✍️ مصادره به متن ...
Open in Telegram
615
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 0 channels
August '26
+57
in 2 channels
Get PRO
July '26
+309
in 2 channels
Get PRO
June '26
+62
in 1 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+31
in 1 channels
Get PRO
January '26
+4
in 0 channels
Get PRO
December '25
+35
in 1 channels
Get PRO
November '250
in 2 channels
Get PRO
October '25
+12
in 1 channels
Get PRO
September '25
+34
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '25
+28
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '25
+106
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | +1 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | +3 |
Channel Posts
نزار قبانی / ترجمه : بابک شاکر
هر بار به سرم میزند
تختِ قدرت را وانهم،
وجدانم یقهام را میگیرد و میگوید:
آخر، پس از من
چه کسی بر این نیکبختان حکم براند؟
چه کسی پس از من
دستِ شفا بر سرِ لنگان بکشد؟
چه کسی نابینایان را بینا کند؟
چه کسی استخوانهای پوسیدهٔ مردگان را
از نو جان بخشد؟
چه کسی را دیدهای
که از آستینش نورِ ماه بیرون زند؟
چه کسی را دیدهای
که بر سرِ مردم بارانِ رحمت بباراند؟
چه کسی را دیدهای
که بر تنشان نود تازیانه بنوازد؟
چه کسی را دیدهای
که بر فراز درخت
به دارشان بیاویزد؟
چه کسی را دیدهای
که چنین نیکو تربیتشان کند
تا چون گاو زندگی کنند
و چون گاو بمیرند؟
هر بار که خیال میکنم
ترکشان کنم،
اشک از دیدگانم سرازیر میشود،
دلم ریش میشود…
کار را به خدا میسپارم…
و باز با خود عهد میکنم
که بر گردهٔ این ملت سوار شوم…!
از همین امروز
تا روز رستاخیز…!
| 2 | No text... | 104 |
| 3 | به تعبیر آدورنو، استقلال فرم هنری خود میتواند نوعی مقاومت در برابر جامعه باشد؛ اما این استقلال، اگر از مناسبات اجتماعی تولید اثر جدا شود، ممکن است به خودبسندگی زیباییشناختی و فردگرایی ختم شود. مجابی در این مرز حرکت میکرد: میان هنر به مثابه مقاومت و هنر به مثابه قلمرو خودمختار فرد.
از این رو، میراث مجابی را باید در یک دوگانگی تاریخی فهمید. او از یک سو نماینده نسلی بود که آزادی اندیشه و بیان را به مسئلهای حیاتی بدل کرد؛ نسلی که فهمید بدون استقلال فرهنگ، جامعه حتی امکان نامگذاری ستم را نیز از دست میدهد. از سوی دیگر، افق این آزادی عمدتاً سیاسی ـ فرهنگی بود و کمتر به پرسش رهایی اجتماعی و اقتصادی امتداد مییافت. او علیه سانسور ایستاد، اما نظریهای برای عبور از مناسبات طبقاتی ارائه نکرد؛ علیه ابتذال شورید، اما نقدش به سازوکارهای تولید این ابتذال همیشه اقتصاد سیاسی را در مرکز قرار نمیداد.
بنابراین مجابی را نه باید با یک برچسب «بورژوایی» حذف کرد و نه با عنوان «روشنفکر بزرگ آزادی» از نقد معاف ساخت. ارزش تاریخی او دقیقاً در همین تضاد است: او آزادی فرهنگ را جدی گرفت، اما آزادی را تا انتهای نقد طبقاتی دنبال نکرد. اگر نسلهای بعد بخواهند از میراث او چیزی بیش از خاطره بسازند، شاید وظیفهشان این باشد که آن «نه»ی فرهنگی را به عرصههای دیگری ببرند؛ از آزادی بیان به آزادی اجتماعی، از نقد سانسور به نقد سازوکار تولید سانسور، و از استقلال فرد به پرسش درباره شرایط مادیای که اساساً امکان استقلال را فراهم یا ناممکن میکنند.
جواد مجابی رفت؛ اما مسئلهای که آثار و زندگی او پیش روی ما میگذارند همچنان باقی است: آیا میتوان فرهنگ را آزاد کرد، بیآنکه مناسبات اجتماعی تولیدکننده نابرابری را به پرسش کشید؟ پاسخ به این پرسش شاید همان جایی باشد که میراث مجابی پایان نمییابد، بلکه وارد مرحله نقد میشود. | 179 |
| 4 | جواد مجابی؛ آزادیِ فرهنگ، در مرزهای یک روشنفکریِ مستقل
✔️بابک شاکر
مرگ جواد مجابی را نمیتوان فقط فقدان یک شاعر، داستاننویس، طنزپرداز یا پژوهشگر هنر دانست؛ با مرگ او بخشی از یک سنت روشنفکری در ایران خاموش میشود که «نوشتن» را در برابر قدرت، سانسور و ابتذال به یک کنش اخلاقی و تاریخی بدل کرده بود. مجابی از نسلی بود که ادبیات را در فاصله میان سنت و مدرنیته، استبداد و آزادی، فرهنگ رسمی و فرهنگ مستقل تجربه کرد. طنز، در آثار او، صرفاً خنده به جهان نبود؛ مکانیسمی برای آشکار کردن تناقضهای جهان بود. هنر هنگامی مستقل میماند که حاضر نباشد واقعیت موجود را همانگونه که هست بپذیرد. مجابی نیز با طنز، هجو و برهمزدن نظم روایی و زبانی، به واقعیت موجود «نه» میگفت. اما این «نه» عمدتاً در قلمرو فرهنگ و قدرت سیاسی باقی میماند و کمتر به «نه» گفتن به ساختار اقتصاد سیاسی و مناسبات طبقاتی تبدیل میشد.
مسئله فقط این نیست که نویسنده با قدرت سیاسی مخالف باشد؛ پرسش اساسیتر این است که قدرت چگونه در مناسبات مادی جامعه تولید و بازتولید میشود؟ مجابی منتقد اقتدار بود، اما الزاماً منتقد سرمایه و مناسبات طبقاتی نبود. سوژه آثار او غالباً «فرد گرفتار»، «روشنفکر»، «هنرمند» یا انسان بیگانهشده است، نه طبقهای که بتواند به سوژه تاریخی بدل شود. این همان جایی است که روشنفکری مجابی به افق تاریخی طبقه متوسط فرهنگی نزدیک میشود: دفاع سرسختانه از استقلال فرد، آزادی بیان و خودمختاری هنر، اما بدون تبدیل این آزادی فرهنگی به نقد ساختاری مالکیت، کار، سرمایه و استثمار. بنابراین اگر بخواهیم از «نگرش بورژوایی» در آثار او سخن بگوییم، دقیقتر آن است که از فردگرایی و خودآیینیِ بورژواییِ روشنفکرانه سخن بگوییم، نه از دفاع مستقیم او از بورژوازی.
