی همان نمونهی کلاسیک ادبی از طغیان است. طغیان آگاهانه. همان طغیانی که کامو بدان پرداخته است. فرار از پوچی با طغیان و ایستادگی در برابر آن. مثل آن جملهی شاهکار کامو که سیزیف را خوشبخت میدانست به دلیل طغیان و ایستادگیاش در برابر عمل پوچ بالا بردن تختهسنگ. بارتلبی نیز با طغیان در برابر رونویسی ایستاد میشود. منتهی با این تفاوت که کامو عاشق زندگی بود ولی هرمان ملویل شخصیتی خلق کرده است که پیچیده است و معلوم نیست از زندگی چه میخواهد. به قول دلوز قصد او این نبود که کار مقابله نسخهها را رد کند بلکه او در پی این بود که رونویسی کردن را ناممکن سازد. او میدانست که کار او عبث است برای همین او مقابله نسخهها را ترجیح نمیداد تا رونویسی را برایش ناممکن سازد. یعنی آنقدر رونویسی کند تا دیگر نتواند این کار را انجام بدهد که البته همینگونه هم شد. گویا او میخواست بودن را فقط به منزلهی بودن تجربه کند و دیگر هیچ.
اما وقتی پای ادبیات به میان میآید، بحث خلقکردن مطرح میشود. وقتی میخواهیم خلق کنیم و خودمان را در قالب کلمات بریزیم، هوش مصنوعی عددی نیست و اگر از آن مدد بگیریم که ما را بنویسد و درون ما را به تصویر بکشد، به خودمان خیانت کردهایم. تأثیر نویسندهها تنها در حالتی کم نمیشود که به خودشان ایمان بیاورند و تعهدی با خود ببندند که دردی را که میکشند، بنویسند، از رنجی که همنوعشان در میان بلا و خمپاره میبرد بگویند و از عشقی که خودشان تجربه کردهاند، برای مخاطب قصه بگویند. نویسنده اگر صادق باشد، هیچگاه تأثیرش را از دست نخواهد داد، حتا در عصر انقلاب هوش مصنوعی.
۸صبح: هوش مصنوعی اکنون قادر به تولید داستان و شعر است. ادامه این روند آیا تهدیدی برای خلاقیت انسانی است یا فرصتی برای شکلگیری ادبیات جدید؟
نیلوفر نیکسیر: در اینکه هوش مصنوعی بتواند تهدیدی برای خلاقیت انسانی باشد، من موافق نیستم. خلاقیت انسانی جای خود را دارد و هیچ ابزاری نمیتواند کارش را انجام دهد. اما اینکه کسی تعهد با ذهن و روحش را زیر پا بگذارد و به کمک هوش مصنوعی اثر ادبی تولید کند، بحث دیگری است. شاید روزگاری برسد که همه کارها به هوش مصنوعی سپرده شود که از تصور ما دور است، اما ممکن مینماید. خیلی مسایل را میتوان به کمک هوش مصنوعی حل کرد و به سرانجام رساند، اما وقتی پای دغدغههای انسانی و روایت از هزارتوهای پنهان درون و ضمیر انسان به میان میآید، پای هوش مصنوعی لنگ میزند و این روایتها را فقط میتوان از انسان طلب کرد.
هر انسان جهانی متفاوت را در خود حمل میکند و همان را نیز به زبان میآورد؛ البته نه همه آن جهان درونی را. نویسنده میتواند بخش بزرگی از این عظمت درونی را به نمایش بگذارد و این مهم تنها از عهده خودش بیرون است، نه هیچ ابزار دیگری. میتوان به کمک هوش مصنوعی دهها جلد کتاب تولید کرد، اما رنگی ندارد و همان آنی را که «بنده طلعت آن باش که آنی دارد» حافظ از آن یاد کرده است، نخواهد داشت.
۸صبح: ممنون از شما!
نیلوفر نیکسیر: جهان سپاس!
