472
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3830 days
Posts Archive
472
Repost from N/a
[📜 11:42] — بوی تینر و دود سیگار با نور قرمز صحنه قاطی شده بود. او گفت: «تو رنگها رو میدزدی… من لحظهها رو.»
472
Repost from N/a
[⚔ 04:19] — مرز رودخانه یخ زده بود. او گفت: «تو از کوههای شمالی آمدی… و خون اجدادت هنوز روی تیغهت میدرخشد.»
472
ای کاش هر وقت بخواهم از جسم رها شوم. از این سیاره و آدمهایی که در اصل هیچ نسبتی با من ندارند.
به دورترین کویر بروم. روی شنهایش دراز بکشم تا ذرات خورشید روی تنم سُر بخورد. همراه شنها پر بزنم بر هوا. آفتابسوخته شوم و گرمای تنم با خورشید برابری کند.
به بلندترین قله برسم. بایستم. فریاد بزنم «من هستم» این جمله آنقدر طنین انداز شود و در سلولهای بدنم جای گیرد تا فراموش کنم کیستم.
به سرسبزترین جنگل بروم. آنجا که شدت زیباییاش با میزان وحشی بودنش سیر هماهنگی دارد. از تمام میوههایش بخورم. در نفسهای آخر جلوی خرسی قدرت نمایی کنم و خودم را در چنگالش گیر بیندازم.
کاش بشود هم مسیر تمام موجهای رودخانه شد. در ادامه به قایقی سنگی بدل شوم که در بستر دریا آرام گرفته.
من لایق تمام اینها هستم. من لایق پر کشیدن و پرنده شدن هستم. آنقدر سبکبار باشم که تنها دغدغهام پیدا کردن چند کرم کوچک برای جوجههایم باشد. میخواهم در لحظه اوجگیری نظارهگر خودم در تمام حالات باشم.
شاید هم روزی منفجر شوم و به یاد بیاورم من بمب اتمی بودهام. از هم گسیختگی همانی است که به دنبالش میگردم. همانی که مالکیت را جدا سازد از من.
من میخواهم از تمام بدنها جدا شوم. من متعلق به خودم یا تو نیستم من تنهاتر از تنهایم. من رها شدهتر از رها شدگانم. من باید این خاک را زمانی در آغوش بگیرم که هنوز این جسم نفس دارد. باید قبل از مرگ جوانه بزنم و گل های نیلوفر از من بروید. من میخواهم تمام باغچه خانهات را سبز کنم.
472
هر نالهای که عاشق بیمار میکشد
آتش به سینههای گرفتار میکشد
گفتم که مختصر بنویسم فراق چیست
اما همیشه کار به طومار میکشد
سنگم مزن! که شیشهی شفاف قلب من
حتی نوازشی شود ، آزار میکشد
باور نداشتیم که این قهرِ بیدلیل
بین من و تو یکشبه دیوار میکشد
یک عمر گریه راه به جایی نبرد و حال
چشمی که نیست ، حسرت دیدار میکشد
دلخستهام، ولی دلِ من دست برنمیدارد
زخمیست و باز، میلِ تکرار میکشد
در من هنوز خاطرهها زندهاند و گرم
هر عکسِ کهنهای دل بیزار میکشد
شبها بدونِ تو شبِ بیمرز و آخرند
تا صبح، آه، خنجرِ بیدار میکشد
رفتی، و بعدِ رفتنِ تو ساعتم شکست
این عقربه مرا به شبِ تار میکشد
هر کس رسید، بر آتش خاموشِ من دمید
هر عشق تازه، داغ بسیار میکشد
حالا منم، من همهجا رنجدیدهام
که هر قدم، مسیر به تبدار میکشد
قلبی که در سکوت خودش دفن میشود
دیگر نه ناله، مرثیه بر دار میکشد
ای مرگ! باش اگر که قرارم نمیدهی
این زندگی مرا چه سزاوار میکشد...
472
تعداد گل هایی که انسان ها بعد مرگ دریافت میکنن از زمانی که زنده هستن بیشتره چون پشیمونی قوی تر از قدردانیه