از سوی دیگر، مجابی را نمیتوان با معیار ادبیات متعهد کلاسیک بهسادگی محکوم کرد. یکی از دستاوردهای مهم او این بود که نشان داد مقاومت فرهنگی الزاماً در قالب شعار سیاسی ظاهر نمیشود. حافظه فرهنگی خود میدان مبارزه طبقاتی است. پژوهشهای گسترده مجابی درباره طنز، هنرهای تجسمی و چهرههای ادبی معاصر، در جامعهای که قدرت همواره در پی حذف، سانسور و بازنویسی حافظه بوده، نوعی مقاومت علیه فراموشی بود. او بخشی از آنچه را که ممکن بود از حافظه فرهنگی ایران حذف شود، ثبت کرد. از این منظر، کار او صرفاً «تاریخنگاری ادبی» نبود؛ تولید آرشیو و حفظ امکانِ یادآوری بود.
در همین نقطه، نسبت مجابی با کانون نویسندگان ایران اهمیت پیدا میکند. کانون را نباید صرفاً انجمنی صنفی یا محفلی ادبی فهمید؛ مسئله کانون، بر سر حق سخن گفتن بود. دفاع از آزادی بیان در جامعهای که قدرت سیاسی میخواهد تعیین کند چه چیزی گفته شود، چه چیزی نوشته شود و چه چیزی خوانده شود، دفاع از خودِ امکان تولید معناست. مجابی در این سنت ایستاد. اگر فوکو را به یاد آوریم، قدرت فقط در زندان و پلیس و قانون حضور ندارد؛ قدرت در تولید «حقیقت»، در تعیین گفتنی و ناگفتنی، و در مرزبندی میان صدای مشروع و صدای ممنوع نیز عمل میکند. از این منظر، مقاومت نویسنده در برابر سانسور، مقاومت در برابر یکی از بنیادیترین تکنیکهای قدرت است: کنترل میدان گفتار.
روشنفکر مستقل فقط با قدرت بیرونی مواجه نیست؛ خودِ مفهوم «روشنفکر مستقل» نیز محصول تاریخ مدرنی است که فرد را به مالک اثر، صاحب صدا و سوژه خودآیین تبدیل کرده است. مجابی در همین سنت قرار دارد. استقلال نویسنده برای او ارزشی بنیادی است و این ارزش، هم نقطه قوت اوست و هم محدودیت نظریاش. زیرا در اینجا «فرد» گاهی چنان مرکز جهان قرار میگیرد که مناسبات اجتماعی تولیدکننده آن فرد به حاشیه میروند.
با این همه، تقلیل مجابی به «روشنفکر بورژوا» همان اندازه سطحی است که تبدیل او به قدیس آزادی. مجابی در فرهنگ رسمی حل نشد؛ قلمش را به دستگاه قدرت واگذار نکرد و در برابر ابتذال و سانسور، شأن مستقل نویسنده را حفظ کرد. طنز او از همین استقلال نیرو میگرفت. در جهان او، خنده اغلب خندهای بیرحم است؛ خندهای که نشان میدهد آنچه طبیعی و عادی جلوه میکند، تا چه اندازه مضحک و غیرانسانی است. این وجه از آثار او به سنتی میرسد که از گوگول و کافکا تا برشت، امر مضحک را به ابزار شناخت امر واقعی تبدیل کرده است: گاهی جهان را نمیتوان با جدیت خودش افشا کرد؛ باید آن را مسخره کرد تا حقیقتش دیده شود.
مجابی همچنین در شعر و داستان، بیش از آنکه به ساختن یک «ادبیات برنامهای» علاقهمند باشد، به تجربه فرم، زبان، خیال و موقعیت انسان مدرن توجه داشت. این انتخاب از یک سو او را از ادبیات شعاری مصون میکرد و از سوی دیگر فاصلهاش را با ادبیات رئالیستیِ صریحاً طبقاتی افزایش میداد. | 172 |
| 5 | No text... | 138 |
| 6 | معروفی هرگاه این پیچیدگی را حفظ میکند، بزرگ است؛ و هرگاه شخصیت را در خدمت نماد و پیام قرار میدهد، از پیچیدگی ادبی فاصله میگیرد.
با این همه، دستاورد تاریخی معروفی را نمیتوان انکار کرد. او یکی از نویسندگانی بود که تجربه حذف و سرکوب را از سطح حادثه سیاسی به سطح حافظه، خانواده، عشق، بدن و زبان منتقل کرد. «گردون» نیز بخشی از همین پروژه بود: ادبیات برای معروفی فقط تولید کتاب نبود؛ ساختن میدان و امکانِ انتشار و گفتوگو نیز بخشی از کار ادبی محسوب میشد. مهاجرت نیز مسئله او را تغییر نداد؛ فقط جغرافیای آن را عوض کرد. تبعید در آثار متأخرش به تجربهای تبدیل میشود که در آن انسان میان گذشتهای که نمیتواند از آن جدا شود و اکنونی که نمیتواند کاملاً به آن تعلق پیدا کند، معلق میماند. شاید مهمترین میراث عباس معروفی همین باشد: او ادبیات را نه پناهگاهی برای فرار از واقعیت، بلکه دستگاهی برای آشکار کردن سازوکارهای پنهان واقعیت میدانست. ارزش او امروز در ستایش بیچونوچرا نیست؛ در این است که هنوز میتوان آثارش را دوباره خواند، با آنها مخالفت کرد، تناقضهایشان را بیرون کشید و نشان داد چگونه در دل یک داستان خانوادگی، مسئله مالکیت، طبقه، جنسیت، قدرت و حذف اجتماعی پنهان شده است. نویسنده بزرگ الزاماً نویسنده بیخطا نیست؛ نویسندهای است که متنش پس از مرگ نیز امکان خواندنهای تازه و حتی مخالف خودش را زنده نگه میدارد. | 300 |
| 7 | عباس معروفی؛ ادبیاتِ شکست، حافظه و مقاومت در برابر نظم پدرسالار
✔️ بابک شاکر
چهار سال از مرگ عباس معروفی گذشته است و شاید اکنون، پس از فاصله گرفتن از هیجان فقدان، زمان مناسبتری برای خواندن دوباره او فرارسیده باشد؛ نه بهعنوان نویسندهای که باید صرفاً به مناسبت سالمرگش ستوده شود، بلکه بهمثابه نویسندهای که ادبیاتش امکان مناقشه جدی فراهم میکند. اهمیت معروفی در ادبیات معاصر ایران بیش از آنکه در «داستانگویی» به معنای متعارف آن باشد، در ساختن جهانی است که در آن قدرت پیش از آنکه در حکومت و سیاست ظاهر شود، در خانه، خانواده، جنسیت، سنت، مالکیت و زبان حضور دارد. از «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» تا «پیکر فرهاد»، «فریدون سه پسر داشت» و «تماماً مخصوص»، مسئله اصلی او انسانهایی هستند که در ساختارهایی بزرگتر از اراده فردی خود گرفتار شدهاند. از این منظر، معروفی را میتوان نویسنده مناسبات قدرت دانست؛ اما نه قدرت به معنای صرفاً سیاسی آن، بلکه قدرتی که در روابط روزمره رسوب کرده و حتی قربانیانش را وادار میکند بخشی از منطق آن را در درون خود بازتولید کنند.
