📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
Open in Telegram
📚 Owner : @javaheriiyan 📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚 📚 @ketabkhaneyshear
Show more9 806
Subscribers
-9924 hours
-5367 days
-73330 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2 033
in 4 channels
August '26
+2 006
in 3 channels
Get PRO
July '26
+3 028
in 4 channels
Get PRO
June '26
+2 039
in 4 channels
Get PRO
May '26
+4 734
in 0 channels
Get PRO
April '26
+3
in 0 channels
Get PRO
March '26
+3
in 0 channels
Get PRO
February '26
+97
in 7 channels
Get PRO
January '26
+41
in 10 channels
Get PRO
December '25
+258
in 13 channels
Get PRO
November '25
+263
in 17 channels
Get PRO
October '25
+361
in 16 channels
Get PRO
September '25
+227
in 9 channels
Get PRO
August '25
+187
in 5 channels
Get PRO
July '25
+104
in 3 channels
Get PRO
June '25
+1 804
in 6 channels
Get PRO
May '250
in 5 channels
Get PRO
April '25
+83
in 5 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | +3 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | +2 027 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
هـرکہ دایـم نیسـت ناپروای #عشـق
او چہ دانـد قـیمت سـودای #عشـق
#عشـق را جانی ببایـد بیـقرار
در مـیان فـتنہ سر غوغای #عشـق
جـملہ چون امـروز در خود مانده اند
کس چہ دانـد قـیمت فـردای #عشـق
دیـده ای کو تا بـبیند صـد هـزار
والہ و سرگشتہ در صحرای #عشـق ...
#حضرت_عطار
#شبتون_زیبا_و_عاشقانه
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
| 2 | No text... | 216 |
| 3 | دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمیبینم
دلی بیغم کجا جویم؟ که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خُرَّم، ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد، چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم، چون مرهم نمیبینم
خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمیبینم
نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که میگریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمیبینم
کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمیبینم
#حضرت_سعدی
#کتابخانه_شعر
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 327 |
| 4 | دیر شد آمدنم، دل به قرارت نرسید..
به شبِ نمزدهی ابری و تارَت نرسید..
اندکی خاطره مهمان سکوتم شده بود
صوتِ غمگینِ لبم روی نوارت نرسید..
شهر تا شهر تو را گشتم و پیدا نشدی
گامهایم به بلندای دیارت نرسید..
چمدانم خفه از خستگی و دلهره بود
منتظر ماندم و آهنگِ قطارت نرسید..
بارها رد شدی از خاطرِ بیحوصلهام
مقصد چشم به پایانِ غبارت نرسید..
یخ زدم کنج خیالات زمستانی خود
ریشهام خشک شد و عطرِبهارت نرسید..
متهم بودم و حکمم شبوتنهایی و اشک
رفتی و حنجره به چوبهی دارت نرسید..
#نگار_حسینی 🌱
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 219 |
| 5 | دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشد دلبر و با یارِ وفادار چه کرد
آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه کرد
اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بیمِهری یار
طالعِ بیشفقت بین که در این کار چه کرد
برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر
وَه که با خرمنِ مجنونِ دلافگار چه کرد
ساقیا جامِ مِیام دِه که نگارندهٔ غیب
نیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
آن که پُرنقش زد این دایرهٔ مینایی
کس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
فکرِ عشق آتشِ غم در دلِ حافظ زد و سوخت
یارِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد
#حافظ_جان
غزل شماره۱۴۱
#کتابخانه_شعر
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 332 |
| 6 | پیر من و مراد من، درد من و دوای من
فاش بگویم این سخن، شمس من و خدای من
از تو بهحق رسیدهام ای حقِ حقگزار من
شکر تو را ستادهام، شمس من و خدای من
مات شَوَم ز عشق تو، زانکه شهِ دو عالمی
تا تو مرا نظر کنی شمس من و خدای من
محو شَوَم به پیش تو تا که اثر نماندم
شرط ادب چنین بُود، شمس من و خدای من
شهپر جبرئیل را طاقتِ آن کجا بُوَد
کز تو نشان دهد مرا شمس من و خدای من
حاتم طی کجا که تا بوسه دهد رکاب را
وقت سخا و بخشش است، شمس من و خدای من
عیسی مرده زنده کرد دید فنای خویشتن
زندهی جاودان تویی، شمس من و خدای من
ابر بیا و آب زن مشرق و مغرب جهان
صور بدم که میرسد شمس من و خدای من
حور قصور را بگو رخت برون از بهشت
تخت بنه که میرسد شمس من و خدای من
کعبهی من کنشتِ من،دوزخ من بهشتِ من
مونس روزگار من شمس من و خدای من
برق اگر هزار سال چرخ زَند به شرق وغرب
از تو نشان کِی آورد شمس من و خدای من
مولانا
#کتابخانه_شعر
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 256 |
| 7 | دڪلمه
#مــــادڕ
نامت که میآید، دلم میلرزد، انگار نسیمی از بهشت از لابهلای خاطرات عبور میکند.
