en
Feedback
پریشان نوا

پریشان نوا

Open in Telegram

ناشناسِ من: @fatynsjska2bot

Show more
472
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3830 days
Posts Archive
اگر حالش مِثل آهنگاش خوب نباشه چی.

4_6033011187686317136.m4a3.19 MB

شب، همیشه قلمرویی‌ست که به درد خواب نمی‌خورد. شب جایی‌ست که عشق خودش را نشان می‌دهد؛ نه در شکل یک خاطره یا یک چهره، بلکه مثل جوهری که در تاریکی جاری می‌شود. من در اتاقم ایستاده‌ام، و هوا سنگین است، آن‌قدر سنگین که حس می‌کنم ذراتش با عشق آغشته‌اند. هوایی که به درونم می‌رود و دوباره بیرون می‌آید، هوایی که نه من، که عشق آن را می‌سازد. حرکت‌های من آرام است، مثل باله‌ای در خلأ. این رقص، رقص من نیست؛ رقص عشق است که بدن مرا وام گرفته. من ابزارم، نه صاحب حرکت. هر چرخش پا، هر مکث دست، هر تپش قلب، زبانِ عشق است؛ زبانی که نه واژه می‌شناسد و نه سکوت را برمی‌تابد. به خورشید فکر می‌کنم، اما خورشید در برابر عشق، چراغی کوچک بیش نیست. خورشید می‌تابد و خاموش می‌شود؛ عشق اما هم آتش است و هم خاکستر، هم تولد است و هم مرگ. خورشید بدن‌ها را گرم می‌کند، اما عشق، روح‌ها را می‌سوزاند تا چیزی تازه از آن‌ها بسازد. روی میز، فنجانی چای بخار می‌کند. من جرعه‌ای می‌نوشم و می‌فهمم حتی طعم این چای هم تصادفی نیست؛ شیرینی و تلخی‌اش انعکاس همان دوگانگی عشق است: آرام کردن و آزار دادن، نوازش و زخم، وصال و فقدان. عشق همیشه در دو جهت حرکت می‌کند، همیشه از مرز میان لذت و درد می‌گذرد، و همین است که جاودانه‌اش می‌کند. گاهی به آینه نگاه می‌کنم. آینه حقیقت را نشان می‌دهد، اما عشق حقیقت را می‌سازد. آینه فقط بازتاب می‌دهد، اما عشق، چیزی را که نیست به چیزی که هست بدل می‌کند. به همین خاطر هر نگاه در آینه، مثل نگاه کردن در چشم‌های عشق است؛ نه آنچه هستی را می‌بینی، بلکه آنچه باید باشی. رقص ادامه دارد. من می‌چرخم و عشق با من می‌چرخد. هر چرخش، گذر از مرگ به زندگی‌ست، از روشنایی به تاریکی، از آغاز به پایان. عشق تنها نیرویی‌ست که می‌تواند تضادها را در یک لحظه جمع کند: هم سیاهی باشد و هم نور، هم خلأ باشد و هم سرشار. شب به پایان می‌رسد، اما عشق پایان ندارد. من خسته‌ام، زمین‌گیرم، اما عشق همچنان می‌رقصد. من خاموش می‌شوم، اما عشق روشن می‌ماند. و در سکوت انتهای شب، وقتی همه‌چیز در غبار می‌افتد، تنها چیزی که باقی می‌ماند، همان حضور بی‌چهره و بی‌مرز است اگر روزی بپرسند زندگی چیست، خواهم گفت زندگی چیزی نیست جز حرکت بی‌وقفه‌ی عشق، رقصی که آغازش از پیش از ما بوده و پایانش پس از ما خواهد بود.

Idea 10 (Slowed Reverb) Gibran Alcocer.mp32.45 MB

پارچه‌ی قهوه‌ای روی صندلی افتاده بود؛ بی‌آنکه چیزی بگوید، اما همه‌چیز را در خود داشت. رنگش نه تاریکِ محض بود و نه روشنِ فریبنده، چیزی میان خاک و غروب، میان زمین و آسمان. درست مثل عشق. عشقی که پر زرق‌وبرق نیست، هیاهو ندارد، اما وقتی نزدیکش می‌شوی، حس می‌کنی بوی زندگی از بافت ساده‌اش بلند می‌شود.گاهی با خود فکر می‌کنم شاید عشق همین پارچه است؛ بی‌صدا، آرام، در گوشه‌ای رها شده و با این حال، حضورش همه‌ی اتاق را پر کرده. مثل دستی که روی قلبت کشیده شود بی‌آنکه لمسش کنی، مثل سکوتی که نه خفه‌کننده است و نه سنگین، بلکه در آن، تمام گفت‌وگوهای نگفته جاری‌اند.چای روی میز آرام بخار می‌کرد. بخاری که در نور کم‌رنگِ عصر بالا می‌رفت و محو می‌شد. درست مثل حرف‌هایی که سال‌ها در گلو مانده‌اند و فقط در نگاه‌ها ردشان را می‌شود پیدا کرد. من جرعه‌ای نوشیدم؛ طعم چای گرم بود و گس، مثل خود زندگی. مثل عشقی که گاهی لب‌هایت را تلخ می‌کند، اما ته‌اش شیرینی آرامی دارد که با هیچ‌چیز عوض نمی‌شود. سکوت میان ما جریان داشت؛ نه به خاطر نبودن کلمات، بلکه چون هیچ واژه‌ای توان وصف آن لحظه را نداشت. انگار زبان برای چنین لحظه‌هایی ساخته نشده بود. تنها نگاه بود که معنا داشت، تنها لمسِ آرامِ دست بر روی پارچه‌ای قهوه‌ای، تنها بخاری که از فنجان بالا می‌رفت و در هوا گم می‌شد.و من در دل فکر کردم…عشق همین است. نه در فریاد، نه در وعده‌های بلند. عشق در همان پارچه‌ی قهوه‌ای‌ست که سال‌ها کنج صندلی مانده و هنوز گرم است. در همان سکوتی‌ست که بین دو قلب جاری می‌شود و همه‌چیز را می‌گوید. در همان فنجان چای‌ست که آرام آرام نوشیده می‌شود و طعمش، مثل حضور تو، هیچ‌وقت از ذهن نمی‌رود.

