en
Feedback
مجله هنری اُرکــا 🌊

مجله هنری اُرکــا 🌊

Open in Telegram

دنبال یه نشونه توی اقیانوسِ زندگی می‌گردم 🌌 • ارتباط : @orcaa_is_here

Show more
358
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
«ناکتای عزیزم! می‌خواهی بدانی چه می‌کنم؟ سدّی که در مقابلِ اشک‌ها کشیده شده بود دوباره شکست. نمی‌دانم این سیل مرا به کجا بغلتاند. عالیه از این غلتیدن منع‌ام می‌کند، ولی در این‌گونه مواقع کسی می‌تواند بر طبیعت استیلا داشته باشد؟ من ابرم، کارِ ابرْ باریدن است.»🌧️ | از نامه‌ی نیما یوشیج به ناکتا @orca_journal

در ستایش سوگ:
سوگ، ضعف نیست؛ سوگ نشانه‌ی آن است که چیزی در جهان هنوز معنا دارد. انسان فقط برای آنچه ارزشمند بوده می‌گرید. اگر اندوهی هست، پیش از آن عشقی بوده است. من هیچ کسی را نمی‌شناسم که اشکی روی صورتش سر بخورد اما نداند چرا؟ سوگ، نه فروپاشیِ انسان، که آخرین شکل وفاداری اوست… در سوگ، زمان لنگ می‌زند، صبح‌ها زود نمی‌آیند، و شب‌ها دیر تمام می‌شوند. این کندی، بیماری نیست؛ بدن دارد معنای از دست دادن را تمرین می‌کند! غم وقتی جمعی است، کشنده نیست؛ کشنده، غمی‌ست که مجبور است وانمود کند وجود ندارد، کشنده، غمی‌ست که آغوش سوگواری ندارد🖤 از نگاه فلسفی، سوگ واکنش طبیعی ذهن به «گسست معنا»‌ست. مارتین هایدگر در هستی و زمان می‌نویسد که انسان، موجودی است «در-جهان-افکنده»؛ ما نه فقط اشیاء، بلکه روابط را زندگی می‌کنیم. وقتی چیزی یا کسی از دست می‌رود، جهانِ ما کوچک‌تر نمی‌شود؛ ناهمگون می‌شود. سوگ تلاشی‌ست برای بازچیدن این جهان شکسته! غم اگر سرکوب شود برمیگردد به درون و بی‌وقفه از جهانِ جان تغذیه می‌کند! این همان خودکشی‌ست. فرهنگ‌هایی که آیین سوگ دارند، این را قرن‌ها پیش فهمیده بودند. از تراژدی‌های یونان باستان(آنتیگونه‌ی سوفوکل) تا تعزیه در سنت ایرانی، سوگ همیشه جمعی بوده است. جامعه می‌دانست که اندوه اگر تنها بماند، ویرانگر می‌شود؛ باید دیده شود.. افسردگی فقط یک حالت روانی نیست؛ یک پاسخ انسانی به شرایط غیرانسانی‌ست. سوگ، اگرچه تیره است، اما عقیم نیست. در دل سوگ، حافظه زنده می‌ماند. در دل سوگ، ارزش‌ها حفظ می‌شوند. و درست به همین دلیل است که قدرت‌ها اغلب می‌خواهند مردم «شاد‌تر» باشند، «مثبت فکر کنند»، «عبور کنند». چون سوگِ آگاه، فراموش نمی‌کند ! پس اگر امروز، دلتان سنگین است، اگر شانه‌هایتان زود خسته می‌شوند، اگر لبخند، به زور روی صورت می‌ماند؛ بدانید: این شکست نیست. این انسان بودن است؛ در جهانی که آسان نمی‌گذرد که هیچ، خودِ سختی‌ست🥀 این متن، نه دعوت به ماندن در غم است و نه انکارِ امید؛ بلکه دعوت به حق سوگواری‌ست، حقِ مکث کردن، حق گریه کردن، حق گفتن این جمله‌ی ساده: “زخم اگر دیده نشود، چرک می‌کند” | صابر ابر @orca_journal

امشب که خواستی بخوابی؛ اگه دوباره همهٔ غمای عالم توی ذهنت تلو تلو خوردن؛ یاد این نوشتهٔ صابر ابر بیفت که میگه :
« کشنده اون غمیه که مجبوره وانمود کنه که وجود نداره و اتفاقا آغوشی واسه سوگواری هم پیدا نمیکنه »
▪️متن کاملشو توی پیام بعدی بخون ! | شب سوممکان : زیر زمینِ اقیانوس •زمان : وقتی که اُرکاها برای خونشون، وطنشون، آینده و خانوادشون بی‌قرار میشن 🌊🫧 @orca_journal