تو رفتهای، اما نه از دل، نه از خانه…
تو فقط پر کشیدی، و آسمان، روشنتر شد.
هر روز، نبودنت را نفس میکشم، در میان لحظههایی که باید میبود و نبودی…
اما عجیب است، هنوز حضورت را حس میکنم؛ در باد، در باران، در نگاه مهربانِ زندگی.
تو آنجا، در آسمان، آرام گرفتهای…
و من اینجا، در زمین، بیپناهتر از همیشه، دلتنگتر از همیشه.
تو رفتی، و با خودت تمام واژههای آرامش را بردی.
مادرم… نمیدانم بعد از تو چطور “قوی” ماندم، اما هنوز هر شب، جای خالی صدایت را بغل میگیرم.
تو رفتی، ولی بوی بودنت هنوز در بالشها مانده، در قاب عکسها، در جانم.
کسی نمیداند نبودن تو یعنی چه… یعنی جهان بیرنگ شود. یعنی شادی، بیمعنا.
دستهایت نبودند وقتی گریه کردم، اما دعایت پشتِ تمام بغضهایم تاب خورد.
تو مادر آسمانی منی… بلندتر از هر ستاره، نزدیکتر از هر دعا.
هر وقت کم میآورم، رو به آسمان میکنم؛ میدانم صدایم را میشنوی،
میدانم هنوز هم، مثل همیشه، در سکوت، مادری میکنی برایم.
تو حالا شاید جسم نباشی، اما عشق که جسم نمیخواهد…
تو زندهای، در دلی که هنوز هم با شنیدن اسم “مادر” میلرزد.
مادرم، آسمان خانهی تو شد، اما خانهی دلم هنوز بوی صدای تو را میدهد.
وقتی دستم به زندگی نمیرسد، اشکهایم را به آسمان میفرستم؛
تو از آن بالا، آرامش را روانهام میکنی، مثل همیشه، بیمنت، بیصدا.
تو رفتی، اما قلب من هنوز در همان لحظهای گیر کرده که دیگر برنگشتی…
کاش میشد یکبار دیگر صدایت کنم،
کاش میشد یکبار دیگر بگویی: “غم نخور دخترم، من اینجام…”
مادر آسمانی من،
تو در بهشت حقیقیای، اما من…
در زمینی که بیتو هر روز تلختر میشود.
کاش آسمان پنجرهای داشت،
تا من هر شب، از آن بالا تو را ببینم،
بگویم: دلم برایت تنگ است، بینهایت، بیپایان…
و تو بخندی، همان لبخندی که جان میداد به دلِ مردهام.
تو همیشه با منی، حتی اگر دیگر در آغوشم جا نشوی.
تو در نبضم، در شعرم، در همه لحظههایی که زندگی را هنوز ادامه میدهم.
تو رفتهای…
اما عشق تو، جاودانه است؛
و من،
فرزندِ همیشه عاشقِ یک مادر آسمانیام.
