سُها
Open in Telegram
مینویسم، بی نقطه… ناشناس من: https://t.me/whatsChat_bot?start=sec-bbgcfjhcfd
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
277
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
277
بابا گفت این روزا چکار میکنی، و تنها حرفی که از دهانم خارج شد این بود. دارم سعی میکنم زنده بمونم بابا. نه اینکه فکر کنی از قصد حالخودمو بد میکنم، نه. فقط نمیدونم چرا هرکاری میکنم به اون حالی که میخوام نمیرسم، باور کن دارم تمام تلاشمو میکنم، ولی انگار ته همه این تلاشا نرسیدنه.
گیر افتادیم بین چند اتفاق. نرسیدن، نشدن، نخواستن، نبودن. شدیم شبیه یه دلقک، از ظاهر خوبیم، ولی از باطن دردو مثل دود میدیم تو ریه. ولی خدارو چه دیدی، شاید یه روزی شد، ماام تونستیم، رسیدیم، موندنارو دیدیم. شاید یه روزی ماام خوشحال شدیم بابا.
277
برای من یکی زمان خیلی دیر میگذره، موقع کتاب خوندن دیر میگذره، موقع کار کردن دیر میگذره، انگار توی یه نقطه زمانی گیرکردم و دارم فقط یه حس و حال و تجربه میکنم.
277
من غمگینم، ولی گل که میبینم ازش عکس میگیرم، من غمیگنم، اما هنوز گربههارو نوازش میکنم، من غمگینم، اما برای بابا غذا درست میکنم، من غمیگنم، اما ورزش میکنم، من غمیگنم، ولی زبان میخونم، من غمیگنم، اما دارم ادامه میدم و این ادامه دادن به منظور غمیگن نبودن نیست.
277
اینجوری خیلی کسل و دلمرده میشوی.
میگویم: میدانم ولی مرده با پارک رفتن زنده نمیشود. با آرایش کردن هم زنده نمیشود.
(فریبا وفی)