اما روایت زنان روایتی دیگرگونه است و توأم با درد و رنجی است که تجربه میکنند و سوزی دارد که با مادرانگی و عاطفه همراه است. جزییاتی را در روایتهای زنان میبینیم که ممکن است در آثار مردان نویسنده آنها را نبینیم. آنها از روزمرهگی و دغدغههای خود مینویسند و ما بهعنوان مخاطب نیاز داریم که هم روایت مردان را با خصوصیات منحصر به فردش بخوانیم و هم روایت زنان را. اما فریاد، هرچند در پشت درهای بسته باشد و هزاران پرده روی آن، روزی راه خود را باز خواهد کرد و به همین دلیل، نباید هیچگاه خاموش ماند و باید به نوشتن بهعنوان «آخرین پناهگاه»ی نگاه کرد که در لحظات اوج غصه و خفقان میتوان به آن پناه برد و بر شانهاش سر گذاشت.
۸صبح: به مردم افغانستان که زیر سانسور زندهگی میکنند، ادبیات چگونه میتواند یاری برساند؟
نیلوفر نیکسیر: نوشتن همیشه میتواند راهی باشد به سمت شنیدهشدن؛ فرق نمیکند که انسان افغانستانی باشی یا جهاناولی. باید نوشت و به این فکر نبود که آیا این نوشته جهانی خواهد شد یا کسی آن را خواهد خواند یا خواهد شنید. نوشتن در نفس خود کاری ارزشمند است. وقتی ما از خودسانسوری دست برمیداریم و تصمیم میگیریم قصه خودمان را بنویسیم و آن را شریک کنیم، در هر کنج دنیا که باشیم و حتا در کنج خانه خود نیز میتوان راهی به سمت دورها گشود. شاید قصه ما را روزی کسی بخواند. مهم روایتکردن است؛ به قصد اینکه فراموش نشویم و مطمئن شویم که من، «ما»ی جمعی است و ما ادامهدهنده نیاکان خود هستیم. آنها روایتگری را به ما سپردهاند و حالا نوبت ماست قصه خود را بگوییم، برویم و آن را به دیگران بسپاریم تا این زنجیره قطع نشود، تجربههای زیسته ما ماندگار بماند و از یادها نرویم.
۸صبح: در طول تاریخ، بسیاری از ملتها جنگ و استبداد را تجربه کردهاند. چه زمانی جامعه در خطر بیشتر است؛ با از دست دادن آزادی یا تصور آیندهای متفاوت؟
نیلوفر نیکسیر: از دست دادن آزادی و از دست دادن آینده با هم برابرند. وقتی ما آزادی فکرکردن و زندهگیکردن را از دست میدهیم، بدون آینده میشویم و تصویری روشن از آن نخواهیم داشت. همهچیز در محدودهای تنگ قرار خواهد گرفت و فقط نوعی حالت بقا را متصور خواهیم شد. بدون آزادی، ادبیات نفس نخواهد کشید. ادبیات فضای باز را میخواهد که در آن ریشه بدواند و ببالد. محدودیت و باید و نبایدها برگ و بارش را زرد خواهند کرد؛ اما از یاد نباید برد که ادبیات حتا در فضای خفقان و سانسور نیز میتواند، به سختی، به راهش ادامه دهد و به تعهدش که همانا از انسان گفتن و آزادی است، پایبند باشد.
باید از یاد نبرد که بحران و سیاهی دوران میگذرد و کسانی از این توفان به سلامت عبور میکنند که روایتهایی را در ذهن و دلشان دارند و نمیگذارند آنچه بر آنها گذشته، فراموش شود. علیه فراموشی و از یاد رفتن میایستند و به تنها چیزی که اعتماد میکنند، همانا قلم است و بس. به ذهن هوشیار و شفافشان پناه میبرند و فراتر از هر سمت و سویی، تنها به انسان و رنج او تکیه میکنند و از همان میگویند؛ چرا که رنج آدمی ماندگار است و هیچگاه از یاد نمیرود.
۸صبح: آیا نویسنده میتواند در این دوران هم «وجدان بیدار جامعه» باشد؟
نیلوفر نیکسیر: نویسندهای که از جنس مردم باشد، از خودش بنویسد و رنج را روایت کند، دنبال هیاهو و حرفهای دهنپرکن و نمایشی نباشد، همیشه وجدان بیدار جامعه است و خواهد ماند. دست به قلمبردن و ماندن در متن باید برای انجام رسالتی باشد. منظورم این نیست که بر شانههای ادبیات باری بیفکنیم که از فلان ایدیولوژی و یا مدعای ما زبان به سخن بگشاید، بلکه خود ادبیات در کنار انسان و دوشادوش اوست و غم و حرف دلش را میداند؛ از همین روست که نویسنده واقعی میتواند در کنار مردمش بایستد، نه با هیاهو، بلکه با قلم و روایتگری؛ صدای انسانهایی باشد که در بند ماندهاند و گلویشان بسته است.
