TEĐĐY ᗷEᗩᖇ
Open in Telegram
` Yσυ'ɾҽ ɱყ ɯιʅԃ ƚҽԃԃყႦҽαɾ ! @Honeybearr_bot
Show moreIran226 722The category is not specified
232
Subscribers
No data24 hours
-167 days
-6130 days
Posts Archive
زادهے سایه ،
در روزگارے که گذشت، مرگ دیدم.. درد دیدم.. اشڪ دیدم.. صداے روشنِ ماه را لمس ڪردم از افتاب، خبرِ بهار گرفتم و در زیر تشعشع فروغینش، رقصیدم.. حال، در دنیایی که صفاے مرگش برتری میڪند به جلای زندگی؛ و نبودن، مِهتر از وجود است، من هنوز سنگِ مرغسحرِ بی خانه را به سینه میزنم. هنوز براے مهتاب شعر میگویم و برای ابر، از عشق. براے مجنون میگریم و برای ستارگان خانه میسازم.. شاید وجودم برای این دنیا بیهوده باشد. چون طعم خون را دوست ندارم زیرا از مرگ میترسم بخاطر آنڪه من هنوز، ماه را روشن میبینم آفتاب را گرم و سوزان، و زمین را سرشار از رویش آرے من، چنین میبینم..
+4
آرزویے داشتم، خیالانگیز
دور، اما رویایے ..
باز بهیاد آوردم یادگاریِ وجودت را .. شمعِ خیالم به خاموشی گرایید زمانی که گیسوانِ رویاییت، از دستانم دور شد. و چه دلگیر بود، خزانِ رفتنت. یارم ز دستم گریخت و دردِ دل در جانم جوانه زد جوانهای گیج و آشفته که به هواداریِ بهار میشتافت اما سهمش از روزگار، تنها زمستانِ تابناک بود .. همانند سهم من، از داشتنت !
