سلام
Open in Telegram
Cheese... اگه اینجارو پیدا کردی تبریک میگم استاکر ماهری هستی(به هیچکس لینک ندادم) t.me/HidenChat_Bot?start=6923588739
Show moreIran197 266The category is not specified
44
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+5
in 1 channels
July '260
in 0 channels
Get PRO
June '26
+3
in 2 channels
Get PRO
May '260
in 1 channels
Get PRO
April '26
+4
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '25
+26
in 7 channels
Get PRO
November '250
in 3 channels
Get PRO
October '250
in 1 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '25
+22
in 0 channels
Channel Posts
| 2 | sticker.webp | 8 |
| 3 | جهیدم نیمه الف شد پس چون مساویه | 8 |
| 4 | No text... | 9 |
| 5 | راستش میترسم کارای بقیه رو فور بزنم
هعی میگم وایسا یکم بزرگتر بشه اینجا بعد بعد باز دوباره همین جمله | 9 |
| 6 | sticker.webp | 14 |
| 7 | مرسییی | 14 |
| 8 | تا فردا بگید فردا چیزی که بیشتر بودو انتخاب میکنم 🙏 | 17 |
| 9 | دوستان 🤓 یا 😭(نپرسید چرا دارم تصمیم گیری هامو اینجوری انجام میدم) | 16 |
| 10 | سلام | 16 |
| 11 | No text... | 30 |
| 12 | چون چنل من فعال نیست هیچکسی سوء استفاده میکنم از شما ممبرای گل میپرسم
جودی الف باشه(لایک) یا جادوگر معمولی(دیس لایک)
با لایک و دیس لایک بگید بوس بهتون | 32 |
| 13 | وقتی رسید بود که دیر شده بود، دیگه چیزی جز خاکستر های پراکنده از او باقی نمونده بود.
اشک هایش بی اجازه از چشم هاش جاری میشدن، انگار خودشون میخواستن گریه کنن، نه اون، پاهاش دیگه تحمل وزنش رو نداشت و رهایش کرد و اون با صدای محکمی روی زمین افتاد.
نمیدونست داره چیکار میکنه، مغزش باهاش خیلی وقت بود که خدافظی کرده بود. ناامید خاکستر هارو میخواست با دستاش جمع کنه، به چه امیدی؟ بچسبونتشون به هم؟ احتمالا. شایدم فقط میخواست باد تنها چیزی که از همچیزش باقی مونده بود رو نبره.
اما باد با بی رحمی تمام مدام خاکستر هارو پخش میکرد، بی رحم ، مثل همچیز، مثل همکس.
"نه...امکان نداره...این...اینن...اتفاق نیوفتاده...تو..تو زنده ای...اره...نه..." صداش میلرزید اشک از چشم هاش مثل رودی جاری بود، لرزش بخاطر شکستن روحش بود...داشت تیکه تیکه میشد از درون.
ذهنش کار نمیکرد. نمیفهمید. نمیشنید. همهچی تار بود. صداها... صدای خودش؟ مردم؟ هیچچی معلوم نبود. فقط اون خاکسترا... فقط اون...و صداها دیوانه واری که جوری توی سرش میکوبید انگار پارتی گرفته بودن، پاهاش دیگه برای اون نبودن، نه فقط پاهاش تمام بدنش، انگار عروسک خیم شب بازییه که از بالا داره توسط خشم و اندوهش کنترل میشه، یا شاید جادوی ممنوعه...بدنش داشت تیر میکشید ولی دیگه حتی متوجهش هم نمیشد.
جادوش بی هدف و رها ، از بدنش جاری بود و هاله سنگینی اطرافش ساخته بود.
ریشه های سیاه و لرزون از زمین بالا می اومدن و زمین رو میشکافتن، مثل هیولایی که بوی خون شنیده باشه، دور همچی میپیچیدن،ادما، حیوانات، خونه ها.
صدای جیغ و تقلا ها میومد، بعضیا به سختی تونسته بودن فرار کنن. بوی ترس همجارو پر کرده بود.