آثار ماندگار که بر پایه صداقت و انسانیت بنا شدهاند، تاریخ مصرفشان همیشگی است و در همه زمانها و مکانها میشود آنها را خواند و با آنها همذاتپنداری کرد. از اینرو، نویسنده در هر زمانی میتواند چشم و زبان مردمش باشد؛ همانطوری که مولانا قرنها پیش دیده بیدار مردمش بود، نویسنده امروز نیز میتواند همین رسالت را بر دوش کشد.
۸صبح: آیا ادبیات قدرت تغییر جهان را دارد یا در عصر شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی، تأثیر نویسندهگان کمرنگ شده است؟
نیلوفر نیکسیر: صحبت از هوش مصنوعی که میشود، مرا ترسی بزرگ فرا میگیرد؛ چرا که به کمک آن میتوان خیلی کارها انجام داد و یک نمونهاش نوشتن است. بهراحتی میتوان مضمونی را به دستش سپرد و در دقیقه تحویل گرفت. با این حال، هوش مصنوعی سهولتهایی را نیز ایجاد کرده است که نمیتوان از آنها بهراحتی گذشت.
گفتوگوی استاد نیلوفر نیکسیر با روزنامه ۸ صبح در مورد کاربرد ادبیات در این روزها.
نیلوفر نیکسیر، ماستر ادبیات و نویسنده کتاب «گیسوانت گهواره شعرهای جهان است»، متولد ۱۳۶۴ در شهر کابل است. او مکتب را در هرات به پایان رسانده، لیسانس خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه هرات و ماستریاش را نیز در همین رشته از دانشگاه یادشده به دست آورده است. نیکسیر شعر سروده و نویسنده است و به ادبیات داستانی علاقه دارد. او همچنان عضو هیأت مدیره «انجمن ادبی هرات» و همکار برخی مجلات فرهنگی در کشور است. از او تا کنون نزدیک به ده داستان کوتاه در سایتها و مجلات و یک مجموعه شامل شعرها و نثرهایش با نام «گیسوانت گهواره شعرهای جهان است» منتشر شده است.
ما در این گفتوگو به ادبیات، مسوولیت ادبیات و نویسنده در جهانی که جنگ، مهاجرت و بحران انسانی رو به افزایش است، صدای انسانها، بهویژه زنان، شنیده نمیشود، روایتهای سیاسی حقایق را به حاشیه میبرند و از سوی دیگر روایتها و بیانات جعل میشوند، پرداختهایم.
۸صبح: در جهانی که جنگ، مهاجرت اجباری و بحرانهای انسانی روبهافزایشاند، ادبیات چه مسوولیتی در برابر رنج انسان دارد؟
نیلوفر نیکسیر: در جهانی که جنگ حرف اول را میزند و با پیامدهایش، که فقر و محرومیت است، روبهرو هستیم، به مشکل میتوان از ادبیات صحبت کرد؛ چون همان مقوله معروف «اگر غم نان بگذارد» به ذهن آدمی میرسد و انسانها در چنین فضایی نه فرصت، نه حوصله و نه سواد نوشتن را خواهند داشت. اما با همه این مباحث، جالب اینجاست که هیچ پدیدهای جنگ و فقر را آنگونه که ادبیات به چالش میکشد و با آن درگیر است، نمیتواند توصیف کند. میتوان باورمند شد که ادبیات پناه جانهای خسته است و در مقابل فراموشی و بیتفاوتی میایستد. در بحبوحه جنگ و در میان خمپاره و تفنگ، این ادبیات است که همهچیز را ذرهذره به خاطر میسپارد تا زمانی که به گوشه امنی برسد و بتواند برای ما روایت کند و نگذارد فراموش کنیم که چه بر سر ما گذشته است.