در «سمفونی مردگان»، این مسئله به دقیقترین شکل خود در ساختمان خانواده اورخانی متجسد میشود. خانواده در این رمان یک واحد عاطفی نیست؛ یک نظام توزیع قدرت است. پدر، صاحب خانه و صاحب تصمیم است و فرزندان نه صرفاً اعضای خانواده، بلکه سوژههایی هستند که باید جایگاه از پیش تعیینشده خود را بپذیرند. آیدین، از آنجا که نمیخواهد در این نظم از پیش نوشتهشده حل شود، به مسئله تبدیل میشود. او شعر میخواند، فکر میکند، مینویسد و میخواهد «خود» باشد؛ بنابراین سرکوب او فقط مجازات یک فرد نافرمان نیست، بلکه حذف امکانی دیگر برای زیستن است. در مقابل، اورهان تنها یک شخصیت شرور نیست؛ اهمیت او در این است که قدرت چگونه از قربانی خود، عامل قدرت میسازد. او برای بقا باید همان نظمی را درونی کند که خود زمانی قربانی آن بوده است. اینجا خوانش چپ از معروفی به یک اخلاقگرایی ساده درباره «خوبها و بدها» تقلیل نمییابد؛ مسئله، کشف سازوکار تولید سلطه است: چگونه مالکیت، اقتدار، سنت و تبعیض، روابط انسانی را از رابطهای عاطفی به رابطهای سلسلهمراتبی تبدیل میکنند.
فرم «سمفونی مردگان» نیز جدا از این مضمون نیست. عنوان رمان، چندصدایی و حرکت رفتوبرگشتی زمان، صرفاً شگردهای زیباشناختی نیستند؛ آنها اقتدار روایت واحد را متزلزل میکنند. در یک روایت کلاسیک، راوی مسلط میتواند گذشته را مرتب کند، علتها را توضیح دهد و جای هر شخصیت را مشخص کند؛ اما معروفی با شکستن خط مستقیم زمان و جابهجایی زاویه دید، گذشته را به امری ناپایدار و مناقشهپذیر تبدیل میکند. شخصیتها فقط «موضوع روایت» نیستند؛ هرکدام بخشی از حقیقت را در اختیار دارند و هیچ صدایی به تنهایی قادر نیست تمام واقعیت را تصاحب کند. این همان نقطهای است که فرم به مسئلهای سیاسی تبدیل میشود: هر نظام قدرت، روایت خودش را نیز تولید میکند؛ و ادبیات زمانی رادیکال میشود که امکان انحصار روایت را از قدرت پس بگیرد. معروفی در بهترین لحظاتش دقیقاً چنین کاری میکند؛ واقعیت را به یک صدای واحد واگذار نمیکند.
در «سال بلوا»، این منطق از خانواده به بدن و زندگی زنانه منتقل میشود. نوشآفرین در جهانی زندگی میکند که بدن، انتخاب و میل زنانه پیشاپیش توسط مناسبات مردسالارانه تعریف شدهاند. مسئله فقط خشونت یک مرد علیه یک زن نیست؛ مسئله شبکهای است که در آن خانواده، آبرو، سنت، مذهب، جامعه و قدرت سیاسی، همدیگر را تکمیل میکنند. از این منظر، «سال بلوا» را میتوان رمانی درباره سلب مالکیت از سوژه زن دانست: زنی که حتی درباره بدن، عشق و سرنوشت خود اختیار کامل ندارد. تفاوت مهم اینجاست که معروفی زن را صرفاً به «قربانی مظلوم» تبدیل نمیکند؛ میل و آگاهی او دائماً با نظمی درگیر است که میکوشد او را تعریف کند. همین کشمکش، رمان را از یک داستان عاشقانه یا تراژدی خانوادگی فراتر میبرد و به مطالعهای ادبی درباره رابطه قدرت و سوژگی تبدیل میکند.
با این همه، معروفی را نباید بینقص و فراتر از نقد دانست. یکی از تناقضهای اساسی آثار او این است که گاهی فرم پیچیدهتر از شخصیتها میشود. نثر شاعرانه، تکرار موتیفها، نمادپردازی و شدت عاطفی، در بهترین لحظات به خلق فضایی فراموشنشدنی کمک میکنند، اما گاهی نیز شخصیتها را به قطبهای از پیش تعریفشده نزدیک میکنند. در «سمفونی مردگان» نیز هرچه رمان پیش میرود، امکان خوانش شخصیتها گاه زیر فشار معماری تراژیک داستان محدود میشود. این مسئله بهخصوص از منظر نقد اجتماعی اهمیت دارد: اگر ادبیات بخواهد مناسبات قدرت را افشا کند، نباید شخصیتهایش را به عروسکهای حامل ایده تبدیل کند. انسانِ واقعی متناقض، آلوده، گاه همدست و گاه قربانی است. | 266 |
| 8 | No text... | 324 |
| 9 | صمد بهرنگی؛ آنسوی اسطوره، در متن ادبیات رهایی
✔️ بابک شاکر
در سالمرگ صمد بهرنگی، شاید مهمتر از تکرار تصویر آشنای «ماهی سیاه کوچولو» و بازگویی مرگ او، بازخوانی جایگاه واقعیاش در ادبیات کودک ایران باشد. صمد در زمانی نوشت که ادبیات کودک عمدتاً میان سرگرمی، پند اخلاقی و بازتولید ارزشهای رسمی گرفتار بود. او کودک را از یک مخاطب منفعل به سوژهای اجتماعی و پرسشگر تبدیل کرد؛ کودکی که فقر، تبعیض، خشونت، آموزش طبقاتی و مناسبات قدرت را تجربه میکند. «ماهی سیاه کوچولو»، «اولدوز و کلاغها»، «اولدوز و عروسک سخنگو»، «یک هلو، هزار هلو»، «کچل کفترباز» و «۲۴ ساعت در خواب و بیداری» هرکدام بخشی از همین جهاناند. در این آثار، فقر دکور نیست؛ بخشی از ساختار زندگی است و کودک نه بیرون از جامعه، بلکه درست در مرکز تضادهای آن قرار دارد. اهمیت صمد همچنین در نوشتههای آموزشی و پژوهشهایش درباره فرهنگ عامه و فولکلور آذربایجان است؛ او به زبان و روایت مردم، بهعنوان مادهای زنده برای ادبیات، اعتبار داد و میان ادبیات کودک، آموزش و تجربه زیسته فرودستان پیوند برقرار کرد.