ولی پنیر نمیشنید تنها چیزی که میشنید صداهایی بود که توی سرش میکوبید.
جادوی سیاهی که داشت استفاده میکرد، داشت بدنش رو میگرفت، گردش خونش دردناک بود، تک تک رگ های بدنش تیر میکشید، روی پوستش رد های سیاه جا میذاشت، اگه همینطوری از استفاده ازش ادامه میداد اون هم میمیرد.
ولی دیگه برای اهمیتی نداشت.
برای چی زنده بمونه وقتی دنیاش مرده؟
همه چیز بی معنیه.
"اگه من زندگی ندارم، بقیه هم نباید داشته باشن." دندون هاش محکم روی هم ساییده میشد و اشک های با ته مونده خاکستر روی زمین ترکیب میشد.
"دنیامو گرفتین...دنیاتونو میگیرم، زندگیمو نابود کردین، زندگیتونو نابود میکنم" | 37 |
| 14 | دود های آتش کلافه و شعله هایش وحشیانه میتاختد و جودی رو همانند دستانی پنهان اما محسوس گرفته بودند و قصد رهایی او را نداشتند.
اما با این وجود،او حتی برای یک لحظه هم احساسی نشون نداد
نه فریادی کشید و نه اشک میریخت
کوچک ترین انعکاسی از خواهش و یا حتی نور در چشمانش دیده نمیشد
تنها چیزی که او را نسبت به روز های دیگر متفاوت نشون میداد نور آتشی بود که بر صورتش میتابید.
دور آتش، جمعیتی حلقه زده بودند؛برخی نگاه میکردند و برخی فقط میخواستند باور کنند که این، پایان یک هیولاست با اینکه میدونستند که این فقط یه دروغ ابلهانهست.
درمیان آن جمعیت، دختری با موهای خونینش در باد و چشمانی گمشده در شوک، راه خودش را با هُل دادن و دویدن باز میکرد. ناامید، یا شاید امیدوار؟... کی میدونه؟
تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که باید هرچه زودتر میرسید.
برای چی؟ تماشای سوختن هیولا مانند بقیه؟ نه، اون هیولا نبود نه از نظر اون...
کسی که توی اتیش درحال سوختن بود، کسی که به سختی از زیر شعله های بی ثبات دیده میشد، کسی که مردم هیولا صداش میزدن، برای اون همه دنیا بود، همچیز اون دختر.
صداش تو سرش میکوبید " لطفا لطفا، دیر نشده باشه..صبر کن...دارم میام، نجاتت میدم...نمیتونم از دستت بدم...لطفا لطفا خدایا ، بتونم بهش برسم..." ولی لحظات با بی رحمی تمام میگذشت
پنیر مدام دیگران رو هل میداد و هعی پاش به پای دیگران یا وسایل گیر میکرد و تعادلش رو از دست میداد ولی متوقفش نکرد. اون نمیتونست متوقف بشه نه تا وقتی که زمان متوقف نشده بود، نه وقتی که هر لحظه به از دست دادن همه دنیاش نزدیک تر میشد.
"یکم دیگه یکم دیگه، دارم میرسم، نجاتت میدم قسم میخورم..."
ولی دیر شده بود، نه دیگه دنیایی براش باقی نمونده بود فقط خاکستری بود که باد پخشش کرده بود | 32 |
| 15 | ▪️🦉🐦⬛️▫️ | 34 |
| 16 | خوشگلای جدیدم خوش اومدیدددد | 33 |
| 17 | واییی عاشق ماشقتونم😭😭😭 من ندیدم این شتو شر کردید 😭 تک تکتونو میبوسممم فذاتونن میشممم بوسسسس | 36 |
| 18 | عاشق برف اومدن یزدم نرسیده به زمین اب میشن | 51 |
| 19 | به هرحال مسخره ترین نقاشیی که تو زندگیتون دیدید☝️ | 325 |
| 20 | No text... | 53 |
