472
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-3830 days
Posts Archive
472
هر چه بیشتر میبینمت احتیاجم به دیدنت بیشتر می شود. دیروز چند لحظه ی کوتاه بیشتر ندیدمت. تمام سر شب تنها و بی هدف در خیابانهای تاریک و خلوت این اطراف راه رفتم و به تو فکر کردم شاید اگر بیرون نمیرفتم می توانستم دفعات بیشتری ببینمت ولی چون به ات گفتم که بروی بخوابی و قبول نکردی ناچار رنج ندیدن تو را به خودم هموار کردم و از خانه بیرون رفتم که بروی استراحت کنی فکر نمیکنی اگر مریض بشوی و بیفتی با این وضعی که داریم چه خواهد شد، واقعا چه خواهد شد
472
هنوز هم وقتی در رو باز میکنم و وارد اون خانه میشم، بوی تو میاد و حضورتو حس میکنم. حس میکنم با همون لبخند گرم همیشگیت و آغوش بازت به استقبالم میای و بهم سلام میکنی. همه چیز انگار همونطور که همیشه بود باقی مونده. صدا ها، نور اتاق، حتی حس روی زمین که با قدم هام لمس میکنم، همه من رو یاد تو میندازه
گاهی فکر میکنم اگه همچنان بودی چقدر همه چی میتونست متفاوت باشه، میتونستم با تو حرف بزنم، بخندم و لحظه های خوب و بد رو با تو شریک بشم.
عجیبه ولی وقتی تنهام حس میکنم تو باز اینجایی، روی جای همیشگیت نشستی و به من نگاه میکنی، بدون اینکه چیزی بگی، فقط با همون نگاه و حس خوب همیشگیت به من نگاه میکنی و لبخند میزنی. از تو چه پنهون، من همیشه دلم میخواست این لحظه برای همیشه باقی بمونه، ولی خودتم میدونستی که زندگی هیچوقت قرار نیست براساس خواسته های ما پیش بره، مگه نه.
472
دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمیزنیم حتی وقتی نوازشم نمیکنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم باز هم خسته نمیشوم هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه می گویم؟ همه آنچه در تو میبینم و هر آنچه نمی بینم را دوست دارم. با این همه ضعفهایت را میدانم اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند ترسهای مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما به هم می آیند تو بیش از آن چه نشان می دهی می ارزی و من برعکس من به نگاه تو نیازمندم تا کمی بیش تر.
472
ماه در آسمان شب، تنها و آرام میدرخشد؛ نوری سرد و دلنشین که مثل آغوشی نامرئی همهی جهان را در بر میگیرد. و تو، ای عاشق بینام، در زمین زیر نور او میایستی، چشمهایت پر از سکوت و انتظار. عشقی که میان شما جریان دارد، نه عادی است و نه ساده؛ عشقیست که مانند نسیمی از کهکشان میگذرد، روح را میلرزاند و دل را پر از طنین میکند.
هر شب، وقتی جهان در تاریکی فرو میرود و ستارگان چراغانی آرام آسمان میشوند، تو نگاهت را به سوی ماه میدوزی و میفهمی که ماه نه تنها نور میدهد، که بازتابی از توست. بازتابی که در دل شب و سکوت پنهان است، اما با هر نفس تو آشکار میشود. تو در این سکوت، با هر نگاه، با هر لبخند و هر تپش دل، او را نزدیکتر میکنی، و او نیز در سکوتش، شعلهای در جانت میافروزد.
عشق شما عجیب است؛ عشقی که در لمس و حضور فیزیکی خلاصه نمیشود، بلکه در درک، در همنفس شدن و در فاصلههای بیکران زاده میشود. هر نگاه ماه، شعلهایست که در جان تو میسوزد و هر نفس تو انعکاسیست که در نور او پیدا میشود. فاصله میان زمین و ماه دیگر معنایی ندارد؛ تنها شما هستید و حضور یکدیگر، و جهان، که در این میان، تنها تماشاگر سکوت و راز شماست.
گاهی حس میکنی که عشق، چیزی فراتر از زمان است. هر لحظه با ماه، همزمان گذشته و آینده را در بر میگیرد، و هر لحظه، یک جهان جدید برایت میسازد. هر بار که ماه برفراز آسمان میدرخشد، خاطرات و آرزوهایت دوباره زنده میشوند، و تو درمییابی که عشق واقعی، چیزیست که حتی در فاصلهها، حتی در سکوت، جاری میماند و جاودانه است.
ستارگان به تماشای شما میایستند؛ باد با نجواهایش پیام عشق شما را در دل شب میپراکند. گویی جهان، با تمام گستردگیاش، تنها برای این دو عاشق ساخته شده است. و تو درمییابی که نه زمین، نه زمان، و نه هیچ موجود فیزیکی دیگری نمیتواند عشق شما را محدود کند؛ تنها دلهایتان هستند که فاصلهها را پر میکنند، تنها احساسهایتان هستند که مرزها را میشکنند و تنها نور عشق است که جاودانگی را لمس میکند.
ماه، باد، ستارگان و سکوت شب، همه در خدمت این عشق هستند؛ همه به نوعی با تو سخن میگویند، با تو نفس میکشند، تو را به آرامشی میرسانند که فراتر از کلمات است. و تو درمییابی که عشق، نه حادثهای زودگذر است و نه شعلهای لحظهای؛ عشق، جریان دائمی، شعلهای آرام و بیپایان است که در دل خلوت و سکوت زاده میشود، و همه چیز را با خود روشن میکند.
و هر بار که نگاهت به ماه میافتد، حس میکنی که نه تنها او را میبینی، که خودت را هم مییابی. عشق واقعی، همان است که در سکوت، در فاصلهها، در نور و سایهها، در انتظار و در نفسهای آهسته زنده میماند. عشقی که میتواند دلهای خسته را آرام کند، روحها را به هم پیوند دهد، و حتی در تاریکترین شبها، روشنایی جاودانهای بسازد.