«ماهی سیاه کوچولو» نیز به همین دلیل فراتر از یک قصه کودکانه رفت. ماهی کوچک، در خوانش سیاسی و اجتماعی، استعارهای از انسانی است که نمیخواهد جهان موجود را تنها جهان ممکن بداند؛ از جویبار بیرون میزند، پرسش میکند، تجربه میکند و برای شناختن جهان خطر میپذیرد. این همان نقطهای است که جهانبینی صمد با سنتهای رهاییبخش ادبیات کودک در قرن بیستم تلاقی پیدا میکند. در بخشهایی از ادبیات کودک اروپای شرقی، بهویژه در سنتهای شکلگرفته پیرامون ادبیات سوسیالیستی، کودک نیز میتوانست سوژهای برای شناخت جهان، جمع، عدالت و تغییر باشد؛ اما صمد را نمیتوان صرفاً نمونه ایرانی آن سنت دانست. تفاوت مهم او در این است که این نگاه را از دل فقر روستاهای آذربایجان، تجربه معلمی، فرهنگ شفاهی، مسئله زبان و واقعیت اجتماعی ایران بیرون کشید. در کشورهای منطقه نیز این قابلیت رهاییبخش آثار او قابل مشاهده است؛ آثار صمد بهرنگی، بهویژه «ماهی سیاه کوچولو»، از مرزهای ایران فراتر رفتند: ترجمههای مستند او در ترکیه، بریتانیا و آمریکا منتشر شده و «ماهی سیاه کوچولو» حتی به سواحیلی در تانزانیا نیز راه یافته است؛ در میان این کشورها، ترکیه جایگاه ویژهای دارد و آثار متعددی از بهرنگی از دهه ۱۹۷۰ به ترکی ترجمه و بازنشر شدهاند. پژوهشهای کتابشناختی، ترکیه را مهمترین حوزه انتشار آثار بهرنگی در خارج از ایران نشان میدهند.بنابراین صمد را باید در جغرافیای گستردهتری از ادبیات کودک اجتماعی و ضداقتدار خواند؛ نویسندهای ایرانی که یک تجربه بومی را به تمثیلی قابل فهم برای جوامعی با تجربههای مشابه تبدیل کرد.
با این همه، نقد صمد نباید قربانی تقدس شود. او نویسندهای بزرگ و اثرگذار بود، اما نویسندهای بینقص نبود. در برخی داستانهایش، شعار بر پیچیدگی شخصیت غلبه میکند، تضادهای اجتماعی گاه به دوگانهای ساده میان ستمگر و ستمدیده فروکاسته میشوند و پیام سیاسی آشکارا بر ظرافت روایی پیشی میگیرد. این ضعفها را باید دید، درست همانطور که باید اهمیت تاریخی او را دید. صمد ادبیات کودک را از «ادبیات برای بچهها» به سمت ادبیاتی برد که درباره موقعیت اجتماعی بچههاست؛ او نشان داد کودکِ فقیر، کودکِ روستایی و کودکِ محروم نیز میتواند مرکز یک اثر ادبی باشد، نه حاشیهای برای روایت بزرگسالان. از همین رو، اهمیت صمد تنها در زیبایی یا شهرت چند قصه نیست؛ در تغییر موضوع، مخاطب، زبان و کارکرد ادبیات کودک است.
و درباره مرگش نیز باید همین نگاه انتقادی را حفظ کرد. روایت کشتهشدن صمد سالها چنان تکرار شده که در حافظه عمومی گاه جای سند تاریخی را گرفته است؛ حال آنکه چگونگی مرگ او در ارس همچنان موضوع بحث و اختلاف روایتهاست و نمیتوان با نیازهای سیاسی نسلهای بعد، یک فرضیه را به حقیقت قطعی تبدیل کرد. اتفاقاً بیرون کشیدن صمد از اسطوره، چیزی از بزرگی او کم نمیکند؛ برعکس، او را دوباره به جایگاه واقعیاش، یعنی جایگاه نویسنده بازمیگرداند. صمد بهرنگی را نباید فقط در هیئت یک شهید ادبی یا نماد سیاسی به یاد آورد؛ باید او را خواند، نقد کرد، با سنتهای ادبی زمانهاش سنجید و ضعفها و دستاوردهایش را همزمان دید. اگر میراث صمد هنوز زنده است، نه به این دلیل که ماهی سیاه کوچولو را به یک شمایل مقدس تبدیل کردهایم؛ به این دلیل است که پرسش او هنوز تمام نشده است: چه کسی اندازه جهان ما را تعیین کرده است؟ | 497 |
| 10 | No text... | 250 |
| 11 | 📹 نسرین فقیه؛ زنی که تاریخ را از جایگاه تماشاگر نگاه نمیکرد
بابک شاکر
دیدن پرفسور نسرین فقیه در این گفتوگوی تلویزیونی، ما را به روزهایی برمیگرداند که هنوز آینده ایران نوشته نشده بود. انقلاب ۵۷ را نمیتوان با روایتهای امروزینِ اراذل سلطنتطلب به یک «اشتباه تاریخی» یا سقوط ناگهانی از بهشت تقلیل داد؛ انقلاب محصول انباشت تضادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و مطالبات نسلی بود که میخواست در سرنوشت خویش دخالت کند. نسرین فقیه، زنی تحصیلکرده و معمار و فعال سیاسی، خود بخشی از همان تاریخ است؛ بنیاد مطالعات ایران نیز در روایت تاریخ شفاهی او از فعالیتهای انقلابی، نقش روشنفکران و حضور زنان در انقلاب سخن میگوید.
اما اهمیت این تصویر برای امروز، بیش از خود انقلاب، در تصویر زن است. زن ایرانی هرگز در تاریخ معاصر موجودی حذفشده و بیصدا نبوده است؛ از جنبش مشروطه تا مبارزات اجتماعی و سیاسی دهههای بعد، زنان در ساختن تاریخ حضور داشتهاند. مسئله فقیه نیز زن بهعنوان «موضوع سیاست» نیست؛ زن بهعنوان فاعل سیاست است. این همان تفاوتی است که نگاه مترقی را از نگاه پدرسالارانه جدا میکند: زن قرار نیست پاداش انقلاب را بگیرد؛ قرار است خودش در تعیین معنای انقلاب و آینده جامعه دخالت کند. این نقطه بسیار مهم است: رهایی زن را نمیتوان به تغییر یک حکومت فروکاست؛ رهایی زمانی معنا دارد که زن از موقعیت تابع، به سوژهای مستقل در اقتصاد، سیاست، فرهنگ و زندگی اجتماعی بدل شود.