«گاهی موسیقی تنها زبانی‌ست که می‌تواند بغض یک ملت را روایت کند»
آرنو باباجانیان، پیانیست و آهنگساز نامدار ارمنستان، در حال نواختن اثر غم‌انگیز خود به نام «مرثیه» (Elegy) برای پیانو؛ قطعه‌ای که به یاد دوست و همکار آهنگسازش، آرام خاچاطوریان، نوشته شده است. آرام خاچاطوریان برای باباجانیان حکم یک مرشد و راهنما را داشت. وقتی خاچاطوریان در سال ۱۹۷۸ درگذشت، باباجانیان که خود از بیماری سرطان رنج می‌برد و می‌دانست فرصت زیادی ندارد، تمام اندوه و ارادتش را در این نت‌ها ریخت.🎶🥀 @orca_journal

گاهی رنج، دیگر یک میهمان ناخوانده نیست که با حادثه‌ای بیاید و با گذشت زمان برود؛ بلکه به تار و پود وجود بدل می‌شود. نوعی از زیستن که در آن، جایِ خالیِ شادی با هیچ اتفاق تازه‌ای پر نمی‌شود، چون روح پیش‌تر در نقطه‌ای از زمان جا مانده است. این همان اندوه ریشه‌داری‌ است که برای تداومش، نیازی به بهانه و دلیل ندارد. تو هستی، نفس می‌کشی و نامت را می‌دانی، اما در اعماق نگاهت، ابری همیشگی سایه افکنده که حتی در آفتابی‌ترین روزها هم خیالِ باریدن دارد. گویی تمام خاطرات در چشمان بی‌تفاوت زمان گم شده‌اند و انسان، تنها ناظر این حضور خالی و غم ممتدی است که به اندازهٔ خود زندگی، طولانی و بی‌انتها به نظر می‌رسد…🥀 | ایمان شریفیان @orca_journal

Video message00:25

کاش در دورترین نقطهٔ جهان به دنیا می‌آمدم؛ نه وارث شکوه بودم، نه بدهکار تمدن... جایی میان انگورهای وحشی قد می‌کشیدم، در مزارع پنبه عاشق می‌شدم، میان شکوفه‌های بادام، اولین بوسهٔ عشق را می‌نوشیدم، شب‌ها کنار پنجره‌ای رو به دریا، رو به مزرعه، رو به باغ—رو به هر چیزی به جز جنگ—می‌نشستم و رویاهای دخترانه می‌بافتم، با لالایی دریا می‌خوابیدم و با بوسهٔ نسیم بیدار می‌شدم، سیب می‌کاشتم و گندم و زیتون… و نامِ کیک زرد و جنگِ مقدس و… هرگز به گوشم نمی‌رسید. حالا اینجا هستم، در سرزمین نفت و گناه و ترس؛ از بادام، تلخی و از سیب و زیتون و گندم، گناهشان به من رسیده است و از نفت، آتشی که به پنبه افتاده است…🥀 @orca_journal

یک روز ساعت دو بعد از ظهر پشت صحنهٔ نمایش تنها نشسته بودم که یک آقای جوان و فوق‌العاده تمیز و شیک پوشیده شروع کرد به تعریف و تمجید از نمایش و مخصوصاً از بازی من خیلی تعریف کرد و گفت: « افسوس که از این نمایش‌ها فیلمبرداری نمی‌کنند.» و در پایان گفت:« آقای انتظامی وقتی وسط جمعیت می‌روید جمله‌هایی را فریاد می‌زنید….» گفتم: کدام جمله؟ گفت: همین که می‌گوید:« وای به حال کسی که بخواهد اصالت خودش را حفظ کند.» گفتم: بله. گفت: این جمله را خیلی باانرژی ادا می‌کنید، می‌توانید آرام‌تر این جمله را بیان کنید؟ گفتم: این جمله خیلی مهم است. گفت: می‌دانم منظورم این است که به جای فریاد، یواش و آرام بگویید. گفتم: ما یک سال تمرین کردیم و این نظر کارگردان است. گفت: درست می‌گوید ولی فکر می‌کنم برای خودتان بهتر است که آرام‌تر تصمیم بگیرید، بالاخره با این شرایط و شرایط سیاسی موجود که مسبوق هستید، آدم باید مواظب خودش باشد. گفتم: من با آقای سمندریان صحبت می‌کنم ببینم نظر ایشان چیست، اگر ایشان صلاح دید حتما اقدام می‌کنیم. وقتی تنها شدم با خودم فکر کردم این کی بود؟ اوضاع سیاسی! مواظب خودتان باشید! یواش‌تر بگویید…متوجه شدم موضوع از کجا آب می‌خورد، احساس کردم این شخص از طرف یک سازمان دولتی شاید هم ساواک مأمور شده بود تا این مسئله را به ما بگوید. من ماجرا را با حمید در میان گذاشتم. حمید گفت: بیخود گفته… گفتم: حمید کار دستمان ندهند، یک‌دفعه نریزند جلوی نمایش را بگیرند… یک فکری کرد بعد هم شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: خودت یک‌کاری بکن.. نمایش شروع شد، سالن پر از جمعیت بود، فقط مسیری را که من باید از صحنه پایین می‌پریدم و می‌رفتم وسط جمعیت، کنترل‌چی‌ها خالی کرده بودند، نمایش که به لحظه آخر می‌رسید و “برانژه” باید به وسط سالن می‌پرید، دیالوگ‌ها را با صدای محکم و بلند می‌گفت؛ ناگهان سکوت کردم و به تماشاگران نگاه کردم، با بغض در گلو و خیلی آرام دیالوگ را گفتم: “وای…به حال…کسی که بخواهد… اصالت خودش را…حفظ کند” اشکم سرازیر میشد و انگار که میخواستم پرواز کنم، روی صحنه می‌پریدم، فریاد تماشاچی به اوج می‌رسید تا حدی که برای شنیدن صدای دیالوگ هنرپیشه دچار مشکل می‌شدیم… بعد از اجرا، طبق معمولِ هرشب که آقای سمندریان سراغ هنر‌پیشه‌ها می‌رفت و گاهی صحبت‌ها و راهنمایی‌هایی می‌کرد؛ گفت: عزت خوب بود، خیلی خوب بود. شب توی رختخواب تنها نشستم و به اجرا فکر کردم، این کارِ همیشه من است، چه در تئاتر چه در فیلم، آخر شب فکر می‌کنم چه کار کردم، خوب شد، بد شد …فکر کردم پیشنهاد آقای مأمور چه کمک قشنگی به اجرا کرد؛ یعنی کاملا آن را به صورت احساسی ادا کردم، آن آقا دیگر نیامد ولی تذکر او باعث شد که پایان نمایش چند برابر زیباتر و تأثیر گذارتر باشد چون بیان یک جمله با احساس به مراتب زیباتر از ادای همان جمله با داد و فریاد است. مخصوصاً اگر درد دلی را با بغض بگویی… درد دل همه‌ی مردم…همه تماشاگرها… همهٔ کسانی که نمی‌خواهند کرگدن شوند :) | کتاب جادوی صحنه؛ زندگی تئاتری عزت‌الله انتظامی @orca_journal