#مـاکان
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 77 |
| 8 | ای چهرهی زیبای #تو
رشک بتان آزری
هر چند وصفت میکنم؛
در حسن از آن #زیباتری
آفاق را گردیده ام،
#مهر بتان را دیده ام
بسیار خوبان دیده ام
اما...
#تو چیز دیگری
#امیر_خسرو_دهلوی
#روزتون_عاشقانه
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 54 |
| 9 | دل دادم و دل برد و دل ، ارام ندارد
این وسوسهء عشق سر انجام ندارد
در میـکده ی عشـق گـرفـتـار نگاهم
این دل خبـر از باده ی گلـفـام ندارد
پـروانه صفـت گرد رخت در دورانم
دردا که نـگاهـم بـه تـو پیـغام ندارد
مستم زنگاهی که بـه دیـوانه دلم زد
نـاز نـگه اش شعـبده ی جـام ندارد؟
دل رابه سرا پردهءعشقت بکشاندی
زآن غمزه زچـشم تو که ایهام ندارد
رخسار فریبندهء توشعله به جان زد
این آتـش جان سوزکه فرجام ندارد
یک غمزه تمنای دل خستهء من بود
عــاشــق گلـه از سخـتی ایـام ندارد
برگرد و مرا باز به آغـوش فراخوان
جز هجر تو"ناصح" غم و آلام ندارد
#علی_فعلهگری
#هفدهمشهریور۱۴۰۵
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 279 |
| 10 | .
هـر صبـح
طلوع درخشـان ِ چشـمانت
نویـد ِ بهـاری دوبـاره اسـت ،
بـرای بـاور ِ یخ زده ی
مریـم های احساسـم ...
طلوع کن ای عشـق ...
#ژیلا_معصومی
صبحت بخیر ❤️
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 885 |
| 11 | همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود
آه از این راه که باریک تر از موی تو بود
رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت
که ره قافلهٔ دیر و حرم سوی تو بود
گر نهادیم قدم بر سر شاهان شاید
که سر همت ما بر سر زانوی تو بود
پیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجاد
بر سر ما هوس خاک سر کوی تو بود
پنجهٔ چرخ ز سر پنجهٔ من عاجز شد
که تواناییام از قوت بازوی تو بود
زان شکستم به هم آیینهٔ خودبینی را
که نگاهم همه در آینهٔ روی تو بود
پیر پیمانهکشان شاهد من بود مدام
که همه مستیم از نرگس جادوی تو بود
تا مرا عشق تو انداخت ز پا دانستم
که قیامت مثل از قامت دلجوی تو بود
ماه نو کاسته از گوشهٔ گردون سر زد
که خجالتزدهٔ گوشهٔ ابروی تو بود
نفس خرم جبریل و دم باد مسیح
همه از معجزهٔ لعل سخنگوی تو بود
مهربانی کسی از دور فلک هیچ ندید
زان که هم صورت و هم سیرت و هم خوی تو بود
هیچ کس آب ز سرچشمهٔ مقصود نخورد
مگر آن تشنه که جایش به لب جوی تو بود
دوش با ماه فروزنده فروغی میگفت
کافتاب آیتی از طلعت نیکوی تو بود
#فروغی_بسطامی
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 350 |
| 12 | به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، درین تیمار دستم گیر
به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بیپایان
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر
شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر
نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غمخواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر
عراقی، چون نهای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دست
#عراقی
#کتابخانه_شعر
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 325 |
| 13 | 🧚
غروب را
با تمام دلتنگی اش دوست دارم
همیشه کنار پنجره ی تنهایی می ایستم
به آینه ی آسمان نگاه می کنم
همان آسمانی که تو هم
نظاره گر آنی
زیباست افقش
چرا که چشمان تو را در آن می نگرم
از پس فاصله ها
عشق و احساسم را
در ترنم های عاشقانه
به سویت گسیل می دارم
می دانم که تو نیستی
دوری
خیلی دور
دلت در آن آینه با من نیست
اما قلب من
همچنان تب دار خواستن توست....