و شاید به همین دلیل است که این تصویر امروز اهمیت دوچندان دارد؛ چون در روایت سفیدشویانهای که از پهلوی ساخته میشود، گویی پیش از ۵۷ هیچ تضاد تاریخیای وجود نداشت و زنان ناگهان با انقلاب از «آزادی» به «محرومیت» سقوط کردند. تاریخ اما بسیار پیچیدهتر است. در همان دوره پهلوی، اصلاحات حقوقی و اجتماعی مهمی درباره زنان رخ داد، اما این به معنای حل مسئله زن و حذف ساختارهای مردسالارانه و اقتدار سیاسی نبود؛ حتی تاریخ شفاهیِ جنبش زنان، از کشمکشهای اجتماعی و سیاسی بر سر حضور زنان در مجلس و قانون حمایت خانواده سخن میگوید. بنابراین دیدن فقیه امروز فقط یادآوری یک زن روشنفکر نیست؛ یادآوری نسلی است که میخواست تاریخ را تغییر دهد. میتوان درباره نتایج انقلاب و مسیر پس از آن توسط نیروهای رادیکال مذهبی نقدهای داشت، اما نمیتوان ضرورت تاریخیِ آن لحظه و آرمانهای اجتماعیِ نیروهای پیشرو را با تبلیغات امروز پاک کرد. تاریخ را نمیشود سفیدشویی کرد؛ نه با تقدیس گذشته، نه با تحقیر انقلاب. | 423 |
| 12 | No text... | 414 |
| 13 | امید» همین باشد: امید نه در آنچه شاعر میگوید، بلکه در این حقیقت که پس از همه شکستها، هنوز کسی ایستاده است و دارد آن شکست را به کلمه تبدیل میکند.
اخوان مردی بود که شکست را زیبا نکرد؛ آن را قابل شنیدن کرد. | 293 |
| 14 | این یکی از دلایل ماندگاری شعر اوست: خواننده فقط با آنچه در شعر هست مواجه نیست، بلکه دائماً حضور چیزی را حس میکند که در شعر نیست.
اما اخوان تنها شاعر غیاب نیست؛ شاعر روایت غیاب نیز هست. در بسیاری از شعرهای بزرگ او، یک نقال پنهان زندگی میکند. اخوان صحنه میسازد، شخصیت میآورد، مخاطب میسازد، دیالوگ ایجاد میکند، اطلاعات را قطرهقطره میدهد و از همه مهمتر، خبر را دیر آشکار میکند. این تکنیک او را به روایت مدرن نزدیک میکند. شعر او گاهی دیگر صرفاً «شعر گفتن» نیست؛ قصهگویی در قالب شعر است. «قصه شهر سنگستان» نمونه روشن این توانایی است؛ جایی که مرز میان شعر، افسانه، اسطوره، روایت و حماسه عمداً مخدوش میشود. اخوان در اینجا میراث نقالی را وارد شعر نیمایی میکند و به آن چیزی میدهد که در بسیاری از تجربههای مدرن شعری غایب است: حافظه شفاهی. به همین دلیل صدای اخوان فقط دیده نمیشود؛ شنیده میشود. شعر او گاهی شبیه پیرمردی است که شبهنگام کنار چراغ نشسته و دارد واقعهای را که سالها پیش اتفاق افتاده، با مکث و آه و برگشت و تکرار برای کسی تعریف میکند. این کیفیت، حاصل انتخاب واژگان کهن به تنهایی نیست؛ حاصل معماری نفس و نحو است.
در همینجا به تناقضی میرسیم که شاید یکی از مهمترین کلیدهای فهم اخوان باشد: «م. امید». شاعری که یکی از عظیمترین ادبیات یأس فارسی را ساخته، خود را «امید» نامیده است. اگر این نام را فقط یک تخلص بدانیم، چیزی را از دست دادهایم. «امید» در کنار شعر اخوان تبدیل به یک پارادوکس ادبی میشود؛ نام، وعده میدهد و شعر انکار میکند. شاعر «امید» است، اما جهان شعری او پر از فقدان، شکست، سرما، سکوت و انتظار است. شاید راز این تناقض آن باشد که اخوان شاعر امید نیست؛ شاعر ضرورت امید در جهانی است که امید در آن غایب شده است. امید در شعر او بیشتر یک جای خالی است تا یک حضور. و همین جاست که حتی تخلص شاعر نیز به بخشی از دستگاه بلاغی او تبدیل میشود.
اما اگر قرار باشد اخوان را بیپرده بخوانیم، نباید تنها از عظمت او سخن بگوییم. همان چیزی که بزرگترین امتیاز اوست، گاه بزرگترین محدودیتش نیز میشود: گذشته. اخوان با زبان خراسانی، واژگان کهن، حماسه و اسطوره توانست شعر نیمایی را به حافظه تاریخی فارسی پیوند بزند؛ اما همین پیوند گاهی زبان او را چنان سنگین میکند که اکنون زیر بار گذشته محو میشود. او میخواست با زبان گذشته علیه شکست اکنون شهادت دهد، اما گاهی خودِ این زبان به نوعی پناهگاه تبدیل میشود؛ پناهگاهی باشکوه، اما پناهگاه. در چنین لحظاتی، زبان اخوان به جای آنکه واقعیت معاصر را بشکافد، آن را در مه اسطوره و تاریخ میپوشاند. این همان نقطهای است که باید از «زیباشناسی شکست» سخن گفت. اخوان چنان در بازنمایی ویرانی تواناست که گاهی شکست در شعرش از یک وضعیت تاریخی به یک تقدیر هستیشناختی تبدیل میشود؛ گویی جهان اصولاً محکوم به شکست است. این خطر وجود دارد که شاعرِ منتقد قدرت، ناخواسته مخاطب را چنان در زیبایی شکست غرق کند که امکان مقاومت در برابر شکست کمرنگ شود.
با این همه، ارزش اخوان دقیقاً در همین تناقضهاست. او نه شاعر ساده اعتراض است و نه شاعر ساده ناامیدی. او شاعر لحظهای است که اعتراض میخواهد به زبان تبدیل شود اما زبان از زیر بار تاریخ خم شده است. او شاعر انسانی است که میفهمد چه اتفاقی افتاده، اما نمیتواند آن را برگرداند؛ میخواهد حرف بزند، اما نمیداند کسی خواهد شنید یا نه؛ به گذشته نگاه میکند، اما میداند گذشته بازنمیگردد؛ به آینده فکر میکند، اما آینده برایش بیش از آنکه افق باشد، غیاب است.
