BUMS Tweets
Open in Telegram
ارسال توییت https://t.me/BiChatBot?start=sc-9318d37c85
Show moreIran124 640The category is not specified
535
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
535
با هر "last seen recently" جدیدی که توی تلگرام میبینم لبخند میزنم، سقف شادیم همینقدر کوتاه شده.
535
تا همين چن وقت پیش حسرت میخوردیم چرا بموقع خونه عوض نکردیم؟ چرا بموقع ماشین نخریدیم.
حالا میگیم کاش دیروز یه شونه تخم مرغ و دوتا روغن خریده بودیم...
535
#پیام_ناشناس
اگر اینان مسلمانند یا رب کافرم گردان
وگر من کافرم از مسلک ایشان برم گردان ...❤️
535
تو این چند روزی که از اعتراضات میگذره.
چیز هایی دیدیم که حتی بی دین ترین افراد روی کره زمین هم شاید از انجام اونها شرمشون بیاد.
از گذاشتن سر بین چرخ موتور و دیوار تو فضای مجازی
تا زدن تیر تو صورت در واقعیت
چه زخمی هایی که بیمارستان ها درمانشون نمیکردن مجبور شدیم خودمون یه پانسمان الکی کنیم براشون.
شماها که دارید اینو میخونید شاید در اینده پزشک،پرستار،هوشبر، نیروی اورژانس،دندانپزشک،یا هر شغل ارزشمند دیگه ای داشته باشید.
قبل از هرچیزی این روز هارو یادتون بیاد و بعدش انسانیت داشته باشید و قسمی که میخورید و یادتون باشه.
در کل دوستان چند تا چیز و خواستم بگم که شاید درست باشه شاید غلط بلاخره دیدگاه یک انسانه و انسانم جایز الخطاس
تو دانشگاه اعتراض نکنید برید جایی که اصلا نمیدونن شما کی هستید
شما ناهار رزرو نکنید یا امتحان ندید قرار نیست برای کسی مهم باشه نمیگم کار کمی هستش ولی به خطرش نمیارزه.
اگر کسی کمک میخواست در حد توان کمکش کنید حتی یه تورنیکه کردن یا یه پانسمان کوچیک هم خوبه.
و در اخر مراقب خودتون باشید
اگر متن طولانی شد شرمنده ولی بخونیدش
#دلنوشته_های_یک_پیرمرد
535
https://t.me/bumstweets/476
اینکه بگم بدم میاد یا نمیخوام که خب چرته.
ولی خب رابطه یه حداقل شرایطی داره که ندارم.
حوصله
وقت و ...
535
بعد از چند وقت هرچی تو دلم بود و به یه نفر گفتم چیزای مهمی نبودن ولی خیلی پیش خودم نکه داشته بودمشون.
اینقدر مونده بودن تو ذهنم که فکر میکردم هیچکس جز خودم نباید بفهمه...
#دلنوشته_های_یک_پیرمرد
رفتی تو رابطه پیرمرد🥲
535
بعد از چند وقت هرچی تو دلم بود و به یه نفر گفتم چیزای مهمی نبودن ولی خیلی پیش خودم نکه داشته بودمشون.
اینقدر مونده بودن تو ذهنم که فکر میکردم هیچکس جز خودم نباید بفهمه...
#دلنوشته_های_یک_پیرمرد
535
دانشجو، موذن جامعه است.
آیت الله شهید دکتر بهشتی
ساعت نزدیک غروب بود و آشپزخانه بوی چایی تازه میداد.
سر میز ناهارخوری نشسته بودم و به جزوههای پر از نکته خیره شده بودم. چند روز دیگر امتحان داشتم و حس میکردم مغزم دیگر جایی برای حفظ کردن یک کلمه دیگر ندارد.
مادرم که داشت ظرفها را جمع میکرد، گفت: «این میز جای کتاب پهن کردن نیست.» اما من تکان نمیخوردم. به آن میز و آن هرج و مرج کاغذی چسبیده بودم.
در همین حال در باز شد و پدرم وارد شد. با خستگی یک روز بازار در چهرهاش. لحظهای ایستاد و نگاهش روی من و کوه جزوههایم ماند. سپس آرام کنارم نشست.
«دخترم،» گفت، صدایش گرفته اما گرم بود. «گاهی آدم آنقدر درگیر جزئیات میشود که اصل ماجرا را فراموش میکند.»
نگاهم را از روی صفحات پر از اصطلاحات بلند کردم. پدرم ادامه داد: «درس خواندن خوب است، اما بدان که هر زمانی، زمان درس خواندن نیست.» کمی سکوت کرد و بعد گفت: «یاد جملهای از یک معلم بزرگ افتادم. میگفت: دانشجو، موذن جامعه است.»