#باران_مقدم
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 80 |
| 14 | دڪلمه
کنار نردههای تراس، برگی افتاده بود
زرد و غمگین.
مثل نامهای که پاییز بیآنکه نام گیرندهاش
را بداند، به دست باد سپرده باشد.
آن را برداشتم و همانجا فهمیدم؛ گاهی یک برگ، برای گفتن تمام یک عشق کافیست...
شاید پاییز ...
آنطور که ما فکر میکنیم
فصل جدایی برگها نیست؛
فصل عاشق شدنشان است.
و شاید زردی برگها، رنگ اندوه عشقی باشد
که هیچکس از آن خبر ندارد و افتادنشان
غزل خداحافظی دو برگ عاشق.
بله ... برگها هم عاشق میشوند و
گاهی میان هزاران برگ یک شاخه
دو برگ سهم یکدیگرند.
برای همین است که هر پاییز، زمین پُر میشود از برگهای غمگین عشق....
قصهی برگهایی که رنگ عشق گرفتهاند.
دو برگ بودند؛ که تمام فصلها را کنار هم گذراندند.
در آفتاب عشق
در آغوش سرما
با بوسههای نسیم
و شبنم اشک.
روزگارشان عاشقانه بود، حتا آن روزها که باهم بودن، شکل دیگری از بیهمی بود...
تا پاییز رسید و غزل خداحافظی آرامآرام
از میان برگهایشان گذشت.
اول او زرد شد
معشوقش سرخ.
و هیچکدام نمیدانستند
که پاییز، فصل رفتن نیست
فصل فهمیدن اندازهی عشق است.
ناگهان باد وزیدن گرفت.
برگهای دیگر یکییکی افتادند
اما این دو، به شکلی عجیب در هم ماندند.
آنقدر نزدیک؛ که دیگر معلوم نبود
کدام قسمت این برگ، خودش است
و کدام قسمت، یادگار دیگری ...
سرانجام، تندبادی وزید و آن دو را از شاخه جدا کرد.
اما این بار، یکی تنها نیفتاد.
عشقشان آنقدر در هم تنیده شده بود
که حتا وقتی از درخت جدا شدند،
هنوز شکل یک برگ را داشتند.
و شاید برای همین است که این برگ
شبیه هیچ برگ دیگری نیست.
آدمها هم؛ گاهی شبیه همین برگها میشوند
عاشق، درهمتنیده
و ناچار به رفتن...
امیدوارم هیچکس
کفشهای غمگین عشق را به پا نکند
و در هوای پاییزی،
پرسهزن تنهایی خویش نشود..
#شهراد_میدری
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 165 |
| 15 | " خاطرات کهنه "
مانده ام تنهای تنها ای "#پری " کو همنوایی
مثل ماهی درکنار ساحلم وای از جدایی
عمر من از من گرفتی زندگانی مرده در من
قسمتم این بوده آیا ؟ صادقانه گو خدایی ؟
برده ای تَنگِ قفس این شاعر دیوانه را
کاش یک روزی بیابم ازقفس منهم رهایی
بغض هایم گشته آبستن به هر درد و بلا
شکوه ها دارم زدوران رفته ای آخر کجایی؟
عاشقت دیوانه گشته کاش برگردی گلم
باز کن زنجیر هجران را شوم منهم فدایی
باده ام پر کن اسیر خاطرات کهنه ام
ای #پری آواره ام دور از من عاشق چرایی
گفته بودی با بهاران باز می گردی گلم
خسته ی این روزگارم گر کنار من نیایی
صدهزاران شکوه دارم از جفای روزگار
جز سرشک دیدگانم بر نمیخیزد نوایی
هیچ میدانی که عشقت با دل و جانم چه کرد
تو کمر بشکستی و دادی بدست من عصایی
رفته ای شب ها ندارم غیر ناله همدمی
دست و بالم بسته ای دیگر ندارم من رجایی
من حلالت کرده ام برگرد و با "#رافغ "بساز
غیر آغوشت ندارم من خدا داند سرایی
#غفارحسین #نژاد "#رافغ"
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 321 |
| 16 | شـ؏ــــــر
آمدم جانانه ام ، با قلبت همراهے کنم
از دلِ زیباے تو هر دم ، پرستارے کنم
تا نشانے بوسه اے بر دیده ے بیناے من
یا گذارے سر به روی سینه ے رسواے من
تا گدازد جانِ من ، با حکمتِ دستانِ تو