و شاید همینجاست که باید اخوان را از «زمستان» نجات داد. دستاورد بزرگ او این نیست که درباره زمستان شعر گفته است؛ دستاوردش این است که توانسته زمستان را در خود زبان فارسی بنشاند. او شکست را به نحو برد، سکوت را به موسیقی، غیاب را به تصویر، گذشته را به ساختار زمان، اسطوره را به حافظه و امید را به کنایه تبدیل کرد. او نشان داد که شعر سیاسی اگر فقط شعار باشد، با تغییر سیاست تاریخ مصرفش تمام میشود؛ اما اگر بحران سیاسی را به بحران زبان تبدیل کند، میتواند از حادثه عبور کند و به ادبیات برسد.
اخوان ثالث از همین رو هنوز مسئله ماست. نه چون «زمستان» هنوز استعارهای آشناست، بلکه چون پرسشی که در عمق شعر او خوابیده هنوز بیپاسخ مانده است: وقتی تاریخ انسان را شکست میدهد، آیا زبان میتواند آخرین پناهگاه او باشد؟ پاسخ اخوان نه خوشبینانه است و نه قاطع. او حتی به زبان هم کاملاً اعتماد ندارد. اما درست در همین بیاعتمادی، بزرگترین دستاورد او پنهان شده است: او توانست شکست را چنان به زبان بیاورد که خودِ زبان، سند شکست نشود؛ شاهد آن شود.
و شاید معنای واقعی «م. | 612 |
| 15 | اخوان ثالث؛ شاعری که شکست را به زبان فارسی تحمیل کرد
✔️ بابک شاکر
چهارم شهریور، سالروز مرگ مهدی اخوان ثالث است؛ شاعری که در حافظه عمومی بیش از اندازه با یک کلمه گره خورده است: «زمستان». همین یک کلمه، با همه عظمتش، گاهی به بزرگترین ظلم در حق اخوان تبدیل شده است. او را شاعر زمستان، شاعر شکست، شاعر کودتا و شاعر یأس نامیدهاند و با همین چند برچسب، پرونده یکی از پیچیدهترین دستگاههای شعری شعر معاصر ایران را بستهاند. اما شاعر بزرگ را نباید از روی موضوعات شعرش سنجید؛ باید دید با زبان چه کرده است. اهمیت اخوان دقیقاً از همینجا آغاز میشود: او شکست را فقط موضوع شعر نکرد، بلکه شکست را وارد ساختمان شعر کرد؛ آن را به نحو، موسیقی، فعل، زمان، روایت، تصویر و حتی رابطه شاعر با مخاطب منتقل کرد. اخوان شاعری نیست که درباره یک جهان سرد حرف بزند؛ او شاعری است که زبانش در جهان سرد شکل گرفته است.
«زمستان» را سالهاست بهسادگی استعارهای از فضای سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد میخوانیم؛ و البته چنین خوانشی بیراه نیست، اما تمام ماجرا هم نیست. نبوغ اخوان در این نیست که سرما را نماد خفقان کرده؛ در این است که خفقان را به ساختار زبان برده است. در شعر او، مشکل فقط این نیست که کسی اجازه حرف زدن ندارد؛ مسئله عمیقتر است: حتی وقتی سخن گفته میشود، راهی برای رسیدن آن به دیگری وجود ندارد. سلام بیپاسخ میماند، صدا در خلأ فرو میرود، انتظار به دیدار نمیانجامد و خبر الزاماً به کنش منتهی نمیشود. اخوان در واقع نوعی «شکست ارتباط» را به ماده شعری تبدیل میکند. اگر بخواهیم با زبان نظریه ادبی سخن بگوییم، در شعر او اختلال ارتباطی دیگر صرفاً مضمون نیست، بلکه در سطح فرم بازتولید میشود. جملهها مکث میکنند، خطابها بیپاسخ میمانند، روایتها به گذشته بازمیگردند و فعلها بارها به جای تحقق، در وضعیت انتظار و امکان باقی میمانند. شعر اخوان درباره خفقان نیست؛ شعر خودش گاهی نفستنگ میشود.
اینجا باید به یکی از ویژگیهای شگفت شعر اخوان توجه کرد که کمتر از آن سخن گفته شده است: اهمیت «فعل». در شعر او فعل، برخلاف شعر حماسی کلاسیک، همیشه حامل قدرت نیست. «آمدن» بارها به انتظار آمدن تبدیل میشود، «رسیدن» در آستانه رسیدن متوقف میماند، «گفتن» الزاماً به «شنیدهشدن» نمیرسد و «خواستن» الزاماً جهان را تغییر نمیدهد. به همین دلیل میتوان گفت اخوان یکی از نخستین شاعران فارسی است که شکست تاریخی را تا سطح دستور زبان پایین میآورد. قهرمان او سخن میگوید اما سخنش جهان را تغییر نمیدهد. این نکته اهمیت فراوانی دارد، زیرا در شعر حماسی، فعل معمولاً فعل قدرت است: میآید، میکشد، میگیرد، میبرد، فتح میکند. اما در جهان اخوان، فعل اغلب فرسوده، گذشته، منفی، معلق یا ناتمام است. قهرمان از جنس رستم نیست؛ بیشتر شبیه کسی است که پس از پایان نبرد، کنار میدان ایستاده و دارد درباره آنچه دیگر نمیتوان تغییر داد حرف میزند. از همینجاست که اخوان به جای آنکه صرفاً شاعر «شکست» باشد، شاعر «پس از شکست» میشود.
شاید به همین دلیل زمان در شعر او حرکت نمیکند؛ رسوب میکند. گذشته در شعر اخوان پشت سر ما نیست، روی دوش ماست. او گذشته را به یاد نمیآورد؛ گذشته را به اکنون تحمیل میکند. اینجاست که استفاده او از فردوسی، شاهنامه و اسطوره را باید از قرائتهای ساده ایرانگرایانه جدا کرد. اخوان اسطوره را برای بازسازی گذشته به کار نمیگیرد؛ آن را به محکمه اکنون میآورد. «آخر شاهنامه» از همین جهت عنوانی بسیار دقیق و حتی بیرحمانه است: اخوان نمیگوید شاهنامه دوباره آغاز خواهد شد؛ میگوید به «آخر» آن رسیدهایم. این تفاوت، تفاوت میان حماسه و تراژدی است. فردوسی در جهان اخوان دیگر صرفاً شاعر پهلوانی نیست؛ شاهدی است که از گذشته آمده تا فقر اکنون را نشان دهد. شاهنامه در شعر اخوان به یک «بینامتنیت سوگوارانه» تبدیل میشود؛ گذشته وارد متن میشود، اما نمیتواند اکنون را نجات دهد. قهرمانان قدیمی بازمیگردند، اما قدرت خود را همراه نیاوردهاند. از آنان تنها نام مانده است؛ و نام، آخرین شکل حضور چیزی است که دیگر وجود ندارد.