نگاهم را از کتاب برگرداندم. موذن؟ بابا توضیح داد: بله، موذن. کسی که وقتی همه خسته و خاموشند، بیدار میماند. نه برای خودش، که برای دیگران. صدایش را بلند میکند تا خوابزدگان را هشدار دهد. دانشجو هم همین نقش را دارد. اگر موذنِ جامعه بخوابد، نماز امت قضا میشود.
صحبتهایش ذهنم را از همهی آن اصطلاحات و نکات حفظی خالی کرد. به این فکر کردم که موذن بودن چه حسی دارد. انگار بر بلندای یک بام ایستاده باشی، در تاریکی سحر، وقتی شهر زیر پایت نفسهای خوابآلود میکشد. و تو باید اولین شعاع نور را ببینی و بانگ بزنی. باید آنقدر بیدار باشی که بتوانی خواب دیگران را بشکنی.
بابا ادامه داد: خواب، فقط چشم بستن نیست. خواب، بیخبری است. خواب، سکوت کردن است وقتی باید فریاد زد. خواب، فراموش کردن است وقتی باید به یاد آورد. اگر تو، به عنوان دانشجو، فقط در کتابهایت غرق شوی و دنیای اطرافت را نبینی، اگر درد و نابرابری را ببینی و چشمانت را ببندی، اگر صدایت را خفه کنی، آن وقت است که خوابیدهای.
وقتی موذن بخوابد، نماز جامعه به وقتش اقامه نمیشود.
اما بیداری من، به عنوان یک دانشجو، یعنی درک این که آنچه در کلاسهای درس یا حتی در اخبار میخوانم، از زندگی روزمره مردم جدا نیست. یعنی با چشمانی باز درس بخوانم -حتی همین علوم پزشکی- تا رابطه بین تصمیمات کلان و رنجهای جزیی را بفهمم. بیداری یعنی حساس بودن: وقتی به بیعدالتی، به محرومیتی یا به سکوتی اجباری نگاه میکنم، بتوانم سکوت نکنم. حتی اگر صدایم در ابتدا تنها یک پچپچ باشد.
بیداری یعنی باور داشته باشم که نگاه من، با تمام تجربیات و حسهای زنانهام، میتواند متفاوت و تکمیلکننده باشد. میتواند زوایای کوری را روشن کند که شاید از دید دیگران پنهان مانده است.
بابا دستش را روی دستم گذاشت و گفت: موذن بودن آسان نیست. نیاز به شجاعت دارد. نیاز به این دارد که حتی وقتی همه میگویند "ساکت شو"، تو بتوانی صدایت را بلند کنی. اما اول باید خودت بیدار باشی. باید چشمانت را به روی حقیقت باز کنی و ذهنت را با آگاهی پر کنی.
اما بیداری به معنای شتابزدگی و عمل نسنجیده نیست. موذن موفق، اول خود را به درستی بیدار میکند و وضو میگیرد. من باید مسلح به شناخت عمیق، تحلیل دقیق و استراتژی هوشمندانه باشم. باید بیاموزم که چگونه صدایی مؤثر داشته باشم. شاید نه با فریاد، که در قالب تحقیق علمی دقیقتر، در بیان هنرمندانهتر، یا در مشارکت اجتماعی آگاهانهتر. علم من، اگر با این بیداری عجین شود، دیگر تنها یک تکنیک نیست؛ یک رسالت میشود.
«نترس از این همه کتاب. اما فراموش نکن برای چه میخوانی. علم تو باید تو را بیدارتر کند، نه تو را در برجی عاجز حبس کند.»
حرفهایش آهسته در دلم نشست. اضطراب امتحان کمنشد، اما حالا رنگی دیگر داشت. یادم افتاد برای چه وارد این رشته شدم. نه فقط برای نمره و مدرک، که برای فهمیدن و شاید روزی التیام بخشیدن.
آن شب، وقتی کتابها را جمع میکردم، به این فکر میکردم که شاید در امتحان موفق شوم یا نشوم. اما درس بزرگتری یاد گرفته بودم. یاد گرفته بودم که دانشجو بودن، یعنی موذن بودن. یعنی بیدار ماندن وقتی دیگران خوابند. یعنی هشدار دادن وقتی خطر نزدیک است. یعنی مسئولیتپذیری.
فهمیدم که این، شاید مهمترین درسی باشد که باید میآموختم. درسی که نه در کتابهای درسی بود، نه در کلاسهای دانشگاه. بلکه در سکوت یک عصر، پشت میز ناهارخوری، از زبان پدری آموختم که نگران آینده دخترش بود. آیندهای که شاید با بیداری او، روشنتر میشد.
#آبزی