رمانها و آثار فراوانی داریم که شاهد این ادعای ما هستند؛ «بینوایان»، «جنگ و صلح»، «بادبادکباز» و «سنگ صبور» و امثال اینها. یک فهرست طولانی است که هرکدام ما میتواند نامشان را به خاطر بیاورد. همه از جنگ و سیاهیاش روایت کرده و چهره منفور جنگ را به خوبی نشان دادهاند.
ادبیات میتواند بهراحتی طرف قربانی بایستد و از شکنجه و دردی که متحمل شده است بگوید؛ البته به صورت واقعی و نه ساختگی و نمایشی. به همین دلیل، باید صبر کرد تا دردها درونی شوند. ادبیات وظیفه خودش را خوب میداند.
۸صبح: افغانستان سالهاست که میان روایتهای سیاسی و امنیتی تعریف شده است. نویسندهگان چگونه میتوانند روایت و رنج یک ملت را از سیاستمداران پس بگیرند؟
نیلوفر نیکسیر: سرزمین ما سالهاست درگیر جنگی مزاحم بوده و این جنگ نگذاشته است مردم نفس بکشند، چهار اطراف خود را دقیق ببینند و بتوانند از آن بنویسند یا آنچه را که تجربه کردهاند، با دل جمع به همه بگویند. همین که ما فرصت نوشتن، خواندن و بیانکردن را نداشتهایم، تمام خاطرات غمگین، آسیبها و کمبودهایمان پس زده شده و در ناخودآگاه تهنشین شدهاند و حال بیرونکشیدنشان از میان آن چاه بسیار عمیق، کاری دشوار است. تا میخواهیم روایت کنیم، این خاطرات لغزنده چون ماهی از کف ما میگریزند.
از بس فراموشی کاذب و نادیدهگرفتن احساسات ما زیاد بوده، همهچیز را در سطح دیدهایم و صبر ما کم است. باید به خود زمان داد و از دام مسایل پوشالی چون سیاست و امثال آن دوری جست تا آن خاطراتی که رسوب کردهاند و آن حافظه جمعی را به سطح آورد و بیان کرد. بر همه نیز واضح است، ادبیاتی که در دام روزمرهگی و ایدیولوژی بیفتد، ارزشی ندارد و دیری نخواهد گذشت که فراموش شود.ادبیات مال مردم است؛ همانهایی که مقاومت کردهاند و به هر نحوی درد کشیدهاند. آنها همهچیز را میتوانند به یاد و به زبان بیاورند، نه سیاستمدارها.
۸صبح: در بسیاری از کشورها، از جمله افغانستان، زنان برای شنیدهشدن صدای خود با موانع جدی روبهرو هستند. نقش ادبیات در شکستن این سکوت چگونه است؟
نیلوفر نیکسیر: زنان در برهههایی از تاریخ جهان و تاریخ سرزمین خود ما با محدودیت دستوپنجه نرم کردهاند و در جهان، به کمک مبارزات مستدام و خستگیناپذیر، از قید و بندهای خود رها شدهاند؛ اما در کشور ما، زنان پیوسته در زندان مانده و از تحصیل و دانایی محروم شدهاند و نتوانستهاند برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند. با این وجود، در طول تاریخ زنانی بودهاند که این بندها را پاره کرده و صدای خود را بلند کردهاند و موفق هم شدهاند؛ هرچند به قیمت جانشان تمام شده است، اما فریادشان ماندگار است.
چترها در شُرشُر دلگیر باران میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود بالا
من تماشا میکنم غمگین و با حسرت خیابان را
یک نفر در جان من مست و غزلخوان میرود بالا
خواجه در رؤیای خود از پایبست خانه میگوید
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان میرود بالا
گشتهام میدان به میدان شهر را، هر گوشه دردی هست
ارتفاع درد از پیچ شمیران میرود بالا
درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست
با بهای سکه در بازار تهران میرود بالا
گاه شبها بعد کار سخت و ارزان خواب میبینم
پول خان با چکمهاش از دوش دهقان میرود بالا
جوجههای اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود پایین
یک نفر در جان من اما غزلخوان میرود بالا
#حسین_جنتی