از همین منظر، اخوان شاعر غیاب است. اگر بخواهیم تمام دستگاه شعری او را در یک مفهوم جمع کنیم، شاید «غیاب» حتی از «شکست» دقیقتر باشد. شکست یعنی چیزی بوده و از دست رفته؛ غیاب یعنی چیزی که باید میبود، نیست. در شعر اخوان، جای خالی به اندازه حضور اهمیت دارد. در، بسته است؛ راه، بیرهگذر است؛ یار نمیآید؛ پیام به مقصد نمیرسد؛ قهرمان غایب است؛ مخاطب معلوم نیست کجاست و آینده بیشتر شبیه یک احتمال مرده است تا یک افق. اینجا اخوان نوعی «بلاغت غیاب» میسازد؛ یعنی به جای آنکه فقط با تصویر چیزهای موجود شعر بسازد، از نبودن آنها تصویر میآفریند. | 493 |
| 16 | No text... | 543 |
| 17 | «معشوق» برای من فیلمِ آدمهایی است که بیش از آنکه از تنهایی بترسند، از دوستداشتن میترسند؛ چون دوستداشتن یعنی پذیرفتنِ امکانِ از دست دادن. رودریگو سوروگوین در این فیلم، عشق را از تصویر رمانتیک و امن آن بیرون میکشد و به جایی میبرد که روان آدمی با ترسها، عقدهها، خاطرات و شکستهایش روبهرو میشود. شخصیتها انگار هرکدام زخمی قدیمی را با خود حمل میکنند و رابطه تازه را ناخواسته به صحنه تکرار همان زخم تبدیل میکنند. برای من، خاویر باردم ــ بازیگر مورد علاقهام ــ در مرکز این جهان، حضوری خیرهکننده دارد؛ بازی او نه بر نمایش احساس، که بر پنهانکردن آن استوار است. نگاه، مکث، خشونت ناگهانی و حتی سکوتهایش، مردی را میسازد که گویی میان نیاز شدید به محبت و ناتوانی در اعتمادکردن گرفتار شده است. باردم این تناقض را بازی نمیکند؛ آن را به بدن و چهره خود منتقل میکند.
از نظر روانشناختی، فیلم به نقطهای دردناک دست میگذارد: انسان گاهی چیزی را که بیش از همه میخواهد، خودش نابود میکند. کسی که از رهاشدن میترسد، ممکن است دیگری را کنترل کند؛ کسی که از بیارزششدن میترسد، مدام نیازمند تأیید باشد؛ و کسی که یکبار عمیقاً زخمی شده، ممکن است برای آنکه دوباره قربانی نشود، خودش به عامل زخم تبدیل شود. «معشوق» در چنین بستری، عشق را نه یک احساس پاک و مستقل، بلکه عرصهای برای آشکارشدن لایههای پنهان روان میبیند. آدمهای فیلم به جای آنکه فقط یکدیگر را ببینند، گذشته خود را در چهره دیگری میبینند. بنابراین رابطه به جای آنکه امکان رهایی باشد، تبدیل به میدان بازتولید ترسها میشود. تراژدی همینجاست: آنها به محبت نیاز دارند، اما سازوکار دفاعیشان اجازه نمیدهد محبت را بدون سوءظن، اضطراب و میل به کنترل تجربه کنند.
اما فیلم در سطح اجتماعی، یک گام جلوتر میرود. این ترسها فقط محصول روان فردی نیستند؛ جامعه آنها را تولید و تشدید میکند. خانواده، طبقه اجتماعی، موفقیت، شکست، مناسبات جنسیتی و تصویری که جامعه از «مرد موفق»، «پدر خوب»، «فرزند شایسته» یا «رابطه سالم» ساخته، انسان را وادار میکند نقشهایی را بازی کند که الزاماً با میل واقعی او یکی نیستند. خانواده در «معشوق» به همان اندازه که میتواند پناه باشد، میتواند کارخانه تولید احساس گناه، توقع و کنترل هم باشد. عشق نیز در چنین نظمی از یک رابطه انسانی ساده فاصله میگیرد و با مفاهیمی چون مالکیت، وفاداری، اعتبار و آبرو گره میخورد. آدمها تصور میکنند یکدیگر را دوست دارند، اما گاهی چیزی که از دیگری میخواهند، نه آزادی او، بلکه تأیید ارزش خویشتن است. اینجاست که رابطه عاطفی، بیآنکه شعار سیاسی بدهد، به تصویری کوچک از جامعهای تبدیل میشود که در آن مناسبات قدرت حتی تا خصوصیترین اتاقهای زندگی نفوذ کردهاند.
از همینجا خوانش فلسفی فیلم آغاز میشود: آیا عشق واقعاً میتواند خارج از مناسبات قدرت وجود داشته باشد؟ اگر دوستداشتن با میل به داشتن، ترس از دست دادن و نیاز به تأیید خودمان آمیخته باشد، مرز میان عشق و مالکیت کجاست؟ «معشوق» پاسخ قطعی نمیدهد و اتفاقاً ارزشش در همین امتناع از پاسخ ساده است. فیلم به ما یادآوری میکند که آزادی فقط رهاشدن از قدرتهای بزرگ و آشکار نیست؛ گاهی آزادی یعنی توانایی دوستداشتن دیگری بدون تبدیلکردن او به ملک شخصیِ روان خودمان. برای من، درخشش بازی خاویر باردم نیز دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: او انسانی را نشان میدهد که شاید بیش از همه محتاج عشق است و درست به همین دلیل، بیش از همه از آن میترسد. «معشوق» در نهایت تراژدی همین آدمهاست؛ آدمهایی که میخواهند دوست بدارند، اما زخمهایشان پیش از قلبشان به دیگری میرسد. شاید تلخترین حرف فیلم این باشد که گاهی بزرگترین مانع عشق، نبودنِ معشوق نیست؛ انسانی است که ما از ترسِ از دست دادنش، فرصت دوستداشتنش را از خودمان گرفتهایم.
