𝚴𝚬𝚳𝚬𝖲𝚰𝖲
Open in Telegram
6 681
Subscribers
-1024 hours
-887 days
+2 67730 days
Posts Archive
6 681
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
144550a7_ed6b_486d_8a24_efd635b64faaNA_140_audio_only_medium.m4a2.22 MB
6 681
Repost from 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞(closed)
+4
آخرِ بعضی دوست داشتنها، خداحافظی نیست؛ فقط سکوتیست که دیگر کسی توانِ شکستنَش را ندارد.
6 681
Repost from مـدفـنِ سـرخ
˒ گـلِ شـب بــو دیگـه شـب ، بــو نمیـده
کـی گـلِ شـب بــو رو از شـاخـه چیـده ؟ ˓
6 681
فضاسازی متن بسیار قوی و سینمایی است؛ تاریکی، سکوت و توصیف انبار حس خفگی و تعلیق را بهخوبی منتقل میکنه . وجود اون آدم با اون آرامش تضاد قشنگی ساخته با فضا.
خسته نباشی
6 681
Repost from N/a
شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نمکشیده، پنجرههای شکسته و سقفی بلند که تیرگیاش در هیچ نوری تمام نمیشد. بیرون، هیچ خانهای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمیکرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمیرسید. فقط باد بود که گاهی از شکافهای دیوار عبور میکرد و صدایی شبیه زمزمهای خفه در راهروهای خالی میساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماههایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شبهایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابانهایی که با وحشت از آنها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایهها میان ستونهای انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آنقدر دور که نمیشد فهمید واقعاً انساناند یا بازی چراغهای ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچکس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دستها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که میگفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدمها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم همزمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمیتوانست بدود. چشمهایش در تاریکی میگشتند، و آنوقت دیدشان. آدمهایی که از میان سایهها بیرون نمیآمدند؛ فقط کمکم معلوم میشدند. آنها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بیعجله. یکی از آنها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهرهاش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکییکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماهها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را میشکافت، صندلیای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همانجا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدمهایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کتوشلوار تیرهاش بینقص بود. قامتش صاف و چهرهاش آرام؛ آنقدر آرام که ترسناکتر از هر خشمی به نظر میرسید. از کنار او گذشت، بیآنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمهروشن انتهای سالن رسید. لحظهای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.