یا شوم مست وخراب هیبتِ چشمانِ تو
عاشقانه در دلم ، مهرے کهن انداختے
سینه را در آتشِ مهرت ، سراسر ساختی
من نبودم غافل از مهرے که پایانے نداشت
پیکرِ ناقابلم جز با تو ، پیمانے نداشت
طالبم از جانِ بے مقدار خود ، جانانه ام
تا که تقدیمت کنم ، گلبوسه ے جانانه ام
یأس و نومیدی اگر ، بر سینه ام آوار شد
با حضورِ دلکشت ، جان و تن ام رهوار شد
تا تو هستے در برم ، دنیا به من رو میکند
عندلیب خسته ام در سینه هو هو مے کند
#ناصرعرب_ناصریااا
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 109 |
| 17 | .#خودم
مینویسم ز غم ، و ، حال پریشان خودم ..
چیست اینگونه شدم موجب حرمان خودم ،
حسن بی پایان او ، و ،درد بی درمان من
لیک امیدی نمیبینم ، به پایان خودم ،
گوییا باور نمی دارد دل خوش باورم ..
مینوازد غم به روی ، نیمه ی جانِ خودم ،
یا قرار وصل جانان ، یا کرم از مهر او...
سوختم یک عمر ازشمع شبستان خودم ،
آسمان هم ، همچو. من چشمان گریانی نداشت ..
مینگارد دیده ام ، از ابر چشمان خودم ،
از در ودیوار میبارد به دل ، باران غم ..
خانه شد سیلاب از چشمان گریان خودم ،
تازه شد بار غمم ، از زخمهای کهنه ام ...
بسته ام دل را به زنجیر و به زندان خودم ،
بسکه در خاطر خیال جان جانان کرده ام .
نیست جای دیگری ، بر آه وافغان خودم ،
این غزل را گفته ای ، #راحم ، زبانی هم بگو ..
کس ندیده ست خانه ای چون بیت احزان خودم ،
#راحم_تبریزی
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 446 |
| 18 | #چهارشنبه_ها شعله های نگاهت را
با شعر آشتی بده و
خیالت را
به رقص واژه ها بسپار
تا دفتر عشق باز ازتو بنویسید
وشاخه ای گل
از لای کتاب خاطرات هدیه ات نماید
#سعید_وطن_نیا✍
#چهارشنبه_تون_قشنگ❤️
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 540 |
| 19 | 🦋
من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست
خفتگان را به سحرخوانی من حاجت نیست
این شب آویختگان را چه ثمر مژدهٔ صبح
مرده را عربدهٔ خواب شکن حاجت نیست
ای صبا مگذر از اینجا که در این دوزخِ روح
خاک ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست
در بهاری که بر او چشم خزان می گرید
به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست
لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون
که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست
قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست
سایه جان! مهر وطن کار وفاداران است
بادساران هوا را به وطن حاجت نیست
#هوشنگ_ابتهاج
#کتابخانه_شعر
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear
. | 256 |
| 20 | #شعـــــر
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
چو تو حیرانِ خود را دست گیری
ز پا افتادهام حیران ، کجایی
ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی
بیا تا در غم خویشم ببینی
چو گویی در خم چوگان کجایی
ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان کجایی
شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا درین طوفان کجایی
چنان دلتنگ شد عطار بی تو
که شد بر وی جهان زندان کجایی
#عطار_نیشابوری
📚 ڪَِــتَِـاَِبَِخَِاَِنَِهَِ شَِـَِعَِرَِ 📚
📚 @ketabkhaneyshear | 318 |