وقتی فهمیدم د دان گوش میده، کل اهنگ هاشون رو حفظ شدم.

وقتی فهمیدم بیلی گوش میده، کل البوم های بیلی رو از حفظ شدم.

Goth (Slowed + Reverb) Sidewalks and Skeletons.mp33.90 MB

Repost from N/a
@rubyili
هر بار که این فرد در خیابان قدم می‌گذارد، چراغ‌های زرد و نارنجی نئونی به آرامی روشن می‌شوند و مسیر او را روشن می‌کنند. قانون شهر این است که هر کسی که در این نور قدم می‌زند، باید یک جملهٔ آرام‌بخش یا افکار مثبتش را با صدای آهسته بیان کند؛ اگر کسی این کار را نکند، نورها به رنگ خاکستری تغییر می‌کنند و تا وقتی که آرامش به خیابان بازنگردد روشن نمی‌شوند.

Repost from N/a
این پیام رو فوروارید کنید توی چنلتون تا طبق وایبی که ازتون میگیرم بگم که شهر خیالیِ شما چه قانون مخصوص به خودش رو داره. ‌ ‌◜�
+1
این پیام رو فوروارید کنید توی چنلتون تا طبق وایبی که ازتون میگیرم بگم که شهر خیالیِ شما چه قانون مخصوص به خودش رو داره. ‌ ‌◜𖤐 ֹ 🪹 𓂃݊ ׅ ִֶָ 🪶 𔘓 ࣪˖

حرف بزنیم پریشونا

Idea 22 (Sped Up).m4a2.02 MB

photo content
+1

حالا اگر بودي لابد دراز كشيده بودم و سرم را گذاشته بودم روي پاهايت و گيسوانت را ريخته بودي روي صورتم و داشتم برايت از سفر چند روزه ام ميگفتم از ساحل رشت و ادم هاي مهرباني كه ديده بودم و از روز هايي كه با پسرم برزان به هر اتفاق ساده اي ديوانه وار از ته دل ميخنديديم و انگار نه انگار كه اين ميكده بي ساقي مانده و از اينكه هنوز اب درياي شمال اكسير حيات است براي من و دوباره از نو زنده ام ميكند و وادارم ميكند به عاشق شدن فكر كنم از اينكه درخت هاي پرتقال دم سحر با شاخه هايشان بهم سلام ميدهند از اينكه گربه طوسي ويلاي كناري پايش خوب شده و ميدود از اينكه جاده چالوس چقدر بي رحمانه زيباست از اينكه باران پاييزي مستت ميكند وقتي زيرش بايستي و به كسي كه دوستش داري فكر كني همينطور برايت يك بند حرف ميزدم و تو ارام مرا نوازش ميكردي و منتظر بودي كه خوابم برود و مادرانه دعوايم ميكردي و ميگفتي بس است پيرمرد خسته اي بخواب بعد هم صورت ماهت را كج و كوله ميكردي و غرغر ميكردي كه اخر تو از بيخوابي ميميري و باز هم زيبا بودي و باز هم نميدانستي من از بيخوابي نميميرم ولي از نبودن تو شايد اگر بودي لابد داشتم برايت از سفر چند روزه ام ميگفتم نه چه حرف ها اگر بودي مگر مرض داشتم كه بدون تو به سفر بروم اگر بودي جهان همچنان در كتف برهنه ات خلاصه ميشد و پيراهن من در تن تو كه هُرم گرماي تنت را حفظ ميكند براي همه زمستان هاي سرد فراق و صداي نفس هايت وقتي كه ميخوابي انگشت هاي باريك و بلندت وقتي نوازش ميكند كتاب اسمانيه كوچك من بودي كه من بي جبرئيل بي وحي و بي پيامبر مومن شوم به اعجاز اغوش تو حي الا شراب تو اي غزل اي پادشاه خوبان خورشيد جهان سرد من مانده ام و دوريت يك بوسه به من برگردان…

To Dar Masafate Barani.m4a3.41 MB

06 Radiohead - Knives Out.mp39.99 MB