✔️بابک شاکر | 360 |
| 18 | No text... | 283 |
| 19 | بنابراین اگر بخواهیم حساب ۲۸ مرداد را با ادبیات صاف کنیم، باید بگوییم: کودتا نخست چپ را از خیابان و مطبوعات بیرون کرد؛ سپس ادبیات را واداشت سیاست را در «زمستان»، در کندوها، در مدرسه، در تیمارستان، در خانه و در زندگی آدمهای معمولی پنهان کند. سلطنت توانست روزنامه را ببندد، چاپخانه را مصادره کند و شاعر را زندانی کند؛ اما نتوانست شکست را پاک کند. شکست تبدیل به شعر شد، شعر تبدیل به داستان شد، داستان تبدیل به حافظه شد و حافظه ماند. شاید برای همین است که هنوز، هفتادوسه سال بعد، ۲۸ مرداد تمام نشده است: کودتا یک روز بود؛ ادبیات، دادگاهِ بیپایان آن روز شد. | 465 |
| 20 | ۲۸ مرداد؛ وقتی کودتا زبان ادبیات را هم به تبعید فرستاد
✔️ بابک شاکر
کودتای ۲۸ مرداد فقط دولت مصدق را سرنگون نکرد؛ دستور زبانِ ادبیات ایران را هم عوض کرد. در هفتههای پس از کودتا، تمام مطبوعات چپ و نشریات حامی مصدق بسته شدند، چاپخانههایشان مصادره شد و نویسندگان و دبیرانشان یا زندانی شدند یا گریختند. بنابراین ادبیات پس از ۱۳۳۲ را نمیشود صرفاً با «شکست» و «یأس» توضیح داد؛ باید از سانسور و حذف یک سنت سیاسی شروع کرد. مهدی اخوان ثالث، که به دلیل فعالیت سیاسی و ارتباط با حزب توده دو بار بازداشت و سرانجام حدود یک سال زندانی شد، این شکست را به یکی از ماندگارترین اقلیمهای شعر فارسی تبدیل کرد. زمستان در ۱۳۳۵ منتشر شد: «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان است». این «سرما» استعارهای زیبا برای افسردگی نبود؛ صورت شاعرانهی جامعهای بود که پس از کودتا، امکان گفتوگوی سیاسیاش را از دست داده بود. اخوان را می توان سخنگوی نسلی دانست که پس از سقوط مصدق، احساس خیانت و بیپناهی میکرد. حتی تسلی و سلام اخوان، خطاب به «پیر محمد احمدآبادی» و نوشتهشده در ۱۳۳۳، نشان میدهد که شعر چگونه به زبان رمز برای اشاره به مصدق و شکست کودتا پناه برد. اینجا ادبیات عقبنشینی نکرد؛ سیاست را زیر پوست استعاره پنهان کرد.
اگر اخوان «شکست» را به سرمای تاریخی تبدیل کرد، احمد شاملو تلاش کرد نگذارد شکست به سکوت تبدیل شود. او پیش از کودتا نیز با گرایشهای چپ شناخته میشد؛ مجموعه آهنگهای فراموششده در ۱۳۲۶، قطعنامه در ۱۳۳۰ و آهنها و احساس در ۱۳۳۲ منتشر شده بودند و پس از کودتا بازداشت شد و حدود چهارده ماه زندان کشید؛ آهنها و احساس نیز توقیف و نابود شد و بخشی از ترجمهها و دستنوشتههایش از میان رفت. در شعر او، زبان از تغزل خصوصی به زبان اعتراض اجتماعی و انسانی حرکت کرد؛ نادر نادرپور مسیر دیگری رفت و شکست تاریخی را با زبان تغزلی و نمادین ثبت کرد: «این شام تیرهدل که در او یک ستاره نیست».
این تفاوت مهم است: ادبیات پس از کودتا یکدست نبود؛ بخشی به یأس رفت، بخشی به نماد، بخشی به عشق و بخشی به اعتراض. فروغ فرخزاد نیز در همین فضای بسته، به جای شعار سیاسی، خودِ زن، تن، میل و زندگی خصوصی را به میدان مناقشه بدل کرد؛ و همین امر نشان میدهد مقاومت ادبی الزاماً با واژگان مستقیم سیاسی اتفاق نمیافتاد. مسئله این بود که وقتی گفتنِ «کودتا» خطرناک میشد، ادبیات شروع کرد به گفتنِ چیزهایی که حکومت ترجیح میداد اصلاً گفته نشوند.
در داستاننویسی، اتفاق حتی پیچیدهتر بود. جلال آلاحمد در سرگذشت کندوها (۱۳۳۳) شکست جنبش را در تمثیل کندو و کمپانیهای نفتی روایت کرد؛ داستانی که در آن مسئلهی سلطه، استثمار و امکان شورش زنبورها علیه «کمندعلیبک» صاحب کندوهاست. مدیر مدرسه نیز بعدها جامعهای را تصویر کرد که فساد و اقتدار در تار و پود نهادهای روزمرهاش نفوذ کرده است. بهرام صادقی با ملکوت و داستانهای سنگر و قمقمههای خالی، جهان دیگری ساخت: آدمهایی عصبی، مضطرب، بیاعتماد، بیمار و گرفتار در موقعیتی که حتی طنز هم بوی مرگ میدهد. می توان آغاز «دوره دوم رشد داستان کوتاه فارسی» را دقیقاً از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب ۱۳۵۷ دانست و در کنار آلاحمد و ابراهیم گلستان و بهآذین، نسلی را برشمرد که در همین فضای پساکودتا شکل گرفت؛ از محمود دولتآبادی و اسماعیل فصیح تا محمود کیانوش و اصغر الهی.
این تناقض بزرگ ۲۸ مرداد است: سرکوب سیاسی، ادبیات را خفه نکرد؛ آن را از خیابان به زیرزمین، از بیانیه به تمثیل و از قهرمان به آدم معمولی منتقل کرد. و درست همینجا باید نقش چپ را دوباره به روایت برگرداند؛ چون وقتی مطبوعات و سازمانهای چپ حذف شدند، ادبیات بخشی از آن چیزی شد که سیاست رسمی نمیتوانست تحمل کند.
شاید جنجالیترین نکته این باشد که ادبیات ایران پس از کودتا را نباید ادبیات شکست دانست؛ باید آن را ادبیاتِ حافظهی شکست دانست. احمد محمود سالها بعد، در همسایهها، زندگی یک نوجوان و فضای اجتماعی اهواز را به میدان روایت سیاست و کودتا آورد؛ رمان در میانه دهه ۱۳۴۰ نوشته شد اما انتشارش سالها با مشکل مجوز روبهرو بود و سرانجام در ۱۳۵۳ منتشر شد. صمد بهرنگی، غلامحسین ساعدی، هوشنگ گلشیری، محمود دولتآبادی و دیگران نیز هرکدام به شکلی دیگر ادبیات را به سمت جامعه، فرودستان، خشونت، بیگانگی و بحران قدرت بردند. در کنار اینها، کانون نویسندگان ایران در اواخر دهه ۱۳۴۰ شکل گرفت و چهرههایی چون بهآذین، فریدون تنکابنی و محمدعلی سپانلو در مبارزه با سانسور هزینه دادند؛ برخی از آنان بازداشت و محاکمه شدند. | 533 |