« میان ما چه افتاده؟ شادی را دیگران کشتند. ما چرا انتقام از خود می‌گیریم؟ » _ شب هزار و یکم | بهرام بیضایی

اگر زنده نماندم و به خانهٔ پشت ابرها رفتم؛ تو به جای من زندگی کن؛ به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی، روزهای بی‌درد را زیستی ! برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته‌ام… چایی‌ات را بنوش و به یاد من کیک نارنجت را بپز؛ بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهاند :)
| شب دوممکان : زیر زمینِ اقیانوس •زمان : وقتی که اُرکاها برای خونشون، وطنشون، آینده و خانوادشون بی‌قرار میشن 🌊🫧 @orca_journal @orca_journal

ما یه قول و قرار باهم داشتیم یادتونه؟ از امشب تا زمانی که بتونیم، تا زمانی که حال دلمون بهتر از امروز باشه؛ ادامش میدیم 🌊 @orca_journal

Video message00:23

_ اینجا مردم تلاش می‌کنند که زندگی را ادامه دهند؛ اما کار ساده‌ای نیست… 📚نمایشنامه آندروماک ژان راسین @orca_journal

تاریخ که می‌خواندم، گمان می‌کردم فراز و نشیب‌های این سرزمین به افسانه‌های دور تعلق دارند. نمی‌فهمیدم چگونه می‌توان در دل آن همه آشوب زیست. اکنون که خود در همان نقطه ایستاده‌ام؛ دیوار شیشه‌ای زمان شکسته و من در جایگاه خواننده، به متن واقعه پرتاب شده‌ام. ما به همان گذشتگانی بدل شده‌ایم که آیندگان خواهند خواند؛ بی‌آنکه بدانند بزرگترین هنر ما، زنده نگه داشتن ضربان عادی زندگی در میانه‌ی این هیاهوی تاریخی بود :)🖤 @orca_journal

Video message00:51

اشک می‌ریزی و می‌گویی : « پس رویاهایمان چه؟ » می‌بوسمت و می‌گویم : «بخواب، در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست » 🖤🥀 @orca_journal

آیا بهتر نبود که می‌رفتم و در قبر خود می‌خوابیدم و می‌گذاشتم رویم خاک بریزند؟ آن‌وقت بدون وحشت از خدا می‌پرسیدم که آیا واقعا خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و رنج را تاب بیاورند؟ @orca_journal

اکنون امید نه یک احساس ساده، که نوعی ایستادگی خاموش هست… بیضایی امید را خوش‌خیالی نمی‌داند؛ امید برای او همان «چرا که نه؟» لجوجانه‌ای‌ست که هنوز اجازه نداده این سرزمین به افول عادت کند🙂 @orca_journal

به آیندگان بگو که شب ما چقدر شب بود و روز و روزگار ما چطور به قرین رحمت رفت… بگو که پیکر رویاباختهٔ ما در کدام دره و پستو پرت شد، رها شد، لگد شد…🥀 @orca_journal

مجله هنری اُرکــا 🌊 - Statistics & analytics of Telegram channel @orca_journal